- May
- 625
- 2,035
- مدالها
- 2
صدای چکاوکِ شمشیرها به گوش میرسد.
اسبها میتازند و شیهه میکشند. گرد و غبار، میان سپاه پیچیده و آفتاب را پشت پردهای خاکستری پنهان کرده است.
خورشید شاهد است؛ زیر این آسمانِآبی همچون دریا، همهچیز را میبیند.
شمشیرها بر یکدیگر فرود میآیند و صدای برخوردشان میان دشت میپیچد. فریاد فرمانده، دره را به لرزه درمیآورد.
اما آن سوتر، پرندگان بیخیال از بالای میدان نبرد میگذرند؛ انگار نه انگار که زیر بالهایشان، سرنوشت یک شاهنشاهی در حال رقم خوردن است.
لبخندی بر لبان دشمن نشسته است. یعنی این بدنهایی که جانشان را تقدیم کردند؛ قرار است همینجا بمانند و خوراک کرکسها شوند؟
چرا نیروی کمکی نمیآید؟
آن طرفتر، پادشاه چنگی به زین اسبش میزند و سوار میشود. قلبش پر شدت خونرسانی میکند. عدهای از وزیران در کاخی مزین به طلا و سنگهای زینتی، دورهم جمع شدهاند.
آیا میدانی اینجا کجاست؟
اسبها میتازند و شیهه میکشند. گرد و غبار، میان سپاه پیچیده و آفتاب را پشت پردهای خاکستری پنهان کرده است.
خورشید شاهد است؛ زیر این آسمانِآبی همچون دریا، همهچیز را میبیند.
شمشیرها بر یکدیگر فرود میآیند و صدای برخوردشان میان دشت میپیچد. فریاد فرمانده، دره را به لرزه درمیآورد.
اما آن سوتر، پرندگان بیخیال از بالای میدان نبرد میگذرند؛ انگار نه انگار که زیر بالهایشان، سرنوشت یک شاهنشاهی در حال رقم خوردن است.
لبخندی بر لبان دشمن نشسته است. یعنی این بدنهایی که جانشان را تقدیم کردند؛ قرار است همینجا بمانند و خوراک کرکسها شوند؟
چرا نیروی کمکی نمیآید؟
آن طرفتر، پادشاه چنگی به زین اسبش میزند و سوار میشود. قلبش پر شدت خونرسانی میکند. عدهای از وزیران در کاخی مزین به طلا و سنگهای زینتی، دورهم جمع شدهاند.
آیا میدانی اینجا کجاست؟



