دل تنگیهایم را،
برای که بگویم؟
حالا که آرزوهایم،
روی لبه تیغ رِژه می روند.
لبخند پوست موز،
زیر پاهایم،
سنگینی می کند.
من سفسطه ابرها را،
حس می کنم.
گیسوان بریده سر نوشت،
مرثیه بلند باران را می خوانند.
دشت اضطراب،
پر از نخل تشنه است.
و ساقه های ریواس
خم شده اند.
نفسی از ته دل کشیدم،
و برای تو،
که بر صندلی خوشبختی نشسته ای،
غزل فانوسهای خاموش را،
زمزمه کردم.