- Jun
- 55
- 240
- مدالها
- 2
با لبخند از بغلش جدا شدم. شوهرعمه با لبخند غمگینی بغلم کرد و گفت:
- نسیم دختر خودمه.
سرم را در بغلش فرو کردم. نه! طعم آغوش پدرم را نداشت. روژان و الیزا هم روی همدیگر نگین نمیشدند. نه که آدمهای بدی باشند، نه! نگین فرق داشت! از بغل شوهرعمهم بیرون آمدم و گفتم:
- ممنونم، خیلی زحمت دادم.
شوهرعمه چمدانم را گرفت و گفت:
- نسیم جان این حرفها رو نداریم دیگه.
روژان دستم را گرفت و همراه خودش کشید. الیزا هم آن یکی دستم را گرفت. سرم درد میکرد و گشنگی امانم را بریده بود. روژان با نگرانی گفت:
- چرا دستهات اینقدر سرده!
عمه با نگرانی خودش را به من رساند و گفت:
- گشنشه، الیزاجان مامان؟ برو یه غذا بخر براش تو راه خونه بخوره.
صدای عمه که الیزا را جانِ خودش خطاب کرده بود مرا به گذشته کشاند، وقتی که مامان هم مرا جان خودش خطاب میکرد! بابا صدایم میکرد:«نسیمِ دلپذیرِ بابا» ضعف کرده و غمگین عقبعقب رفتم و روی زمین افتادم. روژان هینی کشید و مرا سریع در آغوشش کشید. عمه دیگر تاب نیاورد و حالا در دامان خانوادهاش داشت خودش را خالی میکرد. در صورتش میکوبید و با زاری اسم برادرش را صدا میکرد. چشمهایم روی هم میافتادند و دوباره باز میشدند. تنم سِر سِر بود نمیدانم چقدر در آن حالت بودم، وقتی قاشق غذا را در دهانم فرو کردند به خودم آمدم. اِلیزا برنج را فوت میکرد و تندتند در دهانم میگذاشت. چشمهایش از اشک خیس بود و قربان صدقهام میرفت. بعد از نیمساعت جان به بدنم برگشت. با غم به آنها نگاه میکردم که در تلاش بودند که مراقب من باشند و قلبم لحظهبهلحظه سنگینتر میشد، بار روی دوششان شده بودم! بعد از غذا از روی زمین بلندم کردند. سرم را در بغل روژان فرو کردم و تا جلوی ماشین رفتم. کنار روژان نشستم و بیصدا سرم را به شیشه تکیه دادم. هوا نمناک و ابری بود، رعدوبرق زد و باران شدت گرفت. چشمهایم را بستم و به صدای رعدوبرق گوش دادم، اما صدای افکارم مانع میشد. صدایی در سرم توبیخم میکرد:«تو باعث شدی خانوادت بمیرن حالا هم سربار عمهات شدی! آخر اینها را هم از غصه خودت دق میدی، تو نحسی!» سرم را دومرتبه به شیشه کوبیدم و نالان زمزمه کردم:«دخترهی نحس»
***
- عمه واقعاً دوست داری اینجا بمونم؟!
سرش با شدت به سمت من برگشت، ملاقه از دستش به داخل ظرف غذا پرتاب شد.
- این چه حرفیه عمهجان! مشکلی پیش اومده؟ دخترها باعث ناراحتیت شدن؟
لرزش دستهایم را مهار و از پشت در هم گره زدم.
- نه، ففط تو این یه ماه که اینجام نمیزارید به حال خودم باشم. نیاز به کمی تنهایی دارم من نیازی به حرف زدن ندارم.
ناخنهای دستم را در کف دست دیگرم فرو بردم. قرصها داشتند اثر میکردند؟! عمه حیران به من نگاه میکرد.
- نمیخوام ناشکری کنم نسبت به زحماتتون، ولی نیاز نیست هر ده دقیقه به من سر بزنین انگار که هرلحظه ممکنه خودم رو بکشم، حس خوبی بهم نمیده!
عمه دستش را به کابینت گرفت و آرام و بیحرف بر روی صندلی نشست. دردی از معده تا قلبم بالا آمد و لحظهای نفسم را برید. چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم که قلبم تیری کشید. صدای عمه آمد:
- باشه عمهجان.
- نسیم دختر خودمه.
سرم را در بغلش فرو کردم. نه! طعم آغوش پدرم را نداشت. روژان و الیزا هم روی همدیگر نگین نمیشدند. نه که آدمهای بدی باشند، نه! نگین فرق داشت! از بغل شوهرعمهم بیرون آمدم و گفتم:
- ممنونم، خیلی زحمت دادم.
شوهرعمه چمدانم را گرفت و گفت:
- نسیم جان این حرفها رو نداریم دیگه.
روژان دستم را گرفت و همراه خودش کشید. الیزا هم آن یکی دستم را گرفت. سرم درد میکرد و گشنگی امانم را بریده بود. روژان با نگرانی گفت:
- چرا دستهات اینقدر سرده!
عمه با نگرانی خودش را به من رساند و گفت:
- گشنشه، الیزاجان مامان؟ برو یه غذا بخر براش تو راه خونه بخوره.
صدای عمه که الیزا را جانِ خودش خطاب کرده بود مرا به گذشته کشاند، وقتی که مامان هم مرا جان خودش خطاب میکرد! بابا صدایم میکرد:«نسیمِ دلپذیرِ بابا» ضعف کرده و غمگین عقبعقب رفتم و روی زمین افتادم. روژان هینی کشید و مرا سریع در آغوشش کشید. عمه دیگر تاب نیاورد و حالا در دامان خانوادهاش داشت خودش را خالی میکرد. در صورتش میکوبید و با زاری اسم برادرش را صدا میکرد. چشمهایم روی هم میافتادند و دوباره باز میشدند. تنم سِر سِر بود نمیدانم چقدر در آن حالت بودم، وقتی قاشق غذا را در دهانم فرو کردند به خودم آمدم. اِلیزا برنج را فوت میکرد و تندتند در دهانم میگذاشت. چشمهایش از اشک خیس بود و قربان صدقهام میرفت. بعد از نیمساعت جان به بدنم برگشت. با غم به آنها نگاه میکردم که در تلاش بودند که مراقب من باشند و قلبم لحظهبهلحظه سنگینتر میشد، بار روی دوششان شده بودم! بعد از غذا از روی زمین بلندم کردند. سرم را در بغل روژان فرو کردم و تا جلوی ماشین رفتم. کنار روژان نشستم و بیصدا سرم را به شیشه تکیه دادم. هوا نمناک و ابری بود، رعدوبرق زد و باران شدت گرفت. چشمهایم را بستم و به صدای رعدوبرق گوش دادم، اما صدای افکارم مانع میشد. صدایی در سرم توبیخم میکرد:«تو باعث شدی خانوادت بمیرن حالا هم سربار عمهات شدی! آخر اینها را هم از غصه خودت دق میدی، تو نحسی!» سرم را دومرتبه به شیشه کوبیدم و نالان زمزمه کردم:«دخترهی نحس»
***
- عمه واقعاً دوست داری اینجا بمونم؟!
سرش با شدت به سمت من برگشت، ملاقه از دستش به داخل ظرف غذا پرتاب شد.
- این چه حرفیه عمهجان! مشکلی پیش اومده؟ دخترها باعث ناراحتیت شدن؟
لرزش دستهایم را مهار و از پشت در هم گره زدم.
- نه، ففط تو این یه ماه که اینجام نمیزارید به حال خودم باشم. نیاز به کمی تنهایی دارم من نیازی به حرف زدن ندارم.
ناخنهای دستم را در کف دست دیگرم فرو بردم. قرصها داشتند اثر میکردند؟! عمه حیران به من نگاه میکرد.
- نمیخوام ناشکری کنم نسبت به زحماتتون، ولی نیاز نیست هر ده دقیقه به من سر بزنین انگار که هرلحظه ممکنه خودم رو بکشم، حس خوبی بهم نمیده!
عمه دستش را به کابینت گرفت و آرام و بیحرف بر روی صندلی نشست. دردی از معده تا قلبم بالا آمد و لحظهای نفسم را برید. چشمهایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم که قلبم تیری کشید. صدای عمه آمد:
- باشه عمهجان.