به نام خداوند دریای نور
عنوان رمان:
آرامش بودنت، عنوان منتخب نویسنده که متشکل از دو جزء آرامش + بودنت است. از لحاظ اندازه از حجم مناسبی برخوردار بوده و کوتاه یا طولانی نیست؛ جزء اول آن یعنی واژه آرامش، تکراری بوده و در عنوان رمانهای زیادی مورد استفاده قرار گرفته است.
عنوان انتخابی، هیچ گونه ارتباطی با ژانرهای اجتماعی، طنز، تخیلی، تراژدی و معمایی ندارد و تنها به صورت مستقیم ژانر عاشقانه را به عنوان ژانر هدف معرفی میکند.
و این مسئله به هیچ عنوان رضایت بخش نیست و اگر تمامی این ژانرها در رمان حضور موثر و فعال دارند، عنوان رمان باید به حداقل سه ژانر اصلی رمان اشاره داشته و معرف حضور آنها باشد.
عنوان از واژگان سادهای تشکیل شده که داستان را فاش نکرده و حتی چیزی از محوریت کلی داستان را هم مشخص نکرده است.
عنوان نسبتاً جذابیست اما آنگونه که شایسته است به چشم نمیآید و مخاطب برای شروع رمان اشتیاق زیادی به دست نمیآورد؛ چرا که عنوانی ساده تلقی میشود و توضیح چندانی در ارتباط با بدنه و محوریت کلی داستان نمیدهد.
با این وجود با بدنهی رمان نیز در ارتباط است.
ژانرها:
ژانرهای عاشقانه، اجتماعی، طنز، تخیلی، معمایی و تراژدی با اولویت عاشقانه در مشخصات داستان ذکر شدهاند.
حضور هم زمان شش ژانر در یک رمان بسیار تعجب برانگیز است و باید دید که نویسنده چگونه قرار است از پس پردازش تمامی این ژانرها بر بیاید.
در بدو شروع رمان با توصیف صحنهای از به هوش آوردن دختری که دزدیده شده و مکالمه آدمرباها برای به هوش آوردن او، موقعیتی معمایی_جنایی را رقم میزند و رفته رفته با تصمیم عجیب دخترها من باب نقشهی فرارشان از ویلا، ژانر عاشقانه نیز به جریان میافتد. هرچند از نظر من به عنوان یک مخاطب، قدری برای آغاز کار این ژانر زود بود و میشد روند تشکیل احساسات میان شخصیتها را کمی زیر پوستیتر و نامحسوستر رقم زد تا هم شاهد عاشقانهای ملموستر باشیم و هم ترکیب ژانرها جا افتادهتر باشد.
ژانر طنز در صحنههای اندک و کمی کلیشه گونه، خلق میشود و در مقابل، ژانر تخیلی به وفور در رمان به چشم میخورد.
از اجتماعی آثار بسیار کمی در رمان است و چندان چشمگیر نیست.
ژانر تخیلی نیز وضعیتی همچون ژانر اجتماعی دارد. و اما ژانر تراژدی؛ با فلش بکهای ابتدایی رمان و توضیح اتفاقاتی که برای زینب، طی ابراز علاقهاش به میافتد، این ژانر نیز در جریان داستان قرار میگیرد و طی فراز نشیبهای داستان دوام خود را حفظ میکند.
توصیه میشود که نویسندهی عزیز بار دیگر توضیحاتی در مورد انواع ژانر را مطالعه کنند.
خلاصه:
خلاصهی رمان ساده و کوتاه است و انسجام چندانی ندارد و به ترتیب و به صورت مختصر اتفاقاتی که قرار است رخ دهد را مشخص میکند. به همین دلیل جای هیچ پرسشی در ذهن مخاطب باقی نمیگذارد و جذابیت کار را به حداقل میرساند؛ و این اصلاً اوضاع مطلوبی برای خلاصه یک رمان نبوده و جذابیت لازم را برای تحریک و جذب مخاطب را ندارد. ضمناً خلاصه، این کار را بسیار کلیشهای تصویر میکند؛ به گونهای که میتوان این رمان را در دسته رمانهایی قرار داد که گروهی از دختران ربوده شده عاشق گروهِ آدمربایان میشوند، قرار داد. از سوی دیگر خلاصه، ارتباط محسوسی با ژانر عاشقانه و اشاره کوچکی به ژانر معمایی دارد و دیگر هیچ نشانهای از سایر ژانرها در آن پیدا نیست.
با بدنه نیز تماماً در ارتباط است و همانگونه که ذکر شد، ترتیب رویدادهای داستان را بیان میدارد.
جلد رمان:
هارمونی جذاب سفید و مشکی در جلد رمان حس حضور ژانر تراژدی را به خوبی القا میکند و تصویر مردی که بر پیشانی زوجش بوسه میزند، نشان از حضور عشقی است که تازه به ثمر نشسته و ژانر عاشقانه داستان را به نحو احسنت جلوه میکند. تکست پایین جلد زیبا و مرتبط با نام رمان بوده و ژانر عاشقانه را به خوبی به نمایش میگذارد.
و متاسفانه هیچ اثری از ژانرهای طنز، اجتماعی، تخیلی و معمایی در آن مشهود نیست.
مقدمه:
متاسفانه رمان حاوی مقدمه نمیباشد که امتیاز کار را تا حد زیادی پایین میآورد. فلذا از نویسندهی عزیز تقاضا میشود که مقدمهای متناسب با محوریت داستان و ژانرهای موثر بر آن تهیه و در پست اول رمان خود قرار دهد.
لازم به ذکر است که مقدمهی رمان، باید اندازه مناسبی داشته و بین سه الی نه خط باشد و با بدنه و ژانرها نیز در ارتباط باشد.
همچنین بایستی به دور از کلیشه بوده و حس کنجکاوی لازم را در ذهن مخاطب به وجود آورد.
آغاز:
رمان با مونولوگهای اخباری از جانب زینب، شخصیت اول زن رمان شروع میشود که نمایانگر فضای به هوش آوردن یک دختر دزدیده شده توسط سارقان است و پس از آن دیالوگهای دستوری میان آدمرباها، فضا را از حالت معمایی خارج کرده و به سمت و سوی تراژدی داستان برده و پس از آن نیز به گذشته رجوع میکند.
این آغاز تا حدودی حس کنجکاوی را در ذهن مخاطب برمیانگیزد؛ اما بیشتر از آن که کنجکاو کننده باشد، کلیشهایست و در اغلب رمانهای پلیسی، مافیایی، جنایی و گاهاً معمایی مورد استفاده قرار میگیرد.
آغاز آرامش بودنت، تصویری از چند دختر نوجوان است که توسط چند پسر جوان دزدیده شده و درون انبار یک ویلا زندانی شدهاند و این موضوع کاملا گواه بر حضور ژانر معمایی در داستان است؛ جذاب است اما کلیشهایست و همچنین آغاز با محتوای کلی داستان تا حدودی در ارتباط است.
توصیفات بسیار مختصری از مکان و محیط اطراف در آغاز رمان صورت گرفته و از سوی دیگر توصیف آوا و صوت در این بخش از سطح بهتری برخوردار است.
میانه:
میانه با فلش بک به گذشته و شرح واقعه دزدیده شدن دخترها، تصمیم عجیب و دور از ذهن آنها در انتخاب شیوه فرار، فلش بک مجدد و توضیح علت خود*کشی و بیماری اعصاب زینب، ابراز علاقهی ناگهانی حمید لو رفتن نقشه، آمدن فریدون به ویلا، سرطان زینب و نامزدی با حسام و خ*یانت او، به هم خوردن نامزدی و زنده شدن سیتا، آزاد شدن حمید از زندان و استاد دانشگاه شدنش و از قضا دیدار با زینب، خاستگاری از زینب، ازدواج و زایمان زینب و چاقو خوردن حمید و در آخر خلاصی کامل از فریدون همراه است.
رمان در قسمتهای مختلفی درگیر کلیشه است. من جمله آن که گروهی دختر توسط گروهی پسر جوان که از قضا بسیار جذاب و خوش سیما هستند، دزدیده میشوند و از بخت بد، سرنوشت تعدادی از آنها نیز به یکدیگر گره خورده است. عشق دوران نوجوانی و بیماری زمینهای، عروسی گروهی، خانوادهی مولتی میلیاردر و... .
تا موضوع و پرسشی در رمان مطرح میشود بلافاصله به جواب میرسیم و کششی برای ادامهی مطالعه ایجاد نمیشود. همچنین شدت وقوع اتفاقات پیدرپی نیز ذهن او را خسته میکند.
رویدادهای مهم زیاد و پیدرپی در داستان، تصمیمگیری برای انتخاب نقطه اوج کار را سخت میکند؛ در هر صورت از نظر من قسمتی که فریدون به ویلا آمده بود و همچنین چاقو خوردن حمید نقاط اوج داستان بود.
لحن و بافت:
لحن حاکم بر رمان، دیالوگها و مونولوگهای محاورهای است که به طور کامل در سراسر آن حفظ شده است.
داستان بافت یکدستی ندارد و گاهاً به چشم میخورد که از فعل نامناسب برای زمان و فاعل جمله استفاده شده است.
همچنین جملات ساده و روان نیستند و گاهاً ساختار جمله به هم ریخته است.
پرشهای زمانی بسیار زیادی در طی رمان انجام میشود که آزار دهندهتر از تعدد آنها، ذکر نکردن مدت زمانی است که به جلو یا عقب میرویم.
سیر داستان:
از ابتدای کار یعنی روند دزدیده شدن دخترها، رمان سرعت مناسبی داشت اما هرچه جلوتر میرفتیم داستان کندتر پیش میرفت و اتفاقات بیاهمیت زیادی میافتاد و موضوع اصلی را به حاشیه میبرد. به گونهای که احساس میشد نویسنده از اتفاقات اصلی و مهم به سرعت گذر میکند و در مقابل بر روتین عادی و کسل کنندهی زندگی تاکید زیادی دارد. برای مثال از تصمیم ناگهانی خودکشی زینب به سرعت گذشت اما پردازش بیش از حدی برای سفر او به لرستان و... انجام داد.
پس از آن ناگهان به زمان حال بازمیگردیم عجیب آن است که زینب تمام این شرح وقایع را در مدتی بسیار کوتاه انجام داده و حال به خواب رفته است.
هم باز اوضاع شدت گرفت و نویسنده اتفاقات مهمی را روتینوار یکی پس از دیگری و کاملا عادی و عاری از هیجان تعریف میکند. به طوری که احساس میشد نویسنده در حال تعریف کردن یک مستند رازبقا از پخش شبکه چهار سیما است که از مو به موی جزئیات آن نیز به طور کامل آگاه است و هر اتفاق را خیلی عادی بیان و از آن گذر میکند.
فلذا از نویسنده عزیز خواستارم که برای بر طرف کردن این مشکل و درخشش ایدهی خود، با استفاده از پردازش موضوعات اصلی و دوری از حاشیه، فضاسازی و عیضاً شخصیت پردازی بیشتر، سرعت را افزایش داده و هیجان کار را دوچندان کند.
پایان بندی:
از آنجا که این رمان به پایان رسیده است، مشمول نقد پایان بندی نیز میباشد.
پس از آن که خوانندهای کتاب یا داستان کوتاهی را به پایان میرساند، غالباً پایان بندی داستان است که به شدت تاثیر گذار خواهد بود.
در رمان آرامش بودنت شاهد آن هستیم که زینب بعد انبوهی از اتفاقات محیر العقول و تلخ و شیرین بالاخره در مراسم تولدش طعم خوشبختی را چشیده و همگی به خوبی و خوشی در کنار یکدیگر زندگی میکنند.
پایانی کاملاً معمولی که امروزه در نود درصد از رمانها به چشم میخورد و گویی عادتمان شده حتماً تکتک کاراکترها خوشبخت از رمان خارج بشوند.
دیالوگها:
در ابتدای کار میان مونولوگها و دیالوگها توازن خوبی بر قرار است و هر دو از میزان مناسبی برخوردارند اما رفته رفته بر حجم دیالوگها افزوده شده و غالباً داستان دیالوگ محور میشود. بار اطلاعاتی زیادی هم بر عهده ندارند و به ندرت میتوان میان دیالوگهای زینب و زهرا و یا حمید و دوستانش متوجه نکته مهمی شد.
در مواردی دیالوگها مسلسلوار هستند و علیرغم تلاشهای نویسنده برای آن که میان آنها با استفاده از توصیف و توضیح، وقفه ایجاد کرده و فاصله بیاندازد، باز هم مفید فایده نبوده و خسته کننده هستند؛ به خصوص زمانی که میان دخترها و پسرها بحثی در میگیرد و با هم کلکل میکنند.
همچنین گاهاً علائم نگارشی نیز با توجه به حالت کلام به درستی استفاده نشده و لحن سخن را عوض میکنند.
مونولوگها:
همانگونه که گفته شد، مونولوگها وظیفهی بیشتری در انتقال اطلاعات به مخاطب را بر عهده دارند و آنها هم گاهی مسلسلوار پشت یکدیگر قرار میگیرند. همچنین به دلیل پردازش موضوعات اصلی، و توضیح بیش از اندازه موضوعات فرعی و غیره دچار ضعف و کاستی هستند.
شخصیت پردازی:
شخصیت پردازی داستان در سطح ضعیف است. شخصیتها همگی یا کاملاً سفیداند یا سیاه.
تعداد شخصیتهای اصلی زیاد است و شخصیت پردازی آنها کم، و از این رو به جز مینا و حمید که شخصیتهای اصلی هستند و زهرا و کوروش که هر کدام نشانهای برای خودنمایی دارند، مابقی شخصیتها ماندگاری بسیار کمی در ذهن مخاطب دارند؛ و دیگر شخصیتها فرعی من جمله عماد و حسام و اهل فامیل، همگی به سرعت وارد داستان شده و با سرعتی بیش از پیش خارج میشوند.
فی المثل زینب دختر نوجوان رزمی کاری است که به موجب تجربیات سنگین زندگیاش، محافظ کار است و از عشق بسیار بیزاری میجوید. علاقهی خاصی نسبت به برادرش علی دارد سعی میکند رفتاری معقول داشته باشد. حمید پسر جوانی است که با گروهی از دوستانش برای مردی به نام فریدون کار میکنند.
کوروش به عنوان جاسوس در گروه آنها فعالیت میکند و زهرا صمیمی ترین فرد نسبت به زینب است؛ ریحانه نیز دختر سبک سر و خوش خیالی است.
شخصیتها گویی تعادل روحی ندارند و این وضعیت در در مردان داستان بیشتر نمود میکند. حمید و علی میخندند اما به یک باره اخم کرده و عصبی میشوند. امیر رضا بیدلیل نسبت به زینب دشمنی ورزیده و زهرا و سایر دوستان زینب نسبت به او در کمال بیاعتمادی به سر میبرند. اوضاع عجیبیست و نمیتوان دوست را از دشمن تشخیص داد.
امیر رضا، خانواده زینب و تمام اهل فامیل، سوسن و سایر دوستان زینب، سایر پسران گروه حمید، عماد و... همگی شخصیتهای گنگ و غیر قابل توصیفی هستند که خیلی زود از عرصه داستان خط میخورند و یا هیچ پردازشی در مورد آنها صورت نگرفته است؛ فلذا نیاز است نویسنده پردازش شخصیتهای داستان خود را تقویت کرده و آنها را به درستی برای مخاطب معرفی کند.
توصیف مکان:
نویسنده در توصیف مکان عملکرد چشمگیری ندارد. برای مثال توصیف چندانی در مورد ویلایی که در انبار آن زندانی شده بودند، خانه و اتاق خودش، محیط روستا یا فضای ساحل و غیره، نکرده بود تنها نام هر مکان را ذکر کرده و توضیح و توصیفی هرچند سر بسته در مورد آن انجام نداد است. مدرسه، خانه، اتاق، تیمارستان و بیمارستان، بهشت زهرا، و ویلای شمال، همگی مکانهایی هستند که تنها نامی از آنها در رمان ذکر شده و هیچ توصیفی از آنها در دست نیست. بهتر است من باب درک بهتر محیط داستان برای خواننده، توصیفات مکان بیشتر شوند.
توصیف آوا:
نویسنده در این مورد نسبت به توصیف مکان عملکرد بسیار قویتری دارد. در مورد لحن افراد هنگام سخن گفتن و تن صداها توصیفات زیادی صورت گفته و جهات صدا نیز ذکر شدهاند. با ایک وجود نویسنده میتواند برای درک بهتر فضا برای مخاطب، توصیفی دربارهی صداها و آواهای محیط را نیز انجام دهد. برای مثال آواهای موجود در محیط مانند خشخش برگها، صدای پرندگان و... .
توصیف حالات و احساسات:
در سطح متوسط رو به ضعیف قرار دارد و جای کار بسیاری برای پیشرفت وجود دارد. گویی زینب درگیر مشکل ابراز صحیح احساسات است و نمیتواند احساسات خود را به درستی ابراز کند. برای مثال هنگام ابراز علاقه به امیر رضا عجله کرد و بازنده بازی شد. یا وقتی که دخترها در انبار زندانی بودند تنها واکنششان گریه بود و هیچ کدام ترسی از آدم رباها نداشتند و حتی به قولی پررو بازی هم میکردند. هیچ کدام از بابت دوری از خانواده غمگین یا نگران نبودند و این اصلاً طبیعی نیست!
بهتر است قدری واقعگرایی چاشنی کار نویسنده عزیز شود و در هنگام ترس و اضطراب یا غم دوری از عزیزان و همچنین غم شکست عشقی نیاز به شدت این توصیفات است. احساس غم از دست دادن معشوق مشهود است اما خیلی خیلی کم.
شایان ذکر است که جریان سه ولتی برق جریان بسیار ضعیفیست و برای نشان دادن تعجب چیز مناسبی نیست.( پارت #۹۲)
توصیف ظاهر:
در سطح متوسط است. در مورد پوشش شخصیتها و اندام و اندکی هم در مورد چهرهشان سخن گفته شده است اما نیاز به شدت این توصیفات است. باید بیشتر در مورد چهره شخصیتها گفته شود تا در ذهن مخاطب ماندگار شوند. همچنین توصیفات ظاهر آمیخته به کلیشه هستند چرا که گروه پسران را همگی جذاب و خوش پوش خوش هیکل معرفی میکند که همگی دلبری میکنند و زینب هم که اسطورهی زیبایی!
فارغ از آن که در دنیای واقعی اغلب دختران نوجوان درگیر جوشهای زیر پوستی و پوست چرب و کدر و صورتِ بند ندیده هستند!
زاویه دید:
داستان از زبان کاراکتر های زینب و حمید (اول شخص)، کسری، مینا، مازیار، حسین و دانای کل بیان شده و تغییری هم صورت نگرفته که یکی از نقات قوت کار است.
کشمکش و تعلیق:
جدالها و کشمکشهای درونی را به توبی میتوان در ذهن هر دو کاراکتر اصلی یعنی زینب و حمید احساس کرد. مانند تنهایی و سرخوردگی زینب به دلیل عدم موفقیت در ابراز علاقه و جدال برای کنار آمدن با این که آیا احساسی به حمید دارد یا نه؛ و متقابلا در حمید که این کشمکشها تشدید نیز میشوند. و کشمکشهای بیرونی مانند بحث کلکلهای مکرر میان دو جناح دختران و پسرا و عیضاً بین تکتک اهل فامیل زینب، تلاش برای ظاهر سازی مقابل اعضای خانواده و دوستان و... .
گاهی این کشمکشهای بیرونی آنقدر زیاد میشوند که حتی مخاطب را خسته میکند.
از نظر من به عنوان یک خواننده، ماجرای پشت پردهی داستان یعنی انگیزهی دزدیدن دخترها که تا مدتها نیز به آن پرداخته نشد، تعلیق مناسب و نسبتاً جالبی را برای ادامهی داستان به وجود آورده است.
ایده و پیرنگ:
پیرنگ داستان در مورد دختر نوجوانیست که در گذشته دل باختهی پسر عمویش امیر رضا شده و به او ابراز علاقه میکند و پس از آن که از امیر رضا علاقهی او را رد کرده و او را تحقیر میکند، از جانب خانواده مورد سرزنش قرار گرفته و این روند تا جایی پیش میرود که او تصمیم با خود*کشی میگیرد. و حالا اکیپ دختر دبیرستانی که زینب را نیز شامل میشود، روزی توسط یک گروه پسر تحت عنوان خلافکار دزدیده میشوند و حال آن که چگونه رهایی مییابند موضوعیست که کشش رمان را ایجاد میکند.
پیرنگ جدیدی نیست اما میشد با کمی پردازش بهتر و دوری از حاشیه و پرداختن به موضوع اصلی، آن را به اثر کاملا نو و فوق جذاب تبدیل کرد.
همچنین به طور کلی نسبتاً کلیشهای نمود میکند و سعی شده تا از هر سبک داستانی نشانهای در این رمان به جا گذاشته شود.
اما جای تفکر بسیاری بر روی ایده داستان است. این داستان و رازهای مخفی در آن پتانسیل بالایی برای جذابیت زیاد و به چالش کشیدن مخاطب را دارد اما متاسفانه به دلیل پردازش نامناسب، مطابق میل مخاطب پیش نرفته و گاهاً باعث خستگی و دل زدگی وی میشود. در کل میتوان گفت این داستان ایدهی نسبتاً خوب با پردازش متوسط دارد.
باور پذیری:
باورپذیری داستان بسیار کم است، به گونهای که مخاطب احساس میکند با فانتزیهای نویسنده در دنیای ذهنیاش طرف است. شاید علت این که ژانر تخیلی را در مشخصات ذکر کرده نیز همین باشد، اما شایان ذکر است که اینها اصلا تخیل نیستند و تنها رمان را از واقعگرایی فاصله دادهاند.
ماشاءالله خانواده هم که نیست، بنگاه ازدواج است و همگی دست بر ازدواج و بخت گشایی دارند.
مواردی که مخاطب را گیج میکنند عبارتاند از این که زینب و زهرا چطور هنگام دزدیده شدن نتوانستند از خود دفاع کرده یا حداقل یکی از آنها فرار کنند؟ امیر رضا اصلا برای چه صدای زینب را ضبط و برای اهل خانه پخش کرد؟ مگر با او دشمنی دارد؟
ایرادات نگارشی:
ایرادات تایپی بسیار زیادی در سراسر رمان به چشم میخورد و نیم فاصلهها نیز ندرتاً رعایت شدهاند. غلط املایی زیادی نیز در سطح رمان دیده میشود و گاهاً اعداد نیز به صورت ریاضی و نه به حروف، نوشته شدهاند.
برای مثال در پارت #۴۴:
۵روز قبل از اینکه... ✖️
پنج روز قبل از این که...✔️
همچنین علائم نگارشی نیز در بسیاری از جاها به درستی مورد استفاده قرار نگرفتهاند و حتی زیاد از حد نیز هستند؛ و به طور کلی، نگارش داستان در سطح قابل قبولی قرار ندارد.
عیضاً لازم به ذکر است که بهتر است در آثار ادبی از انواع الفاظ رکیک استفاده نشود!
نقاط قوت و ضعف:
از نقاط قوت داستان میتوان به توصیفات خوب آوا، کشمکش و تعلیق و جلد زیبا و از نقاط ضعف میتوان به انتخاب نادرست ژانر، خلاصه ضعیف، شخصیت پردازی و باورپذیری کم اشاره کرد.
در پایان نه از دیدگاه منتقد، بلکه از نظر یک مخاطب میگویم:
« این رمان با وجود سبک نوستالژیک خود، پتانسیل خوبی برای قوی ظاهر شدن و قدرت نمایی دارد و حتی ایدهی آن میتواند رمانی قوی با سناریوی خیلی خوب را رقم بزند. اگر نویسنده کمی بیشتر خلاقیت به خرج داده و کمتر داستان را به حاشیه ببرد و موقعیتهای اصلی را بیشتر و بهتر پردازش کند، بسیار بسیار موفق خواهد شد. سپاس از نویسنده که فرصت مطالعه این رمان زیبا را برای من به ارمغان آورد؛ قلمتان مانا»
SHAKIBA.gh
@Asalkorkor