جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

دلنوشته | برای دیوار | اثر/ MAEIN کاربر انجمن رمان‌بوک/

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته دل نوشته های کاربران توسط MAEIN با نام | برای دیوار | اثر\/ MAEIN کاربر انجمن رمان‌بوک\/ ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 186 بازدید, 10 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته دل نوشته های کاربران
نام موضوع | برای دیوار | اثر\/ MAEIN کاربر انجمن رمان‌بوک\/
نویسنده موضوع MAEIN
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط MAEIN
موضوع نویسنده

MAEIN

سطح
0
 
کاربر رمان‌بوک
کاربر رمان‌بوک
Aug
10
26
مدال‌ها
2
(هذیانِ همگانی نهنگ‌ها)

نهنگ‌ها هذیان می‌گفتند.
آن‌هنگام که نیمه‌شب در جوار اقیانوسی بی‌پایان،
در انتظار بلندترین خروشان‌موجی که متواضع در استقبالم به پا خواسته بود و از ناکجا به‌سمتم می‌آمد،
من روی شن‌های سرد و داغ،
به‌تنهایی بر زانوهای کرختم نشسته بودم و پچ‌پچ‌های سرودمانندشان را می‌شنیدم؛
نهنگ‌ها زوزه‌کشان،
باله‌های بزرگ خود را از سطح سیاه اقیانوس بیرون می‌آوردند،
با قدرتی که سکوت شب را می‌شکافت،
آن را بر سطح سنگین و پوشیده‌شده از اشباح سایه‌انداخته بر آب می‌کوبیدند،
سپس می‌جهیدند و دسته‌جمعی،
جثه‌های غول‌پیکر خود را از آب بیرون می‌انداختند،
رقص و پایکوبی‌شان در انتظار مرتفع‌ترین موج اقیانوس که قرار بود همه‌مان را در خود بکشد،
غرق کند،
به اعماق ناشناخته و غریب خود ببرد،
آرام کند و بمیراند.
باز در آب فرو می‌رفتند
و عظمت‌شان، سطح نفوذناپذیر اقیانوس را در هم می‌شکست.
نهنگ‌ها زیر آب هذیان می‌گفتند،
سرود مرگ را سر می‌دادند،
برای طعمه‌ی عطراگین‌شان می‌رقصیدند،
برای من آواز می‌خواندند.
اقیانوس در تاریکی شب موج می‌خورد و بالا می‌آمد،
آن‌هنگام که چشم‌هایم را با نعره‌ی موج‌های طوفانی خود،
به آن بیداری اجباری فرا می‌خواند،
آسمان انگار در این ظلمت با آبِ بی‌کران یکی شده بود،
ستاره‌ها کوچ کرده بودند
و ماه قرن‌ها می‌شد که مرده بود.
تنها عضو بیدار و شاهد آن مرگ دسته‌جمعی بودم،
زمانی که آن موج بلند اوج می‌گرفت و هرآن بالاتر می‌آمد؛
هم‌چون سد عظیمی که شکستنش به‌یقین سیلابی بی‌سابقه را به‌دنبال داشت،
انگار که حرکت نمی‌کرد، مانند گردبادی متشکل از آب،
همان‌جا، مقابل من، مقابل ساحل، مقابل نهنگ‌هایی که مرگ را با خشنودی خوش‌آمد می‌گفتند،
قد علم کرده بود.
اقیانوس در ظلمت شب،
در باد سردی که پارچه‌ی نازک و نیلی‌رنگ دور تنم را لابه‌لای زمزمه‌ها می‌رقصاند،
قهقهه می‌زد و رعدی بود که در زمین،
آسمان تاریک و خالی را می‌شکافت.
نهنگ‌ها هذیان می‌گفتند،
در آب فرو می‌رفتند تا صبح‌گاه اجساد غول‌پیکرشان همراه موج دیگری به ساحل،
مقابل زانوهای خاکی‌ام،
پس زده شود.
آن‌گاه کشتی‌های عظیم‌الجثه سر می‌رسیدند،
در یک‌قدمی من متوقف می‌شدند،
بوی دودشان مشامم را فرا می‌گرفت،
و اقیانوس به انتظار بمب‌بارانی هولناک تا فرسخ‌ها عقب‌نشینی می‌کرد،
تا امواجش را،
تا اجساد نهنگ‌ها را،
تا مرا،
صمیمانه به آتش بکشد.
آسمان و زمین یکی بود؛
اجساد نهنگ‌ها
پیروزمندانه هذیان می‌گفتند.
 
بالا پایین