جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط Heydarْ با نام صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,815 بازدید, 100 پاسخ و 33 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع صفورا اَرّه و غلام بهونه‌گیر | اعظم مهدوی
نویسنده موضوع Heydarْ
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Heydarْ
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
« عاشقیت در حوض، میان هندوانه‌ها »

آن روز که در حوض، میان هندوانه‌ها صفورا عاشق غلام شد، یک روز معمولی تابستان بود. یک روز آخرهای شهریور. با انگورهای قرمزی که بالای درخت کشمش شده بودند و کسی نمی خواستشان.
تنها زنبورها گهگاه ناخنکی بهشان می‌زدند.
صفورا روزش شبیه همه روزهایی شروع شد که این یک سال، خانه‌ی غلام گذرانده بود.
مثل همه‌ی صبح‌هایی که شبش بالشش را بغل می‌گرفت و با صدای خروپف غلام که از اتاق پنج دری می‌آمد به خواب می‌رفت. مثل همه‌ی صبح‌هایی که با صدای خروس غلام بیدار می‌شد. صفورا کش و قوسی به خودش داد. لنگه کفشش را برای خروس پرت کرد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
موهای بلند سیاهش را شانه زد و بافت. گردنبند هسته‌ی خرمایش را انداخت گردنش و از اتاق بیرون رفت. تمام این یک سال، یک روز هم این گردنبند هسته‌ی خرما را از خودش دور نکرده بود. برای آن بود این گردنبند که صفورا یادش نرود به خودش قول داده خانه‌ی غلام نه اَرّه شود و نه غش کند.
تا حس می‌کرد که دست‌هایش مشت می‌شود، صورتش گر می‌گیرد و قلبش می‌تپد، دست می‌برد گردنبندش را محکم فشار می‌داد و زیر لب هفت بار می‌گفت: «اَرّه نشو. غش نکن! اَرّه نشو، غش نکن!»
اما گاهی که دیگر نمی‌توانست هیچ جوری حریف خودش شود، می‌دوید و می‌رفت زیرزمین. در را می‌بست به مخده‌های کهنه که روی هم افتاده بودند مشت می‌کوبید و مشت می‌کوبید و داد می‌زد.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
آن روز صفورا می‌خواست برای غلام جانش، هفت رنگ پلو درست کند. غلام دیشب قبل از خواب آمده بود بالای سرش و گفته بود: «فردا هفت رنگ پلو درست می‌کنی. درست نکردی دفتردستک و بقچه‌مقچه تو برمی‌داری راه می‌افتی میری خونه‌ی ننه‌ات!»
صفورا از کنار اتاق پنج دری که رد میشد، ایستاد و از لای در غلام را نگاه کرد. غلام با دهان باز وسط اتاق خوابیده بود. دست‌هایش را باز کرده بود به دو طرف و موهای سیاه فِردارش، روی چشمش را گرفته بود. صدای خروپفش پنجره‌ها را نرم‌نرم می‌لرزاند.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا زیر لب خواند:
«به قربون تو و خروپف تو
به قربون تو و اَخ و تُف تو
به قربون تو و دستای بازت
به قربون چِشِ بسته و نازت»
صفورا رفت توی مطبخ. به کاغذهای کوچکی که جا‌به‌جا به دیوار بالای اجاق چسبانده بود نگاه کرد و رویشان را خواند:
«شیرین پلو برای غلام جانم.
آش بادمجان برای غلام جانم.
کباب اردک برای غلام جانم.
کله‌جوش برای غلام جانم.
دمی‌گوجه برای غلام جانم.
کوفته برنجی برای غلام جانم .
اشکنه برای غلام جانم».
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا خواند و خواند. بعد پوفی کرد و گفت:
«مرده‌شورتـ رو ببرن ممدحسن! پس هفت رنگ پلو کو؟»
بعد فکر کرد برود بازار در حجره و از ممدحسن بخواهد هر طور شده برایش دستور هفت‌رنگ‌پلو را پیدا کند. از کنار اتاق غلام که رد می‌شد، صدای خروپفش دیگر نمی‌آمد. غلام یک‌هو گفت: «صفورا؟ اونجایی؟ بیا ببینم.»
صفورا رفت توی اتاق، همان جا جلوی در ایستاد و گفت: «سلام غلام‌جانم! صبحت بخیر. نفهمیدم
بیدار شدی. صبونه‌ات حاضره.»
غلام همان طور که پشت به صفورا نشسته بود گفت: «سلام اَرّه‌ی خودم! عاقبتت به خیر. کی صبونه خواست ازت؟ میگم این روپشتی ها رو، این گلدار مَلنگا رو میگم، تو دوختی اینارو؟»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا گفت: «نه! تو خودت اون باری که خواستم برشون دارم گفتی جهاز کلثوم، زن چهارمته، یادت رفته؟»
غلام گفت: «آره راست میگی! کلثوم... یادم اومد. برشون دار. خیلی بد ترکیبن. به ممدحسن بگو یک پارچه‌ی خوب بیاره، یک جفت روپشتی خوب درست کن. از اونا که من دوست دارم. چیه اینا؟ عين‌هو پرده‌ی دکونای لاله‌زار، گُل‌من‌گُلی.»
صفوراً توی دلش گفت: «بهونه شروع شد.»
بعد گفت: «خوب یعنی چطوری باشه؟ چه جنسی؟ چه رنگی؟»
غلام برگشت نگاهی به سرتاپای صفورا انداخت و گفت: «خوب دیگه! یک ساله تو این خونه‌ای، باس خودت بفهمی وقتی میگم خوب، چه جور چیزی تو سرمه!»
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا چیزی نگفت. نگاه کرد به چشم‌های غلام. غلام نگاهش را از صفورا می‌دزدید. صفورا روزی هزاربار از خودش می‌پرسید چی ته چشم‌های غلام است که این طور او را اسیر خودش کرده؛ اما نمی‌فهمید. از اتاق که بیرون می‌رفت صدای غلام را شنید که می‌گفت: «میگم اَرّه! قرار بود امرو چی درس کنی؟»
صفورا گفت: «هفت رنگ پلو خواستی دیروز.»
غلام گفت: «الان یادم افتاد این کلثوم زنم که بود، کوفته سرگنجیشکی‌های خوبی درس می‌کرد. هفت‌رنگ‌پلو نمی‌خوام. از اونا درست کن.»
صفورا دست‌هایش مشت شد. دست کشید به گردنبند هسته خرمایش و برگشت نشست روبه روی غلام.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
به چشم‌هایش نگاه کرد و گفت: «غلام جانم! میشه این‌قدر حرف زن‌های قبلی رو نزنی؟ تو که می‌دونی من هیچی ازت نمی‌خوام. فقط گفتم هی نگو کلثوم فلان، رقیه بهمان، زری این‌طور، سنبله اون‌طور، چرا این طوری می‌کنی آخه با من؟»
غلام دست کشید به سیبیل‌هایش، پوزخندی زد، سرش را برد جلو و آرام گفت: «واسه اینکه بذاری بری!»
صفورا قلبش جمع شد، اما هیچ نگفت. چشم‌هایش را ریز کرد و نگاه کرد به چشم‌های غلام. دندان‌هایش را روی هم فشار می‌داد. با نگاهش می‌گفت که نمی‌رود. که اینجا خانه‌اش است و غلام را دوست دارد. بلند شد و از اتاق بیرون رفت.
غلام دید که صفورا دست‌هایش مشت شده. دید که پاهایش را کوبید روی زمین و رفت.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا که کفری می‌شد غلام کیف می‌کرد؛ اما خودش می‌دانست تهِ چشم‌های صفورا چیزی هست که توی چشم هیچ زنی ندیده تا به حال. صفورا خیره که نگاهش می‌کرد، غلام می‌ترسید. از آن چیزی که ته چشم‌های او بود می‌ترسید. عشق بود آن چیز. خودش می‌دانست که گهگاه سِحر این نگاه صفورا می‌شود.
این نگاه وحشی صفورا که پر از گلایه بود. پر از درد بود. پر از زندگی بود، اما غلام نمی‌خواست به روی خودش بیاورد. نمی‌خواست باور کند صفورا چیزی دارد که او را ذره‌ذره و نرم‌نرم، بی‌آنکه بداند و بخواهد، رام خودش می‌کند. او را، غلام را. برای همین هم بیشتر بهانه می‌گرفت. غُر می‌زد. می‌خواست این ماجرا را زودتر تمام کند. می‌خواست صفورا برود.
 
موضوع نویسنده

Heydarْ

سطح
7
 
کاربر ویژه رمان بوک
کاربر ویژه انجمن
Dec
2,209
30,915
مدال‌ها
10
صفورا با سینی صبحانه برگشت. سینی را گذاشت جلوی غلام. روپشتی‌های جهاز کلثوم را برداشت و از اتاق رفت بیرون. پشت سرش غلام داد زد: «این چای که آوردی کم رنگه!»
صفورا ایستاد وسط گنجه. روپشتی‌ها را تا کرد و گذاشت‌شان لای بقچه. این گنجه پر بود از خرت و پرت‌هایی که همه، تکه‌هایی از جهاز زن‌های قبلی غلام بودند. یک سینی مسی، یک دست استکان نعلبکی گل مرغی، دو جفت آینه و شمعدان، یک دیزی سنگی، چند تا سماور زغالی بزرگ و کوچک و کلی خرت و پرت دیگر که صفورا هر روز یکی‌شان را به بهانه‌ای برداشته و چپانده بود اینجا که جلوی چشمش نباشند. گاهی حس می‌کرد آن زن‌ها اینجا هستند و نگاهش می‌کنند.
 
بالا پایین