جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

اثر منتشر شده فروشی رمان عقاب بی پر از دریا دلنواز

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته آثار منتشر شده فروشی توسط SHAHDOKHT با نام رمان عقاب بی پر از دریا دلنواز ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 454 بازدید, 0 پاسخ و 0 بار واکنش داشته است
نام دسته آثار منتشر شده فروشی
نام موضوع رمان عقاب بی پر از دریا دلنواز
نویسنده موضوع SHAHDOKHT
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط SHAHDOKHT
موضوع نویسنده

SHAHDOKHT

سطح
10
 
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
Jun
12,818
39,051
مدال‌ها
25

رمان عقاب بی پر دریا دلنواز​


عنوانرمان عقاب بی پر
نویسندهدریا دلنواز
ژانرعاشقانه
تعداد صفحه2888
ملیتایرانی
ویراستارسایت رمان بوک


رمان عقاب بی پر

داستان این رمان درباره دختری به نام دلوینه که با مادر و برادر جوونش زندگی میکنه، او با اخراج شدن از شرکتِ بیمه داییش، با یک کارخانه لاستیک سازی آشنا میشه و تمام تلاشش رو میکنه که برای هندل کردنِ اوضاع سخت زندگیش، در اون جا استخدام بشه، در این بین فرصت آشنایی با هیوا روزبهانی، رییس کارخانه رو پیدا می کنه، رییسی که …

خلاصه رمان عقاب بی پر​

با صدای زنگ ساعت، غلت می زنم و لحاف را بین پاهای برهنه ام قفل می کنم. برای بیدار شدن خیلی زود است و هنوز خستگی دیشب از تنم در نرفته است. با اینکه کارهای زیادی دارم و باید طبق ساعت اعلام شده به هرکدامشان رسیدگی کنم، اما پلک های خسته و مغز به خواب رفته ام، همکاری نمی کنند. به خودم وعده ی یک ساعت دیرتر رفتن می دهم و دوباره چشم می بندم.
سنگینی پلک هایم مو نمی زنند با سنگینی لاستیک های تریلی هجده چرخ! دلـوین، پاشو دیرت میشه … خب مگه مجبوری تا نصفه شب بیرون باشی که الآن خواب بمونی! صدای روح نوازش از فرسنگها دورتر به گوشم می رسد و رفته رفته با تکان هایی که به پاهایم می دهد، بیدارم می کند … بیدار شدم … ولم کن، یکتا. بیخیالم نمی شود؛ چون می داند بارها با همین بهانه ی بیدار شدن، نیم ساعت بیشتر خوابیده ام … لبه ی تخت می نشیند و لحاف را از لای پاهایم می کشد: به خدا من دیگه از داداشم خجالت می کشم …
از بس که غر تو رو زد و التماسش کردم از دفتر بیرونت نکنه … همیشه فکر می کردم داشتن آدمهایی درست و حسابی در قوم و خویش، به نفعم است و تا آخر عمر با حضورشان، بار مادی و معنوی ام را می بندم اما در همین پنج سال، هر روز که نه، هر لحظه به خودم لعنت فرستادم که چرا پیش دایی محترم کار می کنم … سرمو خوردی، مامان. پا شدم … بوی رنگ موهای جدیدی که دیشب بعد از حمام، فرصت شانه کردنشان را نداشتم و حالا مثل شاخه های خشکیده ی درخت دورم را گرفته اند، زیر بینی ام می زند …


رمان عقاب بی پر از رمان بوک
 
بالا پایین