جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.
  • بانوان انجمن رمان بوک قادر به شرکت در گروه گسترده نقد رمان بوک در تلگرام هستند. در صورت عضویت و حضور فعال در نمایه معاونت @MHP اعلام کرده تا امتیازی که در نظر گرفته شده اعمال شود. https://t.me/iromanbook

اثر منتشر شده فروشی رمان یاکان از سحر نصیری

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته آثار منتشر شده فروشی توسط DELVIN با نام رمان یاکان از سحر نصیری ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 496 بازدید, 0 پاسخ و 1 بار واکنش داشته است
نام دسته آثار منتشر شده فروشی
نام موضوع رمان یاکان از سحر نصیری
نویسنده موضوع DELVIN
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط DELVIN
موضوع نویسنده

DELVIN

سطح
6
 
ارشد بازنشسته
ارشد بازنشسته
کاربر ویژه انجمن
نویسنده انجمن
Jun
13,759
32,198
مدال‌ها
10
yakan-1-600x338.jpg
عنوان: یاکان
نویسنده: سحر نصیری
ژانر: عاشقانه، هیجانی، انتقامی
خلاصه:
اسمش یاکان بود بزرگترین قاچاقچی مواد همه ازش می‌ترسیدن تا این که دل سنگ و بی رحمش اسیر دختر سرکش سرهنگ شد! دختری ناز پرورده و افسار گسیخته که هیچ جوره پا به زندگی این مرد شرور و وحشی نمی ذاشت ولی اون یاکان بود! مردی که همه رو به آتیش می کشید و حالا آتیش و تب تندش دامن این دخترک لوند رو گرفته بود پس با دزدیدن دخترک یه شب بی هوا پا به اتاقش میذاره، قسم خورده بود بهش دست نزنه ولی …
تکه‌ای از اثر:
مدرسه کجا میری؟ چرا توی راه نمیبینمت؟ سرفه ای کردم‌. مامان مریم با مامانم دوست بود و مریمم فوق العاده آدم دهن لقی بود. _میرم کتابخونه. لبخندی زد: پس بیا یه بار باهم بریم. سرى تکون دادم و چیزی نگفتم. با اومدن معلم بحـث خاتمه پیدا کرد. به محض این که زنگ خورد قبل از مریم خودم رو به دم در رسوندم و یواشکی به سمت پارک همیشگی راه افتادم. امیر علی زودتر از همیشه توی کوچه منتظرم بود. با ذوق به طرفش رفتم. _آقای فرهان وسط کوچه سد معبر کردین تشریف بیارین این کنار ببینمتون. به سمتم برگشت و لبخند خسته ای زد. با دیدن ریش های چند روزه ش دلم گرفت.
لینک رمان در سایت: «این رمان فروشی است»

 
  • تایید
واکنش‌ها[ی پسندها]: ILLUSION
بالا پایین