- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
دیده بود رفته برای صفورا قیسی خریده و گذاشته لب طاقچه بیآنکه چیزی بگوید. یکجور خوشی آرامی افتاده بود به دل صفورا.
غلام خواست چیزی بگوید اما نتوانست. نگاه کرد به صفورا. صفورا بافتن موهایش تمام شد. دوباره بازشان کرد و بافتشان و غلام نگاهش کرد. صفورا به همهی روزهای تنهایاش فکر کرد. به این یک سال و سهماهی که در خانهی غلام تنها گذرانده بود به همهی شبهایی که تنها خوابیده بود. به همه فکر کرد و فکر کرد و موهایش را بافت و بافت.
هوا دیگر داشت روشن میشد، صفورا بیشتر از بیستبار موهایش را بافته و بازکرده و دوباره بافته و باز کرده بود. غلام همانطور دو زانو روبهرویش نشسته بود و نگاهش میکرد بیآنکه چیزی بگوید.
صدای جوجه خروس غلام بلند شد، صفورا انگار که از خواب بیدار شده باشد، موهایش را رها کرد و نگاه کرد به پنجره.
غلام آرام گفت: «صفورا! کاش سمندرمون بزرگ که شد یک زن براش پیدا کنیم لنگهی خودت!»
و صفورا آرام خندید.
پایان
غلام خواست چیزی بگوید اما نتوانست. نگاه کرد به صفورا. صفورا بافتن موهایش تمام شد. دوباره بازشان کرد و بافتشان و غلام نگاهش کرد. صفورا به همهی روزهای تنهایاش فکر کرد. به این یک سال و سهماهی که در خانهی غلام تنها گذرانده بود به همهی شبهایی که تنها خوابیده بود. به همه فکر کرد و فکر کرد و موهایش را بافت و بافت.
هوا دیگر داشت روشن میشد، صفورا بیشتر از بیستبار موهایش را بافته و بازکرده و دوباره بافته و باز کرده بود. غلام همانطور دو زانو روبهرویش نشسته بود و نگاهش میکرد بیآنکه چیزی بگوید.
صدای جوجه خروس غلام بلند شد، صفورا انگار که از خواب بیدار شده باشد، موهایش را رها کرد و نگاه کرد به پنجره.
غلام آرام گفت: «صفورا! کاش سمندرمون بزرگ که شد یک زن براش پیدا کنیم لنگهی خودت!»
و صفورا آرام خندید.
پایان