جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته {زیرِ پوستِ خاکستر} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط آریانا با نام {زیرِ پوستِ خاکستر} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,936 بازدید, 30 پاسخ و 36 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {زیرِ پوستِ خاکستر} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع آریانا
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آریانا
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
عنوان: زیرِ پوستِ خاکستر
دلنویس: ARIANA
ژانر: عاشقانه، تراژدی
╎رصدخانه‌ی ادبی یکم╎
مقدمه:

گاهی عشق نمی‌میرد؛ فقط زیر لایه‌های سنگینِ زمان و سکوت، به خاکستر بدل می‌شود. دیگر نه شعله‌ای برای روشن کردن شب باقی می‌ماند و نه گرمایی برای آرام کردن قلب؛ تنها بوی سوختگیِ احساسی که روزی تمام جهان را روشن می‌کرد، در جان آدمی می‌پیچد. این، روایتِ پایانیِ یک عشق نیست؛ حکایتِ خاکستری‌ست که هنوز از میان سکوتش، بوی آتش می‌آید.
 
آخرین ویرایش:

DELVAN.

سطح
5
 
ارشد بازنشسته
نویسنده ادبی انجمن
ارشد بازنشسته
نویسنده انجمن
Dec
3,958
24,782
مدال‌ها
6
Negar_۲۰۲۲۰۸۲۸_۱۲۲۴۵۷ (1).png
عرض ادب و احترام خدمت دلنویس عزیز و ضمن تشکر بابت انتخاب "رمان بوک" برای انتشار آثار ارزشمندتان.

حتما پیش از آغاز نوشتن، تاپیک زیر را مطالعه کنید تا دچار مشکل نشوید:
[
قوانین تایپ دلنوشته]
پس از بیست پست، در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید:

[ تاپیک جامع درخواست نقد دلنوشته]
بعد از ایجاد تاپیک نقدر شورا برای دلنوشته‌تان، می‌توانید در تاپیک زیر درخواست نقد بدهید:

[ تاپیک درخواست تگ دلنوشته]
پس از گذاشتن بیست پست از دلنوشته، می‌توانید در تاپیک زیر برای آن درخواست جلد دهید:

[ تاپیک درخواست جلد ]
و انشاءالله پس از به پایان رسیدن دلنوشته‌تان، در تاپیک زیر اعلام کنید:
[
تاپیک اعلام پایان دلنوشته]
دلنویسان عزیز، هرگونه سوالی دارید؛ می‌توانید در اینجا مطرح کنید:
[سوالات و مشکلات دلنویسان]
با آرزوی موفقیت برای شما،
♡تیم مدیریت تالار ادبیات♡
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
کاش آن‌قدر عاشق بوده باشیم که طی سال‌ها، هم دیگر را به دست فراموشی نسپاریم.
شاید دیگر شعله‌های عشقمان خاموش شده باشد،
اما هنوز حرارتی باقی مانده، از عشق سوخته‌ای که زمانی شعله‌هایش به رخ دیگران کشیده‌ می‌شد. حال غم و اندوه چنان در گلویم فشرده شده است که تمام امیدها و باورهایم بر باد رفته.
ولی هم‌چنان در قلب من شعله‌های آتش درحال پراکنده شدن است. آتشی پنهان، آتشی از جنس سرما، سرمایی که قلب مرا احاطه کرده.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
چه حیف که هرگز نفهمیدم در کدام لحظه، و در کدام تقاطعِ سرنوشت، قلبم را بی‌هیچ تردیدی به تو سپردم؛ گران‌بهاترین هدیه‌ای که ارزشش را هرگز ندانستی. اگر زمان اندکی با من مهربان‌تر بود، دوباره به همان روزها بازمی‌گشتم؛ به روزهایی که گرمای دست‌هایت، سرمای نشسته بر انگشتانم را آرام‌آرام از یاد می‌برد و خیال می‌کردم این گرما، تا همیشه سهم من خواهد ماند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
چه می‌شد اگر جهانی وجود داشت که نامی از تو در آن نبود؛ جهانی که بتوان در آن بی‌هراس از هجومِ خاطره‌ها نفس کشید و آرامش را بی‌حضور تو معنا کرد.
اما انگار گریزی از تو نیست؛ حتی اگر پا به جهانی دیگر بگذارم، باز هم نشانی، عطری، یا خاطره‌ای پیدا می‌شود که بی‌رحمانه مرا به سمت تو بازگرداند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
اگر می‌توانستم حضورت را از ذهنم بیرون بکشم، شاید دوباره آرامش را پیدا می‌کردم؛ آرام می‌ایستادم و بی‌آنکه خاطره‌ای گریبانم را بگیرد، به زیبایی‌های اطرافم خیره می‌شدم.
اما تو در ذهنم، شبیه لکه‌ای تیره بر دیوار سپید خاطره‌ها جا خوش کرده‌ای؛ لکه‌ای که هرچه بیشتر برای پاک کردنش تقلا می‌کنم، عمیق‌تر می‌شود.
آری، فراموش کردنت همان رؤیای دست‌نیافتنی‌ای‌ست که گویی تا پایان عمر، تنها در خیال می‌توان به آن رسید.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
ای‌کاش می‌توانستم از مردابی که برایم ساختی، رهایی پیدا کنم.
نفس کشیدن در این باتلاقِ آغشته به تنهایی و تاریکی، هر روز دشوارتر از دیروز می‌شود؛ گویی هر تلاشی برای نجات، تنها مرا بیشتر در اعماقش فرو می‌برد.
شگفت‌آور است که با تمام بی‌حسی‌ای که در وجودم ریشه دوانده، هنوز نسبت به تو حسی باقی مانده است؛ نه از جنس عشق، بلکه از جنس نفرت؛ نفرتی که چون همان مرداب، آرام‌آرام تمام وجودم را در خود می‌بلعد.
آری، دیگر در ویرانه‌های قلبم، چیزی جز تاریکی و نفرت نفس نمی‌کشد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
اگر راهی برای پایانِ بی‌دردِ این قصه وجود داشت، بی‌شک همان را انتخاب می‌کردم؛ راهی که در آن، نه قلبی می‌شکست و نه خاطره‌ای زیر آوارِ خداحافظی دفن می‌شد.
اما روزگار، بی‌آنکه از زخم‌هایمان بپرسد، تصمیمش را گرفته بود.
سهم ما از این عشق، جدایی بود؛ جدایی‌ای که دیر یا زود از راه می‌رسید، چه با نفرت، چه با سکوت و چه با بی‌حسی‌ای که از هر زخمی دردناک‌تر است.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
چه می‌شد اگر بار دیگر، ماهِ شب‌های تاریکم می‌شدی؛ همان نوری که سکوتِ شب را برایم قابل تحمل می‌کرد.
این قلبِ خسته و یخ‌زده، هنوز در حسرتِ گرمای آغوشت می‌تپد؛ در حسرتِ لبخندهایی که آرامش را به جانم هدیه می‌دادند، چشمانی که امید را در من زنده می‌کردند و دستانی که پناهِ تمام آشوب‌هایم بودند.
گمان می‌کردم زمان، اشتیاقت را از رگ‌های وجودم خواهد شست؛ اما هنوز تمامِ ذره‌ذره‌ی وجودم، بی‌صدا نام تو را زمزمه می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
هرگز گمان نمی‌کردم بهای این عشقِ سوخته، چنین سنگین باشد؛ بهایی که باید آن را با تمامِ رنج‌ها، شب‌های بی‌پایان و زخم‌های خاموشم بپردازم.
می‌دانی، پوچی آرام‌آرام در تمام وجودم ریشه دوانده است؛ آن‌قدر که گاهی احساس می‌کنم هیچ روزنه‌ای برای امید باقی نمانده و حتی نفس‌هایم نیز رنگِ زندگی را از یاد برده‌اند.
با این‌حال، هر از گاهی از خود می‌پرسم:« آیا تو واقعاً آن‌قدر ارزش داشتی که ویرانیِ تمامِ دنیایم، بهای دوست داشتنت باشد؟»
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین