- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
جوان قیافهاش توهم رفت و باز از رفتن خودداری کرد.
سپس واسه بار دوم، نیرو و قدرت پنهون ولف پیدا شد. كاملاً و به صورت غیر قابل پیش بینی به فاصله دو ثانیه، اون چه که نباید میکرد رو انجام داد. نزدیک به ۲ متر جلو رفت و با پنجههای نیرومندش ضربه محکمی به شکم جوان
کوبید.
تو همون لحظه انگار که مشت به شکم من خورده باشه، ته شکمم چنان درد و تکون شدیدی خورد که نگو.
این رو گفتم بدونیدکه تو اون لحظه چه احساسی داشتم و برای اینکه متوجه بشید که تا چه حد از دیدن این صحنه وحشیانه عذاب کشیدم و ناراحت بودم.
جوان تنومند که بدون شک ۱۲۰ کیلو وزنش بود، روی مشت لارسن بلند شده بود. بدن بیجون اون مثل یک کهنهی خیس که روی یک تیکه چوب افتاده باشه، روی مچ ولف تو هوا معلق بود.
چند لحظه همینجوری رو هوا بود.
سپس حرکت کوچکی کرد و روی عرشه کشتی به زمین افتاد. جوان مثل یک حیوون زخمی از درد زیاد به خودش میپیچید. ولف تو همین لحظه روش رو کرد سمت من و گفت:
« خب، تصمیمت روگرفتی یا نه؟ »
من، هر از گاهی چشمم به کشتی دود گلی میافتاد که به ما نزدیک میشد.
بیشتر از ۱۰۰ یا ۲۰۰ پا، با ما فاصله نداشت.
کشتی خیلی ظریف و کوچکی بود. من قبلاً تصویر این مدل کشتیها رو دیده بودم.
پرسیدم:
« اون کشتی چیه؟ »
ولف گفت:
« کشتی لیدی ماین، به سمت سانفرانسیسکو میره و با این باد تند ۵ یا ۶ ساعت دیگه به اونجا میرسه. »
« امکانش هست بهش علامت بدید که منم با خودش به ساحل ببره؟ »
ولف جواب داد:
« متأسفانه کتابش رو گم کردم! »
شکارچیها از شنیدن این حرف، خندشون گرفت. من در حالی که به چشمهای لارسن نگاه میکردم، با خودم فکر کردم رفتار وحشتناکی رو که با شاگرد آشپز انجام داد دیدم. به طور حتم اگه مطیع حرفهاش نباشم به سرنوشت اون شاگرد آشپز دچار میشم.
سپس واسه بار دوم، نیرو و قدرت پنهون ولف پیدا شد. كاملاً و به صورت غیر قابل پیش بینی به فاصله دو ثانیه، اون چه که نباید میکرد رو انجام داد. نزدیک به ۲ متر جلو رفت و با پنجههای نیرومندش ضربه محکمی به شکم جوان
کوبید.
تو همون لحظه انگار که مشت به شکم من خورده باشه، ته شکمم چنان درد و تکون شدیدی خورد که نگو.
این رو گفتم بدونیدکه تو اون لحظه چه احساسی داشتم و برای اینکه متوجه بشید که تا چه حد از دیدن این صحنه وحشیانه عذاب کشیدم و ناراحت بودم.
جوان تنومند که بدون شک ۱۲۰ کیلو وزنش بود، روی مشت لارسن بلند شده بود. بدن بیجون اون مثل یک کهنهی خیس که روی یک تیکه چوب افتاده باشه، روی مچ ولف تو هوا معلق بود.
چند لحظه همینجوری رو هوا بود.
سپس حرکت کوچکی کرد و روی عرشه کشتی به زمین افتاد. جوان مثل یک حیوون زخمی از درد زیاد به خودش میپیچید. ولف تو همین لحظه روش رو کرد سمت من و گفت:
« خب، تصمیمت روگرفتی یا نه؟ »
من، هر از گاهی چشمم به کشتی دود گلی میافتاد که به ما نزدیک میشد.
بیشتر از ۱۰۰ یا ۲۰۰ پا، با ما فاصله نداشت.
کشتی خیلی ظریف و کوچکی بود. من قبلاً تصویر این مدل کشتیها رو دیده بودم.
پرسیدم:
« اون کشتی چیه؟ »
ولف گفت:
« کشتی لیدی ماین، به سمت سانفرانسیسکو میره و با این باد تند ۵ یا ۶ ساعت دیگه به اونجا میرسه. »
« امکانش هست بهش علامت بدید که منم با خودش به ساحل ببره؟ »
ولف جواب داد:
« متأسفانه کتابش رو گم کردم! »
شکارچیها از شنیدن این حرف، خندشون گرفت. من در حالی که به چشمهای لارسن نگاه میکردم، با خودم فکر کردم رفتار وحشتناکی رو که با شاگرد آشپز انجام داد دیدم. به طور حتم اگه مطیع حرفهاش نباشم به سرنوشت اون شاگرد آشپز دچار میشم.