- Dec
- 405
- 12,164
- مدالها
- 4
زمانی که یقهاش بین چنگال دستانش گیر افتاد و محکم به دیوار چسباندهشد، توانست چشمانش را باز کند. هنوز در شوک لحظات قبل سیر میکرد و قدرت تقابلی نداشت. نفسهای سنگین یکنواخت و هوهوی باد، در سکوت رعبآور تاریکی شب شریک بود. نگاه تیره و بُران امیرعلی، بر اریکهی صورت منجمد و دیدگان متحیر غریبگونهی یاسر که تا انتها گشاد شدهبودند، شکست. به گوشهایش اطمینان نداشت. نمیتوانست در مخیلهاش بگنجاند که رفیق معتمدش دست در دست دشمن نهاده و شرف و غیرتش را به هیچ فروختهاست. گویی از ارتفاع بلندی به ته دره سقوط کردهباشد. قلاب پنجههای ناامیدش از دور یقهاش شل شدند و روی فرق سرش نشست.
- حتماً اشتباه شده... آره... ممکن نیست.
سر تکان میداد و زیرلب با خودش اصوات نامفهومی را ادا میکرد. یاسر هوای تازه را به ریههای مردهاش فرستاد. چند سرفهی خشک و کوتاه از حنجرهاش خارج شد؛ گویی مشتی از سنگریزههای روی زمین در میان گلویش چپاندهبودند. همین یکی را در این وضعیت دهشتناک کم داشت! چون مار زهرآگینی که پوستهاش را جا میگذارد، بر خود مسلط گشت و باقیماندهی قدرتش را بازیافت.
- مثل اینکه جز سرک کشیدن، باید به جرمت تعقیب کردن مأمور دولت رو هم اضافه کنم.
دست پیش میگرفت که خودش را تبرعه کند، اما خبر نداشت که هیچ چیز نمیتواند از زیر سایهی درجهدار زبدهی مقابل پنهان بماند؛ امیرعلی زیرکتر از این حرفها بود. بالا و پایین شدن قفسهی سی*ن*هاش از روی تیشرت نازک تنش، به عینی دیدهمیشد. گویی یک فندک لازم داشت که خشم درونیاش شعلهور شود.
- بس کن! تو چت شده؟ چه بلایی سرت اومده؟
عجز واژههای مهلک، ضربات کشندهای بر جان یاسر میکوبید.
- بیغیرت! چطور تونستی؟ احمق! هیچ به خودت فکر نکردی؟
یک دستش کنار پایش مشت شد. پلک باز و بسته کرد و آرام غرید:
- هذیون نگو! من اشتباهی مرتکب نشدم که بابتش به تو جواب پس بدم.
در پایان جملهاش خواست برود که سد راهش شد. کارد میزدی خونش درنمیآمد. هر دو با چهرهای غضبآلود و خشمگین برای هم رجز میخواندند که نتیجهای جز درگیری در پی نداشت.
- تمومش کن علی! تو به من شک داری؟
انگشت اشارهای که روی سی*ن*هاش کوبیدهشد، مثل بریدن درختی از ریشه بود. بحثشان بالا گرفت.
- نه، شک ندارم؛ امشب مطمئن شدم که تا خرخره توی کثافت فرو رفتی. دیگه نمیشناسمت، نمیشناسمت!
تکهی آخرش را فریاد کشید و به سطح سفت و ترک خوردهی دیوار تکیه زد. یاسر، دو گوشهی لبهای خشکش را با انگشت شست و سبابه لمس کرد و هیچ نگفت. همین ساکت ماندنش او را به مرز جنون میرسانید. آرام و قرار نداشت. عین مرغ سرکنده رژه میرفت.
- خودت رو به چی فروختی آخه نادون؟
ایستاد و انگشت اشارهاش را بالا آورد.
- من همین الان میتونم همه چی رو به سرهنگ بگم؛ اما قبلش باید بهم توضیح بدی. چرا؟ چی باعث شد؟
اعلان خطر در مغزش دمید. از جواب دادن امتناع کرد. بر خودش لعنت فرستاد که یک کار درست نتوانست انجام دهد. شقیقهاش را مالید. شاید چرایی قصد و نیتش را هضم نمیکرد؛ اما چارهای جز این نداشت که تا اوضاع بیخ پیدا نکرده، لااقل از خودش دفاع کند. وقت را غنیمت شمرد و مقابل پایش زانو زد. به چشمان عاری از گرمایش نگریست که بی هیچ نرمشی، منتظر توضیحی از جانبش، در آغوش کاسهای سفید دودو میزد.
- کار عجولانه نکن. صبور باش، بهت میگم.
رو برگرداند. خودش را در وسعت کم روشنایی، میان حروف و عددهای درشت انگلیسی نگاشته بر دیوار که رنگ قرمزشان تحلیل میرفت گم کرد. انگشت اشارهاش را به حالت رفت و برگشت روی استخوان صاف بینیاش کشید.
- چه صحبتی؟ نگو گول خوردی که خندهام میگیره.
لحن تلخ و گرفتهاش، یاسر را دمغ کرد. در حالی که میایستاد، دست بین موهای بههم ریختهاش کشید. نگاه گریزانش را به دوردستهای خفتهی پیش رو که ردایی از جنس خاک بر تن داشتند اندوخت.
- گول نخوردم، مجبور بودم.
زمزمهی خفهاش، در گوش امیرعلی چون دهلی صدا داد. لحظاتی بیحرف گذشت؛ انگار از افراشتن پردهی اضطرابی که هر آن ممکن بود کنار برود و نمایش رازآلود پشتش را نهان سازد حذر داشتند. سرانجام، زبان مهر و موم شدهی یکیشان به ملامت گشودهشد:
- یعنی چی مجبور بودم؟ تو به پشتوانهی پست و مقامت نمیتونی قانون رو دور بزنی برادر من!
طول محوطهی باریک و محدود اطرافش را با گامهای مرددش گذرانید. در این گرداب بازجویی، قبل از موعد قصاص نصیبش میشد. کلمات را زیر زبانش مزهمزه کرد.
- تو چی میفهمی که یه آدم نظامی، با یه حقوق جز هیچجا قبولش ندارن!
با تمام شدن حرفش، قدمهایش خاتمه یافتند. مشتش را به روی میلهی المک گاز کشید و پیشانیاش را مماس با ساعدش نگه داشت. بوی آهن نمناک زنگزده، مشامش را پر کرد. ذرهای دل امیرعلی نرم نشد. نمیتوانست آن گفتههایی که شنیدهبود را از ذهنش براند. روی پیتحلبی برعکس شده مابینشان نشست و یک آرنجش را به روی کاسهی پهن زانو چسبانید.
- ما نون حلال میاریم. منظورت چیه؟
هوای سرد شب، تن گزیدهاش را در خود میبلعید. برگشت و دستانش را در جیب شلوار راهراه خاکستریاش که خطهای عمودی مشکیای داشت فرو برد.
- پدرزنم، مردی رو که از قضا نه خونه داره و نه پول و پله، حساب نمیاره. هر بار دنبال بهونهست عروسی رو عقب بندازه.
ریزبینانه و متفکر، چشمبهراه ادامهی مطلب ماند. تا به حال اینطور یاسر را ناامید و شکسته ندیدهبود. آه عمیقی که به سختی از سی*ن*ه رها داد و پرتوی حسرتی که بر چهره و موهای روشنش خیمه انداخت، چه سِری در خود داشت؟
- من شاید بیغیرت باشم رفیق، اما چارهی دیگهای نداشتم.
چنین توجیحی درونش را میسوزاند. آب و روغن قاطی میکرد. برخاست و
«لا اله الله اللهی» زیر لب خواند:
- میفهمی چیکار کردی؟ تو با این درجه الگوی ما بودی؛ اما خرابش کردی، خراب!
یاسر با حالتی عصبی دست بر صورت تراشیدهاش کشید. چشمان نادمش، روی بخاری که از بین لبهای گوشتآلود مرد شاکی مقابلش بلند میشد، به نگاه سرزنشوارش راه پیدا کرد.
- الگوی همه تویی علی؛ من یه خاطی بدبختم که احساسم رو فدای ارزشهام کردم.
مغزش سوت کشید. در این شرایط نمیدانست چه درست است و چه غلط. همین که آمد برگردد، آوای خشدارش او را در جایش متوقف کرد.
- میخوای زنگ بزنی گزارش بدی؟
با کمی مکث به طرفش سر برگرداند. فکری به ذهنش رسید. میتوانست به او اعتماد کند؟ در کشمکش با کوه افکارش، یکدل شد و از قلهی تردید بالا رفت.
- اگه بخوای اشتباهت رو جبران کنی، میتونم باورت کنم.
- حتماً اشتباه شده... آره... ممکن نیست.
سر تکان میداد و زیرلب با خودش اصوات نامفهومی را ادا میکرد. یاسر هوای تازه را به ریههای مردهاش فرستاد. چند سرفهی خشک و کوتاه از حنجرهاش خارج شد؛ گویی مشتی از سنگریزههای روی زمین در میان گلویش چپاندهبودند. همین یکی را در این وضعیت دهشتناک کم داشت! چون مار زهرآگینی که پوستهاش را جا میگذارد، بر خود مسلط گشت و باقیماندهی قدرتش را بازیافت.
- مثل اینکه جز سرک کشیدن، باید به جرمت تعقیب کردن مأمور دولت رو هم اضافه کنم.
دست پیش میگرفت که خودش را تبرعه کند، اما خبر نداشت که هیچ چیز نمیتواند از زیر سایهی درجهدار زبدهی مقابل پنهان بماند؛ امیرعلی زیرکتر از این حرفها بود. بالا و پایین شدن قفسهی سی*ن*هاش از روی تیشرت نازک تنش، به عینی دیدهمیشد. گویی یک فندک لازم داشت که خشم درونیاش شعلهور شود.
- بس کن! تو چت شده؟ چه بلایی سرت اومده؟
عجز واژههای مهلک، ضربات کشندهای بر جان یاسر میکوبید.
- بیغیرت! چطور تونستی؟ احمق! هیچ به خودت فکر نکردی؟
یک دستش کنار پایش مشت شد. پلک باز و بسته کرد و آرام غرید:
- هذیون نگو! من اشتباهی مرتکب نشدم که بابتش به تو جواب پس بدم.
در پایان جملهاش خواست برود که سد راهش شد. کارد میزدی خونش درنمیآمد. هر دو با چهرهای غضبآلود و خشمگین برای هم رجز میخواندند که نتیجهای جز درگیری در پی نداشت.
- تمومش کن علی! تو به من شک داری؟
انگشت اشارهای که روی سی*ن*هاش کوبیدهشد، مثل بریدن درختی از ریشه بود. بحثشان بالا گرفت.
- نه، شک ندارم؛ امشب مطمئن شدم که تا خرخره توی کثافت فرو رفتی. دیگه نمیشناسمت، نمیشناسمت!
تکهی آخرش را فریاد کشید و به سطح سفت و ترک خوردهی دیوار تکیه زد. یاسر، دو گوشهی لبهای خشکش را با انگشت شست و سبابه لمس کرد و هیچ نگفت. همین ساکت ماندنش او را به مرز جنون میرسانید. آرام و قرار نداشت. عین مرغ سرکنده رژه میرفت.
- خودت رو به چی فروختی آخه نادون؟
ایستاد و انگشت اشارهاش را بالا آورد.
- من همین الان میتونم همه چی رو به سرهنگ بگم؛ اما قبلش باید بهم توضیح بدی. چرا؟ چی باعث شد؟
اعلان خطر در مغزش دمید. از جواب دادن امتناع کرد. بر خودش لعنت فرستاد که یک کار درست نتوانست انجام دهد. شقیقهاش را مالید. شاید چرایی قصد و نیتش را هضم نمیکرد؛ اما چارهای جز این نداشت که تا اوضاع بیخ پیدا نکرده، لااقل از خودش دفاع کند. وقت را غنیمت شمرد و مقابل پایش زانو زد. به چشمان عاری از گرمایش نگریست که بی هیچ نرمشی، منتظر توضیحی از جانبش، در آغوش کاسهای سفید دودو میزد.
- کار عجولانه نکن. صبور باش، بهت میگم.
رو برگرداند. خودش را در وسعت کم روشنایی، میان حروف و عددهای درشت انگلیسی نگاشته بر دیوار که رنگ قرمزشان تحلیل میرفت گم کرد. انگشت اشارهاش را به حالت رفت و برگشت روی استخوان صاف بینیاش کشید.
- چه صحبتی؟ نگو گول خوردی که خندهام میگیره.
لحن تلخ و گرفتهاش، یاسر را دمغ کرد. در حالی که میایستاد، دست بین موهای بههم ریختهاش کشید. نگاه گریزانش را به دوردستهای خفتهی پیش رو که ردایی از جنس خاک بر تن داشتند اندوخت.
- گول نخوردم، مجبور بودم.
زمزمهی خفهاش، در گوش امیرعلی چون دهلی صدا داد. لحظاتی بیحرف گذشت؛ انگار از افراشتن پردهی اضطرابی که هر آن ممکن بود کنار برود و نمایش رازآلود پشتش را نهان سازد حذر داشتند. سرانجام، زبان مهر و موم شدهی یکیشان به ملامت گشودهشد:
- یعنی چی مجبور بودم؟ تو به پشتوانهی پست و مقامت نمیتونی قانون رو دور بزنی برادر من!
طول محوطهی باریک و محدود اطرافش را با گامهای مرددش گذرانید. در این گرداب بازجویی، قبل از موعد قصاص نصیبش میشد. کلمات را زیر زبانش مزهمزه کرد.
- تو چی میفهمی که یه آدم نظامی، با یه حقوق جز هیچجا قبولش ندارن!
با تمام شدن حرفش، قدمهایش خاتمه یافتند. مشتش را به روی میلهی المک گاز کشید و پیشانیاش را مماس با ساعدش نگه داشت. بوی آهن نمناک زنگزده، مشامش را پر کرد. ذرهای دل امیرعلی نرم نشد. نمیتوانست آن گفتههایی که شنیدهبود را از ذهنش براند. روی پیتحلبی برعکس شده مابینشان نشست و یک آرنجش را به روی کاسهی پهن زانو چسبانید.
- ما نون حلال میاریم. منظورت چیه؟
هوای سرد شب، تن گزیدهاش را در خود میبلعید. برگشت و دستانش را در جیب شلوار راهراه خاکستریاش که خطهای عمودی مشکیای داشت فرو برد.
- پدرزنم، مردی رو که از قضا نه خونه داره و نه پول و پله، حساب نمیاره. هر بار دنبال بهونهست عروسی رو عقب بندازه.
ریزبینانه و متفکر، چشمبهراه ادامهی مطلب ماند. تا به حال اینطور یاسر را ناامید و شکسته ندیدهبود. آه عمیقی که به سختی از سی*ن*ه رها داد و پرتوی حسرتی که بر چهره و موهای روشنش خیمه انداخت، چه سِری در خود داشت؟
- من شاید بیغیرت باشم رفیق، اما چارهی دیگهای نداشتم.
چنین توجیحی درونش را میسوزاند. آب و روغن قاطی میکرد. برخاست و
«لا اله الله اللهی» زیر لب خواند:
- میفهمی چیکار کردی؟ تو با این درجه الگوی ما بودی؛ اما خرابش کردی، خراب!
یاسر با حالتی عصبی دست بر صورت تراشیدهاش کشید. چشمان نادمش، روی بخاری که از بین لبهای گوشتآلود مرد شاکی مقابلش بلند میشد، به نگاه سرزنشوارش راه پیدا کرد.
- الگوی همه تویی علی؛ من یه خاطی بدبختم که احساسم رو فدای ارزشهام کردم.
مغزش سوت کشید. در این شرایط نمیدانست چه درست است و چه غلط. همین که آمد برگردد، آوای خشدارش او را در جایش متوقف کرد.
- میخوای زنگ بزنی گزارش بدی؟
با کمی مکث به طرفش سر برگرداند. فکری به ذهنش رسید. میتوانست به او اعتماد کند؟ در کشمکش با کوه افکارش، یکدل شد و از قلهی تردید بالا رفت.
- اگه بخوای اشتباهت رو جبران کنی، میتونم باورت کنم.
آخرین ویرایش: