جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,625 بازدید, 30 پاسخ و 30 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
جوان قیافه‌اش توهم رفت و باز از رفتن خودداری کرد.
سپس واسه بار دوم، نیرو و قدرت پنهون ولف پیدا شد. كاملاً و به صورت غیر قابل پیش بینی به فاصله دو ثانیه، اون چه که نباید می‌کرد رو انجام داد. نزدیک به ۲ متر جلو رفت و با پنجه‌های نیرومندش ضربه محکمی به شکم جوان
کوبید.
تو همون لحظه انگار که مشت به شکم من خورده باشه، ته شکمم چنان درد و تکون شدیدی خورد که نگو.
این رو گفتم بدونیدکه تو اون لحظه چه احساسی داشتم و برای اینکه متوجه بشید که تا چه حد از دیدن این صحنه وحشیانه عذاب کشیدم و ناراحت بودم.
جوان تنومند که بدون شک ۱۲۰ کیلو وزنش بود، روی مشت لارسن بلند شده بود. بدن بی‌جون اون مثل یک کهنه‌ی خیس که روی یک تیکه چوب افتاده باشه، روی مچ ولف تو هوا معلق بود.
چند لحظه همینجوری رو هوا بود.
سپس حرکت کوچکی کرد و روی عرشه کشتی به زمین افتاد. جوان مثل یک حیوون زخمی از درد زیاد به خودش می‌پیچید. ولف تو همین لحظه روش رو کرد سمت من و گفت:
« خب، تصمیمت روگرفتی یا نه؟ »
من، هر از گاهی چشمم به کشتی دود گلی می‌افتاد که به ما نزدیک می‌شد.
بیشتر از ۱۰۰ یا ۲۰۰ پا، با ما فاصله نداشت.
کشتی خیلی ظریف و کوچکی بود. من قبلاً تصویر این مدل کشتی‌ها رو دیده بودم.
پرسیدم:
« اون کشتی چیه؟ »
ولف گفت:
« کشتی لیدی ماین، به سمت سانفرانسیسکو میره و با این باد تند ۵ یا ۶ ساعت دیگه به اونجا می‌رسه. »
« امکانش هست بهش علامت بدید که منم با خودش به ساحل ببره؟ »
ولف جواب داد:
« متأسفانه کتابش رو گم کردم! »
شکارچی‌ها از شنیدن این حرف، خندشون گرفت. من در حالی که به چشم‌های لارسن نگاه می‌کردم، با خودم فکر کردم رفتار وحشتناکی رو که با شاگرد آشپز انجام داد دیدم. به طور حتم اگه مطیع حرف‌هاش نباشم به سرنوشت اون شاگرد آشپز دچار می‌شم.
 
بالا پایین