جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط somayeh با نام [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 981 بازدید, 39 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [مغبون] اثر « سمیه اعلایی کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع somayeh
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط somayeh
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
زیر غذا را روشن کردم و با بی‌حالی پشت میز نشستم. مامان وارد آشپزخانه شد و گفت:
- من برات گرم می‌کنم، قربونت بشم مامان.
سرم را بر روی میز گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. دست مامان بر روی سرم نشست و موهایم را ناز کرد و گفت:
- من و بابات همیشه شما رو درک کردیم و بهتون کمک کردیم. هر مشکلی داری ما این‌جاییم تا کمکت کنیم عزیزم!
سرم را بلند کرد و اشکی از چشم‌هایم پایین چکید و گفتم:
- نمی‌دونم چه بلایی سرم اومده مامان، ولی اصلاً حوصله ندارم.
چشم‌های سبز مامان مانند زمرد درخشیدند. آرامش خاصی را به تنم سر ریز کرد و گفت:
- توی سن تو عادیه مامان‌جان. خودت رو اذیت نکن با حالی که داری، با حسی که داری کنار بیا و قبولش کن همین.
حرف مامان مثل پتک بر روی سرم کوبیده‌ شد. با حسی که داری کنار بیا! چشم‌ از چشم‌های مامان گرفتم و به در آشپزخانه خیره‌ شدم. یعنی همه‌ی‌ این حال‌های بد به‌ خاطر همین موضوعه! مامان به‌سمت اجاق گاز رفت. دستم را بر روی قلبم گذاشتم و توی دلم گفتم:
- همه‌ی این‌ها به خاطر همینه! مگه نه؟
بلند شدم و جلوی در آشپزخانه ایستادم. از دور به چهره‌ی رضا نگاه کردم. با پدر حرف می‌زد و هنگام خندیدن چشمانش می‌درخشیدند. مثل یک جنگل سرسبز بودند. لب‌های خوش‌فرم گردش کش آمده‌بودند. قلبم مثل کودکی که گم شده‌است، هراسان می‌تپید. سنگینی نگاهم مانند سایه‌ی ابر بر روی جنگل چشمانش سبب شد که به سمت من برگردد. در چشمانم با لبخند خیر‌ه‌ شد، قلبم در سی*ن*ه تکان محکمی خورد و آرام گرفت. غرق در چشمانش بودم که دستی بر روی شانه‌ام نشست. سریع نگاهم را از رضا گرفتم و به مامان نگاه کردم. چهره‌اش آرامش‌بخش بود ولی چشمانش غم داشتند. آرام گفت:
- بیا غذات رو بخور.
جرأت نکردم دوباره به سمت رضا برگردم. دوباره روی صندلی نشستم. تندتند غذا را در دهانم گذاشتم و به میز خیره‌ شدم. یعنی رضا هم از من خوشش می‌آمد؟ پس این نگاه‌های با شیفتگی و عشق از کجا می‌آمد؟ قاشق دیگری را در دهانم‌ خالی کردم و سرم را به دستم تکیه دادم. از اون حال بد خبری نبود، انگار که خوشی زیادی بهم تزریق کرده‌بودند. با انرژی و خوشحال غذایم را خوردم و از صندلی بلند شدم. دوباره از لای در به رضا نگاه کردم، اما آنجا نبود! با لب‌های برچیده به جای خالی‌اش نگاه کردم‌. در را کامل باز کردم و با چشم دنبالش گشتم، اما نبود. با کشیده‌شدن دستم از جا پریدم. با چشم‌های گشاد، مانند کسی که جرمی مرتکب شده سرم را بالا گرفتم. با دیدن رضا در فاصله نزدیک، قلبم لرزید و لحظه‌ای از تپش افتاد. عطر تنش بوی گل همیشه بهار می‌داد، سرد و خواستنی بود. دستش را بر روی پیشانی‌ام گذاشت و تبم را چک کرد و من بی‌حرکت محوش شده‌بودم. محو آن فک خوش‌فرم که مانند یک مجسمه‌ی یونانی بود، اخمی که بر روی چهره‌اش بود محو شد و لبخندی زد و گفت:
- خوبه تبت پایین اومده.
بعد نگاه پر محبتی به من انداخت. آن چشمان سبز و لب‌های خوش‌رنگ کارشان را کرده‌‌بودند و از اطرافم بی‌خبر محو رضا بودم. خندید و گفت:
- خانم‌کوچولوی‌ بداخلاق!
دستش را بر روی طره‌ی موهایم کشید و از کنارم گذشت. رفت و تکه‌‌ای از قلب مرا هم با خود برد. لبخندی زدم و قرمز شده به سمت بالا دوییدم. قلبم مثل ساعت خراب، بی‌نظم و دیوانه می‌کوبید و باعث می‌شد هیجان‌زده پله‌ها را دوتایکی رد کنم. در اتاق را که بستم؛ مثل دیوانه‌ها بالاوپایین می‌پریدم و می‌رقصیدم، دیری نپایید که در اتاق محکم باز شد و نگین‌ داخل آمد. چشمانش قرمز شده‌بودند و لب‌هایش را محکم روی هم فشار می‌داد، نگاهم کرد و چشمانش دودو می‌زدند. از لای دندان‌های چفت شده گفت:
- این‌ بود می‌دونم‌می‌دونم‌هات؟ آخرم که گذاشتی بهت نزدیک بشه!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
به یک‌باره شعله‌ی درونم خاموش شد و دودش مغزم را پوشاند. با دست‌وپای لرزان بر روی تخت نشستم که نگین کنارم نشست. صدایش می‌لرزید، ولی سعی می‌کرد خونسرد باشد. با تشر گفت:
- دوستانه بهت گفتم نسیم، ولی نفهمیدی! اگه یه‌باره دیگه تو رو نزدیک این پسر ببینم، اون‌وقته که کلاهمون بدجور توی هم میره.
بعد پاشد و رفت. همه‌ی تلاطم شادی درونم خاموش شد، دلم بهانه می‌گرفت و می‌گفت:
- یه‌بار تست می‌کنی، اگه دیدی به درست لطمه وارد می‌کنه، بی‌خیال میشی؛ یه تست کوچولو!
لبخندی زدم و به پهلو خوابیدم و بالشت را بغل کردم. صفحه‌ی گوشیم روشن شد؛ اینستاگرام بود بازش کردم. مثل برق‌گرفته‌ها بر روی تخت نشستم و به اعلان پیام رضا نگاه کردم. نمی‌دانستم پیامش را باز کنم یا کمی منتظرش بذارم. اگر سریع باز کنم‌ می‌گوید که منتظر پیام من بوده! موهایم را که باز بود را مشت کردم و عقب فرستادم. وای خدایا، نه من نمی‌تونم‌ صبر کنم. پیامش را باز کردم. نوشته بود: «حالت خوبه؟»
با لبخند بزرگی که بر روی لب‌هایم بود نوشتم: «خوبم ممنون.» تایپ کرد:
- نمی‌خوای حال من رو بپرسی؟
خندیدم و نوشتم: «حال تو خوبه؟»
تایپ کرد:
- عالیم، امروز بعد از یه عالمه صبرکردن بالأخره اونی که دوستش دارم، افتخار داد ببینمش.
قلبم‌ مثل گداخته‌ی آهن در سی*ن*ه‌ام ذوب شد و سنگینیش دلم‌ را گرفت‌. رضا یکی را دوست دارد! همه‌ی هیجان و ذوقم به ناراحتی بدل شد و ناراحت گوشی را کنار گذاشتم و انگار میلم به جواب دادن خاموش شد. اشک در چشمانم حلقه زد. پیام دیگری آمد که با بی‌میلی گوشی را برداشتم، نوشته بود:
- خوابت برد؟
کوتاه نوشتم نوشتم: «نه.»
تایپ کرد:
- میشه فردا ببینمت؟
با تعجب به گوشی نگاه کردم و زمزمه کردم:
- من رو ببینه؟
با دستانی که می‌لرزیدند، نوشتم:
- برای چی می‌خوای من رو ببینی؟
نوشت: «خواهش می‌کنم، وقتی ببینمت بهت میگم.»
با دودلی به صفحه گوشی نگاه کردم. خیلی دلم می‌خواست که ببینمش، ولی اگه نگین بفهمه چی؟ صدردصد که زندگی را برایم سخت می‌کرد، ولی اگر هم نروم تا ابد بر روی دلم می‌ماند. کلافه چشم‌هایم را بستم و سرم را به بالشت کوبیدم. دوباره پیام آمد:
- میای؟
با دودلی چندبار نوشتم و پاک کردم و در آخر فقط یک کلمه،«آره.» گفت که آدرس و ساعت را می‌فرستد. واقعاً می‌خواهی بروی نسیم؟ نمی‌دانم! با یک عالمه فکر‌های مزاحم و ناراحت‌کننده خوابم نبرد و تا ساعت دو شب، فقط داشتم به این موضوع فکر می‌کردم و در آخر بر روی مبل پذیرایی خوابم برد. صبح با صدای آهنگ‌های قدیمی بیدار شدم. نشان از خانه بودن بابا و همه اعضای خانواده بود. بی‌قرار گوشی را باز کردم.
- ساعت شش عصر، کافه پاییز توی خیابون...... .
با استرس مچ دستم را خاراندم. بلند شدم‌ و وسط پذیرایی ایستادم. نگین با اخم از جلویم گذشت و نگاهم نکرد. ابروهایم را بالا انداختم و بی‌توجه به نگین بالا رفتم. صورتم‌ را شستم و با خوشحالی وارد آشپزخانه شدم. مثل همیشه بابا با لبخند و مامان با خوش‌رویی تمام صبح بخیر گفتند و فقط نگین با اخم سرتکان داد. مامان با نگرانی دستش را بر پیشانیم گذاشت و گفت:
- چه جالب دیگه تب نداری!
صدای پوزخند بلند نگین که آمد مامان با تعجب به وضعیت من و نگین نگاه کرد و گفت:
- عزیزان، با هم قهرین؟!
سرم را به معنای نه تکان دادم و گفتم:
- نه، مشکل جزئیه حل میشه.
نگین با ابروهای بالارفته و چشم‌های بدجنس گفت:
- اصلاً هم جزئی نیست و حواست باشه دیشب بهت چی گفتم.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
به صندلی تکیه دادم و چایی را که ولرم شده‌بود سر کشیدم. لقمه‌ی پنیر را در دهانم گذاشتم و همزمان فکر می‌کردم‌.چطور عصر بیرون برم؟ خدای من، خودت نجاتم بده. تا عصر سر خودم را گرم کردم، ولی استرس دیدن رضا را داشتم. رضا دوبار پیام داد که خودش دنبالم بیاید ولی قبول نکردم و گفتم که خودم می‌روم. آرایش عادی و زیبایی انجام دادم و لباس‌های معمولی پوشیدم تا شک نکنند و پایین رفتم. مامان داخل آشپزخانه بود.
- مامان من دارم میرم بیرون، حالا که حالم بهتر شده دوست دارم قدم بزنم.
مامان با لبخند سر تکان داد و گفت:
- مراقب باش.
خداحافظ بلندی گفتم و قبل از آمدن نگین از خانه بیرون زدم. ایرپاد گذاشتم و در امتداد کوچه راه افتادم. فکرم هنوز درگیر این بود که آیا کار درستی می‌کنم؟! یک لحظه لرز کوچکی از بدنم رد شد و موهای تنم را سیخ کرد، مثل حس ناامنی بود. به عقب برگشتم ولی کسی پشت سرم نبود. کوچه خلوت بود، اما همین که به جلو برگشتم. پسری با قد بلند و صورت زخمی جلویم ایستاده بود. نفسم در سی*ن*ه حبس شد. دست انداختم و ایرپادم را درآوردم، قبل این‌که جیغ بزنم، هشدار داد:
- جیغ نزن، کاریت ندارم.
ناخودآگاه دهانم که برای جیغ باز شده‌بود بسته شد و با ترس قدمی عقب برداشتم که دست‌هایش را بالا گرفت. اطراف را نگاه کرد و تندتند گفت:
- نیومدم بهت آسیب بزنم، اومدم بهت هشدار بدم تا مثل من بدبخت نشی.
آب دهنم را قورت دادم و صدای نفس‌های بلند و گرومپ گرومپ قلبم نمی‌ذاشت تمرکز کنم که چه می‌گوید. ادامه داد:
- از همتی دوری کنید! شما رو هم به خاک سیاه میشونه! پسرش دنبالته ازش دوری کن!
با ترس چند قدم دیگر عقب رفتم که با استرس و ترس جلوتر آمد، رنگش به سفیدی می‌زد و نگاهش به آخر کوچه بود. همه‌جای صورتش رد چاقو بود و یک جای سالم نداشت. مشخص بود که سنی ندارد و نهایتاً ۲۳ سال دارد. چشم‌های قرمز و گشادش را به من داد و گفت:
- اون این بلا رو سرم آورده، نمی‌دونی چه آدم‌های حرومزاده‌این... .
صدای داد بلندی از پشت سرم باعث شد که جیغ بزنم و بالا بپرم.
- ازش فاصله بگیر کثافت.
صدای رضا بود؟! با تعجب به پشت سرم نگاه کردم که پسر از کنارم با سرعت رد شد و توی کوچه کناری پیچید و گم شد. دستم را روی قلبم گذاشتم و روی زمین داغ نشستم. رضا خودش را با سرعت با من رساند. کنارم زانو زد و با شدت تکانم داد.
- چی می‌گفت بهت؟ ها؟!
با تعجب و ترس به رضا خیره مانده‌بودم که رنگ صورتش به قرمزی می‌رفت. نفس عمیقی کشید و نگاهش را منتظر در صورتم چرخاند. بیشتر از آن پسرِ ترسناک، رضا بیشتر مرا می‌ترساند. با عصبانیت مشتش را به زمین کوباند و داد کشید:
- میگم علیِ کثافت بهت چی گفت؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
آنقدر ترسیده بودم که زبانم به سقف دهانم چسپیده‌بود، صدای گرومپ گرومپ قلبم گوش‌هایم را پر کرده‌بود. تازه به خودش آمد و دستش را از بازوهایم جدا کرد و با پشیمانی گفت:
-معذرت می‌خوام، ببخشید.
قطره اشکی از چشمانم پایین ریخت و زبانم را نمی‌توانستم تکان بدهم. رضا سرم را در بغلش گرفت و گفت:
- نسیم، عزیزم حرف بزن!
نفس کشیدن برایم سخت شده‌بود و جلوی چشم‌هایم تاریک می‌شد که رضا مرا از خودش جدا کرد و بی‌هوا سیلی محکمی در گوشم کوبید که جیغی کشیدم و اشک‌هایم مانند سیلاب پایین ریخت. رضا دستش را جای سیلی گذاشت و تندتند نوازش کرد، زمزمه کرد:
- معذرت می‌خوام، معذرت می‌خوام لازم بود بخاطر شوکی که بهت وارد شد داشتی از حال می‌رفتی.
اشک‌هایم را با دستم پاک کردم و گفتم:
- بیشتر از اون پسره از تو ترسیدم.
رضا با پشیمانی دستم را گرفت و بلندم کرد و گفت:
- بهت چی گفت؟
با ظن‌وگمان نگاهش کردم، پسره راست می‌گفت؟ پس رضا از کجا می‌شناسندش که اسم طرف را هم می‌داند؟ رضا مرا تعقیب می‌کرد!
- نسیم؟
ناباور و آرام لب زدم:
- داشتی تعقیبم می‌کردی؟!
اخم‌های رضا درهم رفت، چقدر این ساید رضا با آن ساید جنتلمنش فاصله و تفاوت داشت! کدام را باید باور می‌کردم. نتوانست خودش را کنترل کند، داد کشید:
- آره، چون نگرانت بودم، چون دلم برات تنگ شده‌بود تحمل نداشتم تا بیای. چون منِ احمق دوست دارم نسیم.
قلبم می‌لرزید و انگار هرآن از سی*ن*ه‌ام‌ بیرون می‌پرید. مثل قایقی که دچار طوفان شده بی‌قرار نگاهم در چشم‌هایش در گردش بود، چشم‌هایش نگران و ناراحت بود. ادامه داد:
- نسیم؟
چقدر زیبا اسمم را صدا می‌زد. بی‌اختیار گفتم:
- جانم؟
لبخند شیرینی زد و گفت:
- میشه دوست‌دختر من باشی؟
تیر آخر بود، قلبم مثل شعله‌ی آتش داغ شد و قفسه‌ی سی*ن*ه‌ام سوخت. نمی‌توانستم جلوی ذوق و خوشحالیم را بگیرم. لبخند زدم و سرم‌ را پایین انداختم. خندید و دستش را زیر چانه‌ام گذاشت و گفت:
- این یعنی بله؟!
سرم را به طرفین برای موافقت تکان دادم که دستم را گرفت و روی قلبش گذاشت.
- قول میدم تا آخر عمرم جات این‌جاست.
دستم را از قلبش جدا کردم و روی ماه‌گرفتگی صورتش گذاشتم و نوازش کردم. چشم‌هاش را بست و گفت:
- بریم از این‌جا؟
بعد دستم را گرفت و همراه خودش به سمت ماشین کشید که گفتم:
- امروز نریم، حالم خوب نیست برمی‌گردم خونه.
رضا ایستاد و در چشم‌هایم نگاه کرد و گفت:
- باشه هرجور تو دوست داری.
لبخندی زدم و حرف‌های پسر همزمان با اعتراف رضا در گوشم می‌چرخید. کدام واقعی بود!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
با ذهنی مشغول که حتی درست متوجه حرف‌های رضا نمی‌شدم، خداحافظی کردم و به سمت خانه برگشتم. علی خیلی حرف‌های عجیبی زده‌بود و رفتار رضا هم کم از آن عجیب‌تر نبود. در خانه را باز کردم و داخل رفتم. مامان و بابا در حیاط نشسته بودند و چایی می‌خوردند.
مامان با نگرانی بلند شد و گفت:
- چرا رنگت پریده نسیم؟
لبخند زدم و سعی کردم عادی رفتار کنم:
- داشتم می‌رفتم که یهو حس کردم تب کردم برای همین برگشتم. میرم قرص بخورم بخوابم.
قبل از این‌که مامان بخواهد تبم را چک کند فرار کردم. چه کسی قابل اعتماد بود؟ سرم نبض می‌زد و عرق‌ها با سبقت از همدیگر از پیشانیم پایین می‌ریختند. در اتاق را قفل کردم و به در تکیه دادم. کلمه دوست‌دارم در ذهنم تکرار می‌شد ولی ظن‌وگمان اجازه نمی‌داد، شور‌وشعفش وجودم را پر کند. لباس عوض کردم و جلوی آینه ایستادم. اگر حرف‌های علی راست نبود، پس چرا آنقدر بهم ریخته بود؟ چرا چشمانش آنقدر خون گرفت که حتی به من هم رحم نمی‌کرد؟ سرم را با دست چسپیدم و روی تخت نشستم. رضایی که تازه آشنا شدیم یا یک غریبه با ظاهرِ ترسناک، کدومشان قابل اعتمادند! قرص سردرد را باز کردم و با آب خوردم. صدای گوشیم درآمد، گوشی را از روی تخت برداشتم. با دست لرزان به شماره ناشناس نگاه می‌کردم. آنقدر زنگ خورد که خودش قطع شد. هنوز گوشی در دست لرزانم بود که دوباره شروع به زنگ خوردن کرد. با اتفاقات امروز یک آدم پارانوئید شدم. چشمانم را بستم و دکمه وصل تماس را زدم.
- سلام گردبادکوچولو!
نفس از سی*ن*ه‌ام رها شد. دستم را بر روی قلبم گذاشتم و گفتم:
- شمارم رو از کجا آوردی رضا؟
خندید و شیطنت در صدایش آشکار بود:
- پیگیرم و دلباخته، دلم پیشت موند خواستم ببینم سالم به خونه رسیدی!
لبخندی کنج نشست را نتوانستم مهار کنم، صدایم را صاف کردم و گفتم:
- آره سالم رسیدم. تو کجایی؟
شک و بی‌اعتمادی در دلم می‌جوشید و دودش مغزم را احاطه می‌کرد.
- منم پیش علی‌م!
سعود قلبم به دهانم را در یک لحظه حس کردم، گرومپ گرومپ می‌کوبید، نفسم به سختی بیرون آمد. ادامه داد:
- نترس دوستمه، می‌خواد به‌خاطر شوخی زشت صبحش معذرت‌خواهی کنه!
بعد صدای زمختی نجوا کرد:
- بابت رفتار صبحم معذرت می‌خوام، می‌خواستم باهات شوخی کنم، ولی خیلی جدی شد. متأسفم.
از بین لب‌های خشکم کلمه خواهش می‌کنم خارج شد و گیج و گنگ به صدای نفس‌های علی گوش می‌دادم؛ بریده بریده و به سختی نفس می‌کشید. صدای رضا آمد و صدای نفس‌ها قطع شد.
- فردا کافه‌ای که امروز قرار داشتیم می‌بینمت.
تلفن را قطع کرد، از پشت روی تخت دراز کشیدم و سرم را نگه‌داشتم. کلمه‌ی شوخی در ذهنم دهن‌کجی می‌کرد. برای یک شوخی مرا تا مرز سکته برده‌ بودند و حالا معذرت‌خواهی می‌کردند! کم مانده‌بود که برای حل سوال‌های ذهنم سرم را به دیوار بکوبانم. یک شوخی!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
با اصرار نگین را با پرنیا و پریا که دوستان دانشگاهش بودند به این کافه آوردم.با لبخند به پرنیا و پریا نگاه می‌کردم که سؤالش باعث شد به نگین خیره بشوم.
- نسیم به کی رفته؟
با تعجب نگاهش می‌کردم که گفت:
- نگین و مامانت چشم سبز و بورن، باباتم که تا حدودی بور و قهوه‌ای چشم و ابروش. چشم‌وابروی مشکی نسیم به کی رفته؟
لبخند زدم و عکس تنها فامیل پدری که عمه‌ام بود را نشانش دادم و گفتم:
- عمه‌ام.
لحن بامزه‌ام باعث شد که بخندند. ساعت نزدیک به آمدن رضا بود، بلند شدم و گفتم:
- حوصلم اینجا سر رفته، میرم پیش گربه‌ها.
حیاط پر از گربه بود. در واقع یک کافه‌ی مخصوص برای کسانی بود که عاشق گربه‌اند. گربه نارنجی نظرم‌ را جلب کرد. کنارش نشستم و نازش کردم و گفتم:
- چقدر تو ملوسی گوگولی.
سایه‌ای بالای سرم افتاد. پسری با قد متوسط و چشم‌ و ابروی مشکی با لبخند نگاهم می‌کرد. وقتی دید نگاهش می‌کنم‌ گفت:
- سلام، می‌تونیم آشنا بشیم؟
کمی‌ معذب شدم و گفتم:
- سلام، نه ممنون.
فکر کردم میرود، ولی دوباره گفت:
- چطور؟ دوست‌پسر داری؟
قبل از این‌که جواب بدم، صدای رضا آمد و قلبم از تپش افتاد.
- عزیزم، مشکلی پیش اومده؟
با نگاهِ خیره به رضا که در لباس نخیِ سفید و شلوار لی مثل مانکن‌ها بود، نگاه می‌کردم. سایه‌ی ماه‌گرفتکی وقتی اخم می‌کرد روی چشم‌هایش می‌افتاد و چهره‌اش را وحشتناک می‌کرد. تا نگاهش به من افتاد، نگاهم را زیر انداختم و تازه فهمیدم که چی گفته‌است. از جایم بلند شدم و به پسر که هنوز ایستاده‌بود، نگاه کردم و گفتم:
- نه، سؤال پرسید، داشت می‌رفت.
در دلم همزمان صدای ساز و آواز و کوبیدن قلبم با سرعت هزارتا به قفسه سی*ن*ه‌ام می‌آمد.
پسر نگاه خیره‌ای به رضا انداخت و گفت:
- به تو چه آخه، خانم می‌خواست آشنا بشه!
رضا با قیافه‌ی برزخی به من نگاه کردم و رنگ چهره‌اش هرلحظه کبودتر می‌شد. قبل از اینکه واکنشی به حرف پسر نشان دهم، با دهان خونی روی زمین افتاد. با ترس از جا پریدم و دست رضا را گرفتم. نگاهم را از پسر پرخون گرفتم و گفتم:
- برای چی زدیش؟
چشمانم گشاد شده بود و نفس کشیدن یادم رفت. رضا دوباره قدمی به سمتش برداشت که پسر بلند شد و فرار کرد. خداروشکر کسی در حیاط نبود. اخم کردم و پشتم را کردم تا داخل بروم که دستم را کشید و گفت:
- تو کجا؟!
در صورتش توپیدم:
- از آدم دعوایی و دعوا خوشم نمیاد!
کلافه دستم را رها کرد، جای انگشتانش بر روی دستم می‌سوخت. دست در خرمن موهای قهوه‌ای روشنش کشید و با حال گرفته‌ای گفت:
- می‌خوام‌ باهات حرف بزنم، معذرت‌ می‌خوام!
چشم‌هایم را دزدیدم، عقب رفتم و گفتم:
- این‌جا نمیشه، نگین داخل نشسته.
چشمانش را تیز به سمت داخل برد و گفت:
- نگین نمی‌ذاره باهام‌ حرف بزنی؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
شانه‌هایم را بالا انداختم، گفتم:
- من به تو حساب پس نمیدم. چرا باید اصلاً به تو حساب پس بدم؟! کی هستی تو؟!
انسان‌ها خیلی جالبند، نه! قلبم حتی با دیدنش از تپش می‌افتاد، اما زبانم چیز دیگری می‌گفت! رضا قدمی عقب رفت و گفت:
- من فقط می‌خوام باهات حرف بزنم. چرا این‌طوری می‌کنی؟
حواسم به نگین بود که یک وقت این سمت نیاید. دلم می‌خواست که بدانم چه می‌خواهد بگوید که این همه اصرار می‌کند. با استرس به چشم‌های درخشان و عسلی رضا نگاه کردم و مسخ شده، آرام شدم.
- باشه.
گره اخم‌هایش محو شد و لبخند زد و گفت:
- ممنونم گردبادکوچولو.
چشم‌هایم را ریز کردم و گفتم:
- من نسیمم، نه گردبادکوچولو.
با انگشت اشاره به نوک دماغم کوبید و گفت:
- نسیم برای بقیه است، تو گردبادکوچولوی منی.
لبخند ژکوندش و آن حس خوب، فرمول خوب آن لحظه بود، من گردبادکوچولوش بودم!
گوشه‌ای خارج از دید نگین ایستادیم که رضا گلویش را صاف کرد. نگاهم را که در اطراف در گردش بود به رضا دادم. عمیق در چشم‌هایم نگاه می‌کرد. انگار که تا انتهای وجودم را می‌دید. لبخندی زد و گفت:
- آشتی کردی؟
جوابش را ندادم که دم گوشم پچ زد:
- بگو دیگه؟ الان خواهرت میاد ها!
مگر می‌توانستم به این چشم‌ها نه بگویم! سرم را به معنی آره تکان دادم که با خوشحالی مثل پسربچه‌ها بالا_پایین پرید و گفت:
- هورا!
خندیدم که لپم‌ را کشید و گفت:
- خدایا شکرت چه عشق خوشگلی دارم‌ من!
مرا عشقش خوانده‌بود! این اعتباری که به من داده‌بود در قلبم غوغا کرده‌بود. در چشم‌های خوش‌رنگش خیره بودم.
یک خوشحالی توأم با غمی در نگاهش تلاطم می‌کرد. با یاد نگین اطراف را نگاه کردم. با استرس گفتم:
- اما نگین نباید بفهمه ها! من دیگه میرم.
قبل از رفتن، دستم را کشید و پیشانیم داغ شد. بوی عطر گرم و شیرینش وادارم کرد بیشتر نفس بکشم. در شوک کارش بودم که هلم داد و گفت:
- مراقب خودت باش.
***
«زمان حال»
به جای خالیش پوزخند زدم، کی رفته‌بود؟ صدای لولای در آمد و تاریکی اتاق به روشنایی بدل شد. مثل این چندوقت که گاهی دلش نرم می‌شد کنارم نشست و سرش را بر روی شانه‌ام گذاشت و گفت:
- امروز داشتم با خودم فکر می‌کردم اگه زودتر از اون بی‌لیاقت باهات آشنا می‌شدم چقدر زندگی هردومون با الان فرق داشت!
جواب من از جنس سکوتی پر از درد و ناله بود، پشت لب‌های بسته‌ام فریادهای زیادی تلنبار شده‌بود. می‌ترسیدم! می‌ترسیدم دهان باز کنم و تمام درد و زجرهایی که کشیده‌بودم را فریاد بزنم، اما دوست‌داشتم تا آخرین لحظه از من تصورش همین باشد. می‌دانستم چه بر سرش آوردم و در زندگیش پشیمانی او بودم! مثل دومینو بهم ضربه زدیم. دستش را بالا آورد و موهایم را نوازش کرد و گفت:
- چی به سرت اومده؟ چی تجربه کردی که انقدر بد شدی؟
نگاهش نکردم، حتی سرم را برنگرداندم. فقط یک کلمه زمزمه کردم:
- چرا فکر می‌کنی از اول آدم بدی نبودم؟!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
دستش را بین موهایم چنگ کرد و سرم را به سمت خودش برگرداند و داد کشید:
- دردت چیه؟ چرا حرف نمیزنی تا سؤالای لعنتی توی سرم حل بشه تا بتونم کمکت کنم!
چشمانم را با درد بستم و گفتم:
- بنظرت از اتفافات آینده ترسی دارم؟ تو چهره من ترس می‌بینی؟
سرش را به سرم تکیه داد و نالید:
- هروقت اون مرتیکه میاد ملاقاتت هم درد و تو چشمات می‌بینم هم ترس و نسیم. چه اتفاقی تو گذشته تو و اون اتفاق افتاده؟
مکث کرد، لبش را گاز گرفت و دهانش را مزه مزه کرد و گفت:
- خودش که میگه همه‌ی گناهات گردن اونه، یه اشتباه بزرگی در حقت کرده.
اشتباه! پس اسمش را گذاشته اشتباه! پوزخند زدم و خودم را عقب کشیدم و گفتم:
- برو لطفاً.
نفس عمیقی کشید و بااجبار بلند شد و گفت:
- کاش من رو حداقل... .
بقیه حرفش را خورد و بیرون رفت. نور را هم با خودش برد. اگر من اشتباه زندگی او بودم پس من نام او را باید چه می‌گذاشتم! قلبم می‌سوخت و خشمم زبانه می‌کشید و از گوش‌هایم بیرون می‌دمید. من حتی آخرین راه نجاتم راه هم فدای او کردم. اشتباه! اشتباه را من کرده‌بودم از اولین دیدار تا آن‌موقع‌هایی که از درس و خانوادم برای او زده‌بودم.
***
«هفت‌سال پیش، ایران»
روزهایم با لبخند می‌گذشتند، گویی زندگی آغوشش را به‌رویم گشوده‌بود. مفتون رضا شده‌بودم و جز فکر کردن به رضا کاری برایم خوشایند نبود. مامان و نگین گله‌مند بودند که مدام سرم در گوشی است. مغزم مجذوب رضا شده‌بود. فصل امتحانات پایان‌ترم شروع شد. برای این‌که بهانه‌ای به چشمان منتظر مامان و نگین ندهم، از رضا خواستم که در ساعات مشخصی با من تماس نگیرد و زنگ نزند، هرچند که اول گله‌مند شد، ولی بعد درک کرد. درس‌هایم را می‌خواندم و پشت سر هم امتحانات را با نمره‌های بسیارعالی می‌گذراندم. بالأخره سه‌ماهِ تابستان از راه رسید. بعد از آخرین امتحان رضا جلوی در مدرسه ایستاده‌بود. لبخندی گرم بر لبانش بود و باد‌ گرم خرداد ماه، موهای قهوه‌ای روشنش را تکان می‌داد. لبخند زدم و به سمت رضا رفتم. پانیذ دستم‌ را گرفت و گفت:
- بعد از قرارت جزئیات رو باهام به اشتراک بذار.
چشمک زد و از کنارم گذشت. صورتم را به سمت رضا برگرداندم. در نور گرم آفتاب چشمانِ سبزش می‌درخشیدند. احساس می‌کردم یک تابلوی بی‌نقص را نگاه می‌کنم. قدی بلند و سی*ن*ه‌ی ستبر مانند الهه‌ی یونانی، با آن چهره فخر می‌فروخت. دختر‌هایی که از جلویش می‌گذشتند چشم از رضا برنمی‌داشتند. مقنعه‌ام را صاف کردم و مقابلش ایستادم. دستش را آرام بر روی صورتم گذاشت، گویی که برگ گلی را ناز می‌کند؛ آرام و با ملاحظه! دسته‌گل بزرگی را از داخل ماشین درآورد. لبخند شیرینی زدم که گفت:
- دوست دارم بدونم این دختر خوشگل جواب کدوم کار خوبمه!
با ناز چشمانم را چرخاندم. گل را گرفتم و گفتم:
- نمی‌دونم!
آرام خندید. در ماشین را باز کرد و گفت:
- بفرما پرنسس.
روی صندلی نشستم که خودش هم دور زد و نشست. از بوی گل مسـ*ـت شدم. نفس عمیقی کشیدم و گفتم:
- قرار بود یه تابستون رویایی برام بسازی ها!
ماشین را روشن کرد و گفت:
- یک تابستونی برات بسازم که هرگز یادت نره!
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
دلم زیر و رو شد. کولر ماشین را روشن کرد و گفت:
- امتحان چطور بود؟
قلنج انگشت‌هایم را شکستم و گفتم:
- عالی، آسون.
با انگشتش بر روی دماغم زد و گفت:
- گردبادکوچولو زیادی باهوشه.
گردنم را کج کردم و صدایم را نازک کردم:
- برای پرنسس خوراکی چی میخری؟
همیشه این حرکات جواب می‌داد. با شیفتگی سرش را به سمتم خم کرد و بر روی گونه‌ام اثر داغی حس کردم و در چشم‌هایم خیره شد، چشم‌های زیبای درخشانش، رگه‌های غم داشتند، گفت:
- من بمیرم برای این خانم‌کوچولو که راه خر کردن من رو پیدا کرده.
خندیدم که دماغم را گرفت و کشید.
- برات پاستیل و مارشمالو خریدم‌ توی داشبورده.
در داشبورد را باز کردم و مارشمالو را گرفتم و گفتم:
- نسیم فدات بشه.
بوسه‌ای بر روی هوا برایش فرستادم که اخم کرد و گفت:
- خدا نکنه، عه!
لبخند زدم و اولین مارشمالو را به سمت لب‌هایش گرفتم و گفتم:
- بخور.
انگشتانم را هم همراه با مارشمالو داخل برد و از داغی لب‌هایش، آتش گرفتم. دلم غنچ رفت، ولی به لبخندی اکتفا کردم. یک کوچه بالاتر از خانه پارک کرد. مثل همیشه مُهر خودم را بر روی گونه‌اش گذاشتم و گفتم:
- مرسی عزیزم.
پشت دستم داغ شد و گفت:
- پرنسس بیشتر از این حرف‌ها ارزش داره. مراقب خودت باش.
هنوز هم غم در چشم‌هایش بود. خواستم غم چشمانش را در حصار لب‌هایم محصور کنم و آن چشمان زیبا را از غم نجات بدهم، اما گفت:
- خدانگهدار.
ناچار از ماشین پیاده‌ شدم و با دست‌وپاهایی که خودشان را نمی‌شناختند به‌سمت خانه رفتم. هیچ‌گونه نمی‌توانستم لبخندم را کنترل کنم. با لبخند در پذیرایی را باز کردم، ولی با بابا که ناراحت در راهرو راه می‌رفت مواجه شدم. لبخندم پرید و جایش را با نگرانی عوض کرد.
- چی شده بابا؟
با دیدن من لبخندی زد و گفت:
- چیزی نیست بابا، مربوط به کاره.
از کنارش رد شدم که دستش را بر روی شانه‌ام گذاشت و سرم را بوسید.
- امروز روز آخر بود؟ درسته؟
با خوشحالی سر تکان دادم و گفتم:
- درسته، خیلی آسون بود. فکر نکنم جای نگرانی داشته باشه.
سرش را تکان داد. سعی می‌کرد که حواسش این‌جا باشد، ولی نگاهش لو می‌داد که افکارش جای دیگری پرسه می‌زدند. در چشم‌های مهربانِ قهوه‌ایش غم پناه گرفته‌بود. از کنارش گذشتم و نگین را در آشپزخانه دیدم. با دیدن من مثل این چند وقت اخم کرد. یک لایه‌ی خیلی ضخیم بین خودش و من کشیده‌بود که جنسش را نمی‌دانستم، ولی انگار دیگر آن صمیمیت قبل را نداشتیم. لبخند زدم و گفتم:
- سلام، بابا چرا انقدر پریشونه؟
تیکه و زخم زبان تنها جوابی بود که گرفتم:
- اگه از گوشیت بیرون بیای و به اطرافت توجه کنی، می‌فهمی.
ناراحت اخم کردم. این روز‌ها پیش رضا بیشتر احساس خوشحالی و راحتی دارم تا در خانه.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

somayeh

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jun
43
164
مدال‌ها
2
با ناراحتی از کنارش گذشتم. مامان خانه نبود. سریع به سراغ گوشی‌ام رفتم. رضا پیام داده‌بود: «فردا ساعت ده صبح بیا کوچه‌ی بالا ببرمت صبحونه بخوری، خوشگل خانمم.» لبخندی زدم و نوشتم: «خوشگل‌خانم دورت بگرده.» با لبخند فرستادم. لباس‌هایم را درآوردم و آویزان کردم. نگین در اتاق را تا آخر باز کرد و گفت:
- بیا ناهار بخور. بابا رفت حالش خیلی خوب نیست از صبحه پریشونه، مامان هم از صبحه سر پروژه‌ست.
با تعجب نگاه‌اش می‌کردم. اولین بار بعد از این یک ماه بود که درست و حسابی با من حرف می‌زد. ادامه داد:
- منم برای پروژه آخر دانشگاهم میرم.
نگاه تیزی به من انداخت که برق‌اش از گوشت‌ام عبور کرد و به استخوان رسید. مگر چی‌کار کرده‌بودم؟ این حجم از عصبانیت از کجا نشعت می‌گرفت؟ بدون حرف از اتاق بیرون رفت، مچ دستم را خاریدم. بعد از ناهار با رضا مشغول تلفنی حرف زدن شدم. صدای رضا روی اسپیکر بود و من هم داشتم ظرف‌ها را می‌شستم. ناگهان صدای در پذیرایی آمد و من نمی‌دانم مسافت نیم متری خودم تا گوشی را چگونه طی کرد و با دست لرزان تماس را قطع کردم. بابا داخل آمد و با اخم نگاه‌ام کرد. با استرس لبخند زدم و گفتم:
- سلام بابا.
نگاه‌اش بین من و دست لرزان‌ام که بر روی گوشی بود چرخید و با شک گفت:
- سلام.
کفش‌هایش را محکم داخل جا کفشی پرت کرد و رفت. جرعت نفس کشیدن هم نداشتم. اولین بار بود بعد از این همه سال بابا را آن‌قدر عصبی و آشفته می‌دیدم. به رضا پیام دادم:«تا من زنگ نزدم، زنگ نزن» گوشی را سایلنت کردم. دست‌ام را بر روی قلبم گذاشتم. یعنی بابا فهمید؟ اگه نفهمید چرا این‌قدر عصبانی است؟ اگر فهمیده چرا توبیخ‌ام نکرد؟ با دو دلی از آشپزخانه نگاه‌اش کردم. سرش را نگه‌داشته بود و نفس‌‌های عمیق و صدا دار می‌کشید.‌ لبم را زیر دندان گرفتم و با نگرانی به دیوار آشپزخانه تکیه دادم. چی‌کار کنم؟ نگاهم درمانده در آشپزخانه می‌چرخید. چشمانم را بستم و با خودم گفتم:
- نسیم اگه فهمیده بود این‌قدر آرام نبود. پس چرا بابا انقدر ناراحته؟
با ناراحتی بالا رفتم و بر روی تخت نشستم. رضا پیام داد:«چیشده؟» نوشتم:« بابا خیلی ناراحت و پریشانه، صدات روی اسپیکر بود نمی‌دونم شنیده یا نه.»
در کسری از ثانیه پیام داد:«اشکال نداره خودت رو ناراحت نکن عزیزم، اگه چیزی بهت گفت به من بگو باهاش صحبت می‌کنم.»
بلد بود چطور دلم را به لرزه دربیاورد. دلم برایش می‌رفت. با خوشحالی نوشتم:«یعنی قصدت جدیه؟»
بعد از یک دقیقه جواب داد:« فکر کن قصدم درمورد پرنسس کوچولو جدی نباشه! من تورو برای همیشه می‌خوام.» گوشی را به قلبم چسپاندم و کاملاً ماجرای بابا و نگرانی‌اش را فراموش کردم. رضا آن‌قدر پیام‌های احساسی و قشنگ داد که دوباره در خلسه‌ی شیرین خودم فرو رفتم، تا شب پیام دادیم. بی‌توجه به اُمور خانه و برنگشتن مامان تا ساعت ده شب به خواب رفتم. با هشدار ساعت نه بیدار شدم‌. ساعت ده قرار داشتیم، حمام کردم و بهترین آرایش و استایل را انجام دادم. با لبخند پایین رفتم، اما کسی پایین نبود. شانه‌ بالا انداختم. بهتر این‌طوری کسی هم پایپچ نمی‌شود. در ماشین رضا را باز کردم و با لبخند نشستم. دستم را آرام و با محبت فشار داد و گفت:
- سلام جوجه، خوبی؟ دیشب خوب خوابیدی؟
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین