موضوع نویسنده
- Jun
- 3
- 0
- مدالها
- 2
بخوابی.»
اما من نمیفهمیدم چرا حرفش را گوش میدادم.
او کی بود؟
چطور اجازه داده بودم منو به خانه بیبی راه بدهد؟
نمیدونم خواب بودم یا بیدار.
هوا تاریک بود، ولی نه از اون تاریکیایی که بترسی، از اونایی که فقط نمیذاره چیزی بفهمی.
صدای خشخش برگا زیر پای مادر، نزدیکتر میشد.
دستمو دراز کردم، صدام نیومد.
یهجور عجیبی سبک شده بودم، انگار دیگه لازم نبود برای رسیدن بهش راه برم.
ولی اون فقط نگاه میکرد... با همون چشمایی که همیشه تهش یه چیزی قایم بود.
گفت: «فقط کافیه باور کنی. فردا
صداش آروم بود، گفت:
«اگه خستهای بخواب. فردا صبح زود باید بریم یه جا.»
نپرسیدم کجا. انگار نمیخواستم چیزی بدونم.
فقط سرمو تکون دادم و روی تخت دراز کشیدم.
تشک صدا میداد، مثل همون تخت بچگیام.
یه لحظه بوی چوب قدیمی خورد به دماغم... بویی که همیشه با صدای جیغ مامان قاطی بود توی کابوسام.
چشمامو بستم.
ولی این بار خبری از خون و فریاد نبود.
یه تصویر تار تو ذهنم اومد...
من، مامان، یه تاب کوچیک تو حیاط...
صدای خندهم توی هوا بود.
و یه مرد، که دوربین دستش بود و فیلم میگرفت.
توی خواب لبخند زدم.
ولی درست همون لحظه، مرد توی خواب گفت:
«همیشه فکر میکردم نمیای اینجا. ولی اومدی. بالاخره اومدی.»
پریدم از خواب.
قلبم تند میزد.
درِ اتاق باز بود.
اون مرد، همون مردی که منو آورد اینجا، تکیه داده بود به دیوار و نگاهم میکرد.
بدون اینکه بترسم، پرسیدم:
«تو کیای؟»
مکث کرد. لبخندش غم داشت.
گفت: «شبیه بچگیاتی...»
صدایش آرام بود، انگار واژهها از لای بغض بیرون میآمدند.
سکوت بینشان سنگین شد.
او نگاهش را به قاب پنجره دوخت؛ جایی که پردهی نازک با نسیم آرام میرقصید.
بعد، انگار دلش نخواست ادامه دهد، ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
«اون روز که قایم شدی پشت درختای باغ... یادت هست؟ فکر کردی کسی ندیدت. اما من دیدم. با اون لباس سفید پارهپارهات، و اون چشمهایی که همهچیو فهمیده بودن... بیشتر از اون چیزی که باید.»
صدایش لرزید.
«از همون روز... دیگه هیچچیز مثل قبل نشد.»
مکث کرد. لبخندش غم داشت.
گفت: «شبیه بچگیاتی...»
چیزی در تُن صداش بود که دلم رو ریخت. نه فقط اندوه، نه فقط دلتنگی. چیزی بین تهدید و دلسوزی.
من پس کشیدم. نگاهش کردم، ولی اون دیگه نگاهم نمیکرد. به نقطهای روی زمین خیره مونده بود؛ جایی انگار بین حال و گذشته گیر کرده بود.
بعد گفت:
«من خواستم نجاتت بدم. قسم میخورم... اما نمیتونستم. پدرت گفته بود: بذار ببینه. باید ببینه... گفت اگه ببینه، دیگه هیچوقت مثل مادرش نمیشه.»
خندید. کوتاه و تلخ.
«ولی اون نمیفهمید که دیدن، آدمو عوض نمیکنه. فقط پارهش میکنه. تو رو پاره کرد. منو هم...»
رفتم عقبتر. دستهام میلرزید.
«تو اونجا بودی؟» صدای خودم برام غریبه بود.
سکوت کرد. و همین سکوت بدتر از هر جوابی بود.
«تو... گذاشتی اون کارو بکنه؟ گذاشتی من ببینم؟»
اشک توی چشمهام جمع شد، اما نمیذاشتم بریزه.
اون سرش رو بالا آورد. نگاهش تاریک بود.
«اگه مخالفت میکردم، نفر بعدی خودم بودم. یا تو زنده نمیموندی.»
یه چیزی توی دلم شکست.
واقعیت، سنگینتر از اون چیزی بود که آمادهش باشم.
«تو هم مثل اون بودی...»
صدام لرزید.
«همهتون همدست بودین.»
اون این بار سکوت نکرد.
با صدایی آروم ولی محکم گفت:
«نه. من همدست نبودم... من شاهد بودم.
و بدترین جای ماجرا اینه که بعضی وقتا، فقط شاهد بودن هم، جرمه.»
نور زرد چراغخواب مثل نبض، توی اتاق میلرزید.
همهچیز شکل گذشته بود. همون کمد چوبی که همیشه یه لولاش لق میزد. همون تخت با پتوی زرشکی که بوی نا میداد.
و اون آینهی لعنتی... روی میز تحریر.
گرد و خاک روش نشسته بود، ولی انگار منتظرم بود.
نفس کشیدن سخت شده بود. دلم میخواست چشم نبندم، اما بیشتر از اون، نمیخواستم نگاه کنم.
به آینه.
به اون چیزی که شاید اون تو باشه. یا کسی.
با تردید جلو رفتم. هر قدم، صدا میداد. کف چوبی زیر پام ناله میکرد.
نشستم.
دستم رو دراز کردم و گرد و خاک آینه رو پاک کردم.
چشمهام توی آینه افتاد... ولی چیزی توی تصویر درست نبود.
من اونجا نشسته بودم، ولی لبهام تکون نمیخوردن.
ولی انعکاسم داشت لب میزد...
زمزمهای شنیدم.
آشنا. نرم. ولی پر از زهر.
«همهش تقصیر توئه...»
یخ کردم.
تصویر توی آینه تکون خورد. حالا اون اونجا بود.
مادرم.
با همون لباس خونآلود شبی که مرد. با همون نگاهِ خالی. با لبهایی که آروم میلرزیدن:
«اون فقط منو نکشت... تو رو هم کشت، کوچولو... فقط دیرتر.»
خواستم جیغ بزنم، اما صدام در نمیاومد.
خواستم بلند شم، اما تنم سنگین شده بود.
تصویر توی آینه لبخند زد.
«حالا نوبت توئه.»
نور چراغخواب سوسو زد... و خاموش شد
اما من نمیفهمیدم چرا حرفش را گوش میدادم.
او کی بود؟
چطور اجازه داده بودم منو به خانه بیبی راه بدهد؟
نمیدونم خواب بودم یا بیدار.
هوا تاریک بود، ولی نه از اون تاریکیایی که بترسی، از اونایی که فقط نمیذاره چیزی بفهمی.
صدای خشخش برگا زیر پای مادر، نزدیکتر میشد.
دستمو دراز کردم، صدام نیومد.
یهجور عجیبی سبک شده بودم، انگار دیگه لازم نبود برای رسیدن بهش راه برم.
ولی اون فقط نگاه میکرد... با همون چشمایی که همیشه تهش یه چیزی قایم بود.
گفت: «فقط کافیه باور کنی. فردا
صداش آروم بود، گفت:
«اگه خستهای بخواب. فردا صبح زود باید بریم یه جا.»
نپرسیدم کجا. انگار نمیخواستم چیزی بدونم.
فقط سرمو تکون دادم و روی تخت دراز کشیدم.
تشک صدا میداد، مثل همون تخت بچگیام.
یه لحظه بوی چوب قدیمی خورد به دماغم... بویی که همیشه با صدای جیغ مامان قاطی بود توی کابوسام.
چشمامو بستم.
ولی این بار خبری از خون و فریاد نبود.
یه تصویر تار تو ذهنم اومد...
من، مامان، یه تاب کوچیک تو حیاط...
صدای خندهم توی هوا بود.
و یه مرد، که دوربین دستش بود و فیلم میگرفت.
توی خواب لبخند زدم.
ولی درست همون لحظه، مرد توی خواب گفت:
«همیشه فکر میکردم نمیای اینجا. ولی اومدی. بالاخره اومدی.»
پریدم از خواب.
قلبم تند میزد.
درِ اتاق باز بود.
اون مرد، همون مردی که منو آورد اینجا، تکیه داده بود به دیوار و نگاهم میکرد.
بدون اینکه بترسم، پرسیدم:
«تو کیای؟»
مکث کرد. لبخندش غم داشت.
گفت: «شبیه بچگیاتی...»
صدایش آرام بود، انگار واژهها از لای بغض بیرون میآمدند.
سکوت بینشان سنگین شد.
او نگاهش را به قاب پنجره دوخت؛ جایی که پردهی نازک با نسیم آرام میرقصید.
بعد، انگار دلش نخواست ادامه دهد، ولی نتوانست جلوی خودش را بگیرد.
«اون روز که قایم شدی پشت درختای باغ... یادت هست؟ فکر کردی کسی ندیدت. اما من دیدم. با اون لباس سفید پارهپارهات، و اون چشمهایی که همهچیو فهمیده بودن... بیشتر از اون چیزی که باید.»
صدایش لرزید.
«از همون روز... دیگه هیچچیز مثل قبل نشد.»
مکث کرد. لبخندش غم داشت.
گفت: «شبیه بچگیاتی...»
چیزی در تُن صداش بود که دلم رو ریخت. نه فقط اندوه، نه فقط دلتنگی. چیزی بین تهدید و دلسوزی.
من پس کشیدم. نگاهش کردم، ولی اون دیگه نگاهم نمیکرد. به نقطهای روی زمین خیره مونده بود؛ جایی انگار بین حال و گذشته گیر کرده بود.
بعد گفت:
«من خواستم نجاتت بدم. قسم میخورم... اما نمیتونستم. پدرت گفته بود: بذار ببینه. باید ببینه... گفت اگه ببینه، دیگه هیچوقت مثل مادرش نمیشه.»
خندید. کوتاه و تلخ.
«ولی اون نمیفهمید که دیدن، آدمو عوض نمیکنه. فقط پارهش میکنه. تو رو پاره کرد. منو هم...»
رفتم عقبتر. دستهام میلرزید.
«تو اونجا بودی؟» صدای خودم برام غریبه بود.
سکوت کرد. و همین سکوت بدتر از هر جوابی بود.
«تو... گذاشتی اون کارو بکنه؟ گذاشتی من ببینم؟»
اشک توی چشمهام جمع شد، اما نمیذاشتم بریزه.
اون سرش رو بالا آورد. نگاهش تاریک بود.
«اگه مخالفت میکردم، نفر بعدی خودم بودم. یا تو زنده نمیموندی.»
یه چیزی توی دلم شکست.
واقعیت، سنگینتر از اون چیزی بود که آمادهش باشم.
«تو هم مثل اون بودی...»
صدام لرزید.
«همهتون همدست بودین.»
اون این بار سکوت نکرد.
با صدایی آروم ولی محکم گفت:
«نه. من همدست نبودم... من شاهد بودم.
و بدترین جای ماجرا اینه که بعضی وقتا، فقط شاهد بودن هم، جرمه.»
نور زرد چراغخواب مثل نبض، توی اتاق میلرزید.
همهچیز شکل گذشته بود. همون کمد چوبی که همیشه یه لولاش لق میزد. همون تخت با پتوی زرشکی که بوی نا میداد.
و اون آینهی لعنتی... روی میز تحریر.
گرد و خاک روش نشسته بود، ولی انگار منتظرم بود.
نفس کشیدن سخت شده بود. دلم میخواست چشم نبندم، اما بیشتر از اون، نمیخواستم نگاه کنم.
به آینه.
به اون چیزی که شاید اون تو باشه. یا کسی.
با تردید جلو رفتم. هر قدم، صدا میداد. کف چوبی زیر پام ناله میکرد.
نشستم.
دستم رو دراز کردم و گرد و خاک آینه رو پاک کردم.
چشمهام توی آینه افتاد... ولی چیزی توی تصویر درست نبود.
من اونجا نشسته بودم، ولی لبهام تکون نمیخوردن.
ولی انعکاسم داشت لب میزد...
زمزمهای شنیدم.
آشنا. نرم. ولی پر از زهر.
«همهش تقصیر توئه...»
یخ کردم.
تصویر توی آینه تکون خورد. حالا اون اونجا بود.
مادرم.
با همون لباس خونآلود شبی که مرد. با همون نگاهِ خالی. با لبهایی که آروم میلرزیدن:
«اون فقط منو نکشت... تو رو هم کشت، کوچولو... فقط دیرتر.»
خواستم جیغ بزنم، اما صدام در نمیاومد.
خواستم بلند شم، اما تنم سنگین شده بود.
تصویر توی آینه لبخند زد.
«حالا نوبت توئه.»
نور چراغخواب سوسو زد... و خاموش شد