SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,818
- 39,051
- مدالها
- 25
رمان آفرودیته
عنوان | رمان آفرودیته |
نویسنده | زهرا ارجمندنیا |
ژانر | عاشقانه |
تعداد صفحه | 2199 |
ملیت | ایرانی |
ویراستار | سایت رمان بوک |
آفردویته؛ داستان دختر و پسریه از دو ملیت، زبان، دین و تربیت و فرهنگ کاملا متفاوت، آرون، پسر ایرانی داستان عضو تیم تیراندازی طی یک اتفاق تلخ با دلخوری از خانواده جدا شده و به تنهایی در اسپانیا زندگی میکند و در یک باشگاه تیراندازی مربی است، دیانا، دختر اسپانیایی داستان با دوست دوران کودکی اش لوسیا به بارسلون آمده و هر دو دانشجو و شاغل با هم همخونه هستند و به دنبال رشته ورزشی مورد علاقهاش در باشگاه تیراندازی ثبت نام میکند، جرقه این عشق و علاقه از طرف دیانا بود با سماجت و انرژی فراوان آرون رت رو از پیله تنهایی خودش در میاورد و این استارت شروع دوستی و بعد عشق بین آنها می شود، با تماس تلفنی از ایران، آرون به دیدن خانواده و پدر بیمارش به وطن بر میگردد دیانا بعد از چند ماه بدون اطلاع آرون بهمراه یک دوست ایرانی به ایران سفر میکند و این آغاز اتفاقات مهیج داستان رمان آفرودیته می شود …
خلاصه رمان آفرودیته
نیومدن در شب، دقیقا به همین بحث مرتبط می شد. فقط سری تکون دادم و اون سوت زنان برای آماده شدن به سمت اتاقش رفت و من، به فنجون های خالی قهوه زل زدم. وقتی صدای خداحافظ بلندش رو شنیدم، فقط تونستم زمزمه کنم به آلوارو سلام برسون و بعد، با شنیدن صدای بسته شدن در…از جام بلند بشم. شستن دوفنجون قهوه و قرار دادن ظرف نون ها توی یخچال، ابدا وقت گیر نبود. من اون قدری زمان داشتم که تا به پایان رسیدن شب، بتونم لااقل چندساعتی رو سانتراکترینا بگذرونمبازاری که شبیه یک جهان کوچک بود و من می تونستم برای شام، کمی گوشت سرد ازش تهیه کنم و البته، وقتم رو هم پر کرده باشم. از گرفتن تصمیم تا عملی کردنش، فقط بیست دقیقه طول کشید و من با یک دامن بلند رنگی و یک تاپ زرد و صندلی با بندهای رنگی و موهای نم دار، به سمت بازار حرکت می کردم. اونم وقتی در مسیر، با یک سری نوازنده ی خیابونی روبرو شدم و با شنیدن ریتم شاد موسیقی محلی اسپانیا، شروع کردن به رقصیدن کنار چند زن و مرد دیگه. بارسلون…شهر شب زنده داری بود و من ،مطمئن بودم محله ی ال بورن هم…از این قائده خارج نمی شد.
مارتن، قهوه ی آماده رو به سمتم گرفت و من با تشکر آرامی، از دستش گرفتم. کنارم روی نیمکت های محوطه ی کالج، قرار گرفت و درپوش قهوه رو برداشت. بوی کمرنگش، وادارم کرد من هم همین کار رو انجام بدم و هردو چندثانیه ای، به محوطه ی مقابلمون زل زدیم. ـ پس بالاخره تونستی کلاس مورد علاقه ات رو پیدا کنی. لیوان مقوایی قهوه رو، بین هردو دست محکم گرفتم. لبخند… چیزی بود که هرگز و تحت هیچ شرایطی از روی لب های من محو نمی شد. از نظر لوسیا من یک آدم به شدت خوش بین بودم. حتی وقتی هیچ چیزی برای لذت بردن از شرایط وجود نداشت
نمی دونم کیفیت کلاس ها چطوریه اما، نزدیک به کالجه. همین باعث می شه من راحت بتونم بعد از کلاس هام خودم و بهش برسونم. یک دستش رو به صورت افقی، روی سطح پشتی نیمکت قرار داد و عمیق تر نگاهم کرد. چشم های آبی ای که از مادرش، کلارا به ارث برده بود، جذابیت منحصر به فردی به چهره ی مردونه اش می داد . چهره ای که به خاطر پوست تیره رنگی که غالب مردم این کشور دچارش بودند، از اون یک مرد با جذابیت های ظاهری زیاد می ساخت …
خرید و دانلود فوری رمان آفرودیته از رمان بوک