SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,822
- 39,053
- مدالها
- 25

رمان سایه روح
عنوان | رمان سایه روح |
نویسنده | هدیه قمی |
ژانر | جنایی، ترسناک، تخیلی، غمگین |
تعداد صفحه | 678 |
ملیت | ایرانی |
ویراستار | سایت رمان بوک |
ساحل، دختری که به اجبار خانواده اش به شهری در شمال ایران نقل مکان کرده است، غافل از اینکه روح دختری که سال ها پیش به صورت وحشیانه ای به قتل رسیده است در انتظار اوست و ساحل در طی اتفاقاتی که در آن خانه میفتد متوجه حقیقت وحشتناکی در مورد گذشته خودش میشود …
خلاصه رمان سایه روح
چند ساعت بود که بابا درحال رانندگی بود و من فقط بیرون رو نگاه میکردم. ناگهان بابا ماشین رو با یه تکون وحشتناکی وایسوند. بارون همونجور به شیشه میکوبید. گفتم: بابا! چی شده؟ کلافه دستش را روی فرمون گذاشت و گفت: نمیدونم ساحل! نمیدونم. از ماشین پیاده شد. مامان لبش را میجوید. بابا در کاپوت رو باز کرد و بررسی کردنمیدونستم با اون بارون چجوری داره کار میکنه. چند دقیقه گذشت و بابا نیومد. شیشه رو کشیدم پایین: بابا؟ چیشد؟ جوابی نیومد. مامان خوابش برده بود. یک چتر از داخل ماشین برداشتم و در ماشین رو باز کردم. بابا نبود. کمی دنبالش گشتم اما پیداش نکردم. داد زدم: بابا؟ کجا رفتی؟ باز هم جوابی نشنیدم. بادی وزید و گوشم سوت کشید
سعی کردم مامان رو بیدار کنم، اما خوابش عمیق بود. دیگه کم کم داشتم میترسیدم. دست از جست و جو برداشتم و نشستم داخل ماشین و منتظر شدم. اون دقیقه ها، به اندازه کل عمرم طول کشید. بابا کجا رفته بود؟ ناگهان رعد و برق زد و من دلهره ام بیشتر شد. بعد چند دقیقه، بابا در ماشین و باز کرد و نشست. گفتم: بابا؟؟ کجا رفتی؟
با لحن سردی جواب داد: درست شد. و استارت زد و ماشین روشن شد و راه افتاد. – بابا؟ کجا رفته بودی؟ هرچی دنبالت گشتم نبودی. فقط گفت: دنبال یچیزی میگشتم. بیخیال شدم و دوباره بیرون رو نگاه کردم. داشت شب میشد و درخت های بلند در باد تکان میخوردند. *** بابا ماشین رو وایسوند: رسیدیم. مامان بیدار شد و خمیازه ای کشید
با چشمهای خواب آلود به اطراف نگاه کرد. شب شده بود و بارون تقریبا بند اومده بود. بوی نم بارون زده بود و من پیاده شدم. زمین خاکی بود. با تعجب شانه ام رو بالا انداختم و وقتی خونه را دیدم، بی اختیار به خود لرزیدم. خونه انقدر قدیمی بود که تعجب کرده بودم. توی اون تاریکی، خیلی ترسناک بود. بابا درش رو باز کرد. خونه پر از خاک بود
پایم را داخل خونه گذاشتم. کفپوش هایش صدا میدادن و چند کفپوش شکسته بودن. مامان با تعجب گفت: همه خونه چوبیه! اینو نگفته بودی حمید. بابا با خجالت گفت: خودمم نمیدونستم. ولی تقریبا مفت خریدم! – چند خریدی؟ – باورت میشه؟ فقط دومیلیون بود! چمدونم را برداشتم. تا خواستم پایمو داخل خونه بذارم، یه کفپوش شکست. زیر لب غرغر کردم: ببین منو کجا آوردن …
دانلود رمان سایهی روح از رمان بوک