به سوی در برگشتم. منصور التماس کرد: «از من رو برنگردان محبوبه.» گفتم: «یک شب که هزار شب نمیشود رحیم جان.» و بلافاصله زبانم را گاز گرفتم. مثل برقزدهها خشک شد. به من خیره شد. من نیز به او. بعد تار را بر زمین کوبید. در دل گفتم شکست. جلو آمد و شانههایم را گرفت و گفت: «به من نگاه کن. خوب به من نگاه کن. من منصور هستم، رحیم نیستم. آن نیستم که میخواهی. این هستم که گرفتارش شدهای. همان که از او فراری هستی.»
رمان بامداد خمار
بله فایل میشن و در قالب فایل دد زمانمناسب روی سایت میرن