جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,625 بازدید, 30 پاسخ و 30 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
من به قسمت پایینی مارتینس رفتم، کم‌کم داشت غرق می‌شد، آب خیلی اومده بود بالا.
عده‌ای از مسافرها رو لبه کشتی می‌جنبیدن و عده‌ای دیگه که توی آب بودن تلاش می‌کردن خودشون رو به کسی یا چیزی که بتونه نجاتشون بده، برسونن؛ ولی هیچ‌ک.س به اون‌ها توجه نمی‌کرد.
فریاد غم انگیزی از توی آب شنیده شد.
« کمک! کمک! ما داریم غرق می‌شیم. »
من که ترس و وحشت عجیبی تو وجودم بود نمی‌دونم چی شد که یک‌هو مثل دیوونه‌ها به سمت اون‌هایی که داشتن تو آب غرق می‌شدن، رفتم.
اصلا نفهمیدم که چرا دلم رو به دریا زدم و خودم رو انداختم توی آب، ولی تو یک لحظه فهمیدم که چرا اون بدبخت‌ها تو آب دست و پا می‌زدن و برای رسوندن خودشون به کشتی اصرار داشتن!
آب دریا سرد بود. به اندازه‌ای سرد بود که بوی مرگ می‌داد.
پر از درد و رنج بود. درد و رنجی که به محض پریدن تو آب، با تمام وجود احساسش کردم. آب سرد و یخ‌زده مثل آتیش سوزان و برنده‌ای بود که تا مغز استخوان آدم رو می‌سوزوند.
این‌جا دریا، این آب دریا نبود! گودال مرگ و عالم برزخ بود.
از شدت سرما به نفس‌نفس افتادم. قبل این‌که افراد گروه نجات من رو به بالای کشتی ببرن، دهن، شش و ریه‌هام پر از آب سرد و شور شده بود. داشتم خفه می‌شدم. سردی آب از همه چیز وحشتناک‌تر بود. مرگ رو با چشم‌هام دیدم و حس کردم بیشتر از چند لحظه دیگه زنده نمی‌مونم. غریق‌های بدبخت که تو آب معلق و غوطه‌ور بودن، اطرافم دست و پا می‌زدن.
صدای التماس‌های اون‌ها رو می‌شنیدم که از هم کمک می‌خواستن.
صدای پاروهایی که آب رو چاک می‌داد به گوش می‌رسید. انگار که کشتی بخاری قایق‌های نجات خودش رو انداخته بود تو آب.
زمان می‌گذشت و من از این که احساس می‌کردم زنده‌ام، تو چرت بودم.
هر چند از پا تا کمر و تمام عضله‌هام فلج و بی‌حس شده بود، ولی حس می‌کردم سرمای طاقت فرسا و رخوت آور آب مستقیم به قلب من که هنوز می‌تپید، حمله کرده و داره کم‌کم تو اون نفوذ می‌کنه.
موج‌های خشمگین و کف آلود دریا پشت سر هم بلند می‌شد و سر و صورت و تمام بدن من رو زیر می‌گرفت و هر آن، دهنم پر از آب می‌شد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
حالتی بدتر از خفه شدن بهم دست می‌داد. سر و صدای درهم و عجیبی رو تو نزدیکیم می‌شنیدم. این سرود سر آیندگان مرگ بود که باز به گوشم می‌رسید. حس کردم که بالاخره مارتینس به عمق دریا رفت.
حالم دست خودم نبود و متوجه هیچی نبودم. به خودم اومدم و دیدم که دیگه به جز صدای موج‌های خروشان دریا، که داخل مه خاکستری ناپدید می‌شد، صدایی نمی‌شنوم.
درد و غمی که بعضی وقت‌ها یا دقایقی به آدم متحمل می‌شد، هرگز به اندازه‌ی غم بی‌کسی و بی‌یاری نبود.
تو این لحظه من گرفتار همچین دردی شده بودم. با خودم گفتم من کی‌ام؟! کجا میرم؟!
یادم میاد که مرد سرخ چهره گفته بود مسیر طوفان، به سمت «گودن گیت».
با خودم گفتم دریغا، یعنی این موج‌های خشمگین کف بر لب، من رو به اون دریای بیکران و بی پایان می‌بره؟
آیا تو یک لحظه، در یک آن واحد خرد نمی‌شم؟
شنیدم که نمیشه به این کاغذ پاره‌ها اعتماد کرد. چه بسا آب بهش نفوذ کنه پاره پاره بشه و آدم رو بندازه تو دل موج‌های خشمگین دریا.
بیچاره من که حتی شنا کردن هم بلد نیستم، حداقل دست و پا بزنم و خودم رو به جایی برسونم.
منم وسط اون دریای بی‌کران معلق بودم و اعتراف می‌کنم، جنون دست سیاهش رو به سر و صورتم کشیده بود. منم مثل زن‌ها فریاد می‌کشیدم و بدون مکث، توی آب دست و پا می‌زدم.
این وضع تا کی ادامه داشت؟! نمی‌دونم.
برای خودم هم غیر قابل درک بود، عقلم رو از دست داده بودم و هیچی به خاطرم نمی‌اومد. هیچی یادم نبود جزء یک خواب دردناک و پریشان.
وقتی از خواب پریدم، انگار که قرن‌ها گذشته.
از بالای سرم دماغه کشی و سه بادبان مثلثی شکل که هم‌زمان به فرمان باد سیلی می‌خوردن رو دیدم. پرده‌های شیری رنگ رو سوراخ می‌کرد.
کشتی، آب رو می‌شکافتو طغیان و جوشش خاصی درست می‌کرد.
حس کردم که من تو مسیر اون کشتی قرار دارم. می‌خواستم فریاد بزنم و درخواست کمک کنم ولی، صدا تو گلوم خفه می‌شد و بیرون نمی‌اومد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
دماغه کشتی جلوی اون همه موج‌های بی‌کران تعظیم کرد. با فاصله‌ی یک سانتی از کنارم گذشت و یک عالمه آب روی من پاشید. متعاقب این حرکت از نزدیک من گذشت.
فاصله من با کشتی توصیف شده به قدری نزدیک بود که می‌تونستم با دست‌هام اون رو لمس کنم. تلاش می‌کردم که خودم رو به کشتی برسونم. می‌خواستم مثل دیوونه‌ها ناخن‌هام رو تو بدنه چوبی کشتی فرو کنم؛ ولی حیف، حیف که بازوهام سنگین شده بود و توان کوچکترین حرکتی رو نداشت.
هرچی می‌خواستم داد بزنم، جیغ بکشم، کمک بخوام و طلب یاری کنم، نمی‌تونستم. صدام تو دلم خفه شده بود و اصلاً بیرون نمی‌اومد! قسمت عقبی کشتی رو می‌دیدم که تو گودالی که دورتادور اون رو موج‌ها محاصره کرده بودن، فرو میرفت. مردی رو دیدم که کنار سکان کشتی ایستاده بود. یکی دیگه هم مشغول کشیدن سیگار بود. وقتی که سرم رو چرخوندم و به اون قسمت از دریا که من افتاده بودم نگاه کرد، می‌تونستم دود سیگاری که از دهنش بیرون می‌اومد رو ببینم. نگاهش از اون دسته نگاه‌های بی‌اعتنا و اتفاقی بود که غالباً آدم تو مواقع بیکاری و بدون منظور پیدا می‌کنه. برای من اون نگاه ارزش حیات داشت و رشته‌ی مرگ و زندگیم به اون وابسته بود. با چشم خودم می‌دیدم که چطور مهِ متراکم، کشتی رو می‌بلعید. شونه مردی رو می‌دیدم که کنار سکان ایستاده بود. سر و گردن دو نفر دیگه رو هم می‌تونستم تشخیص بدم.
مرد که آروم بر می‌گشت و بی‌اعتنا به دریا نگاه می‌کرد، کم‌کم چشمش به من افتاد. تو چهره‌ی این مرد یک عالم نگرانی و آشفتگی پیدا بود. ترسیدم که نکنه این مرد من رو ببینه و نادیده بگیره. ولی نه! اون من رو دید و عمیق بهم خیره شد.
در آن واحد از جاش پرید و به سمت سکان رفت. ناخدا رو به عقب زد و خودش سکان رو به دست گرفت. در حالی که به بقیه دستوراتی می‌داد، آهسته و آروم مشغول برگردوندن کشتی شد. این حرکت ارتجاعی کشتی اون‌قدر طول کشید که تصور کردم، کشتی به مسیر خودش ادامه داده و تو دل مه، محو شده.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
احساس می‌کردم که کم‌کم دارم بی‌هوش میشم.
با آخرین توانم، با غبارِ سفیدِ مِه می‌جنگیدم که اطرافم رو گرفته بود و چیزی نمونده بود که خفم کنه.
ناگهان صدای پاروها که با صدای مردی همراه بود، به گوشم رسید .
حس کردم که قایق به من نزدیک میشه و وقتی که کاملاً بهم نزدیک شد، صدایی شنیدم:
« چرا جز مرگت صدا نمی‌کنی؟ »
تو دلم گفتم:
« می‌خواستم، اما چه کنم که نمی‌تونم. »
دوباره مه خاکستری رنگ، اطرافم پرده کشید.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
فصل دوم

به نظرم می‌اومد که زمین، وسیع و بزرگ شده و من با وزن زیاد و مشخصی در حال تاب خوردن روی اونم. ذرات درخشان نور، گلوله وار از جلوی چشم‌هام می‌گذشت و بعد از گذشت مسافتی، تو هوا متصاعد می‌شد.
با خودم گفتم:
« اون‌ها سیاره و ستاره‌های گیسودار و درخشانی هستن که من تو این سیر فلکی می‌بینم! »
ولی متوجه شم کم‌کم از سرعتی که داشت من رو تاب می‌داد، کاسته می‌شه.
انگار که اون فلک مرموز می‌خواست به جهت معکوس بچرخه.
در این هنگام، ناقوس بزرگی مثل رعد تو هوا طنین انداخت. مدت نامعلومی که به من قرن‌ها گذشت تو فکر این گشت و گذار خیالی بودم.
ولی ناگهان اون رؤیای شیرین و پررمز و راز، رنگ دیگه‌ای به خودش گرفت. درسته! اون چیزهایی که می‌دیدم فقط رؤیا بود. هر لحظه از سرعت اون سیر فلکی کم شد، تا این که دیدم به طرز ناراحت کننده‌ای به این سو و آن‌سو باد می‌خورم. به حدی تماشای شگفتی آسمون من رو تحت تأثیر خودش قرار داده بود که ازخود بی‌خود شده بودم و خیلی سخت می‌تونستم نفس بکشم. اون ناقوس هول‌انگیز هم مدام پشت سرهم طنین می‌انداخت. صداش به قدری گوش خراش و هراس آور بود که من ترس از هزاران خطر رو داشتم. این صحنه هم گذشت. بعد مثل این بود
که روی ماسه‌های داغ و سپید، بدن لختم رو می‌کشن و به سمباده می‌مالن. با این نتیجه احساس دردِ غیرقابل تحملی به من وارد می‌شد. پوست بدنم تو شعله‌های آتیش می‌سوخت. دوباره اون ناقوس مرگبار نعره کشید و باز ذره‌های درخشان نور تو یک روزنه بدون انتها، طوری که انگار مرتباً از آسمون فرو می‌ریزه، از ذهنم گذشت و ناپدید شد.
نفس دردناکی کشیدم و وقتی چشم‌هام رو باز کردم، دیدم که دو مرد توی حالت نشسته، سی*ن*ه‌‌ام رو می‌مالن.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
وزن زیاد و ناموزون کشتی، باعث تلوتلو خوردن اون روی دریا میشد. ناقوس هولناک، ماهی‌تابه‌ای بود که آویزون شده و در هر حرکت کشتی، با دیواره برخورد می‌کرد و صدا می‌داد.
ماسه‌های زبر و داغ، دست‌های مرد خشنی بود که سی*ن*ه‌ی بدون پیراهنم رو مالش می‌داد و من از درد جیغ می‌زدم. سرم رو بلند کردم. سی*ن*ه‌ام قرمز و خشک شده بود. گلبول‌های کوچک خون سطح سی*ن*ه‌‌ام رو پوشونده بودن. یکی از اون دو نفر گفت:
« بسشه یانسون، از بس که مالیدیش پوستش مثل کاغذ شده. »
مردی که اسمش رو یانسون گفت، درشت هیکل بود. معلوم بود اهل اسکاندیناویه*. بعد از حرف مرد کناریش، دست از مالش برداشت. خیلی ناشیانه بلند شد و ایستاد. ظاهرِ قیافه‌ی کسی که با یانسون صحبت می‌کرد، به خوبی نشون می‌داد که از اهالی لندن هست. کلاه سفید و گل آلودی سرش و شلوار کوتاه و کثیفی تو پاش بود، که نشون می‌داد آشپز کشتیه. همین آدم، با لبخند و لحن غلام‌منشانه که مختص گداها و جیره‌خورها بود، پرسید:
« حالت خوبه، آقا؟! »
به جای این که جوابش رو بدم، با ضعف و درد زیاد خودم رو تکون دادم و نشستم، بعد به کمک یانسون بلند شدم. صدای ماهیتابه لعنتی بدجور روی اعصابم رژه می‌رفت و اصلاً نمی‌ذاشت تمرکز کنم و متوجه چیز دیگه‌ای بشم.
جلو رفتم و برای که این که نیفتم، به دیوار چوبی آشپزخونه چنگ کشیدم؛ ولی این قدر لیز و روغنی بود که می‌خواستم بالا بیارم.
به هر حال به هر زحمتی بود خودم رو به ماهیتابه رسوندم، از قلاب برداشتم و پرتش کردم تو جعبه زغال‌ها. آشپز که متوجه ناراحتی اعصاب من از ماهیتابه شده بود، نیشخند زد. یک ظرف که پر از مایع بود به دستم داد و گفت:
« بیا این رو بگیر بخور تا حالت جا بیاد. »

*منطقه‌ای جغرافیایی در شمال اروپا است که شامل قلمروهای اصلی نروژ و سوئد و دانماک و
قسمت شمالی فنلاند می‌باشد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
رنگ و بوش حالم رو بد می‌کرد ولی گرمی اون من رو زنده کرد. در حالی که قهوه‌ی گرم رو می‌خوردم، چشمم به سی*ن*ه‌ی آغشته به خون و پوست کنده‌اش افتاد. به مرد اسکاندیناوی رو کردم و گفتم:
« ازت ممنونم آقای یانسون، ولی فکر نمی‌کنین کارهایی که برای به هوش آوردن من کردین، کمی بیشتر از حد تحمل و توانایی من بود؟! »
انگار سخن سرزنش بار من رو فهمید. کف دستش رو جلوی من آورد. عجب دست گنده و عجیبی داشت! سطح اون با پینه‌هایی که مثل خار بود، پوشیده شده بود. از لمس اون پینه‌ها با انگشتم، دوباره حالم منقلب شد و باز حس کردم که دارن سمباده می‌کشن رو سینم.
با انگلیسیِ آهسته اما درست گفت:
« اسم من جانسون، نه یانسون. »
تو چشم‌های آبی رنگش، یک برق اعتراض‌آمیز آمیخته با یک مردونگی خاصی بود که تماشای اون، من رو جذب خودش می‌کرد.
گفتم:
« ممنون آقای جانسون. »
و دستم رو به سمتش دراز کردم. صورتش سرخ شد. در حالی که سنگینی بدنش رو از این پا رو اون یکی می‌انداخت، لحظه‌ای تردید کرد و ایستاد. بعد دستم رو خیلی صمیمانه فشار داد.
از آشپز پرسیدم:
« لباس خشک داری؟! »
با صورت خنده رو جواب داد:
« معلومه که دارم. الان میرم و از صندوق برات میارم. البته اگه از پوشیدن لباس من ناراحت نمیشی! »
این رو گفت و با چابکی، سرعت و نرمی خاصی که فقط از یک گربه روغنی میشه دید، از در بیرون رفت.
بعداً فهمیدم که در حقیقت، کثافتِ چرکی و چربی لباس‌هایش به منزله بارزترین خصوصیات شخصیت این مرده.
از جانسون که اگر اشتباه نکرده باشم، یکی از ملاحان* بود، پرسیدم:
«اینجا کجاست؟! این چه کشتیه و کجا میره؟!»
با کلمات شمرده و آهسته، انگار که می‌خواست با بهترین حالت ممکن صحبت کنه، در حالی که خیلی خوب ترتیب سؤالات من رو رعایت میکرد جواب داد:
« از فرالونز گذشتیم و حالا به طرف جنوب می‌ریم. این کشتی دود گلی هست به اسم «شبح» که برای شکار سگ‌ماهی، عازمِ ژاپنه. »

*کشتیبان
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
گفتم:
« ناخدا کیه؟! بعد از این که لباس پوشیدم، می‌خوام اون رو ببینم. »
جانسون جوری که برام گیج کننده و ناراحت کننده بود نگاهم کرد و بعد انگار که تردید داشت، گفت:
«کاپیتان این کشتی، ولف لارسن است. شاید اسم واقعی‌ش این نباشه، نمی‌دونم. کارکنان کشتی اون رو به این اسم صدا می‌زنن، بهتره که شما هم خیلی ملایم باهاش صحبت کنین. امروز صبح اوقاتش تلخه دیوونه شده. »
صحبتش ناتموم موند چون آشپز بعد از ورود گفت:
«یانسون، بهتره که یک سری به بیرون بزنی. پیرمرد روی عرشه کشتی منتظرته. زود برو تا دوباره شاختون به هم گره نخورده. »
جانسون اطاعت کرد و به سمت در رفت. قبل از خارج شدت، از روی شونه‌ی آشپز یک نگاه معناداری به من کرد. انگار می‌خواست تأکید کرده باشه که با ملایمت با کاپیتان صحبت کنم.
روی شونه‌ی آشپز، یکدست لباس مچاله شده و بد منظره و کثیفی که بوی خیلی بدی می‌داد، قرار داشت. برای تسلی خاطر من گفت:
« این‌ها رو خیس جمع کردم، ولی بد نیست. تا لباس‌هات خشک بشه، می‌تونی لباس‌های من رو تنت کنی. »
حین اینکه دستم رو به دیوار چوبی گرفته بودم و با تکون خوردن کشتی تلوتلو می‌خوردم، آشپز هم مراقبم بود که زیرپوش پشمی و کلفتی رو بپوشم؛ ولی هنوز کامل تنم نکرده بودم که از زبری اون بدنم به خارش افتاد و من هی خودم رو تکون می‌دادم. آشپز که ادا و اطوار من رو می‌دید، با خنده گفت:
« امیدوارم که دیگه هیچ وقت تو زندگیت مجبور نشی این‌طور لباس‌هایی بپوشی! پوست شما مثل برگ گل لطیفه، خیلی پوست نازکی داری؛ مثل پوست بدن یک خانم، قشنگ لطیفه. وقتی چشمم به شما افتاد فکر کردم آقازاده هستی. »
اول از هر چیز، چشمم که به آشپز افتاد، ازش متنفر شدم و حالا که تو پوشیدن لباس‌ها داره کمکم می‌کنه، این نفرت بیشتر از قبل شد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
اصولاً تماس دستش با بدنم از روی قصد و غرض بود و حالم رو بد می‌کرد.
در این بین، بوهای جورواجوری هم از چند تا ظرفی که روی آتیش می‌جوشید و حباب می‌انداخت، بلند می‌شد و من رو بیش از پیش بیتاب می‌کرد.
عجله داشتم که هرچی زودتر خودم رو از اون هوای خفه و گرفته و دم‌دار آزاد کنم.
هنچنین لازم به دیدن شخص کاپیتان بودم و می‌خواستم باهاش برنامه‌ای بچینم تا من رو به طرفی برسونه؛ و این به شتاب و بی‌حوصلگیِ من اضافه می‌کرد.
« خلاصه ببخشید که باعث دردسرتون شدم. »
آشپز با یک عالمه معذرت‌خواهی و پوزش، پیراهن نخی که یقه نداشت و لکه‌های خون روی سی*ن*ه‌اش که از قبل مونده بود تنم کرد.
یک جفت کفش کارگری و کهنه پام کردم و به جای شلوار، زیرشلواری آبیِ رنگ و رو رفته که یک پاچه اون درست اندازه ۱۰ اینچ از اون یکی کوتاه تر بود، و لبه‌ی اون جوری ریش‌ریش شده بود که انگار سگ گاز زده، پوشیدم.
وقتی که کاملاً با یک کلاه کوچک ملوانی رو سرم، یک ژاکتِ نخی راه‌راه کثیف که پشتش بالای کمرم بود و آستین‌هاش به زحمت تا زیر آرنجم می‌رسید، و چیزهای دیگه‌ای که بهش اشاره کردم، خودم رو پوشونده بودم، پرسیدم:
« خب، من به خاطر این همه لطف و محبت از کی تشکر کنم؟ »
آشپز، شونه‌هاش رو به طرز فوق‌العاده پست و غلام‌منشی، بالا کشید و لبخند شکایت آمیزی روی لب‌هاش نقش بست.
من از تماس و برخوردی که با این قبیل افراد در کشتی آتلانتیک داشتم، با خلق و خوی این‌ها کاملاً آشنا بودم. یقین داشتم که آشپز انعامش رو می‌خواد، ولی اشتباه می‌کردم.
حالا که اون رو به خوبی شناختم، می‌فهمم که اون بی اختیار و بی‌اطلاع از خودش، اون حالت ذلیل و پست رو به خودش می‌گرفت که شکی ندارم علت اون، پستی و غلام صفتیِ‌خانوادگی و اجدادی‌ش بود. در حالی که خصوصیات زنانه صورتش به یک لبخند چرب و چاپلوسانه گرایش داشت، گفت:
« از نوکرتون مدریچ، آقا! »
گفتم:
« خیلی خب، مدریچ. من تو رو فراموش نمی‌کنم. هر وقت که لباس‌هام خشک شد... به روی چشم. »
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صورتش از برق شادی پر شد. چشم‌هاش می‌درخشید، انگار که تو اعماق و وجودش خاطره انعامی که اجداد و نیاکانش گرفته بودن بیدار شده بود، گفت:
« یک عالمه ممنون ارباب. »
همون طوری عقب عقب می‌رفت، از دیدن خارج شد. به روی عرشه کشتی رفتم. هنوز آثار ضعف و رنجِ غرق شدنم، از من دور نشده بود.
باد شدیدی در حال وزیدن بود. من در حالی که تلوتلو می‌خوردم، به گوشه‌ی اتاق خواب رفتم و همون گوشه نشستم که نیفتم. کشتی، داخل وسعت بیکران اقیانوس بالا و پایین می‌شد و به جلو می‌رفت. اگه همون طور که جانسون گفته بود، کشتی به سمت جنوب غربی سیر می‌کرد پس این باد از جنوب می‌وزید.
مه از بین رفته بود و به جاش، خورشید با نور تابناکش سطح پرپیچ و تاب آب رو در برگرفته بود.
روم رو کردم به سمت شرق، همونجا که سانفرانسیسکو هست؛ ولی جزء پرده‌های سیاه و ضخیم مه، همون مه که اون همه نکبت و بدبختی رو سر کشتی «مارتینس» آورد و شرایط موجود رو سخت و طاقت فرسا کرده بود، چیزی ندیدم.
سمت شمال، تعدادی صخره‌ی خالی و که سرشون رو تا کمر از آب درآورده بودن، وسط دریا ایستاده بودن.
روی یکی از اون صخره ها یک فانوس دریایی دیدم. مستقیماً تو مسیر کشتی ما، بادبان‌های اهرمی شکل کشتی که به سمت ما می‌اومد جلب توجه می‌کرد.
بعد از این که افق رو نگاه کردم توجهم رو به اطرافم و محیط جدید متمرکز کردم. با خودم گفتم کسی که مثل من گرفتار این اتفاقات عجیب بوده و شونه به شونه، همراه مرگ قدم می‌زده، لایق بیشتر از این دلجویی هاست.
به جز ملاحی که پشت سکان بود، و چشم‌های کنجکاوش رو از بالای اتاق خواب به در دوخته بود، ک.س دیگه‌ای رو ندیدم.
به نظرم اومد همه به اتفاقات وسط کشتی علاقه داشتن. اون‌جا روی یک دریچه، مردی رشید و قدبلند دراز کشیده بود. سر تا پاش پوشیده بود، فقط جلوی پیراهنش پاره شده بود و یک عالمه موی سیاه مثل یه سگ پشمالو سی*ن*ه‌اش رو پوشونده بود.
صورت و گردنش هم زیر کلی ریش سیاه به هم چسبیده که دسته دسته خاکستری شده، پنهون شده بود و ریشش آب می‌چکید. چشم‌هاش بسته بود. ظاهراً از هوش رفته بود.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین