جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

نوشته‌های نمایه جدید

سلام به انجمن نویسندگان رمان بوک خوش اومدین
سوالی داشتید خوشحال میشم کمکتون کنم
مایلید رنک دریافت کنید
📚✨ به رمان‌بوک خوش اومدی!

از حضورت خوشحالیم. امیدواریم اینجا با قلمت داستان‌های ماندگار خلق کنی، دوست‌های خوبی پیدا کنی و لحظه‌های قشنگی کنار ما داشته باشی.
خوش اومدی و برات آرزوی موفقیت داریم. 🌿

سوالی داشتی در خدمتم🌸
📚✨ به رمان‌بوک خوش اومدی!

از حضورت خوشحالیم. امیدواریم اینجا با قلمت داستان‌های ماندگار خلق کنی، دوست‌های خوبی پیدا کنی و لحظه‌های قشنگی کنار ما داشته باشی.
خوش اومدی و برات آرزوی موفقیت داریم. 🌿

سوالی داشتی در خدمتم🌸
📚✨ به رمان‌بوک خوش اومدی!

از حضورت خوشحالیم. امیدواریم اینجا با قلمت داستان‌های ماندگار خلق کنی، دوست‌های خوبی پیدا کنی و لحظه‌های قشنگی کنار ما داشته باشی.
خوش اومدی و برات آرزوی موفقیت داریم. 🌿

سوالی داشتی در خدمتم🌸
📚✨ به رمان‌بوک خوش اومدی!

از حضورت خوشحالیم. امیدواریم اینجا با قلمت داستان‌های ماندگار خلق کنی، دوست‌های خوبی پیدا کنی و لحظه‌های قشنگی کنار ما داشته باشی.
خوش اومدی و برات آرزوی موفقیت داریم. 🌿

سوالی داشتی در خدمتم🌸
📚✨ به رمان‌بوک خوش اومدی!

از حضورت خوشحالیم. امیدواریم اینجا با قلمت داستان‌های ماندگار خلق کنی، دوست‌های خوبی پیدا کنی و لحظه‌های قشنگی کنار ما داشته باشی.
خوش اومدی و برات آرزوی موفقیت داریم. 🌿

سوالی داشتی در خدمتم🌸
پیرزن های با معرفت
تعدادى پیرزن با اتوبوس عازم تورى تفریحى بودند. پس از مدتى یکى از پیرزنان به پشت راننده زد و یک مشت بادام به او تعارف کرد.
راننده تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. در حدود ٤٥ دقیقه بعد دوباره پیرزن با یک مشت بادام نزد راننده آمد و بادام‌ها را به او تعارف کرد.
راننده باز هم تشکر کرد و بادام‌ها را گرفت و خورد. این کار دوبار دیگر هم تکرار شد تا آن که بار پنجم که پیرزن باز با یک مشت بادام سراغ راننده آمد، راننده از او پرسید چرا خودتان بادام‌ها را نمى‌خورید؟ پیرزن گفت چون ما دندان نداریم.
راننده که خیلى کنجکاو شده بود پرسید پس چرا آن‌ها را خریده‌اید؟ پیرزن گفت ما شکلات روى بادام‌ها را خیلى دوست داریم
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: -pariya-
رشته فلسفه چطوریه ؟
یکی از دانشجویان رشته ی فلسفه می گفت : در سال اولی که ما شروع به خواندن فلسفه کردیم ، هم استاد و هم دانشجو ، مطالب را درک می کردند. در سال دوم فقط استاد می فهمید و ما نمی فهمیدیم ولی در سال سوم نه او می فهمید چه میگوید و نه ما می فهمیدیم چه می خوانیم.
داستان طنز رستوران
سه تا رفيق با هم ميرن رستوران ولي بدون يه قرون پول . هر کدومشون يه جايي ميشينن و يه دل سير غذا ميخورن و اولی ميره پاي صندوق و ميگه : ممنون غذاي خوبي بود اين بقيه پول مارو بدين بريم : صندوقدار : کدوم بقيه آقا ؟ شما که پولي پرداخت نکردي . ميگه يعني چي آقا خودت گفتي الان خورد ندارم بعد از صرف غذا بهتون ميدم . خلاصه از اون اصرار از اين انکار که دومی پا ميشه و رو به صندوقدار ميگه : آقا راست ميگن ديگه ، منم شاهدم وقتي من ميزمو حساب کردم ايشون هم حضور داشتن و يادمه که بهش گفتين بقيه پولتونو بعدا ميدم . صندوقداره از کوره در رفت و گفت : شما چي ميگي آقا ، شما هم حساب نکردي ! بحث داشت بالا ميگرفت که ديدن سومی نشسته وسط سالن و هي ميزنه توي سرش . ملت جمع شدن دورش و گفتن چي شده ؟ گفت : با اين اوضاع حتما ميخواد بگه منم پول ندادم .
بالا پایین