- Nov
- 102
- 1,128
- مدالها
- 2
من دیگر چیزی نمیخواهم،
نه شادی، نه پایان.
فقط یک روزِ بیتلاطم،
یک غروبِ بدون وزش باد.
تمام آنچه روزی آرزو بود، حالا سنگینیِ بیدلیلی شده بر نفسهایم.
همه چیز در من ادامه دارد،
اما نه با میل — با عادت.
من هر روز صبح چشم باز میکنم،
همان مسیر، همان فکرها،
و تنها تفاوتش این است که درونم، هر بار کمی خاموشتر شده…
شاید غم، با گذر زمان نمیگذرد،
شاید فقط یاد میگیری چطور کنارش راه بری،
بیآنکه دیگر تلاش کنی بفهمیش. 🌫️
نه شادی، نه پایان.
فقط یک روزِ بیتلاطم،
یک غروبِ بدون وزش باد.
تمام آنچه روزی آرزو بود، حالا سنگینیِ بیدلیلی شده بر نفسهایم.
همه چیز در من ادامه دارد،
اما نه با میل — با عادت.
من هر روز صبح چشم باز میکنم،
همان مسیر، همان فکرها،
و تنها تفاوتش این است که درونم، هر بار کمی خاموشتر شده…
شاید غم، با گذر زمان نمیگذرد،
شاید فقط یاد میگیری چطور کنارش راه بری،
بیآنکه دیگر تلاش کنی بفهمیش. 🌫️