- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
حس میکرد آه و نالههایشان، نفرین هایشان، چسبیده به ظرفها، به در و دیوار خانه.
آهی کشید و رفت سر وقت غذایش. به کاغذهای روی دیوار مطبخ نگاه کرد. کوفته سرگنجیشکی بود بینشان. زیر لب گفت: «آفرین ممدحسن!»
و یاد ممدحسن افتاد که چطور این دستور غذاها را یکیک برایش آورده بود تا بلکه آبجی اَرّهاش بتواند در این خانه بماند. یاد فردای روز عروسیاش افتاد، آن روز که تازه فهمیده بود باید آشپزی هم بکند.
آن روز آمد مطبخ و هر چه دستش رسید از قورمه و عدس و نخود و آرد و دارچین و ادویه با کمی از سبزیهای کَرت و چندتایی برگ درخت گلابی انداخت توی دیگ و یک تغار هم آب رویش ریخت، به خیال خودش دارد آش میپزد. بعد که بویش درآمد و عقش گرفت از بوی آن، رفت روبهروی غلام ایستاد. دستش را گذاشت روی شکمش و گفت: «غلام جانم فکر کنم حامله شدم. سمندرمون تو راهه!»
آهی کشید و رفت سر وقت غذایش. به کاغذهای روی دیوار مطبخ نگاه کرد. کوفته سرگنجیشکی بود بینشان. زیر لب گفت: «آفرین ممدحسن!»
و یاد ممدحسن افتاد که چطور این دستور غذاها را یکیک برایش آورده بود تا بلکه آبجی اَرّهاش بتواند در این خانه بماند. یاد فردای روز عروسیاش افتاد، آن روز که تازه فهمیده بود باید آشپزی هم بکند.
آن روز آمد مطبخ و هر چه دستش رسید از قورمه و عدس و نخود و آرد و دارچین و ادویه با کمی از سبزیهای کَرت و چندتایی برگ درخت گلابی انداخت توی دیگ و یک تغار هم آب رویش ریخت، به خیال خودش دارد آش میپزد. بعد که بویش درآمد و عقش گرفت از بوی آن، رفت روبهروی غلام ایستاد. دستش را گذاشت روی شکمش و گفت: «غلام جانم فکر کنم حامله شدم. سمندرمون تو راهه!»