جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته {زیرِ پوستِ خاکستر} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط آریانا با نام {زیرِ پوستِ خاکستر} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 2,975 بازدید, 30 پاسخ و 36 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع {زیرِ پوستِ خاکستر} اثر •ARIANA کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع آریانا
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط آریانا
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
همه عشق را ستایش می‌کنند؛ از پاکی‌اش می‌گویند، از شکوهش و از معجزه‌ای که در دل آدمی می‌آفریند. اما هیچ‌ک.س نگفت که همین احساسِ ناب، وقتی رنگِ رفتن به خود بگیرد، می‌تواند دردناک‌ترین فاجعه‌ی زندگی باشد؛ زخمی که نه دیده می‌شود و نه به این زودی‌ها التیام می‌یابد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
می‌دانی؟ عشق را با آدم اشتباهی تجربه کردم. نه با یک هیولا، نه با یک آدم بد؛ فقط با کسی که هیچ‌وقت از دنیای خودش فراتر نرفت. هرچه بود، برای خودش بود؛ حتی وقتی کنارم می‌ایستاد. حالا که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم من عاشقِ دو نفر بودم؛ خودم و تو. اما تو فقط عاشقِ خودت بودی.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
گفته بودم چیزی در میان ما تغییر کرده است؛ همان چیز کوچکی که در ابتدا به چشم نمی‌آید، اما روزی می‌فهمی تمام رابطه را از درون خالی کرده است. تو هم متوجه شده بودی. می‌دانستی گفت‌وگوهایمان کوتاه‌تر شده، سکوت‌هایمان طولانی‌تر و شوقِ ماندن، کم‌رنگ‌تر از قبل.
با این حال، هیچ‌کدام کاری نکردیم؛ نه برای نجات دادنِ آنچه داشتیم و نه حتی برای پایان دادنِ محترمانه‌اش.
و حالا... آیا هنوز می‌توان نامِ «ما» را بر ویرانه‌ای گذاشت که از عشقمان باقی مانده است؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
می‌دانی؟ مدت‌هاست چیزی میان ما کم شده؛ چیزی که نبودنش را نمی‌شود نادیده گرفت. دیگر از آن اشتیاقِ بی‌قرارِ روزهای اول خبری نیست، از آن شوقی که ساعت‌ها حرف زدن را کوتاه جلوه می‌داد و فاصله‌ها را بی‌معنا می‌کرد.
نه، این بار نمی‌خواهم همه‌چیز را گردن تو بیندازم. سهم من از این پایان، کم نیست. آن‌قدر درگیرِ خود و دنیای خود بودم که فراموش کردم یک رابطه، فقط با دوست داشته شدن دوام نمی‌آورد.
گاهی باید ایستاد، شنید و فهمید.
اما من دیر فهمیدم؛ درست وقتی که چیزی برای نجات دادن باقی نمانده بود.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
عشق؛ واژه‌ی کوتاهی که زمانی آن را ساده می‌دیدم، اما بی‌آنکه متوجه شوم، مسیر تمام زندگی‌ام را تغییر داد. عجیب است، نه؟ با وجود تمام آنچه میانمان گذشت، هنوز گوشه‌ای از وجودم از یاد بردنت سر باز می‌زند. نه آن‌قدر بزرگ که همه چیز را در خود غرق کند، اما آن‌قدر عمیق که هر از گاهی حضورت را به رخِ فراموشی بکشد.
و از میان تمام چیزهایی که از تو باقی مانده، نامت از همه ماندگارتر است؛ نامی که هنوز هم وقتی بی‌اجازه از ذهنم عبور می‌کند، چیزی درونم برای چند لحظه از حرکت می‌ایستد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
می‌گویند صدا، زودتر از هر چیز دیگری از حافظه محو می‌شود؛ انگار ذهن برای سبک‌تر شدن، اول از همه آن را کنار می‌گذارد. اما هر بار که به تو فکر می‌کنم، هنوز می‌توانم صدایت را بشنوم؛ نه با همان وضوحِ گذشته، بلکه شبیه آوازی دور که از پشت سال‌ها و خاطره‌ها به گوش می‌رسد.
عجیب است که بعضی آدم‌ها می‌روند، اما ردّ حضورشان در جاهایی باقی می‌ماند که انتظارش را نداریم. گاهی در یک واژه، گاهی در یک سکوت و گاهی در صدایی که خیال می‌کردیم فراموشش کرده‌ایم.
یک سؤال ذهنم را رها نمی‌کند؛ من هنوز تکه‌هایی از تو را به یاد دارم، اما تو چطور؟ آیا جایی در خاطراتت برای من باقی مانده، یا من هم به سرنوشتِ تمام چیزهایی دچار شده‌ام که روزی مهم بودند و بعد، آرام‌آرام از یاد رفتند؟
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
احساساتم دیگر در سی*ن*ه‌ام جا نمی‌شوند؛ مدام به دیواره‌های قلبم می‌کوبند، انگار راهی برای رهایی می‌جویند. بی‌قرارم؛ شبیه مسافری که مدت‌هاست مقصدش را گم کرده و در میان راه، تنها نام تو را با خود حمل می‌کند.
دیدارت آن‌قدر از من دور شده که گاهی به واقعی بودنش شک می‌کنم؛ گویی هرچه از تو در ذهنم مانده، بخشی از یک رؤیای قدیمی‌ست. رؤیایی شیرین که گذر زمان آن را به یکی از تلخ‌ترین خاطرات زندگی‌ام تبدیل کرده است.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
عجیب است؛ با وجود تمام سال‌هایی که گذشته، هنوز هم به خوابم راه پیدا می‌کنی. البته نمی‌دانم باید اسمش را خواب بگذارم یا چیزی شبیه به باز شدنِ زخمی که خیال می‌کردم مدت‌ها پیش بسته شده است.
در آن لحظه‌ها، نه دلتنگت می‌شوم و نه حتی خوشحال از دیدنت؛ فقط احساس می‌کنم دوباره به جایی پرتاب شده‌ام که مدت‌ها برای فرار از آن جنگیده بودم. حضورت در خواب‌هایم شبیه سایه‌ای‌ست که چیزی نمی‌گوید، اما آرام‌آرام تمام آرامشم را پس می‌گیرد.
گاهی از خودم می‌پرسم تو در ذهن من چه می‌کنی که هنوز راه خروج را پیدا نکرده‌ای؟ چرا پس از این همه سال، هر بار که گمان می‌کنم اثری از تو باقی نمانده، از گوشه‌ای تاریک سر برمی‌آوری و مرا به گذشته‌ای برمی‌گردانی که هیچ میلی به تکرارش ندارم؟
راستش را بخواهی، تو دیگر خاطره‌ی محبوب زندگی‌ام نیستی؛ فقط ردِ محوی از تاریکی هستی که هنوز گاهی از میان خواب‌هایم عبور می‌کند.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7

حال دیگر چیز زیادی برای از دست دادن باقی نمانده است. بعضی رفتن‌ها فقط یک نفر را با خود نمی‌برند؛ تکه‌هایی از آدم را هم می‌کَنند و با خود می‌برند، آن‌قدر که بعد از مدتی، به سختی می‌توانی خودِ سابقِت را پیدا کنی.
رفتنت فقط به نبودنت ختم نشد؛ بعد از تو، نگاه من به آدم‌ها هم تغییر کرد. دیگر مثل گذشته به کسی نزدیک نمی‌شوم و به هر دستی اعتماد نمی‌کنم. میان خودم و جهان، فاصله‌ای ساخته‌ام؛ نه از سر غرور، بلکه از ترسِ تکرار همان زخمی که هنوز ردّش از قلبم پاک نشده است.
حالا دورِ خودم حصاری کشیده‌ام؛ حصاری نه برای دور نگه داشتن دیگران، بلکه برای محافظت از آن بخشِ آسیب‌دیده‌ای که یک بار فرو ریخت و دیگر هرگز شبیه گذشته نشد.
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,757
14,320
مدال‌ها
7
دوست داشته شدن از سوی تو، همه‌چیز را آسان نمی‌کرد؛ اما دست‌کم باعث می‌شد تحمل بعضی روزها ممکن باشد. حضورت شبیه نقطه‌ای ثابت در میان آشفتگی‌های زندگی بود؛ چیزی که می‌شد به بودنش اطمینان کرد.
اما حالا که رفته‌ای، انگار یکی از معدود تکیه‌گاه‌های زندگی‌ام را از دست داده‌ام. نه به این خاطر که به تنهایی عادت ندارم، بلکه چون بخشی از آرامشی که سال‌ها به آن خو گرفته بودم، همراه تو از زندگی‌ام خروج کرد.
و حال میان این همه شلوغی، بیشتر از همیشه جای خالیِ همان اطمینانِ ساده را احساس می‌کنم؛ اطمینانی که زمانی نام تو را با خود داشت.
 
آخرین ویرایش:
بالا پایین