جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال نوشتن صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط حیدار با نام صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 4,517 بازدید, 100 پاسخ و 33 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی
نویسنده موضوع حیدار
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط حیدار
موضوع نویسنده

حیدار

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
پرسنل مدیریت
مدیر تالار طراحی جلد
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,212
31,039
مدال‌ها
10
دیده بود رفته برای صفورا قیسی خریده و گذاشته لب طاقچه بی‌آنکه چیزی بگوید. یک‌جور خوشی آرامی افتاده بود به دل صفورا.
غلام خواست چیزی بگوید اما نتوانست. نگاه کرد به صفورا. صفورا بافتن موهایش تمام شد. دوباره بازشان کرد و بافتشان و غلام نگاهش کرد. صفورا به همه‌ی روزهای تنهای‌اش فکر کرد. به این یک سال و سه‌ماهی که در خانه‌ی غلام تنها گذرانده بود به همه‌ی شب‌هایی که تنها خوابیده بود. به همه فکر کرد و فکر کرد و موهایش را بافت و بافت.
هوا دیگر داشت روشن می‌شد، صفورا بیشتر از بیست‌بار موهایش را بافته و بازکرده و دوباره بافته و باز کرده بود. غلام همان‌طور دو زانو روبه‌رویش نشسته بود و نگاهش می‌کرد بی‌آنکه چیزی بگوید.
صدای جوجه خروس غلام بلند شد، صفورا انگار که از خواب بیدار شده باشد، موهایش را رها کرد و نگاه کرد به پنجره.
غلام آرام گفت: «صفورا! کاش سمندرمون بزرگ که شد یک زن براش پیدا کنیم لنگه‌ی خودت!»
و صفورا آرام خندید.

پایان
 
بالا پایین