جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

انجمن رمان نویسی نویسندگان رمان بوک | جدیدترین رمان های آنلاین

  • ارسالی‌های اخیر
  • موضوعات جدید
  • آخرین رمان‌های درحال تایپ
  • پُربیننده‌ترین

سرآغاز در این تالار اخبار و اطلاعیه های سایت رمان بوک قرار خواهد گرفت

درخواست‌‌ها

در این تالار کاربران درخواست گرفتن مقام را می‌کنند
موضوعات
2.8K
2.8K
موضوعات

بخش کتاب

بخش فرهنگ و هنر

علوم و فناوری

بخش عمومی

مقام های کاربری

مدیریت کل سایت
معاونت کل انجمن
معاونت اجرایی انجمن
مدیریت ارشد انجمن
سرپرست انجمن
همیار سرپرست انجمن
تدارکاتچی انجمن
مدیر انجمن
مدیر آزمایشی
بازرس انجمن
ناظر کیفی
ویراستار انجمن
منتقد انجمن
ناظر انجمن
گرافیست انجمن
گوینده انجمن
دوبلور انجمن
میکسر انجمن
مترجم انجمن
تایپیست انجمن
کپیست انجمن
تدوینگر انجمن
آموزگار انجمن
عضو تیم روزنامه
نویسنده انجمن

پرسنل مدیریت بَرخط

  • ;FOROUGH
    ^سرپرست علوم و فناوری^

کاربران بَرخط

جدیدترین نوشته‌های نمایه

دیرزمانی‌ست
تیشه‌ام را
در سینۀ سخت‌ترین صخره‌ها
گم کرده‌ام،
و کوه
تمامِ سهمِ مرا از این بیهودگی
فرو بلعیده است.

شاهدم اکنون
بر بلندای ویرانه‌،
غباری را که می‌رباید
تو را از من.

کوچ تو
شیرین‌ترین اندوهی‌ست
که جانِ فرهادم به سنگ شدن
رضا می‌دهد.

هیچ صخره‌ای
دیگر به کارِ شکافتن نیست،
و نیز
حنجره‌ای به کارِ فریاد.
تنها مانده است
نگاهی پر حسرت در سکوت سرد
که بدرقه می‌کند
تو را.
در نظرم پوچ همه چیز است و همه پوچ
مرا فراق و فراغت، همه چیزم به ره کوچ
هر زمان فالی گرفتم
« غم مخور» آمد ولی

این امید واهی حافظ

مرا بیچاره کرد!
Soheila Firooz در نمایه ساناز هموطن نوشت.
سلام ساناز جان، این هم متن کامل خلاصه و مقدمه که خواسته بودی:
خلاصه رمان «پاییز»
در تلاطم دریای بی‌رحم زندگی، مرواریدِ جوانی من در صدف فقر و تنهایی گرفتار شد. آن‌جا که غول اعتیاد، سقف امن خانه‌ام را ویران کرد و من ماندم و آغوش سرد شهری غریب با فرزندی که تنها پناهم بود. در اوج تاریکی و دست‌وپا زدن برای بقا، دست تقدیر غریبه‌ای از دنیایی دگر را سر راهم قرار داد؛ مردی که خودش در بند گذشته‌ای تلخ اسیر بود. آیا این هم‌نشینی، مرواریدِ شکسته‌ی وجودم را نجات می‌دهد یا گرداب تازه‌ای برای غرق شدنم خواهد شد؟
مقدمه رمان
بعضی زن‌ها شبیه به پاییزند؛ در سکوت سر خم می‌کنند، در تنهایی برگ می‌ریزند، اما هرگز نمی‌شکنند. آن‌ها یاد گرفته‌اند سقفِ آرزوهایشان را با دست‌های خالی بنا کنند و در آغوشِ سردِ زمستانِ زندگی، بهار را انتظار بکشند. این داستان، روایتِ زنی است که یاد گرفت چگونه در هجومِ طوفان‌ها، مرواریدِ اصیلِ وجودش را زنده نگه دارد.

آمار انجمن

موضوعات
49,597
نوشته‌ها
601,276
کاربران
11,867
آخرین کاربر
@fgsggyetd

پربازدیدترین نمایه‌ها

بالا پایین