جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

اثر منتشر شده فروشی رمان آغازانتها از صدیقه بهروان فر

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته آثار منتشر شده فروشی توسط SHAHDOKHT با نام رمان آغازانتها از صدیقه بهروان فر ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 158 بازدید, 0 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته آثار منتشر شده فروشی
نام موضوع رمان آغازانتها از صدیقه بهروان فر
نویسنده موضوع SHAHDOKHT
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SHAHDOKHT
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,091
مدال‌ها
25

aghaz_enteha.jpg

رمان آغاز انتها​


عنوانرمان آغاز انتها
نویسندهصدیقه بهروان فر
ژانرعاشقانه
تعداد صفحه665
ملیتایرانی
ویراستارسایت رمان بوک


آغازانتها، داستان زنی بنام صبا (زهرا) ست که پزشک زنان بنام و معروفی هست، با آمدن بیماری برای سقط جنین، گذشته سخت و آدمای آن دوران خودش را میبیند، شوهر سابقش پیمان که صبا عاشقش بود، ولی او همیشه آزارش میداد، تا حدی که با دستکاری ترمز ماشین توسط پیمان، تصادف سختی داشت و فرزندش کارن را در آن تصادف از دست داد و فلج موقت شد، صبا با کمک یک خواهر و برادر زندگی خود را حتی بعد ازاینکه پیمان طلاقش داد دوباره ساخت و … / داستان کتاب رمان آغاز انتها

خلاصه رمان آغاز انتها​

سخت است جلوی کنجکاوی ام را بگیرم. این زن و شوهر بدون اینکه بخواهم، سخت فکر مرا به خود مشغول کرده اند و من از همان لحظه ای که برای ویزیت به اتاق این غریبه ی آشنا رفتم بیشتر از هزار بار آرزو کردم که کاش هنوز مسافرتمان ادامه داشت! بدون اینکه کنترلی روی کنجکاوی بی موردم داشته باشم می گویم: صبر کن ببینم … همینجوری گازشو گرفتی واسه خودت … منظورت همون دختره است که برای خونریزی و ویار شدید بستری شده؟ دلم یک آینه برای چک کردن سایز دماغم را می خواهد. اگر قصه پینوکیو راست بود من الان صاحب یکی از بزرگترین دماغ های دنیا می شدم
سرش را باز هم بلند نمی کند و من با خودم فکر می کنم چقدر طول می کشد تا از کوره در بروم و پرونده را از دستش بکشم و بر سرش بکوبم ولی او بی خبر از آتش درون من به کارش ادامه می دهد و در حالی که حتی نیم نگاهی خرج من نمی کند، جوابم را می دهد: آره همونو میگم … خودت دیدیش … فکر کنم دیروز ویزیتش کردی… این بار کمی عصبی می شوم، این سر درد بد موقع هم مزید بر علت شده و صدایم بلند تر از حد معمول می شود: آره ویزیتش کردم …
ولی فکر نکنم اونطور که تو میگی حرف منو گوش کنه. بالاخره نگاهش را از آن برگه های کذایی گرفته و سرش را بالا می گیرد. اولین بار است که به چند برگه کاغذ حسادت می کنم. من همیشه توجه کامل نغمه را داشتم و حالا چند وقتی است که او هم درگیر سِمت جدیدش شده و کمتر برای من و حرف هایم وقت دارد و من تازه دارم با تمام رگ و پی وجودم بی هم صحبتی را حس می کنم. حالا اوست که بطور واضحی فضولی اش گل کرده و می خواهد از ته توی همه چیز سر در بیاورد. او را خوب می شناسم تا همه چیز را نفهمد ول کن نیست.
البته این موضوع چیزی نیست که بخواهم مدت طولانی پنهانش کنم. باید با یک نفر صحبت کنم و چه کسی بهتر از نغمه. دانستن او کمک زیادی به من در رفع استرسم می کند. قصد ادامه ی صحبتم را دارم ولی او اجازه نمی دهد و می پرسد: واسه چی؟ … اون که خیلی ازت تعریف میکرد … اینجور که خواهر شوهرش می گفت خیلی وقته مشکل داشته…منتظر بودن سفرت تموم بشه بیاد پیشت ولی مسافرتت طول کشید و حالش بد شد …مجبوری بستریش کردن …
و چون خیلی خوش شانس بود اینجا پیدات کرده … شوهرش و مادر شوهرش که میگن حرف تو رو فقط قبول داره… به قدری فشار عصبی و سر درد بر من فشار آورده است که کم مانده بر سر نغمه ی عزیزم فریاد بکشم. خوب می دانم که باید زودتر بحث را جمع کنم ولی چه کنم که جز او هم صحبتی ندارم و این را هم می دانم که اگر امروز با او درباره ی بیمار اتاق صد و شش صحبت نکنم بی شک دیوانه خواهم شد. مطمئنم خواهر شوهری که نغمه می گوید از من تعریف کرده کسی غیر از پرستو نیست. او همان دختر ساده و همیشه مهربانی است که سال ها قبل هم بار ها و بارها بخاطر من جلوی خانواده اش ایستاد و سعی کرد کمکم کند ولی چه خیال باطلی!! آن خانواده حتی چشم دیدن مرا نداشت و الان هم اگر کارم را قبول دارند بخاطر نشناختنم است. حرف دلم را در جواب نغمه بر زبان راندم …


خرید و دانلود فوری رمان آغازانتها از رمان بوک
 
بالا پایین