- Aug
- 10
- 26
- مدالها
- 2
(هذیانِ همگانی نهنگها)
نهنگها هذیان میگفتند.
آنهنگام که نیمهشب در جوار اقیانوسی بیپایان،
در انتظار بلندترین خروشانموجی که متواضع در استقبالم به پا خواسته بود و از ناکجا بهسمتم میآمد،
من روی شنهای سرد و داغ،
بهتنهایی بر زانوهای کرختم نشسته بودم و پچپچهای سرودمانندشان را میشنیدم؛
نهنگها زوزهکشان،
بالههای بزرگ خود را از سطح سیاه اقیانوس بیرون میآوردند،
با قدرتی که سکوت شب را میشکافت،
آن را بر سطح سنگین و پوشیدهشده از اشباح سایهانداخته بر آب میکوبیدند،
سپس میجهیدند و دستهجمعی،
جثههای غولپیکر خود را از آب بیرون میانداختند،
رقص و پایکوبیشان در انتظار مرتفعترین موج اقیانوس که قرار بود همهمان را در خود بکشد،
غرق کند،
به اعماق ناشناخته و غریب خود ببرد،
آرام کند و بمیراند.
باز در آب فرو میرفتند
و عظمتشان، سطح نفوذناپذیر اقیانوس را در هم میشکست.
نهنگها زیر آب هذیان میگفتند،
سرود مرگ را سر میدادند،
برای طعمهی عطراگینشان میرقصیدند،
برای من آواز میخواندند.
اقیانوس در تاریکی شب موج میخورد و بالا میآمد،
آنهنگام که چشمهایم را با نعرهی موجهای طوفانی خود،
به آن بیداری اجباری فرا میخواند،
آسمان انگار در این ظلمت با آبِ بیکران یکی شده بود،
ستارهها کوچ کرده بودند
و ماه قرنها میشد که مرده بود.
تنها عضو بیدار و شاهد آن مرگ دستهجمعی بودم،
زمانی که آن موج بلند اوج میگرفت و هرآن بالاتر میآمد؛
همچون سد عظیمی که شکستنش بهیقین سیلابی بیسابقه را بهدنبال داشت،
انگار که حرکت نمیکرد، مانند گردبادی متشکل از آب،
همانجا، مقابل من، مقابل ساحل، مقابل نهنگهایی که مرگ را با خشنودی خوشآمد میگفتند،
قد علم کرده بود.
اقیانوس در ظلمت شب،
در باد سردی که پارچهی نازک و نیلیرنگ دور تنم را لابهلای زمزمهها میرقصاند،
قهقهه میزد و رعدی بود که در زمین،
آسمان تاریک و خالی را میشکافت.
نهنگها هذیان میگفتند،
در آب فرو میرفتند تا صبحگاه اجساد غولپیکرشان همراه موج دیگری به ساحل،
مقابل زانوهای خاکیام،
پس زده شود.
آنگاه کشتیهای عظیمالجثه سر میرسیدند،
در یکقدمی من متوقف میشدند،
بوی دودشان مشامم را فرا میگرفت،
و اقیانوس به انتظار بمببارانی هولناک تا فرسخها عقبنشینی میکرد،
تا امواجش را،
تا اجساد نهنگها را،
تا مرا،
صمیمانه به آتش بکشد.
آسمان و زمین یکی بود؛
اجساد نهنگها
پیروزمندانه هذیان میگفتند.
نهنگها هذیان میگفتند.
آنهنگام که نیمهشب در جوار اقیانوسی بیپایان،
در انتظار بلندترین خروشانموجی که متواضع در استقبالم به پا خواسته بود و از ناکجا بهسمتم میآمد،
من روی شنهای سرد و داغ،
بهتنهایی بر زانوهای کرختم نشسته بودم و پچپچهای سرودمانندشان را میشنیدم؛
نهنگها زوزهکشان،
بالههای بزرگ خود را از سطح سیاه اقیانوس بیرون میآوردند،
با قدرتی که سکوت شب را میشکافت،
آن را بر سطح سنگین و پوشیدهشده از اشباح سایهانداخته بر آب میکوبیدند،
سپس میجهیدند و دستهجمعی،
جثههای غولپیکر خود را از آب بیرون میانداختند،
رقص و پایکوبیشان در انتظار مرتفعترین موج اقیانوس که قرار بود همهمان را در خود بکشد،
غرق کند،
به اعماق ناشناخته و غریب خود ببرد،
آرام کند و بمیراند.
باز در آب فرو میرفتند
و عظمتشان، سطح نفوذناپذیر اقیانوس را در هم میشکست.
نهنگها زیر آب هذیان میگفتند،
سرود مرگ را سر میدادند،
برای طعمهی عطراگینشان میرقصیدند،
برای من آواز میخواندند.
اقیانوس در تاریکی شب موج میخورد و بالا میآمد،
آنهنگام که چشمهایم را با نعرهی موجهای طوفانی خود،
به آن بیداری اجباری فرا میخواند،
آسمان انگار در این ظلمت با آبِ بیکران یکی شده بود،
ستارهها کوچ کرده بودند
و ماه قرنها میشد که مرده بود.
تنها عضو بیدار و شاهد آن مرگ دستهجمعی بودم،
زمانی که آن موج بلند اوج میگرفت و هرآن بالاتر میآمد؛
همچون سد عظیمی که شکستنش بهیقین سیلابی بیسابقه را بهدنبال داشت،
انگار که حرکت نمیکرد، مانند گردبادی متشکل از آب،
همانجا، مقابل من، مقابل ساحل، مقابل نهنگهایی که مرگ را با خشنودی خوشآمد میگفتند،
قد علم کرده بود.
اقیانوس در ظلمت شب،
در باد سردی که پارچهی نازک و نیلیرنگ دور تنم را لابهلای زمزمهها میرقصاند،
قهقهه میزد و رعدی بود که در زمین،
آسمان تاریک و خالی را میشکافت.
نهنگها هذیان میگفتند،
در آب فرو میرفتند تا صبحگاه اجساد غولپیکرشان همراه موج دیگری به ساحل،
مقابل زانوهای خاکیام،
پس زده شود.
آنگاه کشتیهای عظیمالجثه سر میرسیدند،
در یکقدمی من متوقف میشدند،
بوی دودشان مشامم را فرا میگرفت،
و اقیانوس به انتظار بمببارانی هولناک تا فرسخها عقبنشینی میکرد،
تا امواجش را،
تا اجساد نهنگها را،
تا مرا،
صمیمانه به آتش بکشد.
آسمان و زمین یکی بود؛
اجساد نهنگها
پیروزمندانه هذیان میگفتند.