- Dec
- 2,209
- 30,915
- مدالها
- 10
« عاشقیت در حوض، میان هندوانهها »
آن روز که در حوض، میان هندوانهها صفورا عاشق غلام شد، یک روز معمولی تابستان بود. یک روز آخرهای شهریور. با انگورهای قرمزی که بالای درخت کشمش شده بودند و کسی نمی خواستشان.
تنها زنبورها گهگاه ناخنکی بهشان میزدند.
صفورا روزش شبیه همه روزهایی شروع شد که این یک سال، خانهی غلام گذرانده بود.
مثل همهی صبحهایی که شبش بالشش را بغل میگرفت و با صدای خروپف غلام که از اتاق پنج دری میآمد به خواب میرفت. مثل همهی صبحهایی که با صدای خروس غلام بیدار میشد. صفورا کش و قوسی به خودش داد. لنگه کفشش را برای خروس پرت کرد.
آن روز که در حوض، میان هندوانهها صفورا عاشق غلام شد، یک روز معمولی تابستان بود. یک روز آخرهای شهریور. با انگورهای قرمزی که بالای درخت کشمش شده بودند و کسی نمی خواستشان.
تنها زنبورها گهگاه ناخنکی بهشان میزدند.
صفورا روزش شبیه همه روزهایی شروع شد که این یک سال، خانهی غلام گذرانده بود.
مثل همهی صبحهایی که شبش بالشش را بغل میگرفت و با صدای خروپف غلام که از اتاق پنج دری میآمد به خواب میرفت. مثل همهی صبحهایی که با صدای خروس غلام بیدار میشد. صفورا کش و قوسی به خودش داد. لنگه کفشش را برای خروس پرت کرد.