SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,823
- 39,097
- مدالها
- 25
ماهی رو گرفت توی دستش و به بال بال زدنش نگاه کرد... هیچی نگفتم... فقط نگاهش کردم ببینم تا کجا میتونه نگاه کنه و دووم بیاره... اونقدر هیچی نگفتم که ماهی مُرد! نگاهم کرد... گفت دیدی؟! دیدی چقدر بال بال زد تا تموم شد؟! این منم! توی دستات دارم بال بال میزنم و هیچ کاری نمیکنی... میدونی خونهم دریاست.. میدونی توی خشکی دَووم نمیارم... اما بازم کاری برام نمیکنی... منو گرفتی بین دستات و به بالا پایین شدنام از بی نفس شدن نگاه میکنی...
فرقِ من و این ماهی اینه که اون زود تموم شد... من اما آدمَم... هزارتا جون دارم... خیلی باید بالا پایین بپرم تا تموم بشم... اما تموم میشم... توی دستای تو! دستای تو قاتلن... تو فکر میکنی منو محکم نگه داشتی و داری ازم مراقبت میکنی... نه این مراقبت نیست... این خودِ خودِ مرگه! نفسام به شماره افتاده و نمیبینی... دارم خفه میشم و نمیبینی... اسمشو گذاشتی دوست داشتن... اما نیست! بخدا نیست... دوست داشتن که اینقدر سیاه نمیشه... دوست داشتن که اینقدر زجرآور نمیشه... دوست داشتن که نفسِ آدمو نمیگیره... تو اگه ادعا میکنی دوسم داری باید بذاری برگردم به دریا... باید بذاری رها باشم، نفس بکشم، با موج دریا بالا و پایین بپرم... باید بذاری زندگی کنم، نه این که تو حصارِ دستات نفس کم بیارم... این آغوش نیست، این خودِ زندانه... این تنگ کردنِ عرصهس...
تو داری عشقو تو دستای خودت میکُشی... داری هوا رو از من میگیری و خفهم میکنی... یه ماهیِ مُرده به چه دردت میخوره؟! تهش یه قبرِ ساکت برات میمونه و دنیا دنیا عذاب وجدان و اشکایی که قراره بالا سر اون قبر بریزی... اشکای تو که نمیتونن دریا بشن... اصلا فکر کن اشکات دریا شدن... تو اگه یه دریا هم بریزی رو من، من دیگه برنمیگردم... ماهیِ مُرده به دریا برنمیگرده...
ماهیِ مُرده دیگه خونهش دریا نیست...
تا خونهم دریاس... تا هنوز یکم نفس مونده برام...
بذار برگردم... بذار نفس بکشم... بذار زندگی کنم.... .
گوینده: هوراماه
فرقِ من و این ماهی اینه که اون زود تموم شد... من اما آدمَم... هزارتا جون دارم... خیلی باید بالا پایین بپرم تا تموم بشم... اما تموم میشم... توی دستای تو! دستای تو قاتلن... تو فکر میکنی منو محکم نگه داشتی و داری ازم مراقبت میکنی... نه این مراقبت نیست... این خودِ خودِ مرگه! نفسام به شماره افتاده و نمیبینی... دارم خفه میشم و نمیبینی... اسمشو گذاشتی دوست داشتن... اما نیست! بخدا نیست... دوست داشتن که اینقدر سیاه نمیشه... دوست داشتن که اینقدر زجرآور نمیشه... دوست داشتن که نفسِ آدمو نمیگیره... تو اگه ادعا میکنی دوسم داری باید بذاری برگردم به دریا... باید بذاری رها باشم، نفس بکشم، با موج دریا بالا و پایین بپرم... باید بذاری زندگی کنم، نه این که تو حصارِ دستات نفس کم بیارم... این آغوش نیست، این خودِ زندانه... این تنگ کردنِ عرصهس...
تو داری عشقو تو دستای خودت میکُشی... داری هوا رو از من میگیری و خفهم میکنی... یه ماهیِ مُرده به چه دردت میخوره؟! تهش یه قبرِ ساکت برات میمونه و دنیا دنیا عذاب وجدان و اشکایی که قراره بالا سر اون قبر بریزی... اشکای تو که نمیتونن دریا بشن... اصلا فکر کن اشکات دریا شدن... تو اگه یه دریا هم بریزی رو من، من دیگه برنمیگردم... ماهیِ مُرده به دریا برنمیگرده...
ماهیِ مُرده دیگه خونهش دریا نیست...
تا خونهم دریاس... تا هنوز یکم نفس مونده برام...
بذار برگردم... بذار نفس بکشم... بذار زندگی کنم.... .
گوینده: هوراماه