جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

معرفی رمان بی‌گدار از مستانه بانو

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته کتاب الکترونیک توسط SHAHDOKHT با نام رمان بی‌گدار از مستانه بانو ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 318 بازدید, 0 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته کتاب الکترونیک
نام موضوع رمان بی‌گدار از مستانه بانو
نویسنده موضوع SHAHDOKHT
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SHAHDOKHT
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,053
مدال‌ها
25
5830044202103323521_121.jpg

رمان بی گدار​


عنوانرمان بی گدار
نویسندهمستانه بانو
ژانرعاشقانه، اجتماعی، معمایی
تعداد صفحه840
ملیتایرانی
ویراستاررمان بوک

آیناز، دختری شاد که بدون مادر و غرق در محبت مادر بزرگ و پدرش بزرگ شده، اکنون به سن هفده سالگی رسیده، او غرق در دنیای نوجوانی است، بدون اینکه علت مرگ مادرش را بداند و رازیی که پدرش هامین از او مخفی کرده و حالا برای گفتن به آیناز تحت فشار است …

خلاصه رمان بی گدار​

چند روزی از آن شب می گذشت. امروز قرار بود پری بانو از سفر مشهد برگردد. سن و سال زیادی از او گذشته بود و مدام دلش هوای مسافرت به مشهد را می کرد. هامین هم هر چند وقت با تور مخصوص شرکتش او را به همکارانش می سپرد و به مشهد می فرستاد. دیشب به آیناز اطلاع داده بود که به فرودگاه می روند، ولی دخترک سر به هوا هنوز هم خواب بود. این روزها مدام مشغول درس خواندن بود و کمتر در دیدرس پدر ظاهر میشد. آرام در اتاق را باز کرد و خود را به تخت آیناز رساند. پرنسس

کوچولویش مثل بچه ها انگشت اشاره اش را به دهان برده و غرق خواب بود. اگر می توانست او را در همین حالت نگه می داشت و شبانه روز خیره اش میشد. از ته دلش خندید اما بی صدا. دلش میخواست با دیدن این صحنه بلند بلند بخندد؛ ولی دلش به حال دخترش سوخت. موهای پریشانش روی بالش سفید صحنه ای زیبا ترسیم کرده بود. گوشی اش را از جیب خارج کرد و از زاوایای مختلف چندین عکس از آیناز گرفت و مجددا به داخل جیبش فرو کرد. خم شد و نگاهش را به صورت سفید و

برفی آیناز دوخت. آرام دست بالا برد و تار مویی که روی صورتش افتاده بود را کنار زد. دلش هوس بوسیدن کرد. بزرگ شده بود اما چه اشکالی داشت بوسیدنش؟! لبخند زد و جلوتر رفت. آرام روی گونه ی گلگون دخترک را بوسید. کمی مکث کرد و چشمانش را با لذت بست. بوی خوشش را چه می کرد؟! لطافت پوستش را کجای دلش می گذاشت؟ نفسی بیرون داد و خود را عقب کشید. مگر میشد دل کند از این دخترک؟! خواست دوباره و سه باره او را ببوسد… آنقدر ببوسد تا از خواب بیدار شود و اعتراض کند:

_بابا؟! انقدر منو ماچ مالی نکن. بدم میاد… خودش با فکر به این مسئله خندید. کامل عقب کشید و روی تخت نشست؛ دستش را نوازشگونه روی سر و موهای آیناز کشید و گفت: _ببین دختر منو… عروسک؟! تو که هنوز خوابی! پاشو عزیز داره میاد؟! آیناز تکانی خورد اما چشمانش را باز نکرد. آخ که این بچه گانه رفتار کردنش او را ناز و دلبرتر می کرد!! هامین دوباره خندید و بلندتر گفت: _بعدا نگی چرا منتظرت نموندم و خودم رفتم ها؟! اگه تا پنج دقیقه ی دیگه آماده نشی من و کمیل رفتیم فرودگاه…

دانلود رمان بی گدار از رمان بوک
 
بالا پایین