- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
من به قسمت پایینی مارتینس رفتم، کمکم داشت غرق میشد، آب خیلی اومده بود بالا.
عدهای از مسافرها رو لبه کشتی میجنبیدن و عدهای دیگه که توی آب بودن تلاش میکردن خودشون رو به کسی یا چیزی که بتونه نجاتشون بده، برسونن؛ ولی هیچک.س به اونها توجه نمیکرد.
فریاد غم انگیزی از توی آب شنیده شد.
« کمک! کمک! ما داریم غرق میشیم. »
من که ترس و وحشت عجیبی تو وجودم بود نمیدونم چی شد که یکهو مثل دیوونهها به سمت اونهایی که داشتن تو آب غرق میشدن، رفتم.
اصلا نفهمیدم که چرا دلم رو به دریا زدم و خودم رو انداختم توی آب، ولی تو یک لحظه فهمیدم که چرا اون بدبختها تو آب دست و پا میزدن و برای رسوندن خودشون به کشتی اصرار داشتن!
آب دریا سرد بود. به اندازهای سرد بود که بوی مرگ میداد.
پر از درد و رنج بود. درد و رنجی که به محض پریدن تو آب، با تمام وجود احساسش کردم. آب سرد و یخزده مثل آتیش سوزان و برندهای بود که تا مغز استخوان آدم رو میسوزوند.
اینجا دریا، این آب دریا نبود! گودال مرگ و عالم برزخ بود.
از شدت سرما به نفسنفس افتادم. قبل اینکه افراد گروه نجات من رو به بالای کشتی ببرن، دهن، شش و ریههام پر از آب سرد و شور شده بود. داشتم خفه میشدم. سردی آب از همه چیز وحشتناکتر بود. مرگ رو با چشمهام دیدم و حس کردم بیشتر از چند لحظه دیگه زنده نمیمونم. غریقهای بدبخت که تو آب معلق و غوطهور بودن، اطرافم دست و پا میزدن.
صدای التماسهای اونها رو میشنیدم که از هم کمک میخواستن.
صدای پاروهایی که آب رو چاک میداد به گوش میرسید. انگار که کشتی بخاری قایقهای نجات خودش رو انداخته بود تو آب.
زمان میگذشت و من از این که احساس میکردم زندهام، تو چرت بودم.
هر چند از پا تا کمر و تمام عضلههام فلج و بیحس شده بود، ولی حس میکردم سرمای طاقت فرسا و رخوت آور آب مستقیم به قلب من که هنوز میتپید، حمله کرده و داره کمکم تو اون نفوذ میکنه.
موجهای خشمگین و کف آلود دریا پشت سر هم بلند میشد و سر و صورت و تمام بدن من رو زیر میگرفت و هر آن، دهنم پر از آب میشد.
عدهای از مسافرها رو لبه کشتی میجنبیدن و عدهای دیگه که توی آب بودن تلاش میکردن خودشون رو به کسی یا چیزی که بتونه نجاتشون بده، برسونن؛ ولی هیچک.س به اونها توجه نمیکرد.
فریاد غم انگیزی از توی آب شنیده شد.
« کمک! کمک! ما داریم غرق میشیم. »
من که ترس و وحشت عجیبی تو وجودم بود نمیدونم چی شد که یکهو مثل دیوونهها به سمت اونهایی که داشتن تو آب غرق میشدن، رفتم.
اصلا نفهمیدم که چرا دلم رو به دریا زدم و خودم رو انداختم توی آب، ولی تو یک لحظه فهمیدم که چرا اون بدبختها تو آب دست و پا میزدن و برای رسوندن خودشون به کشتی اصرار داشتن!
آب دریا سرد بود. به اندازهای سرد بود که بوی مرگ میداد.
پر از درد و رنج بود. درد و رنجی که به محض پریدن تو آب، با تمام وجود احساسش کردم. آب سرد و یخزده مثل آتیش سوزان و برندهای بود که تا مغز استخوان آدم رو میسوزوند.
اینجا دریا، این آب دریا نبود! گودال مرگ و عالم برزخ بود.
از شدت سرما به نفسنفس افتادم. قبل اینکه افراد گروه نجات من رو به بالای کشتی ببرن، دهن، شش و ریههام پر از آب سرد و شور شده بود. داشتم خفه میشدم. سردی آب از همه چیز وحشتناکتر بود. مرگ رو با چشمهام دیدم و حس کردم بیشتر از چند لحظه دیگه زنده نمیمونم. غریقهای بدبخت که تو آب معلق و غوطهور بودن، اطرافم دست و پا میزدن.
صدای التماسهای اونها رو میشنیدم که از هم کمک میخواستن.
صدای پاروهایی که آب رو چاک میداد به گوش میرسید. انگار که کشتی بخاری قایقهای نجات خودش رو انداخته بود تو آب.
زمان میگذشت و من از این که احساس میکردم زندهام، تو چرت بودم.
هر چند از پا تا کمر و تمام عضلههام فلج و بیحس شده بود، ولی حس میکردم سرمای طاقت فرسا و رخوت آور آب مستقیم به قلب من که هنوز میتپید، حمله کرده و داره کمکم تو اون نفوذ میکنه.
موجهای خشمگین و کف آلود دریا پشت سر هم بلند میشد و سر و صورت و تمام بدن من رو زیر میگرفت و هر آن، دهنم پر از آب میشد.