جدیدترین‌ها

خوش آمدید

با ثبت نام ، شما می توانید با سایر اعضای انجمن ما در مورد بحث کنید و همچنین تبادل نظر داشته‌باشید.

اکنون ثبت‌نام کنید!
  • هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
  • از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایل‌هایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کرده‌اند حذف کنند.

اشعار درحال تایپ {فرّه‌ی پهلوانان} | اثر •ستایش فرهادی کاربر انجمن رمان بوک•

اطلاعات موضوع

درباره موضوع به تاریخ, موضوعی در دسته اشعار و دکلمه کاربران توسط خانمِ ستایش با نام {فرّه‌ی پهلوانان} | اثر •ستایش فرهادی کاربر انجمن رمان بوک• ایجاد شده است. این موضوع تا کنون 157 بازدید, 4 پاسخ و 9 بار واکنش داشته است
نام دسته اشعار و دکلمه کاربران
نام موضوع {فرّه‌ی پهلوانان} | اثر •ستایش فرهادی کاربر انجمن رمان بوک•
نویسنده موضوع خانمِ ستایش
تاریخ شروع
پاسخ‌ها
بازدیدها
اولین پسند نوشته
آخرین ارسال توسط خانمِ ستایش
موضوع نویسنده
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
ناظر تایید
کپیست انجمن
Mar
277
516
مدال‌ها
5
اسم شعر: فرّه‌ی پهلوانان
ژانر: حماسی
نویسنده: خانمِ ستایش
قالب: مثنوی
مقدمه:

به نام خداوند شمشیر و داد
به نام دل سوخته، رنج و یاد
منم دخت ایران، ز خاکم سخن
ز داغ دل و از شبان بی‌وَطن
من آن جام دارِ حکایت شدم
که فرّه به دوشم، روایت شدم
به نام ستایش، ز نسل کشواد
که آواز مردان نهد در نهاد
ز جامی که در دستِ من می‌تپد
روایت ز خاک کهن می‌چکد
سخن می‌کنم از دل پُر شرر
نه از دفتر و نسخه‌ی بی‌خبر
ز چشمانم این واژه‌ها ریخته
ز خونابه‌ی قلب، آمیخته
نه از روضه‌ی سرد تاریخ خشک
که از سی*ن*ه‌ام می‌تراود، به مُشک
منم آن‌که در رگ، صدای تبار
صدای تهمتن، صدای شکار
به فرّه، به فریاد مردان کهن
به خاکی که زاده‌ست از رنج و تن
روایت کنم از نخستین نگاه
که کیومرث آورد بر تخت، شاه
ز هوشنگ تا جمشِ مغرورِ گم
ز آتش، ز دیوان، ز تقدیر شوم
ز ضحاک تا فریدون راد
که عدل آورد و بُرید از فساد
ز ایرج، که خونش به پیمان نشست
ز رستمیان، تا سیاوش شکست
ز رستم، که گرد جهان بود و تیغ
ز اسفندیار و شگفتی به میغ
چو خون سهراب به هامون چکید
دل از آشتی، سوی ماتم کشید
ز کی‌خسرو و ز چکاد بلند
ز نوش‌زاد و بندهای گزند
ز بهرام و آن چرخش تیرِ بخت
که شد تخت بی‌فرّ، و فر شور بخت
و تا آن زمان کِی فرو ریخت تاج
به خاک اندر افتاد شاهی و عاج
یزدگرد، آخرین پادشاه
که بی‌تخت ماند است و بی سپاه
من آنم که در شعر، خاکم رقم
به فرّه نویسم، به فریاد، به غم
و چون قصه بر مرز یزدگرد شد
سرودم به آهی سرافکند شد
فرو می‌ریزم من، چو آن تخت و تاج

چو آخر شود قصه‌ی فرّ و عاج
 
آخرین ویرایش:

STARLET

سطح
4
 
⁦⁦୧⁠(⁠ارشد بخش ادبیات)⁠୨⁩
پرسنل مدیریت
مدیر ارشد
طراح آزمایشی
شاعر آزمایشی
کپیست انجمن
عضو تیم تعیین سطح ادبیات
Feb
3,663
16,277
مدال‌ها
10
با سلام.
شاعر عزیز، ضمن خوش‌آمدگویی و سپاس از انتخاب انجمن رمان بوک برای منتشر کردن
آثار خود؛ خواهشمندیم قبل از تایپ اشعار قوانین زیر را با دقت مطالعه کنید:
[قوانین اشعار در حال تایپ]

پس از گذشت ده پست، در تاپیک زیر درخواست نقد شورا دهید:
[درخواست نقد اشعار]

پس از ارسال پانزده پست می‌توانید درخواست جلد برای اشعار خود دهید:
[تاپیک جامع درخواست جلد اشعار]

پس از گذشت پانزده پست می‌توانید درخواست تعیین سطح برای اشعارتان بدهید:
‌[تاپیک درخواست تگ]

در صورتی که نمی‌خواهید به نوشتن اشعارتان ادامه دهید و یا سوالی دارید در این تاپیک اعلام کنید:
[تاپیک پرسش و پاسخ تالار شعر]

اگر اشعارتان به پایان رسید در این تاپیک اعلام کنید:
[اعلام پایان اشعار کاربران]


شاعران دقت کنند در صورتی که دو ماه تاپیکشان آپدیت نشود تاپیک بسته می‌شود.

●با آرزوی موفقیت شما
[ مدیریت تالار شعر]
 
موضوع نویسنده
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
ناظر تایید
کپیست انجمن
Mar
277
516
مدال‌ها
5
به نام خداوند خورشید و ماه
خداوند بالا و تاج و کلاه
خداوند شمشیر و آیین و داد
خداوند پیروز و روشن‌نهاد
منم زاده‌ی شعر و آوای پاک
دلم در تَب و جانِ من در هلاک
ز فرّه شدم گرم و از نامِ مرد
که از باد شمشیر سازد نبرد
یکی بانگ کردم به گردون بلند
که: «ای پهلوانانِ پاکِ رَوند!
کجایید؟ برخیزد آواز من
که جانم پر از درد و آه من»
ز ناگاه، گردون بلرزید سخت
زمین گشت لرزان، هوا پر ز رَخت
یکی چهره از روشنی شد پدید
که گویی ز خورشید، دارد نوید
چو دیدم، زبان برگشودم چُنین:
«بگو ای جوان، از کدامی زمین؟»
بدو گفت: «سیّامکم، زاد مرد
ز آرزو و ز کیومرثِ نبرد
ز گهواره‌ام بود فرّه‌نشان
خدا داد بر من، درفشِ کیان
منم آن‌که دیوان شکستم به تیغ
به فرمان یزدان، نه از خشم و بیغ»
بگفتم: «کجایی کنون ای پسر؟
چه شد حالت از خاک و خون و خطر؟»
بخندید و گفتا: «بهشتم سراست
که پاکی، نشانِ ره رستگاست
خداوند بر نام من کرد یاد
که با دیو، کردم جهان را نجات»
بگفتم: «چرا کیومرثت نجَست؟
به جنگِ سیاهِ سَخشاد، نرَست؟»
چنین گفت: «فرمان ز یزدان رسید
که از نسل نو، پهلوان بر دمید
مرا برگزید آن خداوند نور
که پاکی‌ست در خوی من، راه دور»
 
آخرین ویرایش:
موضوع نویسنده
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
ناظر تایید
کپیست انجمن
Mar
277
516
مدال‌ها
5
بگفتم: «ز فرزند، داغی بُوَد
که آتش به جانِ پدر، بر شود
چرا دیوِ تاریک، آمد به جنگ؟
چرا ریخت خون تو، چون سیلِ تنگ؟»
چنین گفت: «آن دیو، بی‌داد بود
پر از فتنه و حیله و باد بود
نه با تیغ جنگید، نه مردِ نبرد
که با مکر و نیرنگ شد روی‌گرد
به افسون و آزار، شد چیره‌دست
مرا افکند از تن و جان به پست
ز من جان ربود، آن شبِ تیرگی
در آن فتنه گم شد فروزندگی»
بگفتم: «پدرت، چو دیدت چنین
چه شد حال او، آن دلی شاه‌نشین؟
چه کرد آن سرافراز، روشن‌سرشت
که بر تو چو جان و چو پیوند نوشت؟»
چنین گفت: «خاموش شد، کوه گشت
ز اندوه، چون ابرِ پرکینه، گشت
نه فریاد کرد و نه آتش گشاد
فقط درد در چشم او جا نهاد
به بالین من آمد و زار گریست
دلش سوخت، اما به نفرین نزیست
سرم را به دامان گرفت آن شبم
ز اشکم شد آتش، ز آهم تَبم
*همین گفت و خاموش شد در پگاه:
‘چرا مرگ، چون باد بگذشت، آه…’»




* این بیت در وصف شاه کیومرث است. فلذا مصراع دوم سخن ایشان است.
 
موضوع نویسنده
همیار سرپرست کتاب
پرسنل مدیریت
همیار سرپرست کتاب
ناظر تایید
کپیست انجمن
Mar
277
516
مدال‌ها
5
بگفتم: «سخن کن، دل از من ببَر
بگو آن زمان را، که شد خاکِ سر
چه دیدی در آن لحظهٔ خسته‌جان؟
چگونه گذشتی ز تیغ و ز جان؟»
چنین گفت با لب، ولی بی‌صدا:
«که مرگم، نه پایان، که بود ابتدا
چو دیو آمد و جانم از تن گسست
دل از بندِ خاک، ناگهان برشکست
زمین گشت خاموش و خون، سرد شد
تنم خاک شد، جان من، مرد شد
ندیدم در آن دم، سیاهی و درد
که نوری درآمد، ز مهرِ نبرد
به جایی، که نامش نهان در نسیم
که بی‌مرز بود و پر از بوی تیم
*
در آنجا نه زخمی، نه فریاد بود
فقط روشنی، فقط آزاد بود
تنم خفته در خاک، و جان در نسیم
شدم پر، به سوی سرای سلیم
*
بپرسیدمش، نرم و آهسته‌وار:
«تو دیو آن زمان را شکستی، به کار...
ولی دیو امروز، چه دیوی شده‌ست
که در پوست مردم، نهان آمده‌ست
ز نادانی و کین و نفرین و زور
ز پَستیِ جان‌ها، ز خاموش نور
چه گویی از این نسلِ دیوانِ نو؟
ز شمشیری از جنسِ خشم و عدو؟»
چنین گفت سیامک، چو کوه بلند:
«که دیو، آن زمان، با دو چَشمِ نژند
پدیدار می‌شد ز دل‌های تار
ولی دیو امروز، پنهان‌ست یار
نه دندان، نه چنگال دارد به کف
ولی می‌کُشد جان، چو زهری خَفَف
*
بکوش ای ستایش، به نور و قلم
بجنگ آنچنان، با دروغ و ستم
تو آیینه‌ای از دل راست‌روان
تو باید به میدان شوی بی‌دَوان»
نگاهم به او، پر ز پرسش نشست
که پرسیدمش، جانم از دیده رَست:
«تورا از کدامین زنِ جان‌نشان؟
که ریشه‌ت پُر از مهر و جانِ جهان؟»
بخندید و گفتا: «زنی بود پاک
که روحش چو باران، دلش بی‌خاک
به نامش بگویم: نَسیم‌آفرین
که آموخت بر من، زبان زمین
نه شمشیر، نه خشم، نه نفرت، نه زور
فقط مهر و آغوش و شب‌های نور»
زبانم گرفت از نگاه بلند
که در چهره‌اش نور یزدان پراکند
و گفت آن جوان، همچو عطرِ بهار:
«تو رفتی به راهی که باشد مزار
ولی نه برای غم و خاک و خون
برای صدای سپیدی، ز دون
برو ای ستایش، به شب‌نامه‌ات
بگو ما هنوزیم، در نامه‌ات
بخوان پهلوانانِ بعد از مرا
که روشن کنند این شبِ بی‌سَرا»
یکی نور شد، رفت، ز آغوشِ خاک
به جا ماند تنها صدایی چو چاک
که گفت از دلِ باد و از موجِ شب:
«برو، پهلوانِ پس از من، طلب…»



*تیم = مهربانی، آرامش *خَفَف = نرم و پنهان *سلیم = سلامت، پاک
 
بالا پایین