- May
- 459
- 1,545
- مدالها
- 2
«سقوط»
تا به خود آمدم، دیدم یکییکی دورم را خالی کردهاند.
آن سوی ناکجاآباد، نوری بسیار کورکننده با تمام بیرحمی میتابید. میخواستم به سوی آن نور بروم؛ شاید فقط برای اینکه این قلب، در برابر این زندگی، ناتوانتر از قبل نتپد و نفسهای به شماره افتادهام به جان دادن تبدیل نشوند.
اما زیر پایم خالی شد و در چالهای تمامعیار از سیاهی سقوط کردم.
چه کسی دستم را گرفت؟
چه کسی حصار تنش را آغوش گرمابخشم کرد؟
چه کسی حال مخروبه و سرماخوردهام را دید؟
***
تا به خود آمدم، دیدم یکییکی دورم را خالی کردهاند.
آن سوی ناکجاآباد، نوری بسیار کورکننده با تمام بیرحمی میتابید. میخواستم به سوی آن نور بروم؛ شاید فقط برای اینکه این قلب، در برابر این زندگی، ناتوانتر از قبل نتپد و نفسهای به شماره افتادهام به جان دادن تبدیل نشوند.
اما زیر پایم خالی شد و در چالهای تمامعیار از سیاهی سقوط کردم.
چه کسی دستم را گرفت؟
چه کسی حصار تنش را آغوش گرمابخشم کرد؟
چه کسی حال مخروبه و سرماخوردهام را دید؟
***