جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

اثر منتشر شده فروشی رمان آتش جان از زهرا مرادی

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته آثار منتشر شده فروشی توسط SHAHDOKHT با نام رمان آتش جان از زهرا مرادی ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 251 بازدید, 0 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته آثار منتشر شده فروشی
نام موضوع رمان آتش جان از زهرا مرادی
نویسنده موضوع SHAHDOKHT
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SHAHDOKHT
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25
atashjan-600x338.jpg

رمان آتش جان​


عنوانرمان آتش جان
نویسندهزهرا مرادی گرپی
ژانرعاشقانه
تعداد صفحه554
ملیتایرانی
ویراستارسایت رمان بوک

هستی در کنار پدر و نا مادری اش زندگی خوبی را سپری میکند وسرگرم درس و دانشگاه است، دوستش کتی، دختر سربه راهی نیست و او را مجبور میکند تا در این شیطنت های پر درد سر همراه اوشود، مهمانی هایی که مخالف با تمام عقاید خانواده و خط قرمزهای آنان هست، که هستی را هم درگیر مواد میکند و …

خلاصه رمان آتش جان​

چشمانم را لحظه ای روی هم رفت و منتظر شدم دست هایم از شوق و هیجان محرم شدن با او، همگام با دلم لرزیدند گوشی را مقابل صورتش گرفت شروع به خواندن به پایان که رسید، قلبم از اعماق .وجود ”قبلت “را بر زبانم جاری کرد قلبم از شدت شادی و هیجان تندتر می کوبید .به هم خریه شدیم و او لب زد !تا ابد مال خودم شدی اشک در چشمانم رقصید و جعبه ای سفید رنگ و زیبا از جیب شلوارش بیرون کشید و درش را باز کرد

گردنبد طلا سفید زیبا که پلاکش به طرح اشک سفید که دور تا دورش با نگین مزین شده بود را مقابل چشمانم که از شوق میباریدند گرفت و .سپس به گردنم آویخت مبارکت باشه عزیزم .حلقه که فعلا نمیشد بگیرم، اون باشه به وقتش .این و گرفتم که همیشه .همراهت باشه و یادت باشه که مال خودمی خیره در چشمانم مکث کرد و با نگاه که از اشک برق میزد لب زد دوست دارم، تا لحظه ای که نفس می کشم دوست دارم باخجالت خودم را در حصارش انداختم و این دومین باری بود که در این مامن جای می گرفتم

عاشقانه در نگاهش فرو رفتم و با پیچیده شدن حصار دستانش به دورم، باز هم به آرا مش رساندم، مردی که اکنون دیگر مال من بود دقایق بسیار طولانی را بدون حرف در آن حالت ماندیم و سکوت و اشک شوقمان، خود سرشار از ناگفته های عشق عمیقان بود و با هر تپش قلبش خدا را برای بودن و هدیه دادنش به من، بی وقفه شکر می کردم؛

برای عشق که از این پس، محرمم شده بود و مرد زندگی ام چشم از سقف گرفتم و به ساعت که هشت صبح را نشان می داد نگاه کردم . با صداهایی که از بیرون می آمد کلافه پوفی کردم به پهلو چرخیدم . لحظاتی گذشت و با این فکر که امروز مادرجون این ها قصد رفتن به پیاده روی را ندارند بی قرار برخاستم …

خرید و دانلود فوری رمان آتش جان از رمان بوک
 
بالا پایین