- Nov
- 1
- 6
- مدالها
- 2
《سروِ خاکی 》
ز خاک تیره برخاست آن سروِ ناز
که از تیغِ او بر عالم افتاد راز
نه بیمی زِ مرگ و نه هولی زِ رزم
سراپا عمل بود و لبریز زنگ
نه از مال دنیا نه از جان دریغ
به پای نبردش نهاد او رفیق
چو آن بتشکن ظلمت از دل گشود
ز بیداد دوران رهایش سرود
تو بر پای حق ماندی ای پهلوان
که دادی زِ جانت به عشق امتحان
شقایق! تو آنجا که خون شد به بار
ببین نقش یاران آن مرد یار
سُرخ است آنجا که غم ریشه کرد
ولی راز آن رَستن از بیشه کرد
تو فریاد حق را سُرودی بِدان
که شد نغمهٔ عشق در جان، عیان
ز خاک تیره برخاست آن سروِ ناز
که از تیغِ او بر عالم افتاد راز
نه بیمی زِ مرگ و نه هولی زِ رزم
سراپا عمل بود و لبریز زنگ
نه از مال دنیا نه از جان دریغ
به پای نبردش نهاد او رفیق
چو آن بتشکن ظلمت از دل گشود
ز بیداد دوران رهایش سرود
تو بر پای حق ماندی ای پهلوان
که دادی زِ جانت به عشق امتحان
شقایق! تو آنجا که خون شد به بار
ببین نقش یاران آن مرد یار
سُرخ است آنجا که غم ریشه کرد
ولی راز آن رَستن از بیشه کرد
تو فریاد حق را سُرودی بِدان
که شد نغمهٔ عشق در جان، عیان