مقدمه: گاهی شهرهای جدیدی که به آن نقل مکان میکنیم زندگی ما را از نو میسازند، همانند قرار دادن چوب کبریتهای روی هم دیگر، که کافیست یک اشتباه ازت سر بزنند تا آن خانه برایت آتش جهنم شود.
زیپ چمدانم را تا آخر میکشم. خسته نفسی میگیرم و بعد چمدان را از روی تخت بلند میکنم.
تازه اول تابستان بود و هوا گرم شدهبود، اصلاً از گرما خوشم نمیآمد.
صدای مامان از آشپزخانه بلند شد، گفت:
- آسا ما قرار نیست اسبابکشی کنیم، قراره بریم یه خونهی جدید که مجهز به همه چی هست، پس خواهشاً کُل اتاق رو با خودت بار نزن!
کلافه چشم رو هم میگذارم.
باز هم حرف تکراری، دقیق حساب نکردهبودم ولی فکر میکنم بیش از بیستبار بود که طی این دوساعت اخیر به من این حرف را میگفت، خسته چمدون را رها کردم که صدای مهیبی ایجاد کرد.
بلافاصله صدای عصبی مامان بلند شد، گفت:
- آسا چندبار بگم اون چمدون رو اینطور زمین پرت نکن، خراب میشه.
حیرتزده به در بستهی اتاق که بهم دهنکجی میکرد، نگاه کردم.
راستش اصلاً انتظار نداشتم آنقدر خوب تشخیص بدهد، شاید داخل اتاقم دوربین گذاشتهبود و من خبر نداشتم!
بیخیال شانه بالا میاندازم و به سمت میز مطالعهام میروم.
تقریباً خالی شدهبود، نمیتوانستم باقی وسایلم را راحت ول کنم.
نگاهم به گوشهی میز که قاب عکس سهنفرهی من و مامان بابا بود میافتد.
آنجا من فقط پنجسال سن داشتم و مامان بابا هم جوان بودند.
ای کاش بابا معتاد نمیشد و از مامان طلاق نمیگرفت.
هرچند مامان درخواست طلاق داد، ولی اگر بابا وارد قم*ار نمیشد، الان زندگیِ خوبی کنار هم داشتیم.
آهی میکشم و از قاب عکس چشم میگیرم.
نگاهم را به کل اتاق دوختم تا چیزی جا نگذارم، بعد به سمت چمدان رفتم و بلندش کردم.
از اتاق خارج میشوم، بهسمت آشپزخانه میروم، اما قبل از اینکه وارد بشوم، چمدان را روی مبل قرار دادم.
وارد آشپزخانه که میشوم، بوی خوشمزهی غذا در مشامم میپیچد و صدای شکمم که از گرسنگی فریاد میزد بلند میشود.
مثل اینکه هروقت بوی غذا به مشامم میخورد، یادم میآمد چیزی نخوردم.
بهسمت میز غذاخوری کوچک چهارنفرهی گوشهی آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم.
مامان پشت به من درحالِ هم زدن غذا بود و مثل اینکه متوجه حضورم نشدهبود.
با دست آرام دوبار به میز میزنم. به خودش میآید و متعجب به سمتم برمیگردد. ابرو بالا انداختم با خنده گفتم:
- مثل اینکه خیلی تو فکری؟
نگاه عصبی بهم انداخت و سرش را تأسف بار تکان داد، اما این فقط برای چند لحظه بود. نگاهش را دوباره برگرداند و شعلهی گاز را خاموش کرد.
بیحوصله حرکاتش را زیرنظر میگیرم که بالأخره غذا را جلویم میگذارد و همانطور که بهسمت صندلی روبهروم میرفت تا بنشیند، گفت:
- خانمخانمها آدم وقتی میخواد وارد یهجایی بشه، یه صدایی چیزی از خودش در میاره؛ نه مثل خر سر پایین بندازه و وارد بشه.
خوب مستقیم یا غیرمستقیم من رو به یک خر تشبیه کرد، انتظاری غیر از این نمیشد داشت.