SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,818
- 39,051
- مدالها
- 25

رمان آرایش جنگ
عنوان | رمان آرایش جنگ |
نویسنده | ماهور ابوالفتحی |
ژانر | عاشقانه، طنز |
تعداد صفحه | 341 |
ملیت | ایرانی |
ویراستار | سایت رمان بوک |
ماجرا از یک تصادف شروع می شود که ماهلی رو به فکر میندازه تا بجای خسارت از آقا پسر مقصر بخواد بیاد و به پدرش به عنوان نامزد ماهلی معرفی بشود تا بتواند سهم الارث خودش را از پدرش بگیرد …
خلاصه رمان آرایش جنگ
نزدیک بهم میایسته و حینی که اون داره حرف میزنه من دارم اندازه میگیرم ببینم تا کجاشم و بله، تا آرنجشم. گردنم رو بالا می گیرم و انگار صورت فلکیه با این شمایل معلوم نیست ننه اش قبل حامله شدن به امامزاده دخیل بسته یا برج میلاد! مشکوکی، کی میآد همچین کاری کنه که تو میکنی اونم فی سبیل الله؟ دستم رو بالا میآرم و گردنم واقعا خسته میشه، قبل از اینکه حرف بزنم ناخواسته جیغ میکشم:یه دیقه بتمرگ حرف بزنیم، تمام مهرههای گردنم دارن سی*ن*ه میزنن از درد. خنده اش می گیره و مثل اینکه سرویس لازم کردن گردن مردم جزو تفریحاتشه! مفتی ننم به آقام … من بیام تو رو مفتکی بِ َب… حرفم نیمه کاره می مونه ولی خب دیگه دیره و بدبخت شدم! نیشش تا بناگوش باز میشه و منتظر ادامه اش می مونه که اخم میکنم و میگم:
ماشین من روشن نمیشه، سوار آنابل تو میشیم میریم تعمیرگاه، هر چقدر که گفتن خرجشه من نقدا بهت میدمش، خب؟ تای ابرو بالا می اندازه و زیر لب میگه: نچ نشد؟ عصبی جیغ میکشم: دیگه چته طاقچه بالا؟ از سختی کار بگو… من الان باید چیکار کنم؟ از اینکه این قدر کلیده متنفرم و دلم میخواد لهش کنم ولی خودم اینو میدونم که در نهایت و با تموم تلاشم بتونم به انگشت وسطش پیروز بشم! ناله میکنم:
ارواح پر و پاچه ات اگه نمیآی لَنگم نکن، بابام منتظره، خیلی بَدم منتظره! انقدر که اگه دیر برسم دار و ندارمو ازم میگیره و می پره! یکم فکر میکنه و فقط بسنده میکنه به اون لفظ مسخره و میگه: شت؛ مجبور به پذیرش! یه جوری حرف میزنه آدم فکر میکنه برنامهی تو مخ بودن رو، روی هارد مغزش نصب کردن. حینی که زودتر از خودش سوار ماشینش میشم میگم: بیا دیگه؛ وقتم کمه!
موشکافانه راه می افته سمت ماشینش و بغض سگ تو چشم هاشه وقتی ماشینش رو میجلوی ِ چراغا و تو رفتگی ترکیدگی بینه. سوار میشه و میگه: کمربندت رو ببند. کاملا غیر ارادی به شلوارم نگاه میکنم و میگم: کشه، کمربند نداره! یه طور عجیبی نگاهم میکنه و من تازه بعد از چند دقیقه به این فکر میکنم که من اسکلم یا اسکل منه، سر تکون میدم و با عجله کمربند ماشین رو می بندم و استارت میزنه
من هم شمارهی بهزاد رو می گیرم که جای معرفی کردن دوست عقب افتاده ی ابله ش، بیاد ماشینم رو از اینجا ببره تا جونش در بیاد. ِبعد بوق دوم جواب میده و قبل از اینکه حرف بزنه سرش داد میزنم: الهی که مرده شور اون ریخت کهیرتو ببره، خبر مرگ این رفیق شاسگولت بیاد خر، ماشینم اینجا ترکید
آدرسو میفرستم بیا لششو جمع کن ببر دو دیقه ام زیپ دهنتو بکش به بابا چیزی نگو تا برسم! و بدون اینکه اجازه ی جواب دادن بهش بدم، قطع میکنم!بلند؛ با تعجب نگاهم میکنه و احتمالا پیش خودش فکر میکنه که اسکلش کردم و چه قدر دلم میخواست واقعا این اتفاق می افتاد و میتونستم. تو این شرایط اما که بابا منتظره دست از پا خطا کنم تا تموم پولای عزیزم رو ازم بگیره و بده به زیدان و میدانش چارهای جز دستمال کشیدن براش ندارم …
خرید و دانلود فوری رمان آرایش جنگ از رمان بوک