جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته {عشق سوخته} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط آریانا با نام {عشق سوخته} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,380 بازدید, 24 پاسخ و 28 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {عشق سوخته} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع آریانا
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آریانا
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
3,234
12,557
مدال‌ها
6
می‌دانی، من از خوش باوری‌هایم به ویرانی رسیدم.
خانه‌ای که از عشقت ساخته بودم، اکنون جز ویرانه‌ای دل‌خراش چیزی نمانده.
غم‌انگیز است، دگر دریای دلم طوفانی نیست.
خاموشِ خاموش!
 
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
3,234
12,557
مدال‌ها
6
آن چشمان کهرابی‌ات، کودتایی در دلم به پا کرد.
کودتایی از آتش عشق، آتشی مملو از محبت و دوست‌داشتن.
اما، خودَت شدی آب یخ روی آتشِ سوزانِ عشقم. دگر جز خاکستر گذشته، چیزی برای ساختن آن عشق کذایی نمانده.
و چه خوب است راهت برای بازگشت، درست‌ نشدنی است.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
3,234
12,557
مدال‌ها
6
می‌گویند آتش هرچه را بسوزاند، خاکسترش را به جا می‌گذارد؛ اما عشقِ ما حتی خاکستری هم برایم نگذاشت.
تنها جای خالیِ تو ماند و قلبی که هنوز میان ویرانه‌های دوست داشتنت، سرگردان است.
 
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
3,234
12,557
مدال‌ها
6
عشقمان روزی شعله‌ای سرکش بود، اما آن‌قدر در بادِ روزگار سوخت که نه خاکستری از آن باقی ماند و نه گرمایی. تنها افسانه‌ای خاموش ماند؛ افسانه‌ای که زمانی تمامِ دنیای دو نفر بود، و امروز حتی در حافظه‌ی زمان نیز جایی ندارد.
چه غم‌انگیز است که بعضی عشق‌ها نمی‌میرند؛ ولی آرام‌آرام از یاد می‌روند، آن‌قدر که روزی به خود می‌آیی و می‌بینی تنها کسی که هنوز برای سوگواریِ آن عشق باقی مانده، قلبِ خسته‌ی توست.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
Mar
3,234
12,557
مدال‌ها
6
روزی عشقت را میان ضربان‌های قلبم پنهان کرده بودم؛ جایی دور از دسترسِ جهان، جایی که گمان می‌کردم هیچ‌چیز توانِ ربودنش را ندارد.
اما زمان، دزدِ ماهری بود.
بی‌آنکه صدایی از خود به جا بگذارد آمد، از خاطره‌هایت غبار ساخت، از خنده‌هایت پژواکی محو، و از رؤیاهایی که با نام تو آغاز می‌شدند، سکوتی بی‌انتها.
سال‌ها گذشت و زندگی از کنارِ ویرانه‌های عشقمان عبور کرد. فصل‌ها آمدند و رفتند، باران بر پنجره‌ها کوبید، بهار هزاران بار شکوفه‌هایش را به زمین بخشید، اما هیچ‌کدام نتوانستند نشانی از آن روزها را بازگردانند.
حالا اگر کسی نامت را از من بپرسد، تنها لبخندی کمرنگ بر لبانم می‌نشیند؛ نه از این‌که فراموشت کرده‌ام، بلکه چون دیگر چیزی از تو در خاطرم باقی نمانده جز احساسی گنگ؛ شبیه بوی عطری که سال‌ها پیش در کوچه‌ای پیچیده بود و اکنون تنها سایه‌ای از آن در ذهن مانده است.
 
بالا پایین