امیلی روی مرمر سرد کشیده شد، کف دستهایش لغزیدند و انگشتانش فشرده شدند، زانوهایش فرو رفتند و شانهها عقب خم شدند. سرش به دیوار نزدیک شد و رشتهای از موهایش روی گونهها چسبید، هر بار که نفس میکشید، قفسهی سی*ن*ه بالا و پایین شد و پاهایش روی زمین کشیده شدند. چند لحظه مکث کرد، دستها روی مرمر فشار آوردند و سعی کرد کمی بدنش را جمع کند، انگشتانش روی سنگ چنگ کشیدند و پاهایش عقبتر خزیدند، اما مرمر لغزنده مانع حرکت سریع شد و او به آهستگی عقب رفت.
چشمهایش به تالار خیره ماند، گوشهایش هر صدای کوچک را میکاوید و شانهها را کمی عقب داد، سرش لرزید و دوباره به جلو خم شد، تلاش کرد تا خود را از زمین بلند کند، اما فشار سنگ سرد و سنگینی بدنش او را روی زمین نگه داشت. صدای سوت باد از پنجرههای بلند و شکافهای مرمر به گوش رسید و انعکاس آن در تالار طولانی پیچید، انگار فضا با نفسهایش هماهنگ شدهبود. قدمها ابتدا آرام وارد شدند، ضربههای کفش روی مرمر با سکوت تالار ترکیب شد، سایهای طولانی روی زمین کشیده شد و خزید، نزدیکتر شد و هر بار که سایه جلو آمد، بدن امیلی ناخواسته عقب رفت. دستش را روی مرمر فشرد، شانهها افتادند، پاهایش عقبتر خزیدند و انگشتانش روی سنگ چنگ کشیدند، زمین صدای خشخش را منعکس کرد، نفسش سنگین شد و دوباره بیرون کشیده شد.ذدستها کمی بلند شد، بدنش را جمع کرد و سعی کرد فاصله بیشتری ایجاد کند، شانهها را بالا کشید و پاها روی سنگ کشیده شدند، کف دستها روی مرمر سر خوردند و بدنش ناخواسته به سمت دیوار متمایل شد. سایه نزدیکتر خزید، صدای نفسها با لرزش پاها ترکیب شد و امیلی عقب رفت، شانهها کمی لرزیدند، دستها روی مرمر جمع شدند و پاها روی زمین کشیده شدند، انگار هر حرکت او با سنگ و سکوت تالار درگیر شده باشد. حرکت بعدی سایه کندتر شد، نزدیکتر خزید، دست بالا رفت و روی مرمر لغزید، امیلی سرش را پایین انداخت، بدنش سنگین شد و شانهها افتادند، پاهایش لغزیدند و انگشتانش روی مرمر چنگ کشیدند، سکوت طولانی شد و تنها لرزش نفسها شنیده شد. او دوباره تلاش کرد بدنش را جمع کند، دستها روی مرمر فشار آوردند و پاها عقب خزیدند، هر حرکتش انعکاس صدا روی سنگ ایجاد کرد و گاهی با لرزش اندک شانهها همراه شد. سایه لحظهای مکث کرد، سپس جلو آمد، دست روی مرمر کشیده شد و امیلی ناخواسته به عقب خزید، سرش به دیوار نزدیک شد، شانهها افتادند، بدنش سنگین شد و کف دستها روی مرمر جمع شدند، پاها روی سنگ لغزیدند و لبها خشک شدند، زبان به سقف دهان چسبید و نفسش دوباره بیرون کشیده شد. سکوتی سنگین تالار را پر کرد، تنها لرزش نفسها و انعکاس حرکت روی مرمر شنیده شد، امیلی روی زانو نشست، بدنش کمی خم شد، دستها روی مرمر کشیده شدند، قفسهی سی*ن*ه بالا و پایین شد و ضربان قلبش پژواک کرد.