جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,815 بازدید, 100 پاسخ و 33 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
حس می‌کرد آه و ناله‌هایشان، نفرین هایشان، چسبیده به ظرف‌ها، به در و دیوار خانه.
آهی کشید و رفت سر وقت غذایش. به کاغذهای روی دیوار مطبخ نگاه کرد. کوفته سرگنجیشکی بود بینشان. زیر لب گفت: «آفرین ممدحسن!»
و یاد ممدحسن افتاد که چطور این دستور غذاها را یک‌یک برایش آورده بود تا بلکه آبجی اَرّه‌اش بتواند در این خانه بماند. یاد فردای روز عروسی‌اش افتاد، آن روز که تازه فهمیده بود باید آشپزی هم بکند.
آن روز آمد مطبخ و هر چه دستش رسید از قورمه و عدس و نخود و آرد و دارچین و ادویه با کمی از سبزی‌های کَرت و چندتایی برگ درخت گلابی انداخت توی دیگ و یک تغار هم آب رویش ریخت، به خیال خودش دارد آش می‌پزد. بعد که بویش درآمد و عقش گرفت از بوی آن، رفت روبه‌روی غلام ایستاد. دستش را گذاشت روی شکمش و گفت: «غلام جانم فکر کنم حامله شدم. سمندرمون تو راهه!»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
آخر شنیده و دیده بود زن‌ها ویار که می‌کنند، عق می‌زنند. یادش آمد آن روز غلام خندیده و گفته بود: «برو بابا! سمندر کیه؟ من انگشت هم به تو نزدم! مگه اینکه... استغفر الله!»
و دوباره خندیده و رفته بود قهوه‌خانه غذا خورده بود. بعد از آن صفورا با کمک ممد حسن و دستور غذاهایی که می‌آورد، کم کم آشپزی یاد گرفت.
غلام صبحانه‌اش را که خورد، راهی بازار شد. صفورا کنار حوض نشسته بود و هی دست دراز می‌کرد تا یکی از هندوانه‌های روی آب را بگیرد، اما نتوانست، دادی کشید. مشتی به آب کوبید، پاچه‌های شلوارش را داد بالا، پرید وسط حوض و هندوانه را برداشت.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
غلام خنده‌اش گرفت. صدای خنده‌ی غلام، صفورا را دستپاچه کرد. برگشت غلام را نگاه کند که پایش لیز خورد و با صدای بلندی افتاد کف حوض و هندوانه هم رویش.
غلام می‌خندید و قهقهه میزد. صفورا دردش آمد. حرصش گرفت. خوشحال شد از خنده‌ی غلام و خندید. همان جا کف حوض نشست. هندوانه به بغل بلندبلند خندید.
غلام جا خورد. خنده روی لبش خشک شد. سکوت کرد و نگاه کرد به صفورا. کمتر دیده بود صفورا بخندد. آن هم این‌طور سرخوش و با صدای بلند. فکر کرد چه خنده‌ی شیرینی دارد این صفورا. بعد رفت جلو، کنار حوض ایستاد. دستش را دراز کرد و گفت: «بیا بیرون. می‌چای الان.»
این بار صفورا جا خورد. باقی خنده‌اش را خورد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
غلام مهربان شده بود! دستش را دراز کرده بود دست او را بگیرد.
گُر گرفت. زل زد به چشم‌های غلام و دستش را دراز کرد سمت او؛ اما تا خواست بلند شود دوباره پایش لیز خورد. هُل شده بود. هندوانه را محکم بغل گرفت. دست غلام را گرفت و او را محکم کشید. غلام داد کشید و ولو شد وسط حوض.
حالا هر دویشان وسط حوض نشسته بودند. صفورا نمی‌‌دانست چه‌کار کند. بخندد، بترسد از غلام، غلام کنارش وسط حوض بود.
خیس و مضحک شبیه خودش. صفورا دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. بلند بلند خندید و سرخوش خواند.
«غلوم خیسی شبیه ماهی امروز
غلوم پیش منی، تو آبی امروز»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
غلام خنده‌اش را خورد. بلند شد از حوض آمد بیرون و با همان لباس‌های خیس رفت سمت در. دستپاچه شده بود. جلوی در برگشت و به صفورا نگاه کرد. صفورا صورتش گل انداخته بود. چشم‌هایش برق می‌زد. موهای خیسش روی صورتش ریخته بود و نفس‌نفس می‌زد بس که خندیده بود. غلام گفت: «بسه دیگه! صدات همه جا رو برداشته. این حیاط هم دیگه نبینم عین‌هو صحن امامزاده برق انداختی این‌طوری.»
و از در رفت بیرون. غلام تا برسد به بازار سرش گیج بود. صدای خنده‌ی صفورا توی سرش می‌پیچید. برق نگاهش از جلوی چشمش نمی‌رفت. حالش یک طوری بود. شبیه خیلی سال پیش. شبیه آن روز که گل‌سمن را دیده بود اول‌بار.
صفورا همان‌جا میان هندوانه‌ها نشسته بود.
می‌خندید و می‌خواند:
«بهونه از تمیزی حیاط کن
بهونه از کثیفی کلاغ کن
بهونه از صفورا هرچی داری
منو بیچاره‌ی بهونه‌هات کن»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
« عاشقیت در اتاق، کنار بافه‌ی موی صفورا »

آن شب که غلام عاشق صفورا شد، یک شب پاییزی بود. یک شب آخرهای پاییز. یک سال و سه ماه از زندگی غلام و صفورا می‌گذشت. این طولانی‌ترین زمانی بود که زنی در خانه‌ی غلام مانده بود.
صفورا هنوز در اتاقی جدا از غلام می‌خوابید؛ اما داشت در آن خانه جا می‌افتاد. همه جای خانه برایش آشنا بود. گردنبند هسته خرمایش دیگر کمتر به کارش می‌آمد. شعرهایش را با صدای بم خش دارش زیر لب زمزمه می‌کرد، آرام بین اتاق‌ها راه می‌رفت و به کارهای خانه می‌رسید. چون سواد داشت، چند تا از زن‌های محل دخترهایشان را سپرده بودند به او که سواد یادشان بدهد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
بعد از ظهرها دخترها می‌آمدند و صفورا در اتاق خودش درسشان می‌داد. یاد گرفته بود همه‌ی غذاها را شبیه خودشان درست کند. یاد گرفته بود موهایش را چهل گیس کند، ناخن‌هایش را حنا بگذارد و لباس‌هایی برای خودش درست کند که وقتی می‌پوشید، کمی ظریف‌تر دیده می‌شد.
به عادت قدیم هنوز با تکه پارچه‌های رنگی و تکه‌های نخ و چوب، عروسک درست می‌کرد. هر کدام را درست می‌کرد، رویش اسم می‌گذاشت. تکیه‌اش می‌داد کنار دیوار پیش باقی عروسک‌ها و با آنها ساعت‌ها حرف میزد. همه‌ی بهانه‌های غلام را هم از بَر بود:
صفورا! رختخوابم چرا بوی نا میده؟
صفورا! لحافم بوی آب میده چرا؟
صفورا! پنجره رو باز گذاشتی پشه اومده.
صفورا! پنجره رو بستی اتاق دم کرده.
صفورا! گربه اومده تو باغچه، مرنو می‌کشه خوابم نمی‌بره.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا زیر لب می‌خندید و همه‌ی بهانه‌های غلام را رفع و رجوع می‌کرد. اما غلام از صفورا صفورا کردن خودش داشت دیوانه می‌شد. دیگر نمی‌دانست چه کند. صفورا بی آنکه بداند و بخواهد غلام را اسیر خودش کرده بود. غلام هنوز گیج بود. از آن روز که صدای خنده‌ی صفورا وسط حوض توی سرش پیچیده بود، حالش همین بود. هر چند از چند وقت پیشتر شروع شده بود همه چیز. صفورا اگر می‌رفت بیرون و دیر می‌کرد، غلام قلبش می‌گرفت. اگر غمگین می‌شد و صدای آواز خواندنش در خانه نمی‌پیچید، سکوتِ خانه غلام را می‌ترساند. نیمه‌شب می‌رفت کنار اتاق صفورا و از لای در نگاهش می‌کرد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
برای همین‌ها هم بود که بیشتر بهانه می‌گرفت. می‌ترسید عاشق صفورا شده باشد. همه‌اش خودش را می‌خورد که مبادا عاشق شود. می‌رفت جلوی آیینه و به خودش می‌گفت: «تو عاشق هیچ زنی نمی‌شی غلام! چه برسه به صفورا اَرّه! همین روزا باید بذاره بره.»
اما فکر نبودن صفورا دیوانه‌اش می‌کرد. یک روز صفورا دخترها را جمع کرده بود دورش و در اتاق خودش بهشان درس می‌داد، غلام توی ایوان نشسته بود و گوش می‌کرد. صفورا گفت: «بچه‌ها! اسم هر کدومو میگم بنویسین. این سمندره. خیلی هم پسر خوبیه. بنویسید سمندر.»
غلام بلند شد و از پنجره سرک کشید. سمندر یک عروسک دراز بی‌قواره بود با موهای فرسیاه و یک خنده‌ی بزرگ.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا به دخترها گفت: «دخترا همه تون باید با سمندر دوست بشید. خیلی مهربونه و عین‌هو باباش می‌خنده.»
بعد عروسک را گرفت جلوی صورتش، صدایش را کلفت کرد و ادای خندیدن غلام را در آورد.
غلام به سمندر فکر کرد‌، به خودش و صفورا و سمندر. دلش پر شد از خوشی.
آن شب صفورا کنار رخت‌خوابش نشسته بود و موهایش را می‌بافت. می‌خواست بخوابد. غلام آرام در اتاقش را باز کرد و آمد نشست روبه‌رویش.
صفورا نه دستپاچه شد، نه ترسید‌، نه گُر گرفت، نه قلبش دیوانه شد. آرام لبخند زد و موهایش را بافت. می‌دانست حال غلام چیست. چند وقت بود حال غلام را می‌دید. دیده بود غلام رفته دفترهای شعرش را خوانده و خندیده. دیده بود بعد از خوردن غذا لبخند زده و گفته: «بد نیست مزه‌اش.»
 
بالا پایین