جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

در حال تایپ [فرمانروایی لیلیوم] اثر «زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان بوک»

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته تایپ رمان توسط زهرا حق شناس با نام [فرمانروایی لیلیوم] اثر «زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان بوک» ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 66 بازدید, 5 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته تایپ رمان
نام موضوع [فرمانروایی لیلیوم] اثر «زهرا حق‌شناس کاربر انجمن رمان بوک»
نویسنده موضوع زهرا حق شناس
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط زهرا حق شناس
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
513
1,669
مدال‌ها
2
عنوان: فرمانروایی لیلیوم
ژانر: معمایی، تریلر، جنایی
نویسنده: زهرا حق‌شناس
اتاق نظارت ²
خلاصه: پا گذاشتن توی قلمرو اشباح سیاه، آغاز یک پایان هست.
قلمرویی که قوانینش با گناه آغشته شده و خروج از اون، به سادگی نیست. وقتی قدم به این بازی بگذاری، راهی جز ادامه‌دادن باقی نمی‌مونه؛ چون پشت پرده‌ی این دوئل خاموش، مهره‌هایی حرکت می‌کنن. خروج از این بازی، به سادگی نیست.
مقدمه: داستان ما با «یکی بود و یکی نبود» شروع نشد؛ قصه‌ی ما از همون اول، نبردِ شکارچی مقابل شکارچی بود، نه شکار و شکارچی.
سرنوشت این بار جای قلم رو گرفت و بی‌رحمانه نوشت؛ از شروع خوشی‌های داستان ما، سرنوشت قاضی و شاهد شد، و برای خودش دوخت و نوشت.
 
آخرین ویرایش توسط مدیر:

آریانا

سطح
5
 
{سرپرست بخش ادبیات}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
مدیر تالار رمان
Mar
3,760
14,340
مدال‌ها
7
1000203037.png
"باسمه تعالی"

نویسنده‌ی عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن رمان خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ رمان خود، قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید.
«
قوانین تایپ رمان»

و برای پرسش سوالات و رفع اشکالات خود در رابطه با رمان، به لینک زیر مراجعه کنید.
«
پرسش و پاسخ تایپ رمان»

قبل از ارسال پارت تاپیک آموزشی درست نویسی را با دقت مطالعه کنید.
«
درست نویسی- مطالعه این آموزشات اجباری است


مدیران در صورتی که متوجه اشکالات شما در درست نویسی شوند برای شما ناظر تعیین می‌کنند.

شما می‌توانید با ارسال دو پارت ابتدایی اثر تاپیک نقد کاربران را ایجاد کنید.
پس از ارسال پست اول، از کاربران بخواهید تا نظرات خود را در قالب نقد درباره هر جز از رمان بازگو کنند.
«
درخواست نقد توسط کاربران»

دوستان عزیز برای سفارش جلد رمان خود بعد ۱۵ پست در تاپیک زیر درخواست دهید.
«
درخواست جلد»

چنان‌چه قصد دارید اثرتان را با تیزر تبلیغ کنید، پس از قرار دادن چهل پارت درخواست تهیه کلیپ توسط تیم تدوین دهید.
«
درخواست تیزر»

پس از 30 پارت در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید.
«
درخواست نقد شورا»

می‌توانید پس از ویرایش اثر خود با توجه به نقد، به تاپیک زیر مراجعه کنید و بعد از خواندن شرایط و با داشتن شرایط، درخواست تگ دهید.
«
درخواست تگ»

و پس پایان یافتن رمان، در تاپیک زیر با توجه به قوانین اعلام نمایید. حتماً تمامی پارت‌ها باید تایید ناظر را دارا باشند.
«
اعلام پایان رمان»

با تشکر از همراهی شما
|کادر مدیریت بخش کتاب|
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
513
1,669
مدال‌ها
2
صدای دینگ‌دینگِ موبایل شایان‌فرِ بی‌پدر، سکوت حاکم بر اتاق رو می‌شکست. طلا هم که عین قورباغه فقط به من نگاه می‌کرد. کم‌کم داشتم شک می‌کردم این بشر از اولین روز آفرینش، زبونش رو موش خورده! مدیر روابط‌عمومی هم که چشم‌نخوره، به امید خدا فقط میز گرد و سفید چوبی رو با دستمال کاغذی تزئین می‌کرد.
صبح با گریه‌وزاری‌های روی اعصاب طلا، نون‌و‌پنیر زورکی خوردم. معده‌ی دردناکم قصد داشت کاری کنه که به گریه کردن بیفتم. به لطف تیم مدیریت که انتخاب طلا بود، مشکل روان‌پریشی هم پیدا کرده‌بودم.
- جناب شایان‌فر، یکم سرت رو از اون گوشی مبارکت بکش بیرون. به قرآن، پدر گوشیت از دست تو دراومد.
لبخندی روی لب‌هاش نشست. چرا اون منشی کودن یه بطری آب روی میز نذاشته‌بود؟
دست‌به‌سی*ن*ه شد.
- سرکار خانم محترم! باعث‌وبانی تمام سرمایه‌های از دست‌رفته‌ی ما، شما هستین. نگفته‌بودیم یه زن نمی‌تونه مدیرعامل بشه؟
دندون‌های سفید و یه‌دستش رو به نمایش گذاشت. مردک احمق فکر کرده حساب‌داری محل لنگر انداختنشه. تو خوابت ببینی، شایان‌فر!
جناب شایان‌فر، پس اون مبلغ عوارضیِ قرارداد که به حساب شرکت واریز شده‌بود، چی شد؟
این‌بار من قهقهه‌ی بلندی زدم. می‌تونستم عرق نشسته روی شقیقه‌هاش رو ببینم. پاش رو تیک‌تاک‌وار تکون می‌داد.
سرم رو به سمت مدیر بخش حسابداری چرخوندم. ابروهام رو درهم کشیدم. لحنم جدی و خشک بود؛ مثل یه ربات:
- مگه نه، خانم آریامهرِ حساب‌دار؟
باز از جعبه‌ی دستمال‌کاغذی برداشت و فینی کرد. ای تو روحت! اینم برای من شده فین‌فین. من براشون شدم مترسک سر جالیز!
نیشگونی از بازوی طلا گرفتم. انگار می‌خواد بره سیبری! پالتوی پشمیِ زرشکی پوشیده، از خیر سرش!
چشم‌غره‌ای به بی‌خیال بودنش رفتم. شونه‌ای بالا انداخت.
باز صدای سوهانِ گوش‌هام بلند شد. اما این بار مدیر حسابداری نبود.
- تمام شرکت‌های بزرگ، قراردادشون رو لغو کردن با... .
گلدون سفالی روی میز رو برداشتم و به دیوار کوبیدم.
با این کارم، حرف تو دهن شایان‌فر ماسید.
شایان‌فر بلند شد و صندلی با صدای بدی زمین افتاد.
-‌ همه‌تون بلند بشین بریم.
نگاه کوتاهی به من انداخت. بعد با صدای بلندی بقیه رو مخاطب قرار داد:
-‌ امروز همگی شاهد بودین که خانم سام، چطوری رفتار کردن. فردا بعید نیست با دست‌و‌پای شکسته از اینجا بیرون بریم!
منتظر جوابی از طرف بقیه نموند و بیرون رفت.
به معنای واقعی روی صندلی چرمی سیاه وا رفتم. بقیه اعضای تیم، جز آریامهر و طلا موندن. پوزخندی زدم. شقیقه‌های دردناکم رو با انگشت سبابه‌م ماساژ دادم.
باز هم فین‌فینی کرد.
این بار افسارم رو آزاد کردم.
-‌ سگ تو روحت، آریامهر، بس کن دیگه!
با گریه بلند شد و در رو محکم کوبید. پوف بلندی کشیدم.
من زیادی تنها بودم. اگه شرکت رو از دست می‌دادم، قطعاً کارتن‌خواب توی کشور غریب می‌شدم.
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
513
1,669
مدال‌ها
2
این‌بار طلا بالأخره زبونش به حرف اومد. دستش رو دور گردنم انداخت. سعی کردم جداش کنم.
آخ! چته؟ گردنم رو شکستی، طلا! ولم کن.
«نوچ» بلندی کرد. دارم برات، طلا‌جونم! برسیم خونه، یه نوچ قشنگی نشونت بدم. با دست راستم موهاش رو گرفتم و کشیدم.
«آییِ» آرومی گفت و عقب‌تر رفت. بالأخره راه تنفسیم باز شد. در حالی‌که سرش رو ماساژ می‌داد، چپ‌چپ نگاهم می‌کرد. غبار نیشخندی به صورتش پاشیدم.
- چیه؟ زبونت رو موش توی جلسه خورده بود طلا؟ هان؟
با فریاد بلندم، شونه‌هاش تکون خوردند.
منتظر جوابی از جانبش نبودم که ده فصل بهونه ردیف کنه.
کیف سفیدم رو چنگ زدم. به سمت در خروجی پا تند کردم. اگه داریوش می‌دونست... .
لعنت به این کمپانی که بلای جونم شد. کنترل اعصاب‌و‌روانم هم نداشتم، مثل یه دیوونه. از وقتی که سهام شرکت به من واگذاری شد، به هر ساز دیگران رقصیدم. من باید باعث‌و‌بانی یاغی‌گری همه‌شون رو پیدا می‌کردم. اجازه نمیدم احساسم به منطقم پیروز بشه!
خودم رو به اون طرف خیابون رسوندم. زرق‌وبرق ماشین بدجور چشم رو کور می‌کرد. سوییچ ماشین رو از جیب پالتوی بلند سفیدم بیرون آوردم.
هوای نسبتاً سرد و جنون‌وارِ بهاری، به ریه‌هام زندگی دوباره می‌بخشید.
صد‌بار به طلا گفتم زیر درختی که شکوفه داره پارک نکن، ولی کو گوش شنوا؟ دختر احمق! رنگ طلایی لامبورگینی رو می‌خواد توی چشم کی فرو کنه؟
نه به اون که دیشب می‌خواستم گردنش رو با ساتور بزنم که چرا ماشین از دیشب جلوی شرکت مونده، نه به اینکه مادمازل زده ماشین رو سوراخ کرده، میگه دلم رو زده، برای تو!
دکمه رو زدم و بی‌توجه به کسی که داشت فریاد می‌زد، استارت رو زدم.
شیشه رو پایین دادم. سرم رو بیرون بردم.
قطعا طلا برای داریوش موبه‌موی این اتفاقات رو می‌گفت.
- خدا تو رو زده، طلا! از اونجایی که ماشین رو به امون خدا ول کردی، پس پیاده بیا.
جیغ بلندی کشید:
- ببین اگه کاری نکردم، داریوش ازت گوشت قیمه درست کنه.
پوزخندی زدم. زبونم رو بیرون درآوردم. شروع کرد به دویدن، اما پام رو روی پدال گاز فشار دادم.
صدای جیغ لاستیک‌ها با صدای طلا یکی شد.
با سرعت سرسام‌آوری از بین ماشین‌ها لایی می‌کشیدم. بعضی‌هاشون داد می‌زدن یا بوق می‌زدن.
به جهنم که طلا مونده جلوی کمپانی!
مثلاً کمپانی رو نجاتش دادم، از خیر سرم!
صدبار به طلا گفتم گند نزن به اعصابم‌ ها، می‌زنم همین‌جا چالت می‌کنم که صدای بز بدی! دارم برای خودم چرت‌وپرت حرف می‌زنم.
کاش یکی بود توی سرم می‌زد که آخه تو دختر عقل داری سهام‌داران شرکت رو اخراج کردی؟ از غیب می‌خواد بهت برسه؟
بدتر برای خودم دشمن تراشیدم.
روزی که پیوند بین مامان و بابا از بین رفت، منم روحم رو همون‌جا گذاشتم.
کاش به‌جای اینکه برن پی آرزوهاشون، یکم هم فکر بچه‌های جوون و نوجوونشون بودن.
طعم خون توی گلوم پیچید.
سریع راهنما رو زدم و کنار خیابون ترمز کردم.
در رو باز کردم و کنار جوی آب خم شدم.
معده‌م مثل دریای طوفانی که به ساحل هجوم میاره بود.
با آستین پالتوم دور دهنم رو تمیز کردم. حالا سفیدی آستینش به قرمزی می‌زد.
نشستم پشت فرمون و به سمت مقصد، خونه، راه افتادم.
به‌محض رسیدن به خونه، کفش‌های پاشنه‌بلندِ نگینی رو درآوردم و خودم رو توی اتاقم پرت کردم.
بدون عوض کردن لباس‌هام روی تختم دراز کشیدم.
نگاهم رو به سقف یاسی‌رنگ دوختم.
اصرار طلا مبنی بر این بود که لوکس‌ترین خونه رو از سیرتاپیاز وسایل گرفته تا اتاق‌خواب‌ها داشته باشیم.
توی این یه مورد، این دفعه باهاش موافق بودم.
انتخابش توی کاغذدیواری‌هایی که گل سنبل به رنگ یاسی داشتن، نظیر نداشت.
اتاقم شبیه دختربچه‌های هفت‌ساله، رنگارنگ و شلوغ بود.
تخت بزرگ و چوبی که روتختی و بالشتش رو طلا انتخاب کرده‌بود، طرح سیندرلا داشت!
پرده‌های حریر سفید که منگوله‌های طلایی داشتند، زیادی روی اعصاب بود.
خصوصاً لوستر بزرگ و کریستالی که می‌خواست چشم‌هات رو کور کنه!
در با صدای بدی باز شد و به دیوار برخورد کرد.
چپ‌چپ نگاهش می‌کردم. پیراهن بلند ساحلی پوشیده‌بود که سفید بود؛ عین مامان‌بزرگ‌ها شده‌بود.
می‌خواستم بخندم، اما این عطر لعنتیِ وانیلیش کم مونده بود خفه‌م کنه.
انگارنه‌انگار همین چند ساعت پیش توی شرکت، قشنگ هم‌دیگه رو با خاک یکسان کرده‌بودیم.
- احوال مامان‌جون؟
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
513
1,669
مدال‌ها
2
همیشه به‌خاطر پوشیدن لباس‌های بلند مسخره‌ش می‌کردم، اما اون خم به ابرو نمی‌آورد. دستش رو روی قفسهٔ سی*ن*ه‌ش گذاشت.
- الهی مامان‌جون قربونت بره که نوهٔ مغز بادمجونیش تیمارستانیش کرده.
نیم‌خیز شدم. دستم رو زیر سرم گذاشتم و بهش خیره شدم.
- بمیرم برات، مامان‌جون! نیمه‌ی اول سال روانی بودی، نیمه‌ی دوم سال اون روی سگت، گرفته خوابیده!
دست‌هاش رو به حالت دعا بالا گرفت.
- خدایا، ننه‌بابام اسمم رو گذاشتن «طلا». خودم طلای ناتراز شدم!
چشم‌هام از این حرفش خشک شدند.
گفت طلای ناتراز؟
تازه مغزم پردازش کرد که چی می‌گه. غش‌غش زیر خنده زدم. نمی‌تونستم خودم رو نگه دارم؛ از تخت پایین افتادم.
با انگشت سبابه‌م اشک‌هام رو پاک کردم.
- وای، وای، مامان! این چه سمی بود... !
واکنشی نشون نداد. برگشتم که دیدم لباسش رو از خنده گاز گرفته.
- وای خدا خفه‌ت نکنه، طلا. شبیه دلقک سیرک شدی!
به‌ سختی بلند شد.
- ببند دهنت رو ببینم! ایش، بیا بریم ببین چه قورمه‌سبزی درست کردم!
بلند شدم و به سمت کمدم رفتم.
- به جون عمه‌ملورین، اون دفعه که قرمه‌سبزی درست کرده‌‌بودی، اشتباهی به‌جای نمک شکر ریخته بودی.
انتظار داشتم چیزی بگه، اما سکوت کرد.
- مسخره‌بازی کافیه. بیا شامت رو بخور.
- شیش عصره، شام می‌خورن؟
در رو محکم بست و رفت.
 
موضوع نویسنده
مدیر تالار علوم اجتماعی
پرسنل مدیریت
مدیر تالار علوم اجتماعی
May
513
1,669
مدال‌ها
2
بعد از شستن دست‌وصورتم و عوض کردن لباسم با یه تی‌شرت و شلوار از اتاقم بیرون اومدم. سوت بلندی زدم.
- واو! چقدر میز رنگین‌سنگین شده، طلا!
چشمکی حواله‌م کرد. صندلی رو برام عقب کشید و خم شد.
- بفرمایین، ملکه‌ی کمپانی بزرگ!
- شروع کنیم... .
وسط حرفم پرید و اجازه نداد صحبت کنم:
- اول شکرگزاری!
***
دستی به شکمم کشیدم. طلا هم بدتر از من بود. نامرد، همه‌ی خونه‌ی به‌هم‌ریخته رو من مرتب کردم. خواست دست پفکیش رو به مبل بماله، محکم روی دستش زدم.
- هوی! مبل مگه دست‌ماله، چندش؟
خواست لب باز کنه، اما صدای زنگ گوشیم که طلا صدای گوسفند تنظیم کرده‌بود، این اجازه رو نداد.
- اَه، اَه! الان وسط فیلم مورد علاقه‌ی من وقت زنگ زدن بود؟
- گوشی من رو ندیدی، طلا؟
- چرا دیدم، داشت بال درمی‌آورد. خب معلومه توی کیفته، توی اتاقت.
به حرف‌هاش اهمیتی ندادم و وارد اتاقم شدم. کیفم رو برداشتم و گوشیم رو درآوردم. باز این آریامهر بود با اون فین‌فین‌های روی اعصابش! اما بابت درآوردن گریه‌ش مقصر بودم، پس سعی کردم خشن نباشم.
- جانم، آریامهر؟
- سلام.
- علیک سلام، جانا. چی شده؟
باز این فین‌فین کرد.
- خانم... .
جمله‌ش رو کامل نکرد و هقی زد. داشت گریه می‌کرد؟
گوشی رو میون انگشت‌هام فشردم.
- حرف بزن، لعنتی!
- شرکت بسته... ش... شده... این‌... جا دارن دعوا می‌کنن.
گوشی به حدی سنگین بود که نتونستم نگه دارم؛ از دستم افتاد زمین. صدای «الو، الو» گفتن آریامهر توی گوشم پیچید.
- چی شده، نفس؟
- بپوش، بریم، طلا!
- چی؟ کی؟ کجا؟ چی شده مگه؟
انگشتم رو جلوش گرفتم. فقط یه چیز توی ذهنم می‌چرخید. باید خودم رو به شرکت می‌رسوندم.
- ببین، سؤال نپرس که یه‌چیز گرم بپوش.
سریع کت‌وشلوار قهوه‌ایم رو درآوردم و پوشیدم. رو به طلا گفتم:
- آماده‌ای؟
سری تکون داد. نفهمیدم چه‌جوری پله‌ها رو
پایین اومدیم و سوار ماشین شدیم. فقط صدای جیغ طلا بود. تا آخرین سرعت غیرمجاز رانندگی می‌کردم. از آینه نگاهی به طلا کردم. دستش رو به دستگیره گرفته‌بود و جیغ بلندی می‌کشید. وقتی جلوی شرکت رسیدیم، سریع پیاده شدم.
چند‌بار تعادلم رو از دست دادم و افتادم، ولی طلا بازوم رو گرفت و کشید. به‌سختی میون همهمه‌ی جمعیت تونستم صدای فین‌فین آریامهر رو بشنوم.
- آریامهر؟
صدام آروم بود، انگار که از ته چاه درمی‌اومد.
- خانم؟
این دفعه بلندتر از قبل گریه کرد. یقه‌ش رو گرفتم.
- حرف بزن، چی شده؟
شرکت بسته شده.
سرم از حرفش تیر کشید.
- بسته شده یعنی چی؟
با دست چپش طرفی رو نشون داد. ردش رو دنبال کردم تا رسیدم به... .
به درخت تکیه داده‌بود. چرا باید جلوی کمپانی بزرگ من دعوا بشه؟ برای چی اینجا اومده؟
با دو خودم رو بهش رسوندم. توجهی به هشدارهای بقیه نکردم.
- کار تو بود، آره؟
جوابی نداد. چشم‌هاش که کوهستانی، سرد و برفی بودن، روی من زوم شدند.
- با توأم!
پاش رو با پاشنه‌ی کفش پاشنه‌میخیم لگد کردم. دادی کشید.
- با من بازی نکن.
فقط یک کلمه‌ی لعنتی از بین لب‌هاش خارج شد:
- آره!
نمی‌شنیدم چی میگه، اما دهن باز کردم تا هوا به ریه‌هام برسه، ولی نفسم به شماره افتاد. سنگینی بی‌حدواندازه‌ای رو احساس می‌کردم. زانوهام تحمل نگه داشتنم رو نداشتن.
آخرین چیزی که حس می‌کردم، بوی عطر تلخ و چوب سوخته‌ای بود.
***
دوست داشتم بخوابم. اصلاً میلی به باز کردن چشم‌هام نداشتم. مثل اینکه هیچ‌وقت توی عمرم نخوابیدم و انقدر دوست دارم بخوابم. دلم می‌خواست بیدار بشم و همه‌ی این‌ها فقط خواب باشه.
- پس چرا بیدار نمیشی، نفس؟
 
بالا پایین