جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

سالی که تحویل نشد:(

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته مسابقات انجمن رمان‌بوک توسط sevda1433s با نام سالی که تحویل نشد:( ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 60 بازدید, 0 پاسخ و 1 بار واکنش داشته است
نام دسته مسابقات انجمن رمان‌بوک
نام موضوع سالی که تحویل نشد:(
نویسنده موضوع sevda1433s
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط sevda1433s
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
موضوع نویسنده

sevda1433s

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Jan
1
1
مدال‌ها
2
همه‌چیز از یک بازی شروع شد، از خنده‌هایی که پشت صفحه پنهان می‌شد و مکث‌هایی که فقط من می‌فهمیدم معنایشان چیست. یک سال تمام کنار هم بودیم، بی‌آنکه اسمش را بگذاریم «عشق»، بی‌آنکه جرأت کنم بگویم دلم هر بار با آنلاین شدنش می‌لرزد. من دوستش داشتم و این دوست داشتن را مثل رازی خطرناک نگه می‌داشتم، چون می‌ترسیدم گفتنش همه‌چیز را خراب کند. او برایم عادی بود، حداقل در ظاهر، و من برای او فقط یک هم‌بازی، یا شاید چیزی که خودش هم دقیق نمی‌دانست. اسفند که رسید، دلم دیگر طاقت نیاورد. از دوستم شجاعت گرفتم، شجاعتی قرضی، چون خودم هیچ‌وقت بلد نبودم جلوتر از ترسم قدم بردارم. آخر شب بود، خانه ساکت، دل ناآرام، انگشت‌هایم می‌لرزید وقتی نوشتم دوستت دارم و دکمه ارسال را زدم، انگار آینده‌ام را فرستادم آن‌طرف صفحه. جوابش فوری نیامد و آن چند دقیقه، طولانی‌ترین زمان زندگی‌ام شد. وقتی نوشت باید فکر کند، فهمیدم انتظار چقدر می‌تواند آدم را خسته و پیر کند. حرف زدیم، آرام‌آرام، صمیمی‌تر از قبل، دیگر فقط هم‌بازی نبودیم، اسمم را جور دیگری صدا می‌کرد و من در لحنش چیزی شبیه وعده می‌شنیدم. یک شب بی‌مقدمه برایم فیلم‌های عروسی فرستاد، لباس سفید، گل‌ها، نور، و گفت می‌خواهد آن روز کنار هم باشیم، گفت دوستم دارد و من باور کردم، چون دلم مدت‌ها منتظر شنیدن همین جمله بود. با هم بودیم، خندیدیم، بازی کردیم، کادو دادیم، برای هم جشن گرفتیم، انگار زندگی بالاخره تصمیم گرفته بود با من مهربان باشد. اما مهربانی‌اش کوتاه بود. آخرین شب سال، نیم ساعت مانده به تحویل، وقتی همه چیز بوی شروع می‌داد، پیامش آمد و همه چیز تمام شد، نوشت نمی‌تواند با من باشد، نه توضیحی، نه دلیلی، نه حتی خداحافظی درست. خواهش کردم، نه از روی ضعف، از روی عشقی که دیگر چیزی برای پنهان کردن نداشت، گفتم بمان، گفتم زمان بده، گفتم هنوز هستم، اما او رفته بود، حتی قبل از اینکه برود. ماه‌ها پیام دادم، ماه‌ها جواب نگرفتم، هر بی‌جوابی یک تکه از من را کم کرد، او قبولم نکرد، نه من را، نه گذشته را، نه قول‌هایی را که خودش داده بود. ده ماه گذشت و فهمیدم کنار ک.س دیگری است، دختر دیگری جای من خندیده، جای من کادو گرفته، جای من دوستت دارم شنیده و من ماندم با سالی که هیچ‌وقت تحویل نشد. او در عکس‌ها خوشحال به نظر می‌رسید، اما بعضی آینده‌ها ناگهان خراب نمی‌شوند، آرام می‌سوزند. رابطه جدیدش پر از شک بود، پر از مقایسه، پر از ترس تکرار، هر بار که کسی به او نزدیک می‌شد، یادش می‌افتاد چطور یک‌بار کسی را رها کرده بود درست نیم ساعت مانده به تحویل سال. اعتماد دیگر ساده به دست نمی‌آمد و عشق برایش دیگر بی‌درد نبود. شب‌هایی بود که بی‌دلیل دلش می‌گرفت، بی‌آنکه بداند چرا، اسم من گاهی مثل یک اعلان خاموش در ذهنش روشن می‌شد و خاموش می‌ماند. من اما آرام‌آرام خودم را جمع کردم، نه با فراموشی، با پذیرش، فهمیدم بعضی آدم‌ها فقط می‌آیند تا به تو یاد بدهند همیشه قرار نیست کسی که دوستش داری بماند، و بعضی عشق‌ها فقط ساخته می‌شوند تا نیمه‌کاره رها شوند، درست وقتی فکر می‌کنی همه‌چیز تازه دارد شروع می‌شود.
 

پیوست‌ها

  • file_00000000d870722fa8473c07dc666ddb.png
    file_00000000d870722fa8473c07dc666ddb.png
    1.5 مگابایت · بازدیدها: 3
وضعیت
موضوع بسته شده است و نمی‌توان پاسخ جدیدی فرستاد.
بالا پایین