جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,625 بازدید, 30 پاسخ و 30 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع رمان گرگ دریا | حیدر پوررضا
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
دهنش باز و سی*ن*ه‌اش جوری که انگار حالت خفگی داشت، بالا پایین می‌شد.
ناخدا بغل اون ایستاده بود و با فاصله‌های منظم، دلو کرباسی* رو مرتباً داخل اقیانوس می‌انداخت و بالا می‌کشید و روی مرد زمین گیر شده می‌ریخت.
تو امتداد راهرو، همان مردی که اتفاقی نگاهش به من افتاد و نجاتم داد، در حالی که ته سیگارش رو خیلی بد می‌جوید، دائماً قدم می‌زد. شاید پنج یا ده اینچ قد داشت؛ ولی چیزی که من رو تحت تأثیر قرار داده بود، زور و توان اون بود. هرچند هیکل گنده، شونه‌های پهن و سی*ن*ه‌ی عمیق داشت، با این حال بازوهای چاقی نداشت.
اون یک نیروی عضله‌ای داشت، عضله‌هایی که معمولاً افراد لاغر و ریز اندام دارن، ولی این عضله‌ها، هیکل بزرگ و سنگین اون رو شکل یک غول کرده بود. منظورم این نبود که قیافه‌اش شبیه به غوله. اون چیزی رو که می‌خوام شرح بدم، قوت و بنیه اونه که اصلاً نمیشه براش شباهت فیزیکی و جسمانی قائل شد.
قوتی بود که معمولاً توضیح اون رو تو داستان‌های موجودات قبل تاریخ و جانورهای وحشی خوندیم.
قوتی بود که معمولاً به اجداد و نیاکان جنگل‌نشین خودمون نسبت می‌دادم.
قوت و بنیه‌ای که سبع وحشی، به خودی خود زنده و جوهر حیات بود، چون تو خودش قدرت حرکت داشت.
ماده اصلی زندگی که از اون صور حیات ساخته
میشه.
خلاصه اون قوت و نیرویی که داخل بدن مار می‌پیچه و می‌جنبه. حتی وقتی که سر مار از تنش جدا میشه. با این که مار مرده و مثل یک تیکه گوش بی‌حرکت شده، باز با اشاره انگشتی بهش، جمع میشه و می‌لرزه.
این توصیفی بود از قدرت مردی که تو راهرو قدم می‌زد. محکم روی پاهاش ایستاده بود و قدم‌هاش رو با یک عالمه اعتماد به نفس به فرق عرشه می‌ذاشت و پایین می‌اومد.
هر تکون عضله‌ها، از حرکت شانه تا لب‌هایی که محکم سیگار رو نگه داشته بود. همه و همه از روی تصمیم و قوتی که غیر قابل تصور هست، انجام می‌گرفت.

*آوند آبکش به همراه پارچه‌ی پنبه‌ای سفید.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
کلیه کارها و حرکاتش، تحت الشعاع این قوت و بنیه قرار داشت. هرچند به نظر می‌اومد خودش تحت الشعاع نیروی بزرگتر و عظیمیه که تو وجودش نهفته است، و گه‌گاهی بیدار میشه و وقتی که بیدار میشه مثل خشم یک شیر یا غضب یک طوفان سهمگین و ... باشه.
آشپز سرش رو از در آشپزخونه بیرون آورد. یک خنده‌ی چاپلوسانه کرد و با شستش، به مردی که تو راهرو قدم می‌زد اشاره کرد. من فهمیدم که اون ناخداست، یا به قول آشپز همون «پیرمرد» که قرار بود باهاش ملاقات کنم و ازش خواهش کنم من رو به ساحل برسونه.
هنوز سمتش نرفته بودم که دیدم، حالت خفگی شدیدتری به اون بدبخت فلک زده که طاق‌باز دراز کشیده بود، دست داد.
با تشنج پی در پی، مثل مار به خودش می‌پیچید. ریش‌های سیاه و خیس چانه‌اش مثل عضله‌های زیرش راست میشد و قفسه سی*ن*ه‌اش تو تلاش‌های بی اختیار برای دم و بازدم بالا می‌اومد. از زیر سیبیل‌هاش دیدم که رنگ لب‌هاش ارغوانی شده. ناخدا یا همون ولف لارسن، ایستاد و به مردی که جون می‌داد خیره شد. به قدری تقلا و کشمکش اخیرش با مرگ، سبوعانه و درعین حال وحشت‌انگیز بود که ملاح، بی‌اختیار ایستاد و در حالی که دلوکرباسی کج شده رو دستش گرفته بود و آب داخلش روی عرشه می‌ریخت، مات و مبهوت بهش نگاه می‌کرد.
پس از اینکه اون بدبخت زیر چنگال مرگ پاشنه‌های پاش رو چند بار روی دریچه کوبید، ساق پاهاش راست و با یک تلاش دردناک سفت شد و سرش از سمتی به سمت دیگه افتاد. دوباره عضله‌هاش شل و سرش بی‌حرکت شد و آهی که حاکی از رهایی و نجات از این زندگی بود از دل سر داد.
فکش افتاد پایین. لب بالایی بلند شد و دو ردیف دندان زرد شده از دود سیگار و تنباکو معلوم شد. گویی انگار خط‌های صورتش به حالت تمسخر دنیا رو ترک کرده و به لبخندی گرایش داشت. بعد عجیب ترین اتفاقی که تا حالا ندیده بودم رخ داد. کاپیتان مثل رعد غرش کرد خشمگین شد. فحش و ناسزا بود که مثل رگبار مسلسل، یکی بعد از دیگری از دهنش بیرون می‌اومد. این فحش و ناسزا، معمولی نبود. هر کلمه‌اش با یک عالمه کفر مخلوط بود. مثل جرقه و شوک، برقی جون و گوش و هستی آدم رو می‌سوزوند. تا این روز از زندگی‌ام تا به حال نظیرش رو نشنیده بودم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
من عبارت و جمله‌های تأکیدی اون رو هرچند سراپا کفر می‌دونستم؛ اما ستایش می‌کردم و تو دلم، به قدرت بیان و تشبیه‌های روشن و واضح اون آفرین می‌گفتم. دلیل عصبانیت و خشم کاپیتان این بود که مردی که فوت شده، معاون اول اون بوده که قبل از حرکت از سانفرانسیسکو به حد زیادی مـشروب می‌خوره. حالا ولف لارسن رو تنها و بی کمک در دل این سفر طولانی و پرخطر تنها گذاشته.
لازم ندونستم که بگم از شنیدن اون فحش‌ها و گویی‌ها، چی به روزم اومد. از ناسزا و بددهنی همیشه نفرت داشتم و از شنیدنش احساس می‌کردم که قلبم ساییده میشه و سردرد عجیبی بهم دست می‌داد.
به نظر من، مرگ یک حادثه‌ای بود که باید باوقار و حزن به پایان می‌رسید. تشریفات و مراسم سوگواری و تشییع جنازه رو همیشه مقدس می‌شمردم. ولی جنبه‌ها و صور ترسناک و اندوه بار مرگ، چیزی بود که من تا اون لحظه ندیده بودم.
هرچند قدرت کلام و بیان قشنگ ولف رو ستایش می‌کردم، با این وجود به شدت تكون خوردم. اون حجم از کلمات ملتهب و سوزنده کافی بود که صورت جنازه رو، سرد و پست و بی‌وقار رو پست‌ترین صورت جلوه بده و نسبت به اون، دشمنی و کینه خاصی تو دل شنونده ایجاد کنه.
راستی، اگه اون ریش‌های سیاه و خیس خشک شده بود و ازش دود بلند می‌شد و شعله می‌کشید، تعجبی نمی‌کردم؛ ولی مرده توجه نمی‌کرد. همین طور به وضع مسخره آمیز و با بی توجهی، به ولف زهرخنده می‌زد.
دیگه اون ارباب و حاکم بلاعوض ولف لارسن شده بود!
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
فصل سوم

ولف لارسن ناگهان ساکت شد. سیگارش رو دوباره روشن کرد. یک نگاه به اطرافش انداخت. یکم اون طرفتر آشپز رو دید. با قیافه خشن و کلام سرد و فولادی گفت:
« خب کوکی؟ »
آشپز با صدای لرزون عذرآمیز و قیافه‌ای مظلومانه گفت:
« بله ارباب؟ »
« فکر نمی‌کنی لاغر شده باشی؟ معاون من مرد. آره، تو رو نباید از دست داد. تو باید خیلی خیلی مراقب سلامتی‌ت باشی، فهمیدی یا نه؟ »
کلمه «فهمیدی یا نه» با کلمه‌های نسبتاً ملایم قبلی، تضاد عجیبی داشت.
اثرش بی‌شک روی گوش و اعصاب آشپز، به سوزندگی ضربه شلاق بود. بیچاره مثل بید به خودش می‌لرزید. با لحن تضرع آمیزی گفت:
« چشم، ارباب. »
هیکل تنومند و باصلابت لارسن، کم‌کم تو سالن کشتی از نظرها ناپدید شد. حرف‌های ولف لارسن با آشپز، برای باقی کارکنان بی‌تأثیر نبود. هر کدوم یک کار برای خود تراشیدن که خودشون رو مشغول جلوه بدن.
فقط نزدیک نردبان، بین محوطه سالن و انبار کشتی، چند نفر آروم و آهسته پچ پچ می‌کردن. این عده، از خدمتکارها نبودن. بعداً فهمیدم که اون‌ها شکارچیان سگ ماهی هستن و مقامشون از خدمتکارهای کشتی بالاتره.
ولف لارسن داد زد:
« جانسون، کمی کرباس از انبار بیار و این بخت برگشته رو زود بذار توش و بدوز. »
جانسون، بعد از بله بله ارباب گفتن پرسید:
« روی پاش چی بذارم، ارباب؟ »
ولف جواب داد:
« خودت بهتر میدونی. »
هنوز این جمله‌اش تموم نشده بود که دوباره فریاد کشید:
« کوکی! »
توماس مدریچ‌ به محض شنیدن صدای ولف، مثل آدمک توی جعبه، از اتاقش بیرون اومد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
لارسن گفت:
« برو پایین و یک جوال* زغال سنگ بیار. »
بعد به سمت شکارچی‌ها که کنار نردبان جمع شده بودن برگشت و پرسید: « شما یک کتاب مقدس یا کتاب دعایی ندارید؟ »
همه شکارچی‌ها سرشون رو به نشانه منفی تکون دادن. فقط یکی از اون‌ها به دیگری چیزی گفت که من نشنیدم. همین اندازه دیدم که پشت بندش خنده‌ی شدیدی درگرفت.
ولف لارسن کتاب رو از ملاحان خواست؛ اما اون‌ها هم نداشتن. یکی از اون‌ها به طبقه‌ی پایین کشتی رفت و طولی نکشید که اون هم دست خالی برگشت. این طور که به نظر می‌رسه، تو این کشتی حتی یک نفر هم کتاب مقدس نداره. ولف شونه هاش رو بالا انداخت و گفت:
« پس باید بدون این حرف‌ها اون رو بندازم توی آب. »
یک‌هو به سمت من برگشت و بی مقدمه پرسید:
« شما واعظ هستین، مگه نه؟ »
هر شش تا شکارچی با شنیدن این جمله، صورتشون رو کردن سمت من و خندیدن. خنده‌ی بلند و شدیدی بود. حتی قیافه‌ی بهت زده و بدن کشیده‌ی جسدی که جلوی پاهامون روی عرشه دراز کشیده بود، نمی‌تونست از شدت خنده‌ی اون‌ها کم کنه.
خنده‌ای که مثل غریدن دریا، خشن و بی پروا بود. خنده‌ای که از روی احساسات خشک بلند می‌شد. خنده‌ای که فقط از دل طبیعت وحشی که نه نزاکت داره نه نجابت سرش میشه، به گوش می‌رسید.
ولف لارسن نخندید؛ اما برق شعف و خوشحالی از چشم‌هاش بیرون می‌زد. ولف نزدیک میت شد. تو این لحظه بود که تونستم واسه اولین بار صورتش رو از نزدیک ببینم. اندام نیرومندش رو دیده و حرف‌های کفرآمیز اون رو شنیده بودم.

* ظرفی باشد از پشم بافته که چیزها در آن کنند.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
چهره گشاد و توپری داشت که تو اولین برخورد، بی‌اندازه بزرگ به نظر می‌رسید؛ ولی این صورت بزرگ تو هیکل درشتش چندان عجیب به نظر نمی‌رسید. دیدن لارسن برام بی‌نهایت خیال انگیز بود. قدرت روحی باورنکردنی تو وجودش حس می‌شد. فک محکم، چانه‌ی بزرگ و پهن! مثل تخته‌ی فولاد. ابروهای هلالی پرپشت که هر کدوم به نوعی نشون از دلاوری و شهامت روحی اون بود. ابروهای سیاه و کشیده و پرپشت، زیر پیشونی بلند و متکبرش جای داشت.
چشم‌هاش که فهمیدن رازهای اون به سرنوشتم بستگی داشت، زیبا و کشیده بود. انصافاً هرگز نقاشی ندیدم که دیده‌هایی به این زیبایی و جذابی داخلش باشه. رنگ چشم‌های آبی دریایی‌ش مثل ابریشم مواجی بود که زیر نور آفتاب هرلحظه به یک رنگ در می‌اومد.
گاهی خاکستری، لحظه‌ای دیگه سیاه و خاکستری، بعضی وقت‌ها مایل به سبز و گاهی اوقات به رنگ کبود.
چشم‌هایی بود که حقیقت وجودش رو، زیر نگاه‌های متعدد و طیف رنگ‌ها پنهون می‌کرد؛ ولی بعضی وقت‌ها نگاهش مثل دو گوی آتیش می‌خواست از حدقه بیرون بزنه و گاهی هم مثل یک آسمون صاف و سربی‌رنگ و گاهی اوقات چون تکه‌های مسی، زیر درخشش آفتاب بود.
یک دفعه اون نگاه‌های آتیشی و شرور، مثل سرزمین‌های نقاط منجمد و سرد و هولناک می‌شد و تو لحظه دیگه، مانند دیده‌های زنان دلربا و هوس انگیز، گرمی می‌بخشید.
از موضوع دور نشیم.
در جواب گفتم:
« بدبختانه مجلس‌گو نیستم که بتونم تو این مراسم تدفین به این میت کمکی کرده باشم. »
با عصبانیت پرسید:
« پس برای ادامه زندگی‌ت چکار می‌کنی؟ »
باید اعتراف کنم تا اون روز، مقابل همچین سؤالی قرار نگرفته بودم. جا خوردم و قبل اینکه بتونم به اعصابم مسلط بشم، بالکنت زبون گفتم:
«بنده... بنده بزرگ زاده هستم و نباید کار کنم. »
لب‌هاش رو برای تحقیر من، غنچه کرد. بیشتر نگران و بی‌تاب شدم. انگار مقابل میز محاکمه و برابر دیده‌های سرد و نفوذ کننده قاضی، بدون دفاع از خودم قرار گرفتم.
بی اختیار ولی جسورانه، هرچند به ابله بودن خودم مطمئن بودم که از این
موضوع حرف می‌زنم، جواب دادم:
« کار کردم و از این به بعد هم کار می‌کنم! »
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
« برای هزینه تحصیل چیکار میکنی؟ »
اوه! چقدر این سؤال محکم، واضح و آمرانه* بود. من مثل یک طفل مقصر که جلوی معلم خشن و بداخلاق خودش ایستاده و می‌لرزه، جای حرف زدن پچ پچ می‌کردم.
دوباره با خشونت بیشتر پرسید:
« کی به تو نون میده؟ هان؟! »
این دفعه با جرأت خیلی خوبی گفتم:
« من درآمد دارم. »
ولی هنوز حرفم تموم نشده بود که از شدت پشیمونی، با دندان زبونم رو گاز گرفتم. بالاخره گفتم:
« البته ببخشید، این‌ها به من مربوط نمیشه. من برای کار دیگه‌ای می‌خواستم شمارو ببینم.
کشه
بدون این‌که توجهی به حرف من کنه، بدون معطلی گفت:
« خب، بگو ببینم. کی اون درآمد رو برای تو درست کرده؟ بابات؟... آهان... منم همین فکر رو کردم... پس تویِ آقازاده، رو پای خودت بند نیستی و پای مرده‌ای تورو تو راه زندگی می‌کشه. از خودت هیچی نداری!! ... اگه ارث بابات نبود بیست و چهار ساعت هم نمی‌تونستی زندگی کنی و حداقل نون و گوشتی که شکمت احتیاج داره پیدا کنی. راستی، دستت رو بده ببینم. »
انگار که یک نیرو و قدرت زیادی تو وجودش اومد، یا این که من یک لحظه خوابم برده بود و از خودم بیخود شده بودم. چون قبل از این که متوجه بشم، دو قدم بهم نزدیک شده بود.
محکم دستم رو با دست‌های پرقدرتش گرفت و بالا برد تا نگاهشون کنه. می‌خواستم دستم رو عقب بکشم؛ ولی انگشت‌های دستش بدون این که تلاشی کنه، طوری دست من رو چسبیده بود که نزدیک بود انگشت‌هام بشکنه.
تو این مواقع دردناک، خیلی سخته که کسی بتونه شخصیت خودش رو حفظ کنه. من نه می‌تونستم مثل بچه مدرسه‌ای از شدت درد به خودم بپیچم و از ته دل داد بکشم، نه امکان داشت با یک همچین مرد پرقدرتی که با یک حرکت کوچک می‌تونست بازوم رو از شونه‌ام جدا کنه، گلاویز بشم. پس به جز سکوت و تحمل اون همه حقارت چاره دیگه‌ای نداشتم.

*همچون فرماندهان.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
در همین حال دیدم که لوازم داخل جیب میت رو روی عرشه ریختن و اون رو با زهر خنده‌ای که رو لبش داشت، داخل کرباس پیچیدن و از دید خارج شدن. جانسون مشغول بود. انتهای کرباس رو با نوار چرمی که تو دستش بود می‌دوخت.
لارسن دست من رو با حقارت زیاد پرت کرد و گفت:
« معلومه. پس مونده مرده‌ها دست‌هات رو صاف و نرم نگه‌داشته. این دست‌ها به جز ظرف شستن و جارو کردن، به هیچ درد دیگه‌ای نمی‌خورن. »
من که تو این لحظه کاملا به اعصابم مسلط شده بودم، گفتم:
« خواهش می‌کنم هر جایی که شد من رو پیاده کنید. هر چقدر که بخواید می‌تونم پرداخت کنم. »
در حالی که کنجکاوانه به من نگاه می‌کرد و تمسخر از نگاهش معلوم بود، گفت:
« من پیشنهاد دیگه‌ای دارم. هرچند این پیشنهاد مطابق میل و خواسته‌ی شما نیست؛ ولی فکر می‌کنم به خصوص برای شما خیلی منفعت داشته باشه. خب، اطلاع دارید که معاون من مرده و یکی از ملاحان ترفیع مقام گرفت و جای معاونم انجام وظیفه می‌کنه، شاگرد آشپز به جای ملاحی معاون من شده میاد. شما می‌تونین به جای ملاح، شاگردآشپز باشین و قرار داد امضاء کنین؛ من هم ماهی سیزده دلار بهتون حقوق میدم. خب، حالا چی میگی؟ در ضمن فراموش نکن که این کار به صرفته. این کار از تو یه آدم حسابی می‌سازه و می‌تونی توی این مدت با پای خودت تو راه زندگی‌ت قدم برداری. »
به گفته‌هاش اعتنایی نکردم. بادبان‌های کشتی که از سمت جنوب می‌اومد، بزرگ‌تر می‌شد.
این کشتی دودکش داشت ولی از کشتی شبح، کالبدش کوچک‌تر بود. منظره‌ی دل انگیزی داشت. هر لحظه جست و خیز کنان نزدیک می‌شد. انگار تصمیم گرفته بود از نزدیک ما رد بشه. یک‌هو وزش باد بیشتر شد، خورشید با تابش آتشی و طلایی که روی موج‌ها انداخته بود دریا رو به یک پارچه‌ی بزرگ و موجدار خاکستری رنگ درآورده بود. هر آن به جنب و جوش آب اضافه می‌شد. از وسط موج‌های متلاطم دریا، بلندی نقره‌ای و کف آلود آب به سمت آسمون پرتاب می‌شد و تو هوا به شکل زیبایی پرواز می‌کرد.
به سرعت شبح، اضافه شد. ناگهان باد تندی اومد و نرده‌های دور کشتی رو به زیرآب برد. آب، کل عرشه‌ی کشتی رو از کنار نرده‌ها جارو می‌کرد. بعد از مدت کمی گفتم:
« به زودی اون کشتی از پهلوی ما رد میشه و به طرف مخالف، شاید سانفرانسیسکو ادامه راه میده. »
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
ولف در حالی که روش رو به سمت دیگه کرده بود گفت: آره، شاید. شاید اینطور باشه.
و بعد کوکی رو با همون لحن آمرانه صدا زد.
کوکی سریع از اتاقش زد بیرون. ولف گفت:
« کوکی‌، شاگرد آشپز رو بگو بیاد بیرون. »
« چشم، ارباب. »
توماس مدریچ، سریع به سمت عقب کشتی دوید و از نردبانی که نزدیک چرخ کشتی بود، پایین رفت. قیافه‌ی شرور و شیطون جوان تنومندی که ۱۸ یا ۱۹ سال بیشتر نداشت، از پشت مدریچ پیدا شد.
« بفرمایید ارباب، آوردمش. »
ولف لارسن بدون این که ذره‌ای بهش محل بده، در حالی که روش رو کرده بود سمت دیگه پرسید: «پسر، اسمت چیه؟ »
جوان که به خوبی دلیل اومدنش رو می‌دونست با روی ترش گفت:
« جورج لیچ، قربان. »
« اسمت که ایرلندی نیست، هان؟ ... شاید تو خانوادت کسی ایرلندی بوده. »
من دیدم که جوان از شنیدن این حرف آشفته شد. خون تو رگ‌هاش جمع شد و تا بناگوش قرمز شد.
« اما من کاری به این حرف‌ها ندارم. بهتره که اسم خودت رو فراموش کنی ... اهل تلگراف زدن هستی؟ ... راستی، که تورو به این کشتی آورد؟ »
« مک گریدی جانسون. »
«بگو ارباب!»
جوان در حالی که رنج و اندوه تو چشم‌هاش موج می‌زد، حرفش رو اصلاح کرد و گفت:
« مک گریدی و جانسون، ارباب! »
« کی پول مساعده رو گرفت؟»
« خود اون‌ها ارباب! »
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
«منم همین فکر رو کردم. لابد تو هم خوشحال بودی که پول رو به نام تو بگیرن... اینقدر عرضه نداشتی که خودت این کار رو بکنی، انتظار داری بقیه غصه تورو بخورن؟»
تو این لحظه، قیافه‌ی وحشی و سبع جوان به طرز خوفناکی برافروخته شد. حالتش تغییر کرد، انگار که می‌خواست از روی ارتفاع بلندی بپره.
خشمگین و عصبانی، مثل یک حیوونی که از بند جدا شده، گفت:
« این‌ها ... »
ولف با صدای ملایم و نوازش کننده‌ای که انگار دوست داشت بقیه صحبتش رو بشنوه، پرسید:
« این‌ها چه؟ »
جوان لحظه‌ای با تردید صبر کرد. خشمش رو خورد و گفت:
« هیچی ارباب، ببخشید! »
« پس اقرار می‌کنی که من هر چی میگم درسته؟ خب چند سالته؟»
« تازه رفتم تو شانزده سالگی، ارباب. »
« دروغ میگی! دیگه هیجده سالگی‌ت رو نمی‌بینی. این تن، مثل کنده درخته و عضله‌های مثل اسب داری که واسه‌ی بچه شانزده ساله نیست! زود وسایلت رو جمع کن و به سمت قایقرانی برو. تو از این لحظه قایقران کشتی هستی. »
ناخدا بدون این که لحظه‌ای صبر کنه تا ببینه که جوان قبول می‌کنه یا نه، به سمت ملاحی که تازه از کار خسته کننده کرباس دوختن راحت شده بود، رفت و گفت:
« جانسون، تو از دریانوردی چیزی می‌دونی یا نه؟ »
« نه‌خیر ارباب! »
« با این وجود اهمیتی نداره. تو باید معاون من بشی. زود آت و آشغالات رو جمع
کن و به اتاق معاون برو. »
جانسون سریع جواب داد: « خیلی خب آقا! »
جوان هنوز یک گوشه‌ای ایستاده بود.
« خب پس، چرا ایستادی؟ زود باش برو! »
« من قایقران نشدم. قرارداد رو برای شاگردی آشپز کشتی امضاء کردم. من هیچ علاقه‌ای به قایقرانی نداشتم و نخواهم داشت. »
این دفعه ولف برافروخته شد و با لحن خیلی سخت و امرکننده که هر شنونده‌ای
رو به لرزه می‌انداخت، گفت:
« زود، پاشو گمشو! »
 
بالا پایین