جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

در حال نوشتن گروه پنج نفره و کولی‌ها | دلداده

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپیست توسط ^فاطمه^ با نام گروه پنج نفره و کولی‌ها | دلداده ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 235 بازدید, 3 پاسخ و 5 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپیست
نام موضوع گروه پنج نفره و کولی‌ها | دلداده
نویسنده موضوع ^فاطمه^
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط ^فاطمه^
موضوع نویسنده

^فاطمه^

سطح
4
 
ارشد بازنشسته
ارشد بازنشسته
کاربر ویژه انجمن
Mar
1,841
23,163
مدال‌ها
7
بسم رب القلم

نام رمان: گروه پنج نفره و کولی‌ها
به قلم: انید بلیتون
مترجمین: محمد قاضی و سیف الله گلکار
ناشر: انتشارات گلریز
بازنویس: دلداده
ناظر: @کهندل

***
خلاصه: ندارد
سخن بازنویس: چند سال پیش بود که از نمایشگاه کتاب، این کتاب رو گرفتم کلیت رمان به دلم نشست اما چیزی که سختش می‌کرد روان نبودنش بود از اون موقع دلم میخواست یه موقعیت جور شه که بتونم ساده تر بنویسمش.
امیدوارم خوشتون بیاد
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

- نغمه -

سطح
7
 
مدیر ارشد بخش فرهنگ و هنر
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
نویسنده حرفه‌ای
کاربر ویژه انجمن
خاطره نویس انجمن
May
3,427
21,242
مدال‌ها
15
Negar_۲۰۲۳۰۱۰۴_۱۲۱۰۱۲ (3).png
بسم رب النور

بعد از به اتمام رسیدن بازنویسی، درخواست تگ دهید.

درخواست تگ

و در این تاپیک می‌توانید نتیجه تگ‌دهی را مشاهده کنید.
نتیجه تگ‌دهی

برای سفارش جلد پس از ۱۲ پارت در تایپک زیر درخواست دهید.
درخواست جلد

و پس از پایان یافتن بازنویسی، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید.
اعلام پایان


|مدیریت تالار بازنویسی، بخش کپیست|
 
موضوع نویسنده

^فاطمه^

سطح
4
 
ارشد بازنشسته
ارشد بازنشسته
کاربر ویژه انجمن
Mar
1,841
23,163
مدال‌ها
7
•فصل اول•


"در ویلای لال‌ها"

کلودین در ایستگاه راه‌آهن منتظر رسیدن دختردایی و دو پسردایی‌اش بود که با قطار می‌آمدند. سگش داگوبر مدام دم تکان می‌داد و خودش را بی‌تاب نشان می‌داد، او خوب می‌دانست که به زودی قرار است فرانسوا، میک و آنی را ببیند و به خاطر همین خیلی خوشحال بود‌. کلود با هیجان داد زد:
_ قطار داره می‌رسه!
کلودین به خاطر موهای کوتاه و مجعدش به پسر‌ها شباهت زیادی داشت؛ شلواری کوتاه و پیراهنی یقه باز پوشیده بود، صورتش گندم‌گون شده بود. صدای قطار از دور شنیده میشد. کم‌کم ابر کوچکی از دود سفید نمایان شد و رو به آسمان بالا رفت. داگوبر شروع به پارس کردن کرد چون از قطار‌ها خوشش نمی‌آمد.
قطار به نزدیکی‌های ایستگاه کرناش رسید، قبل از این که به طور کامل توقف کند‌ کله سه نفر از پنجره یکی از واگن‌های آن بیرون آمد و برای کلود سر تکان دادند. او هم با لبخندی گشاده جواب سلامشان را داد. چند لحظه بعد از توقف قطار در باز شد و دو پسر به همراه یک دختر از آن پیاده شدند، در دست یکی از پسرها که از برادر دیگر‌خود کوچک‌تر بود دو ساک و بر پشتش کوله‌ای سنگین قرار داشت . کلودین و سگش دور مهمان‌های تازه وارد را گرفتند، و کلود گفت:
_ بچه‌‌ها، قطار شما خیلی تاخیر داشت؛ ما فکر کردیم که دیگه قرار نیست به اینجا بیاید!
_ سلام کلود! ما بلاخره رسیدیم. آهای داگو! تو هم دست‌هات رو پایین بیار.
داگو با خوشحالی پارس می‌کرد و دور بچه‌ها می‌چرخید و نمی‌دانست چطوری خوشحالی‌اش را ابراز کند.
کلود با دیدن ساک‌های بچه‌ها با تعجب پرسید:
_ فقط همین سه تا ساک رو با خودتون آوردید؟
میک با ناراحتی جواب داد:
_ متاسفانه این‌بار قرار نیست برای مدت زمان بیشتری اینجا بمونیم، فقط برای پونزده روز پیشت هستیم
کلود با کمی حسادت گفت:
_ شما نباید شیش هفته در انگلستان بمونید، من فکر می‌کنم که حالا دیگر انگلیسی شده‌اید
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

^فاطمه^

سطح
4
 
ارشد بازنشسته
ارشد بازنشسته
کاربر ویژه انجمن
Mar
1,841
23,163
مدال‌ها
7
میک خندید و با انگلیسی تندی که از نظر کلود همانند زبان عبری برایش مبهم بود، شروع به حرف زدن کرد. کلود در حالی که ضربه‌ دوستانه‌ای به او میزد گفت:
_ خوبه دیگه، بس کن! تو هنوز هم همان ساده لوحی بودی که هستی‌! به هرحال از اینکه بلاخره به اینجا اومدید خیلی خوشحالم، خونه بدون شما خیلی غم‌انگیز و خلوته.
باربری با چرخ دستی درحال نزدیک شدن به آن‌ها بود، میک با ادا و اطوارهای عجیبی رو به باربر کرد و با او به زبان انگلیسی صحبت کرد. مرد باربر که میک را خیلی خوب می‌شناخت و از شوخی‌های او لذت می‌برد گفت:
_ به زبون عجیب و غریبت ادامه بده، کوچولو!
سپس با لحنی جدی پرسید:
_ می‌خواید من بسته‌هاتون رو تا ویلای لال‌ها ببرم؟
آنی جواب داد:
_ بله‌، اگر این کار رو کنید ممنون میشم... میک، تو هم بس کن دیگه! بهترین شوخی‌ها اون‌هایی هستن که کوتاه‌ترند.
کلود گفت:
_ آی! ولش کن آنی! من چه‌قدر خوشحالم از اینکه الان با شماها هستم!
سپس یک بازوی خود را دور شانه آنی حلقه زد، و میک را هم از آن‌طرف کشید و ادامه داد:
_ مامان عجله داره زود تر شماها رو ببینه
در حالی که هر پنج نفر در امتداد سکوی ایستگاه قطار راه می‌رفتند تا از آن‌جا خارج بشند فرانسوا گفت:
_ و اما در مورد عمو هانری، من حس میکنم که هیچگونه شور و شوقی برای اومدن ما به اینجا نداره.
کلود لبخندی زد و گفت:
_ اتفاقا بابا خیلی آدم خوش‌اخلاقی هست، اطلاع دارید که وقتی همراه مامان برای دادن کنفرانس و شنیدن سخنرانی بقیه دانشمند‌ها به آمریکا رفته بود خیلی مورد استقبال قرار گرفت.
پدر کلود یکی از دانشمندان برجسته و مشهور در دنیا بود ولی از لحاظ عاطفی مردی بسیار دیر جوش، کم حوصله،کم حواس و عصبی بود.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین