جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

داستانک [هاوای دیار] اثر «کیانا کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته داستانک توسط •Kiana• با نام [هاوای دیار] اثر «کیانا کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 942 بازدید, 10 پاسخ و 7 بار واکنش داشته است
نام دسته داستانک
نام موضوع [هاوای دیار] اثر «کیانا کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع •Kiana•
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط DELVIN
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

•Kiana•

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Sep
2,132
5,317
مدال‌ها
2
نام داستانک: هاوای دیار
نام نویسنده: کیانا
ژانر: عاشقانه، تاریخی، سیاسی
عضو گپ نظارت S.O.W(11)
خلاصه:
می‌گویند: ﻋﺸﻖ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺟﻨﮓ ﺍﺳﺖ
ﺷﺮﻭﻉ ﺁﻥ ﺁﺳﺎن…
ﺧﺎﺗﻤﻪ ﺩﺍﺩﻥ ﺑﻪ ﺁﻥ ﻣﺸﮑل…
ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﺮﺩﻧﺶ ﻏﯿﺮ ﻣﻤﮑن…
او در جنگ برای عشقش باخت، امّا مطمئن بود در جنگ برای آخرین دارایی خود پیروز خواهد شد، با تمام وجود، می‌خواست از دیار خود محافظت کند. امّا ظاهرش مانع این تصمیم بود.
ظاهر خود را تغییر می‌دهد ولی خورشید هیچ‌گاه پشت ابر نمی‌ماند... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

DELVAN.

سطح
5
 
ارشد بازنشسته
نویسنده ادبی انجمن
ارشد بازنشسته
نویسنده انجمن
Dec
3,957
24,776
مدال‌ها
6
تاييد داستان کوتاه.png






بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

نویسنده‌ی ارجمند بسیار خرسندیم که انجمن رمان‌بوک را به عنوان محل انتشار اثر دل‌نشین و گران‌بهایتان انتخاب کرده‌اید.
پس از اتمام اثر خود در تایپیک زیر درخواست جلد دهید.

.
.
.
درخواست جلد
.
.
.

راه‌تان همواره سبز و هموار


•مدیریت بخش کتاب•
 
موضوع نویسنده

•Kiana•

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Sep
2,132
5,317
مدال‌ها
2
مقدمه
"با آمدنت تمام اهدافم نابود کردی.
امّا چیز بهتری بدست آوردم، تو را!
این‌که تو را از دست بدهم؛ کابوسِ من هست... .
آغوشِ آرومِ تو؛ اقیانوسِ من هست... .
این حال خوش را مدیون به تو هستم
با تو آروم می‌شوم، بذار آروم باشم
تویی آرامشم، مجنون هستم به تو"
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

•Kiana•

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Sep
2,132
5,317
مدال‌ها
2
از اسرار‌های بی‌منطقی‌ش خسته شده بودم
با حالت زار سعی می‌کرد همه دکتر‌ها رو از خودش دور کنه:
- نیازی به این‌کار‌ها نیست فقط یک گلوله هست، لطفاً تمومش کنید.
یکی از دکتر‌ها برای بار هزارم گفت:
- گلوله به کتفت خورده، باید حتماً لباست رو در بیاری تا بتونیم گلوله بیرون بکشیم.
سرش رو تکان داد و باز هم انکار کرد. با عصبانیت از صندلی جدا شدم و یقه‌ش رو گرفتم و خواستم لباس رو از تنش بیرون بکشم، دست‌های ظرفیش روی دست‌هایم گذاشت و نذاشت لباس رو در بیارم .
به دست‌هاش نگاه کردم، مطمئنا نمی‌توانست دست‌های یک مرد باشه.
با حرکت ناگهانی لباس رو از تنش کندم.
تمام بیمار‌‌ها و دکتر‌ها با تعجب و چشم‌‌ها اندازه قابلمه به او نگاه می‌کردن.
سرش رو از از شرم پایین انداخت و پارچه نازک سفید رنگ را تا کتفش بالا کشید.
لباس را کنارش رها کردم و به طرف دیگر بیمارستان صحرایی حرکت کردم.
محمد به طرفم اومد.
محمد: باورم نمیشه اون... اون دختر هست.
سرم رو به نشونه آره بالا و پایین کردم:
- به یکی از دکتر‌ها زن بگو که گلوله رو بیرون بکشن.
سرش رو به نشونه می‌دونم تکون داد:
- بله همین کار رو دارن می‌کنن، من که هنوز باورم نمیشه، یعنی اون تمام این مدّت گولمون می‌زده؟!
چیزی نگفتم، در واقع چیزی نداشتم که بگم، اگر به گوش فرمانده کل قوا برسه، برام دردسر درست میشه.
محمد: فرمانده؟ شما اصلاً تعجب نکردین؟!
صدا تیر اندازی و داد و فریاد‌ها، اجازه پاسخ دادن به او نداد.
با دو به طرف ورودی بیمارستان رفتم، جلو رضا گرفتم و گفتم:
- چه خبره؟! چی شده؟!
رضا: حمله کردن، عراقی‌ها، عراقی‌ها!
تفنگ رو از دور کمرم برداشتم، با دیدن افراد زیاد عراقی‌ و گرفتن تمام بیمار‌ها و سرباز‌ها تفنگ رو رها کردم... .
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

•Kiana•

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Sep
2,132
5,317
مدال‌ها
2
به کف ماشین خیره شده بودم، می‌دونستم محمد یا همون دخترک کنارم نشسته بود. آروم جوری که بشنوه گفتم:
- اسمت چیه؟
تنها صدا قورت دادن آب دهنش شنیدم، به بازی با انگشت‌هاش نگاه کردم. با شنیدن صدایی که هیچ شباهتی با صدا و حرف زدن قبلش نداشت، سرم، برگرداندم و به صورت مضطربش نگاه کردم.
- ماهی.
زیر لب زمزمه کردم:
- ماهی.
بعد از چند دقیقه دوباره به حرف کشیدمش:
- چرا به این‌جا اومدی؟ بنظرت برات خطرناک نیست؟ اگر بفهمن دختر هستی، خیلی اذیتت می‌کنن.
ماهی: آبادان هم خیلی امن و قابل موندن‌تر از این‌جا نبود. اگر بفهمن فرمانده گرفتن فکر کنم خوشحال‌تر بشن.
راست می‌گفت شاید به من تا اون خیلی بیشتر آسیب برسونن.
خواستم دوباره ازش سوال بپرسم که با خوردن ته تفنگ به کتفم ساکت شدم.

***
از وقتی آوردنمون این‌جا، ماهی رو به جای دیگه بردن. معلوم نیست از کجا فهمیدن که دختر هست.
در اتاق باز شد و احمد رو به اتاق هل دادن، چند تا عراقی اومدن و با خشونت دست‌هام گرفتن و به بیرون بردن.
احمد سرش رو پایین انداخت.
با حواله کردن مشت فرمانده عراقی‌ها به صورتم، مزه شوری خون رو حس کردم.
سرم رو چرخوندم و خیلی ریلکس و عادی به صورتش خیره شدم. گفت:
- بهتر هست سرباز‌ها باوفا‌تری پیدا کنی! پس فرمانده تو هستی!
هیچ پاسخی بهش ندادم و تنها به صورتش نگاه می‌کردم.
دوباره سوالش رو تکرار کرد:
- حمله بعدی کی هست؟
پوزخنی زدم، به فارسی گفتم:
- خسته نشدی انقدر این سوال رو پرسیدی؟!
لگدی به پا‌هام زد و داد زد:
- بهت میگم عربی حرف بزن!
باز هم سکوت کردم هیچ چیز نگفتم، در باز شد چند عراقی وارد شدن، فرمانده‌شون سرش رو به طرف من تکون داد، دست‌هام رو گرفتن
به داخل اتاقی پرت کردن و به جونم افتادن... .
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

•Kiana•

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Sep
2,132
5,317
مدال‌ها
2
با وارد شدن روشنایی چشم‌هام رو به هم فشردم و حتیٰ نمی‌توانستم که سرم رو بلند کنم و به شکنجه‌گر بعدیم نگاه کنم.
با پرت شدن چند لباس سرم رو کمی کج کردم و به لباس‌ها که شبیه به لباس‌ها عراقی‌ها بود چشم دوختم.
به فارسی گفت:
- زود این لباس‌ها رو بپوش که الان شیفت‌شون تموم میشه.
و با عجله در اتاق رو بست. تکانی به پا‌هام دادم که از درد وحشتناکش دوباره روی زمین سرد نشستم.
همین‌جوری که نشسته بودم آروم آروم لباس‌ها پوشیدم.
به هر بدبختی که بود روی پا‌هام ایستادم و به طرف در آهنی قدم برداشتم. به در کوبیدم، در باز شد امّا مرد رو‌به‌رو سرباز‌ها عراقی‌ نبود و این صورت راننده ماشین بود که ما رو به بیمارستان صحرایی برد. با نگرانی به راست و چپ نگاه کرد و دستش رو در مو‌ها جوگندمی‌ش کرد و تکان داد. از پا‌هام تا صورتم من رو آنالیزم کرد و گفت:
- آماده شدید؟ عجله کن که الان بر می‌گردن.
- مگه کجا رفتن؟
دلواپس باری دیگر به اطرافش نگاه کرد و گفت:
- وقت توضیح دادن نیست، اگر برگردن و ما رو در این وضعیت ببینن برای هر دو ما بد میشه پس فقط دنبال من بیا!
با سرعت و جوری که صدا پا‌هاش در سالن نپیچه حرکت کرد.
درد‌هام رو فراموش کردم و به دنبالش رفتم.
به یک در آهنی بزرگ رسیدیم که در قفل بود. از داخل جیبش دسته کلیدی در آورد که چند تا کلید داخل دسته کلید بود.
یکی از کلید‌ها داخل قفل فرو کرد و بعد چند ثانیه وَر رفتن، در باز شد.
کمی از در باز کرد و بیرون شد. اومد و بازو من گرفت و کنار یک درخت خیلی بزرگ بردم.
- این‌جا کجاست؟
- پشت زندان، صبر کن برم همون دختره هم بیارم‌.
و با سرعت محو شد.
 
موضوع نویسنده

•Kiana•

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Sep
2,132
5,317
مدال‌ها
2
ماهی
انگشتم روی شونم، جایی که تیر خورده بود فشوردم، با این‌که دردش کمتر نشد حتی در یک لحظه خیلی درد گرفت. لب پایینم رو محکم فشار دادم.
از سرما پا‌هام رو بغل کردم و سرم وسط زانوم گذاشتم.
با باز شدن در سرم رو بلند کردم و به کسی که جلو در بود نگاه کردم.
چشم‌هام چند بار بهم زدم تا به روشنایی عادت کردم.
چشم‌هام رو ریز کردم.
«چقدر آشنا هست»
با عجله گفت:
- این لباس‌ها بپوش توی تغییر قیافه هم که حرف نداری، تغییر قیافه بده و خودت به شکل پسر در بیار، فقط عجله کن
بدون معطلی رفت بیرون و در رو بست.
دست‌هام روی زمین فشردم و از زمین جدا شدم. لباس‌ها برداشتم.
«این‌که لباس‌ها سرباز‌ها این‌جا هست»
پارچه کشی رو برداشتم و محکم دور سی*ن*ه‌هام بستم و لباس‌ها پوشیدم.
مو‌ها کوتاه و پسرونم رو حالت دادم. دستم روی شونم گرفتم و از اتاق خارج شدم.
به سمت راستم نگاه کردم، دو تا سرباز داشتن طرف من میومدن. دست‌هام از پشت کشیده شد، تا خواستم چیزی بگم محکم دور دهنم رو گفت. خم شد و از کنار دیوار به جایی که سرباز‌ها بودن نگاه کرد، سرم رو بلند کردم و بهش نگاه کردم. این‌که راننده ماشینی بود که ما به بیمارستان صحرایی برد.
منم کمی خم شدم، انگاری فهمیده بودن من نیستم و دنبالم می‌گشتن. با کشیده شدن پشت یقم به عقب برگشتم.
مچم رو گرفت و دنبال خودش کشوند. به در آهنی رسیدیم، در رو باز کرد و بیرون رفتیم.
تازه تونستم نفس بکشم. اما دوباره دستم کشیده شد و آرامش من رو بهم زد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

•Kiana•

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Sep
2,132
5,317
مدال‌ها
2
دیگه طاقت نیوردم و دستم از تو دستش بیرون کشیدم، سعی کردم صدام رو بالا نبرم تا پیدامون نکنن:
- هوی، دستم کندی. دست من رو گرفتی با خودت می‌کشی و کجا می‌بری؟!
برگشت و بهم نگاه کرد، باد مو‌ها مشکی و فرش رو تکون میداد.
با صدا که پشت سرم اومد با ترس و لرز برگشتم وقتی صورت فرمانده دیدم آروم شدم.
- چه خبرته؟ به جای این‌که ازش تشکر کنی که از دست اون‌ها نجاتت داد سر و صدا می‌کنی؟
برگشتم و به راننده نگاه کردم، از شرم سرم رو پایین انداختم. آروم زیر لب گفتم:
- ممنون ببخشید که تند رفتم.
دستش رو از ریشش کشید و لبخند زد
- خب بریم؟
به دور و برم نگاه کردم، با نگرانی بهش گفتم:
- پس بقیه چی؟ چرا به اون‌ها کمک نمی‌کنی؟
سرش رو با ناراحتی پایین انداخت برگشتم و به فرمانده نگاه کردم، برگشتم و بهش نگاه کردم و گفت:
- شما دو تا تو انفرادی بودین و شما‌ها بیشتر در معرض آسیب و شکنجه بودین، سرگرم کردن نگهبان‌ها شما موقع عوض کردن شیفتشون آسون‌تر بود، نگهبان‌ها بقیه زیادتر بودن.
با ناراحتی دنبالشون راه افتادم، دور و برمون همش درخت بود، هیچکدوم حرف نمی‌زدیم و از این موقعیت خسته شدم.
رفتم طرف راننده،
- اسمت چیه؟
- جعفر
- از لحجت معلومه ایرانی نیستی، اهل کجایی؟
- عراق
با حرفش با تعجب به فرمانده نگاه کردم، اونم داشت بهش نگاه می‌کرد.
- پ...پ...س چرا به ایرانی‌ها کمک می‌کنی؟
- پدرم عراقی بود اما مادرم ایرانی بود، منم توی این ایران بزرگ شدم.
ساکت شدم و چیزی نگفتم. بعد پنج دقیقه فرمانده گفت:
- هم عراق و هم ایران هم وطن‌هات هستن چرا بر علیه عراق شدی؟
- اوایل جنگ عراقی‌ها ریختن خونمون و زن و بچه‌ها و مادرم گشتن. منم مجبور شدم فرار کنم.
 
موضوع نویسنده

•Kiana•

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Sep
2,132
5,317
مدال‌ها
2
واقعا سخت بود، می‌تونستم درکش کنم. لبخند غمگینی زدم و گفتم:
- واقعا متاسفم.
فرمانده خواست چیزی بگه که با صدا تفنگ از پشت سرمون به عقب برگشتیم.
چند تا سرباز عراقی به طرفمون می‌دودن، فرمانده فریاد زد:
- بدویین.
کارم ساخته بود، من تو دویدن مثل لاکپشت بودم.
با آخرین توان دویدیم، من آخر از همه بودم. فرمانده ایستاد، همون‌طور که می‌دویدم فریاد زدم:
- چرا وایسادی بدو الان بهمون می‌رسن!
تا بهش رسیدم مچ دستم گرفت و دویید منم می‌دوییدم.
با صدا تیر به پشت سرم نگاه کردم.
جیغ بلندی کشیدم، خواستم به جعفر کمک کنم که دستم کشیده شد و مانع شد.
- ولم کن بذار کمکش کنم.
داد زد:
- خفه شو، مگه ندیدی تیر به سرش زدن، اون مرد می‌خوای به آدم مرده چه کمکی کنی.
اشک از گوشه چشمم روی دماغم افتاد. یک‌دفعه به سمت راست کشیده شدم و همون زمان تیر به انگشتم خورد. لب‌هام به هم فشردم و جیغ کشیدم. اما فرمانده دست بردار دویدن نبود و من رو هم می‌کشید.
بلند داد زدم:
- چرا الکی خودت خسته می‌کنی. اون‌ها دنبالمون هستن گممون که نمی‌کنن.
- ساکت شو تا ببینم چه خاکی تو سرم کنم. یکم جلو‌تر یک تونل هست که به زیر خاک می‌ره. اگر گیجشون کنیم شاید اون‌جا گممون کنن.
کشیدم پشت ماشین که با خاک آغشته شده بود و همون‌جا ایستاد.
- چی‌کار می‌کنی بدو دیگه الان می‌رسن.
خم شد و دریچه فاضلاب باز کرد.
- تو...تو که توقع نداری من برم تو فاضلاب؟
- فعلا چاره‌ای جز این نداری.
بدون این‌که صبر کنه تا خودم برم پایین دستم رو گرفت و پرتم کرد تو فاضلاب.
 
موضوع نویسنده

•Kiana•

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
Sep
2,132
5,317
مدال‌ها
2
دستم، به نردبون چسبیده به دیوار گرفتم و به پایین آویزون شدم.
خودش هم داخل فاضلاب شد و درش رو بست. چند ثانیه گذشت که صدا عراقی‌ها اومد، خداروشکر گممون کردن.
به انگشتم که تیر خورده بود نگاه کردم، کاملاً بی حس بود و هیچی حس نمی‌کردم. اما درد شونم شدت یافته بود.
- ماهی برو پایین وگرنه از روت رد میشم ها.
با حالت زار گفتم:
- شونم درد می‌کنه انگشتم هم خونریزی شدید داره نمی‌تونم.
- برو کنار تا اول من زرم پایین.
یکم رفتم کنار تا بتونه رد بشه، وقتی بهم رسید دستش رو دور کمرم حلقه کرد.
- تو تیر خوردی من باید بدونمت و پایین بیارمت.
- انقدر غر نزن، مواظب باش نندازیم.
وقتی به پایین فاضلاب رسیدیم پرید پایین و کمر من رو گرفت گذاشتم روی زمین.
- دستت رو بده ببینم.
کمی بهش نگاه کرد.
- چیزی نشده فقط خراشیده شده.
- تیرش در نمی‌یاری؟
- گفتم که تیر نخورده فقط خراشیده شد. پارچه نداری ببندمش تا عفونت نکنه؟
- پارچه‌ای که دور سینم بستم هست. روت کن اون ور تا بهت بدم.
روش رو برگردوند، منم لباسم رو تا کمرم پایین کشیدم پارچه رو در اوردم. لباسم رو پوشیدم.
- حالا می‌تونی برگردی.
برگشت و پارچه ازم گرفت، محکم دور انگشتم پیچید.
- هی چی‌کار می‌کنی، انگشتم شکوندی.
- مگه نمی‌خوای خونریزی بند بیاد.
دیگه چیزی نگفتم و به جعفر بیچاره فکر کردم، طفلک خیلی جون بود.
نفسی از ته دل از ناراحتی کشیدم.
- چته نکنه جایی دیگت هم تیر خورده.
- نه فقط برای جعفر ناراحتم
- خوت می‌دونی که کاری نمی‌تونستی کنی، بر می‌گشتی تو هم می‌مردی.
- اون از جونش گذشت و بنه ما کمک کرد اما ما به خاطر خودمون به دادش نرسیدیم.
دیگه چیزی نگفت و بلند شد، راه افتاد، منم پشت سرش رفتم.
 
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین