جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

اثر منتشر شده فروشی رمان خزان خنده‌های خزر اژ محرابه سادات قدیری (رهایش)

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته آثار منتشر شده فروشی توسط SHAHDOKHT با نام رمان خزان خنده‌های خزر اژ محرابه سادات قدیری (رهایش) ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 255 بازدید, 0 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته آثار منتشر شده فروشی
نام موضوع رمان خزان خنده‌های خزر اژ محرابه سادات قدیری (رهایش)
نویسنده موضوع SHAHDOKHT
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SHAHDOKHT
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,822
39,087
مدال‌ها
25

رمان خزان خنده های خزر محرابه سادات قدیری (رهایش)​


عنوانرمان خزان خنده های خزر
نویسندهمحرابه سادات قدیری
ژانرعاشقانه
تعداد صفحه1175
ملیتایرانی
ویراستارسایت رمان بوک


رمان خزان خنده های خزر

این رمان سرگذشت عشق دخترعمو و پسرعموست، باور و خزر، باور مردی آرام و صبور، مهربان و حامی، خزر دختری سرزنده و شیطون، روزی که قرار بود این دو نفر بهم برسن یه طوفان باعث جداییشون میشه، طوفان تهمت ناروا که باعث جدایی ده ساله این دو دلداده میشه، الان بعداز ده سال خزر برگشته تا این فاصله رو برداره …

خلاصه رمان خزان خنده های خزر​

حین بستن دکمه هایش نگاهی به تصویر خود در آینه ی قدی خانه ی پدری انداخت … آینه ی پتینه کاری را مادر سالها پیش در یکی از سفرهایشان به اصفهان خریده و پدر را وادار کرده بود برای حملش تا شمال، باربندی تهیه و به سقف ماشین نصب کند … پدر معتقد بود وجود باربند از شتاب ماشین کم می کند و به موتور فشار مضاعفی وارد می شود … مادر اما رضا نداشت باربری آینه را تا شمال بفرستد … هنوز هم بعد از سالها، حس غم عقب افتادنشان از همسفران دیگر، با هر بار دیدن قاب فیروزه ای آینه به جانش می ریخت
داری میری؟ نگاه از آینه گرفت و به سمت در تنه چرخاند … بار میآد امروز. باید زودتر از اینا راه می افتادم … سخت نگیر … بچه ها هستن دیگه … دیشب دیدم دیر خوابیدی، دلم نیومد بیدارت کنم … حین بستن دکمه های سرآستین ها لبخند زد: کاش یه بار وقت مدرسه رفتن دلتون نمی اومد بیدارم کنین. مادر قدمی پیش گذاشت … او نه فقط لبخند، که اخمی مصلحتی هم به صورت داشت … بهتون رو میدادم که اونوقت می خواستین کل نه ماه سال تحصیلی رو بپیچونین
ابروهای باور بالا پریدند … واژه ای در دایره ی لغات جوان ها را از زبان مادر شنیدن هم تعجب داشت، هم خنده … صدای خنده ی بم مرد جوان که در فضای خانه پیچید، مادر هم لبخند زد، دست بالا برد و حین درست کردن یقه ی لباس پسرش یادآور شد: شبو یادت نره … باور سری به علامت مثبت تکان داد … به سمت تخت تنه خم کرد تا موبایل و کیفش را بردارد، قامت خمیده با آنچه مادر به زبان آورد شکست …


خرید و دانلود فوری رمان خزان خنده های خزر از رمان بوک
 
بالا پایین