جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

مشاعره اشعار آنا آخماتووا

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته مشاعره توسط ~ZAHRA~ با نام اشعار آنا آخماتووا ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 509 بازدید, 6 پاسخ و 4 بار واکنش داشته است
نام دسته مشاعره
نام موضوع اشعار آنا آخماتووا
نویسنده موضوع ~ZAHRA~
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط Delaram*
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,013
23,434
مدال‌ها
6
جائی می‌ روم که دیگر به چیزی نیاز ندارم
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,013
23,434
مدال‌ها
6
بيش از اين نمى توان عشق ورزيد
 
موضوع نویسنده

~ZAHRA~

سطح
2
 
{سرپرست بخش عمومی}
پرسنل مدیریت
سرپرست انجمن
گوینده آزمایشی
Nov
4,013
23,434
مدال‌ها
6
نه خنده‌ ای کردم
نه شعری سرودم
تمامی روز را خاموش ماندم
آن همه را با تو خواسته بودم
 

Delaram*

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
May
686
7,253
مدال‌ها
2
چرا زهر در آب می‌ریزید
و خاک در نان؟
چرا پس‌مانده‌های آزادی را
در بیغوله‌ی دزدان ریخته‌اید؟
چون به صدای بلند
نفرین نکردم سرنوشت تلخ دوستانم را؟
چون وفادار ماندم
به سرزمین اندوهبارم؟
اینگونه هم هست. شاعر نمی‌تواند زنده باشد
بی سایه‌ی تبر جلاد بر گردن
سرنوشت این بود که جامه‌ی گناهکارانِ پشیمان به تن کنیم
و شمع در دست و بغض در گلو گام بسپاریم.
 

Delaram*

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
May
686
7,253
مدال‌ها
2
به خود یاد دادم که عاقل باشم و ساده زندگی کنم
به آسمان بنگرم و خدا را شکر گویم
دم غروب انقدر راه بروم
که خسته شوم و جان نداشته باشم به دلواپسی ها گوش دهم.
وقتی برگهای گیاه روییده در مسیل رود خش خش می کنند
و میوه های زرد و سرخ سماق کوهی بر زمین می افتند
در باب ویرانی زندگی، زوال و زیبایی
شعرهای شاد بگویم.
آن وقت به خانه که باز گردم
گربه ای پشمالو کف دستم را لیس می زند و خرخر می کند
از برجک کارخانه چوب بری در کناره دریاچه...
 

Delaram*

سطح
0
 
کاربر فعال انجمن
فعال انجمن
کاربر رمان‌بوک
May
686
7,253
مدال‌ها
2
روشنایی آتش پیداست
تنها فریاد لک لک نشسته روی بام
گاهی صدای سکوت را می شکند.
اگر تو بیایی و به در بزنی
بعید نیست که نشنوم.
 
بالا پایین