SHAHDOKHT
سطح
10
دستیار معاونت
پرسنل مدیریت
دستیار معاونت
مدیر ارشد
نویسنده افتخاری انجمن
مدرس تیم روزنامه
عضو تیم تعیین سطح کتاب
- Jun
- 12,818
- 39,051
- مدالها
- 25
رمان عقاب بی پر دریا دلنواز
عنوان | رمان عقاب بی پر |
نویسنده | دریا دلنواز |
ژانر | عاشقانه |
تعداد صفحه | 2888 |
ملیت | ایرانی |
ویراستار | سایت رمان بوک |

داستان این رمان درباره دختری به نام دلوینه که با مادر و برادر جوونش زندگی میکنه، او با اخراج شدن از شرکتِ بیمه داییش، با یک کارخانه لاستیک سازی آشنا میشه و تمام تلاشش رو میکنه که برای هندل کردنِ اوضاع سخت زندگیش، در اون جا استخدام بشه، در این بین فرصت آشنایی با هیوا روزبهانی، رییس کارخانه رو پیدا می کنه، رییسی که …
خلاصه رمان عقاب بی پر
با صدای زنگ ساعت، غلت می زنم و لحاف را بین پاهای برهنه ام قفل می کنم. برای بیدار شدن خیلی زود است و هنوز خستگی دیشب از تنم در نرفته است. با اینکه کارهای زیادی دارم و باید طبق ساعت اعلام شده به هرکدامشان رسیدگی کنم، اما پلک های خسته و مغز به خواب رفته ام، همکاری نمی کنند. به خودم وعده ی یک ساعت دیرتر رفتن می دهم و دوباره چشم می بندم.سنگینی پلک هایم مو نمی زنند با سنگینی لاستیک های تریلی هجده چرخ! دلـوین، پاشو دیرت میشه … خب مگه مجبوری تا نصفه شب بیرون باشی که الآن خواب بمونی! صدای روح نوازش از فرسنگها دورتر به گوشم می رسد و رفته رفته با تکان هایی که به پاهایم می دهد، بیدارم می کند … بیدار شدم … ولم کن، یکتا. بیخیالم نمی شود؛ چون می داند بارها با همین بهانه ی بیدار شدن، نیم ساعت بیشتر خوابیده ام … لبه ی تخت می نشیند و لحاف را از لای پاهایم می کشد: به خدا من دیگه از داداشم خجالت می کشم …
از بس که غر تو رو زد و التماسش کردم از دفتر بیرونت نکنه … همیشه فکر می کردم داشتن آدمهایی درست و حسابی در قوم و خویش، به نفعم است و تا آخر عمر با حضورشان، بار مادی و معنوی ام را می بندم اما در همین پنج سال، هر روز که نه، هر لحظه به خودم لعنت فرستادم که چرا پیش دایی محترم کار می کنم … سرمو خوردی، مامان. پا شدم … بوی رنگ موهای جدیدی که دیشب بعد از حمام، فرصت شانه کردنشان را نداشتم و حالا مثل شاخه های خشکیده ی درخت دورم را گرفته اند، زیر بینی ام می زند …
رمان عقاب بی پر از رمان بوک