جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

انجمن رمان نویسی نویسندگان رمان بوک | جدیدترین رمان های آنلاین

  • ارسالی‌های اخیر
  • موضوعات جدید
  • آخرین رمان‌های درحال تایپ
  • پُربیننده‌ترین

سرآغاز در این تالار اخبار و اطلاعیه های سایت رمان بوک قرار خواهد گرفت

درخواست‌‌ها

در این تالار کاربران درخواست گرفتن مقام را می‌کنند
موضوعات
2.8K
2.8K
موضوعات

بخش کتاب

بخش فرهنگ و هنر

علوم و فناوری

بخش عمومی

مقام های کاربری

مدیریت کل سایت
معاونت کل انجمن
معاونت اجرایی انجمن
مدیریت ارشد انجمن
سرپرست انجمن
همیار سرپرست انجمن
تدارکاتچی انجمن
مدیر انجمن
مدیر آزمایشی
بازرس انجمن
ناظر کیفی
ویراستار انجمن
منتقد انجمن
ناظر انجمن
گرافیست انجمن
گوینده انجمن
دوبلور انجمن
میکسر انجمن
مترجم انجمن
تایپیست انجمن
کپیست انجمن
تدوینگر انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم روزنامه
نویسنده انجمن

جدیدترین نوشته‌های نمایه

آریانا در نمایه ;FOROUGH نوشت.
درچه حالی فروغم🌸
عجیب است...
تمام عشق من، پشت پنجره‌ای زندگی می‌کرد که درست روبه‌روی پنجره اتاقم بود.
هر روز فاصله‌مان فقط چند متر بود.
من از پشت شیشه، بی‌صدا دوستش داشتم...
او بی‌خبر از تمام این دوست داشتن،
زندگی‌اش را می‌کرد.
گاهی ساعت‌ها کنار پنجره می‌ایستادم
به امید اینکه شاید پرده کنار برود،
شاید برای چند ثانیه ببینمش،
و همان چند ثانیه، تمام سهم من از عشق بود.
چه تلخ است...
وقتی تمام خاطرات عاشقانه‌ات، فقط به نگاه‌هایی ختم شود که هیچ‌وقت دیده نشدند،
به حرف‌هایی که هیچ‌وقت گفته نشدند،
و به عشقی که هیچ‌وقت حتی به گوش صاحب قلبش هم نرسید.
حالا آن پنجره هنوز روبه‌روی من است...
اما دیگر هیچ‌ک.س پشتِ آن نیست.
گاهی به آن خیره می‌شوم و با خودم فکر می‌کنم..
مگر می‌شود یک پنجره این‌همه جای خالی را در خودش جا داده باشد؟
سرنوشت، بی‌رحم‌تر از آن بود که حتی اجازه دهد عشقِ من، پایانِ درستی داشته باشد.
نه اعترافی،
نه خداحافظی،
نه آخرین نگاهی...
فقط یک پنجره ماند،
و دلی که هر بار به آن خیره می‌شود و
آرام‌آرام دوباره می‌شکند...
- ۱۹تیر۱۴۰۵
او رفت...
بی‌آنکه حتی آخرین بار نگاهش کنم.
نه اینکه فرصت نباشد...
خودم نخواستم.
جرئت نداشتم ببینمش؛
جرئت نداشتم لحظه‌ای را تماشا کنم که آرام‌آرام از این محله، از این کوچه، از تمام روزهایی که بی‌خبر دوستش داشتم، دور می‌شود.
می‌ترسیدم حقیقت همان‌جا روبه‌رویم بایستد و چون آواری بر سرم فرود بیاید؛
حقیقتِ تلخِ دیگر نبودنش...
حقیقتِ تلخی که می‌گفت دیگر قرار نیست هر از گاهی چشمم به او بیفتد؛
دیگر قرار نیست بی‌دلیل از پنجره سرک بکشم،
یا با هزار بهانه از همان کوچه رد شوم،
به امید دیدنِ کسی که حتی از عاشق بودنم خبر نداشت.
او رفت...
و با رفتنش، انگار بخشی از دنیای کوچک من هم از اینجا کوچ کرد.
حالا هر بار که از کنار خانه‌ای می‌گذرم که روزی حضورش به آن جان می‌داد، تنها سکوت مانده است؛
سکوتی که از هزار خداحافظی دردناک‌تر است.
نمی‌دانم دوباره در این خاورمیانه بی‌رحم، سرنوشت ما را روبه‌روی هم قرار خواهد داد یا نه...
شاید هیچ‌وقت...
شاید هم روزی، جایی که هیچ‌کدام انتظارش را نداریم.
فقط می‌دانم هنوز تهِ دلم، دعایی خاموش مانده است...
دعایی که از خدا می‌خواهد، اگر قرار است معجزه‌ای در زندگی من اتفاق بیفتد، همین باشد؛
روزی که بعد از تمام این فاصله‌ها، دوباره چشمم به او بیفتد...
حتی اگر فقط برای چند ثانیه.
آری...
آخرین بار بود که نفس‌هایش در چند قدمیِ من جریان داشت.
پذیرفتن حقیقتِ دیگر ندیدنش، از هر اندوهی سخت‌تر است.
بعضی آدم‌ها هیچ‌وقت مالِ ما نمی‌شوند،
اما تا همیشه در گوشه‌ای از قلبمان خانه می‌کنند؛
بی‌آنکه حتی بدانند، روزی تمامِ دلتنگیِ یک نفر بوده‌اند.
مگر خدا برای دلِ شکسته‌ام کاری کند...
مگر تقدیر، برای یک بار هم که شده، با من مهربان باشد...
مگر جهان دلش به حال این انتظار بسوزد،
و دوباره ثانیه‌ای برسد که قلبم نه از دردِ فراق،
بلکه از امیدِ دیدنش به تپش بیفتد.
مگر خدا برای دلم کاری کند...
- ۱۹ تیر۱۴۰۵
سرانجام این همه دوست داشتن چه شد؟
هیچ...
از همان آغاز، قصه‌ای میان من و او شکل نگرفت.
نه قولی بود
نه قراری
نه حتی فصلی که نام « ما » را بر خود داشته باشد.
تمام آنچه بود، در ذهن من اتفاق افتاد.
من بودم که از چند نگاه
رمانی بلند ساختم؛
از چند واژه
خانه‌ای از رویا بنا کردم؛
و از سکوت او
هزار معنا شنیدم.
او هیچ‌گاه آغاز قصه نبود
این من بودم که پایان داستانی را گریه کردم
که هرگز نوشته نشده بود.
شاید تلخ‌ترین شکل عشق همین باشد؛
دوست داشتن کسی
که حتی نمی‌داند
تمام دنیای یک نفر بوده است.
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
آریانا در نمایه shoka نوشت.
سلام زیبا، برای فصل دوم رمانت، مثل رمان قبلی تاپیک بزن تا تایید بشه🌸

آمار انجمن

موضوعات
49,463
نوشته‌ها
598,925
کاربران
11,553
آخرین کاربر
پریانا

پربازدیدترین نمایه‌ها

بالا پایین