- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
دهنش باز و سی*ن*هاش جوری که انگار حالت خفگی داشت، بالا پایین میشد.
ناخدا بغل اون ایستاده بود و با فاصلههای منظم، دلو کرباسی* رو مرتباً داخل اقیانوس میانداخت و بالا میکشید و روی مرد زمین گیر شده میریخت.
تو امتداد راهرو، همان مردی که اتفاقی نگاهش به من افتاد و نجاتم داد، در حالی که ته سیگارش رو خیلی بد میجوید، دائماً قدم میزد. شاید پنج یا ده اینچ قد داشت؛ ولی چیزی که من رو تحت تأثیر قرار داده بود، زور و توان اون بود. هرچند هیکل گنده، شونههای پهن و سی*ن*هی عمیق داشت، با این حال بازوهای چاقی نداشت.
اون یک نیروی عضلهای داشت، عضلههایی که معمولاً افراد لاغر و ریز اندام دارن، ولی این عضلهها، هیکل بزرگ و سنگین اون رو شکل یک غول کرده بود. منظورم این نبود که قیافهاش شبیه به غوله. اون چیزی رو که میخوام شرح بدم، قوت و بنیه اونه که اصلاً نمیشه براش شباهت فیزیکی و جسمانی قائل شد.
قوتی بود که معمولاً توضیح اون رو تو داستانهای موجودات قبل تاریخ و جانورهای وحشی خوندیم.
قوتی بود که معمولاً به اجداد و نیاکان جنگلنشین خودمون نسبت میدادم.
قوت و بنیهای که سبع وحشی، به خودی خود زنده و جوهر حیات بود، چون تو خودش قدرت حرکت داشت.
ماده اصلی زندگی که از اون صور حیات ساخته
میشه.
خلاصه اون قوت و نیرویی که داخل بدن مار میپیچه و میجنبه. حتی وقتی که سر مار از تنش جدا میشه. با این که مار مرده و مثل یک تیکه گوش بیحرکت شده، باز با اشاره انگشتی بهش، جمع میشه و میلرزه.
این توصیفی بود از قدرت مردی که تو راهرو قدم میزد. محکم روی پاهاش ایستاده بود و قدمهاش رو با یک عالمه اعتماد به نفس به فرق عرشه میذاشت و پایین میاومد.
هر تکون عضلهها، از حرکت شانه تا لبهایی که محکم سیگار رو نگه داشته بود. همه و همه از روی تصمیم و قوتی که غیر قابل تصور هست، انجام میگرفت.
*آوند آبکش به همراه پارچهی پنبهای سفید.
ناخدا بغل اون ایستاده بود و با فاصلههای منظم، دلو کرباسی* رو مرتباً داخل اقیانوس میانداخت و بالا میکشید و روی مرد زمین گیر شده میریخت.
تو امتداد راهرو، همان مردی که اتفاقی نگاهش به من افتاد و نجاتم داد، در حالی که ته سیگارش رو خیلی بد میجوید، دائماً قدم میزد. شاید پنج یا ده اینچ قد داشت؛ ولی چیزی که من رو تحت تأثیر قرار داده بود، زور و توان اون بود. هرچند هیکل گنده، شونههای پهن و سی*ن*هی عمیق داشت، با این حال بازوهای چاقی نداشت.
اون یک نیروی عضلهای داشت، عضلههایی که معمولاً افراد لاغر و ریز اندام دارن، ولی این عضلهها، هیکل بزرگ و سنگین اون رو شکل یک غول کرده بود. منظورم این نبود که قیافهاش شبیه به غوله. اون چیزی رو که میخوام شرح بدم، قوت و بنیه اونه که اصلاً نمیشه براش شباهت فیزیکی و جسمانی قائل شد.
قوتی بود که معمولاً توضیح اون رو تو داستانهای موجودات قبل تاریخ و جانورهای وحشی خوندیم.
قوتی بود که معمولاً به اجداد و نیاکان جنگلنشین خودمون نسبت میدادم.
قوت و بنیهای که سبع وحشی، به خودی خود زنده و جوهر حیات بود، چون تو خودش قدرت حرکت داشت.
ماده اصلی زندگی که از اون صور حیات ساخته
میشه.
خلاصه اون قوت و نیرویی که داخل بدن مار میپیچه و میجنبه. حتی وقتی که سر مار از تنش جدا میشه. با این که مار مرده و مثل یک تیکه گوش بیحرکت شده، باز با اشاره انگشتی بهش، جمع میشه و میلرزه.
این توصیفی بود از قدرت مردی که تو راهرو قدم میزد. محکم روی پاهاش ایستاده بود و قدمهاش رو با یک عالمه اعتماد به نفس به فرق عرشه میذاشت و پایین میاومد.
هر تکون عضلهها، از حرکت شانه تا لبهایی که محکم سیگار رو نگه داشته بود. همه و همه از روی تصمیم و قوتی که غیر قابل تصور هست، انجام میگرفت.
*آوند آبکش به همراه پارچهی پنبهای سفید.