چه رویاها که در سر، برای فردا نفس کشیدند؛
چه آرزوها که در دل، جایِ خالیِ صبح را گرفتند؛
چه احساساتِ پاکی که از دیوارِ ترس گذشتند؛
و چه امیدهایی که نامِ آینده را بر خود داشتند.
رقص را به پاهای زندگی سپردیم، شادی را از حاشیهی لبها به متنِ جهان آوردیم، و دل را با همهی پنجرههایش، رو به نسلی گشودیم که هنوز نیامده بود.
اما نسلِ ما، بهجای میراثِ فردا، کلیدِ درهایی را به ارث برد که هیچگاه به رویشان باز نشد؛
نسلی که رویا را بلد بود، اما بیداری مجالِ زیستنش را نداد.