جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [نوجوانان خاکی و آبی] اثر{ یسنا پدیدار کاربر انجمن رمان‌بوک}

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط Yasna_gris با نام [نوجوانان خاکی و آبی] اثر{ یسنا پدیدار کاربر انجمن رمان‌بوک} ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 28 بازدید, 2 پاسخ و 1 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [نوجوانان خاکی و آبی] اثر{ یسنا پدیدار کاربر انجمن رمان‌بوک}
نویسنده موضوع Yasna_gris
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Yasna_gris
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
3
3
مدال‌ها
2
عنوان: نوجوانان خاکی و آبی
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
عضو اتاق نظارت ²
نویسنده
: یسنا پدیدار
خلاصه: گاهی جدایی از عزیزان تو را آماده یک زندگی چالش برانگیز می‌کند، آسا دختری که در دنیای خود خیال‌های داشت وارد مرحله جدیدی از زندگی می‌شود که تمام تصوراتش را از بین می‌برد.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tahi

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,770
14,371
مدال‌ها
7
1000211267.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است.»

مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.
شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»
چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
​
 
موضوع نویسنده

Yasna_gris

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Sep
3
3
مدال‌ها
2
مقدمه: گاهی شهرهای جدیدی که به آن نقل مکان می‌کنیم زندگی ما را از نو می‌سازند، همانند قرار دادن چوب کبریت‌های روی هم دیگر، که کافیست یک اشتباه ازت سر بزنند تا آن خانه برایت آتش جهنم شود.

زیپ چمدانم را تا آخر می‌کشم. خسته نفسی می‌گیرم و بعد چمدان را از روی تخت بلند می‌کنم.
تازه اول تابستان بود و هوا گرم شده‌بود، اصلاً از گرما خوشم نمی‌آمد.
صدای مامان از آشپزخانه بلند شد، گفت:
- آسا ما قرار نیست اسباب‌کشی کنیم، قراره بریم یه خونه‌ی جدید که مجهز به همه چی هست، پس خواهشاً کُل اتاق رو با خودت بار نزن!
کلافه چشم رو هم می‌گذارم.
باز هم حرف تکراری، دقیق حساب نکرده‌بودم ولی فکر می‌کنم بیش از بیست‌بار بود که طی این دوساعت اخیر به من این حرف را می‌گفت، خسته چمدون را رها کردم‌‌ که صدای مهیبی ایجاد کرد.
بلافاصله صدای عصبی مامان بلند شد، گفت:
- آسا چندبار بگم اون چمدون رو این‌طور زمین پرت نکن، خراب میشه.
حیرت‌زده به در بسته‌ی اتاق که بهم دهن‌کجی می‌کرد، نگاه کردم.
راستش اصلاً انتظار نداشتم آنقدر خوب تشخیص بدهد، شاید داخل اتاقم دوربین گذاشته‌بود و من خبر نداشتم!
بی‌خیال شانه بالا می‌اندازم و به سمت میز مطالعه‌ام میروم.
تقریباً خالی شده‌بود، نمی‌توانستم باقی وسایلم‌ را راحت ول کنم.
نگاهم به گوشه‌ی میز که قاب عکس سه‌نفره‌ی من و مامان بابا بود می‌افتد.
آنجا من فقط پنج‌سال سن داشتم و مامان بابا هم جوان بودند.
ای کاش بابا معتاد نمی‌شد و از مامان طلاق نمی‌گرفت.
هرچند مامان درخواست طلاق داد، ولی اگر بابا وارد قم*ار نمی‌شد، الان زندگیِ خوبی کنار هم داشتیم.
آهی می‌کشم و از قاب عکس چشم می‌گیرم.
نگاهم را به کل اتاق دوختم تا چیزی جا نگذارم، بعد به سمت چمدان رفتم و بلندش کردم.
از اتاق خارج میشوم، به‌سمت آشپزخانه میروم، اما قبل از اینکه وارد بشوم، چمدان‌ را روی مبل قرار دادم.
وارد آشپزخانه که میشوم، بوی خوشمزه‌ی غذا در مشامم می‌پیچد و صدای شکمم که از گرسنگی فریاد میزد بلند می‌شود.
مثل اینکه هروقت بوی غذا به مشامم می‌خورد،‌ یادم می‌آمد چیزی نخوردم.
به‌سمت میز غذاخوری کوچک چهارنفره‌ی گوشه‌ی آشپزخانه رفتم و روی صندلی نشستم.
مامان پشت به من درحالِ هم زدن غذا بود و مثل اینکه متوجه حضورم نشده‌بود.
با دست آرام دوبار به میز میزنم. به خودش می‌آید و متعجب به سمتم برمی‌گردد. ابرو بالا انداختم با خنده گفتم:
- مثل اینکه خیلی تو فکری؟
نگاه عصبی بهم انداخت و سرش را تأسف بار تکان داد، اما این فقط برای چند لحظه بود. نگاهش را دوباره برگرداند و شعله‌ی گاز را خاموش کرد.
بی‌حوصله حرکاتش را زیرنظر می‌گیرم که بالأخره غذا را جلویم می‌گذارد و همان‌طور که به‌سمت صندلی روبه‌روم می‌رفت تا بنشیند، گفت:
- خانم‌خانم‌ها آدم وقتی می‌خواد وارد یه‌جایی بشه، یه صدایی چیزی از خودش در میاره؛ نه مثل خر سر پایین بندازه و وارد بشه.
خوب مستقیم یا غیرمستقیم من‌ رو به یک خر تشبیه کرد، انتظاری غیر از این نمی‌شد داشت.
 
آخرین ویرایش:
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: Tahi
بالا پایین