جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 1,494 بازدید, 51 پاسخ و 10 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
55
240
مدال‌ها
2
با لبخند از بغلش جدا شدم. شوهرعمه با لبخند غمگینی بغلم کرد و گفت:
- نسیم دختر خودمه.
سرم‌ را در بغلش فرو کردم. نه! طعم آغوش پدرم را نداشت. روژان و الیزا هم روی هم‌دیگر نگین نمی‌شدند. نه که آدم‌های بدی باشند، نه! نگین فرق داشت! از بغل شوهرعمه‌م بیرون آمدم‌ و گفتم:
- ممنونم، خیلی زحمت دادم.
شوهرعمه چمدانم را گرفت و گفت:
- نسیم جان این حرف‌ها رو نداریم دیگه.
روژان دستم را گرفت و همراه خودش کشید. الیزا هم آن یکی دستم را گرفت. سرم درد می‌کرد و گشنگی امانم را بریده بود. روژان با نگرانی گفت:
- چرا دست‌هات اینقدر سرده!
عمه با نگرانی خودش را به من رساند و گفت:
- گشنشه، الیزاجان مامان؟ برو یه غذا بخر براش تو راه خونه بخوره.
صدای عمه که الیزا را جانِ خودش خطاب کرده بود مرا به گذشته کشاند، وقتی که مامان هم مرا جان خودش خطاب می‌کرد! بابا صدایم می‌کرد:«نسیمِ دلپذیرِ بابا» ضعف کرده و غمگین عقب‌عقب رفتم و روی زمین افتادم. روژان هینی کشید و مرا سریع در آغوشش کشید. عمه دیگر تاب نیاورد و حالا در دامان خانواده‌اش داشت خودش را خالی می‌کرد. در صورتش می‌کوبید و با زاری اسم برادرش را صدا می‌کرد. چشم‌هایم روی هم می‌افتادند و دوباره باز می‌شدند. تنم سِر سِر بود نمی‌دانم چقدر در آن حالت بودم، وقتی قاشق غذا را در دهانم فرو کردند به خودم آمدم. اِلیزا برنج را فوت می‌کرد و تندتند در دهانم می‌گذاشت. چشم‌هایش از اشک خیس بود و قربان صدقه‌ام می‌رفت. بعد از نیم‌ساعت جان به بدنم برگشت. با غم به آنها نگاه می‌کردم که در تلاش بودند که مراقب من باشند و قلبم لحظه‌به‌لحظه سنگین‌تر می‌شد، بار روی دوششان شده بودم! بعد از غذا از روی زمین بلندم کردند. سرم را در بغل روژان فرو کردم و تا جلوی ماشین رفتم. کنار روژان نشستم و بی‌صدا سرم را به شیشه تکیه دادم. هوا نمناک و ابری بود، رعدوبرق زد و باران شدت گرفت. چشم‌هایم را بستم و به صدای رعدوبرق گوش دادم، اما صدای افکارم مانع می‌شد. صدایی در سرم توبیخم می‌کرد:«تو باعث شدی خانوادت بمیرن حالا هم سربار عمه‌ات شدی! آخر این‌ها را هم از غصه خودت دق میدی، تو نحسی!» سرم را دومرتبه به شیشه کوبیدم و نالان زمزمه کردم:«دختره‌ی نحس»
***
- عمه واقعاً دوست داری اینجا بمونم؟!
سرش با شدت به سمت من برگشت، ملاقه از دستش به داخل ظرف غذا پرتاب شد.
- این چه حرفیه عمه‌جان! مشکلی پیش اومده؟ دخترها باعث ناراحتیت شدن؟
لرزش دست‌هایم را مهار و از پشت در هم گره زدم.
- نه، ففط تو این یه ماه که اینجام نمی‌زارید به حال خودم باشم. نیاز به کمی تنهایی دارم من نیازی به حرف زدن ندارم.
ناخن‌های دستم را در کف دست دیگرم فرو بردم. قرص‌ها داشتند اثر می‌کردند؟! عمه حیران به من نگاه می‌کرد.
- نمی‌خوام ناشکری کنم نسبت به زحماتتون، ولی نیاز نیست هر ده دقیقه به من سر بزنین انگار که هرلحظه ممکنه خودم رو بکشم، حس خوبی بهم نمیده!
عمه دستش را به کابینت گرفت و آرام و بی‌حرف بر روی صندلی نشست. دردی از معده تا قلبم بالا آمد و لحظه‌ای نفسم را برید. چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم که قلبم تیری کشید. صدای عمه آمد:
- باشه عمه‌جان.
 
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
55
240
مدال‌ها
2
دلم می‌خواست دستم را به قلبم برسانم و فشارش بدهم، اما عمه می‌فهمید و نقشه‌هایم خراب می‌شد. بی‌حرف به سمت سالن برگشتم که سرم گیج رفت، ایستادم. سالن‌کوچک خانه‌ی عمه به دور سرم می‌چرخید. مبلمان زیبای سفیدِ مینیمالش در هوا معلق بودند! چشمانم را باز و بسته کردم و از دیوار نگه داشتم. با کمک دیوار به سمت اتاقم رفتم. حواسم بود که به عتیقه‌های تزئینی و شیک عمه برخورد نکنم. گاهی به‌خاطر دیوارکوب‌های مینیمالش از دیوار جدا می‌شدم. سالن کوچک پیش چشمانم شبیه راهروی طویل دیده‌می‌شد، هرچقدر راه می‌رفتم به در اتاق نمی‌رسیدم، بالاخره به در اتاق سفید رنگ خودم رسیدم. نگاهی به در اتاق روژان انداختم، بسته‌بود. روی در نوشته بود: «ساکت باشین، درحال درس‌خواندن» درس! چقدر دلم برای کلاس درس و کتاب‌هایم تنگ شده‌بود. روژان من را یاد خودم می‌انداخت، وقتی درس می‌خواند، حتی ده‌ساعت هم از اتاقش بیرون نمی‌آمد. نگاهم را به اتاق الیزا دادم، اما الیزا بیشتر دنبال قروفرش بود تا درس‌خواندن. رابطه‌شان مرا یاد رابطه من و نگین می‌انداخت. حقیقت جلوی چشم‌هایم نقش بست. هیچ‌وقت دیگر نمی‌توانستم یک زندگی عادی داشته‌باشم. نه نگینی بود و نه من آدم سابق بودم. حس کردم معده‌ی خالیم دارد بالا می‌آید، در اتاق را باز کردم و با سرعت به سمت دستشویی دویدم. هیچی نریخت، فقط کف بود که از دهانم خارج می‌شد. گوشه‌ی در دستشویی نشستم و به آن تکیه‌دادم. امیدوارم عمه مرا ببخشد، اما دیگر نمی‌توانم با این حس خشم و عذاب‌وجدان زندگی کنم. با این حس سربار بودن این حس لعنتی که هردقیقه که من جلوی چشم عمه هستم و هیچ‌وقت فراموش نمی‌کند که چطور تنها برادرش را از دست داده‌است. اتاق صورتی و سفیدی که عمه معتقد بود رنگ‌های شاد برای روحیه‌ام خوب است، حالا مانند تخته‌ی مارپیچ هیپنوتیزم همه‌ی رنگ‌هایش در هم ماسیده‌بود و می‌چرخید. چشمانم لوچ شده‌بود و کف از دهانم بی‌وقفه خارج می‌شد. کم‌کم رنگ‌ها رو به سیاهی رفت و چشمانم بسته شد.
همه‌جا سفید بود، مه نمی‌گذاشت که جایی را ببینم.
- فسقلی؟
با لبخند به عقب برگشتم، صدای نگین بود او فقط مرا فسقلی صدا می‌زد. دنبالش گشتم، اما در مه اطراف دیده‌ نمی‌شد. صدای خنده‌های ریز و نخودیش آمد از آنها که دندان‌های خرگوشی زیبایش را به رخ می‌کشید. قلبم برای دیدنش بی‌تابی می‌کرد. دستی بر روی شانه‌ام نشست، سرم را با لبخند چرخاندم، اما لبخندم جایش را به جیغ گوش‌خراشی داد. یک جسم سوخته که به سختی می‌شد گفت کی هست به من نگاه می‌کرد. تمام پوست صورتش سوخته‌بود و رگه‌هایی از قرمزی‌های خون از آن بیرون زده‌بود. لب‌های بدون گوشت و ملتهبش تکان خورد و گفت:
- تو این بلا رو سر من آوردی، تو باید بمیری! تو باعث مرگ ما شدی!
صدا در سرم زیاد و زیادتر می‌شد و فشار دستش بر شانه‌ام زیاد شد و باعث شد با گریه زانو بزنم و چشم‌هایم را ببندم. با سوزش دستم چشمانم را باز کردم، خبری از آن جسم سوخته نبود به‌جایش عمه بالای سرم بود و با چشم‌های خیس و قرمز نگاهم می‌کرد. ماسک اکسیژن را پایین کشیدم و با ناباوری لب زدم:
- من نمردم؟!
خشم مانند زلزله بدنم را لرزاند. ماسک اکسیژن را از سرم درآوردم و قبل از این‌که عمه دستم را بگیرد به گوشه‌ی اتاق پرتابش کردم.
- چرا نجاتم دادید، باید می‌زاشتید بمیرم! من لیاقت زنده موندن رو ندارم!
 
بالا پایین