به نام خداوند روشن ضمیر
عنوان رمان: حکم آخر، عنوان منتخب نویسنده که متشکل از دو جزء حکم + آخر است. از لحاظ اندازه استاندارد بوده و کوتاه یا طولانی نیست؛ اما اجزای آن تکراری و تا حدودی کلیشهای هستند. به خصوص جزء اول آن که در رمانهای پلیسی و مافیایی زیادی به کار برده شده است. عنوان انتخابی، ارتباط محسوسی با ژانر پلیسی دارد به گونهای که در وهله اول مواجهه با آن، ذهن مخاطب به سمت و سوی رمانهای پلیسی و تا حدودی جنایی کشیده میشود؛ اما اثری از ژانر عاشقانه در آن نیست. شاید با فلسفه چینیهای بسیار بتوان حکم آخر را استعاره از آن دانست که دل حکم کرده که عاشق شوند؛ اما این کافی نیست و به ارتباط بیشتری نیاز است. عنوان از واژگان سادهای تشکیل شده که داستان را فاش نکرده و تنها محوریت رمان را تا حدودی مشخص کرده است. با این حال همچنان از جذابیتهای لازم برخودار نیست و مخاطب را برای شروع رمان ترغیب نمیکند. تا به اینجا که ارتباط زیادی با بدنه و محوریت کلی رمان نداشته است.
ژانرها: دو ژانر پلیسی و عاشقانه، با اولویت ژانر پلیسی در مشخصات رمان ذکر شده که در بدو شروع رمان ژانر پلیسی با حضور واژگانی همچون سرهنگ، عملیات، سر نخ و... به جریان افتاده و خودنمایی میکند. با ورود به خانه سیاوش آشنایی رها با اهورا، کماکان ژانر عاشقانه به جریان افتاده و در گذر زمان، قوت میگیرد.
خلاصه: خلاصهی این رمان ساده و کوتاه است و انسجام چندانی ندارد؛ با این حال، میتواند پرسشهایی نظیر آن که آیا رها عاشق قاتل پدر خود خواهد شد؟ آیا این رمان درگیر کلیشهای خواهد بود؟ رها چگونه با عواطفش کنار خواهد آمد؟ و... که این اوضاع مطلوبی برای یک خلاصه رمان نبوده و جذابیت لازم را برای تحریک و جذب مخاطب را ندارد. عیضاً خلاصه مذکور تا حد قابل توجهی محوریت کلی رمان را بیان کرده و مخاطب را در جریان کلی اتفاقات قرار میدهد. ارتباط محسوسی با ژانر عاشقانه داشته و اثراتی از ژانر پلیسی هم در آن مشاهده میشود.
جلد رمان: حضور غالب رنگهای مشکی و تیره و عیضاً اسلحه و فونت نام رمان به خوبی ژانر پلیسی و کماکان جنایی رمان را به تصویر میکشند و حضور دوشادوش مرد و زنی در تصویر بر اهمیت ژانر عاشقانه در رمان دلالت میکنند و تکست عاشقانه در ذیل جلد، مهر تاییدی بر حضور این ژانر است.
مقدمه: متاسفانه رمان از مقدمه برخوردار نبود و بهتر است که نویسنده برای بالا بردن کیفیت کار خود، مقدمهای مناسب و قوی برای آن تهیه کند.
آغاز: رمان با دیالوگی پرسشی از جانب شخصیتی به نام سرهنگ آغاز شده است. عموماً آغازهای با دیالوگ، پتانسیل کافی برای به چالش کشیدن ذهن مخاطب و جذب آن را ندارند مگر آن که دیالوگها به قدری قوی و گُنگ باشند و تا حدودی مخاطب را در جریان داستان فرو ببرند که وی برای یافتن پرسشهای ذهنی خود هم که شده، رمان را ادامه داده و برای ارضای کنجکاوی خود، کند و کاو کند.
آغاز حکم آخر فضای پس از یک عملیات پلیسی را القا میکند که کاملا گواه بر حضور ژانر پلیسی در رمان است؛ اما دیالوگهای به کار برده شده به تنهایی توانایی به چالش کشیدن مخاطب را ندارند و نبود هیچ گونه مونولوگی مبنی بر فضاسازی یا توصیف حالات و احساسات نیز عامل دیگری است که به این ضعف شدت میبخشد. پیشنهاد میشود که نویسنده با استفاده از مونولوگ و تقویت دیالوگها کیفیت را بالا ببرد. عیضاً آغاز عاری از کلیشه بوده و با محتوای کلی رمان در ارتباط است.
میانه: میانه با مرخص شدن رها از بیمارستان، اعزام به ماموریت، جدالهایی با اهورا، در میانه رمان کلیشههایی مانند پسر مغرور با نگاه نافذ و قد بلند و... و یا مافیای قاچاق اسلحه و حتی اسم و فامیل نقش اول داستان (رها راد) به چشم میخورد و در مقابل، ماجرای مرگ پدر رها بانی ایجاد کنجکاوی و حس رغبت برای ادامه دادن رمان است. روند تند رمان که تحت تاثیر کم بود توصیفات و مونولوگهای لازم به وجود آمده است، باعث زده شدن مخاطب از پیشروی شده و همچنین مشخص نبودن پرشهای زمانی وی را گیج و گمراه میکند. لذا نویسنده بایستی پرشهای زمانی را با علامت *** یا نوشتهای مبنی بر گذر زمان اعلام کند. از نظر من رمان هنوز به آن نقطه اوج لازم نرسیده همچنان سیر صعودی دارد اما از بخشهایی که نسبت به سایرین پررنگ تر بودند میتوان به صحنه پیدا کردن لیلا و همچنین حمله به رها و اهورا اشاره کرد.
لحن و بافت: لحن حاکم بر رمان، دیالوگها و مونولوگهای محاورهای است و در سراسر آن حفظ شده اما در مواردی لحن ادبی به میان آمده که یکدست بودن بافت را از بین برده و از جذابیت داستان کاسته است. برای مثال در پارت #11 که زاوی دید از اول شخص به راوی (سوم شخص) تغییر پیدا کرده است، آمده است که:
فهمیده بود که دختر کوروش اونقدر ناز پرورده بزرگ شده که حتی نمیتواند رانندگی کنه
این تنها یک نمونه بود. امید است نویسنده لحن مشخصی را انتخاب و به پیش ببرد.
سیر رمان: در ابتدای رمان به دلیل کمبود توصیفات و پردازش، سرعت تندی داشت. (به خصوص تا زمان اعزام رها به ماموریت) اما پس از آن با تزریق کماکان مونولوگها به بدنه رمان، از سرعت آن اندکی کاسته و فضا را برای پیشروی مخاطب تا حدودی مناسب گرداند. با این حال نویسنده عزیز میتواند برای بر طرف کردن این مشکل، با استفاده از توصیفات و فضاسازی و عیضاً شخصیت پردازی بیشتر، سرعت را کاهش داده و جذابیت کار را دوچندان کند.
دیالوگها: از ابتدای کار تا به این جا، دیالوگها بخش اعظمی از رمان را به خود اختصاص دادهاند به گونهای که میتوان بخشهایی را دیالوگ محور و بخشهایی را مونولوگ محور دانست. با این حال بار اطلاعات زیادی را بر دوش ندارند و گاهاً نکتهی مهمی در آنها به چشم میخورد. توازن میان دیالوگ و مونولوگ رعایت نشده و مسلسلوار یکی پس از دیگری قرار میگیرند. البته این رویه در ادامه نسبتاً پیشرفت کرده و بهتر شده است اما همچنان جای کار دارد. همچنین علائم نگارشی با توجه به حالت کلام به درستی استفاده نشده و برای مثال در پارت #3 شاهد بودیم که دیالوگ پرسشی سرهنگ به صورت مقابل آمده است: سرهنگ: خوبی!
مونولوگها: در مقابل، مونولوگها به نسبت از اوضاع بهتری برخوردارند و وظیفه بیشتری در انتقال اطلاعات به مخاطب را بر عهده دارند. همچنان به دلیل کمبود توصیف و غیره دچار ضعف و کاستی هستند و به دلیل یک دست نبودن بافت رمان این ایرادها بیشتر خودنمایی میکنند اما مسلسل وار نیامدهاند و باز هم اوضاعشان از دیالوگها بهتر است.
شخصیت پردازی: در شخصیت پردازیها کماکان درگیر کلیشه بودند و اغلب به صورت مستقیم و گاهاً غیر مستقیم بیان شده بودند. برای مثال در ابتدا اهورا به عنوان مردی مغرور و سرد معرفی شد اما در ادامه بیشتر مظلوم، تنها و مهربان به نظر میرسید که صرفا با رها مشکل دارد. رها دختری یک دنده و لجباز و مقید به اعتقادات خود است که با فکر انتقام خون پدرش وارد دانشکده افسری شده عجیب آن است که چندان درباره مادر او سخنی به میان نیامده است.
کلیشهی پاره خط عشقی در رمان وجود دارد و کاراکترها یکی در میان معشوق دیگری هستند. کاراکترهای زیادی در طی رمان معرفی شده و بلافاصله بدون پردازی زیادی از مسیر داستان خارج شدند و در توصیف شخصیت سرهنگ، سجاد، مهسا، حمیرا و سیاوش که به نسبت از نقش پررنگ تری برخوردار بودند، کم کاری شده بود.
نیاز است نویسنده پردازش شخصیتهای داستان خود را تقویت کرده و آنها را به درستی برای مخاطب معرفی کند.
توصیف مکان: نویسنده در توصیف مکان ضعیف عمل کرده بود. برای مثال تنها توصیف سر بستهای مبنی بر فضای بزرگ ویلای سیاوش و یا اتاقهای خانه او و همچنین تم اتاق خود و اهورا به عمل آورده بود و درباره فضای بیمارستان، خانه سرهنگ، کلانتری، انبار اسلحه دهنوی و... هیچ گفته نشده. بهتر است من باب درک بهتر محیط داستان برای خواننده، توصیفات مکان بیشتر شوند.
توصیف آوا: آواهای مشهود در رمان، صدای ناله زن، شلیک گلوله و فریادهای سیاوش و اهورا و شادی حمیرا بود و
این مقدار بسیار کم است. نویسنده برای درک بهتر فضا برای خواننده، توصیف بیشتری دربارهی صداها و آواهای محیط نیاز دارد. برای مثال آواهای موجود در محیط مانند خشخش برگها، صدای پرندگان و... . همینطور تن صدای شخصیتها مثل بم، زیر و... . عیضا جهت صدا و آواها: مثل پشت سر، جلو و... یا حالت صدا.
توصیف حالات و احساسات: نسبت به دیگر موارد بهتر بود اما همچنان کاستی بود و در پیش از دیالوگها یا حین مونولوگها زیاد به چشم نمیخورد. با پیشروی رمان کیفیت کار اندکی بالاتر رفته است اما کافی نیست. احساس پوچی و گمراهی در اهورا مشهود است و رها انگیزهی زیادی برای انتقام دارد، ولی با این حال بیهدفی حمیرا، سجاد و مهسا بسیار خودنمایی میکند.
توصیف ظاهر: نویسنده در این مورد تا حدودی بهتر عمل کرده و توضیحاتی مبنی بر پوشش شخصیتهای اول داستان به صورت مستقیم داده است که با فاکتور گرفتن مستقیم بودن این توضیحات، میتوان توصیفات ظاهر را قابل قبول دانست؛ با این حال کافی نیست! نویسنده بایستی بر روی قلم خود کار کرده و ظاهر کاراکترهای خود را در تمام طول رمان و در سراسر دیالوگها و مونولوگها توصیف کند. در حال حاضر من به عنوان خواننده رمان هیچ تصویر ذهنی از حمیرا، سیاوش، سجاد، مهسا و... ندارم که این به نوبه خود نقطه ضعف بزرگیست.
زاویه دید: زاویه دید میان سه نقشِ رها، اهورا و راوی در گردش است که متاسفانه باز هم نویسنده تغییر زاویه دید از اهورا به رها و بلعکس را به درستی اعلام نکرده است و مخاطب را گیج و سردرگم میکند.
کشمکش و تعلیق: جدالها و کشمکشهای درونی و بیرونی را تنها مقداری میشد در رها و اهورا مشاهده کرد. کشمکشهای درونی مانند کنجکاوی و نفرتی که در رها وجود داشت یا سردرگمی و خستگی روح اهورا. و کشمکشهای بیرونی مانند تنشهای رها و اهورا یا صمیمیت و دوستی نچندان عمیق او با حمیرا. از نظر من به عنوان یک خواننده، داستانِ پشت پردهی رمان یعنی راز مرگ پدر رها و همچنین شخصیت لیلا و ارتباط او با سرهنگ، تعلیق مناسب و جذابی را برای ادامهی رمان به وجود آورده است.
ایده و پیرنگ: پیرنگ رمان درباره دختریست که برای انتقام خودن پدرِ نظامیِ خود، وارد دانشکده افسری شده و حال با درجه سروان، به عنوان یک نفوذی وارد هستهی مرکزی باند قاچاق اسلحه، مهمات و مواد مخدر میشود. پیرنگ جدیدی نیست و به طور کلی میتوان آن را کلیشهای تلقی کرد اما جای تفکر بسیاری بر روی ایده رمان است. این رمان و رازهای مخفی در آن پتانسیل بالایی برای جذابیت زیاد و به چالش کشیدن مخاطب را دارد اما متاسفانه به دلیل پردازش نچندان مناسب، مطابق میل مخاطب پیش نرفته و باعث خستگی و دل زدگی وی میشود. در کل میتوان گفت این رمان ایدهی نسبتاً خوب با پردازش بد دارد.
باور پذیری: باورپذیری رمان بسیار ناچیز است. این همه سهل انگاری برای یک مامور مخفی حین ماموریت واقعا تعجب برانگیز است و نویسنده همهی اتفاقات را بسیار آسان پیش میبرد. چگونه این قدر راحت میتوان وارد یک باند قاچاق شد و حتی به این آسانی در ویلای آنها دوربین مخفی کار گذاشت. رها هیچ تلاشی برای تقلید از شخصیت نفس نمیکند و کاملا واضح است که سایرین خودشان را (عذر میخواهم)، به خریت میزنند! قاچاقچی که خانهاش در و پیکر درست و حسابیای ندارد و دوربین که دیگر هیچ! رها که در نقش نفس است و پس از تصادف با سرهنگ پلیس ملاقات میکند و سیاوش هم کلا قاق است.
گاهی نویسنده فراموش میکند که لوکیشن داستانش در ایران است و برای مثال در پارت #5 یک پلیس در جمع همکارانش حین انجام انجام وظیفه از لفظ بی*ناموس استفاده میکند و یا حتی با تک تک آنها دست میدهد! (سوای از آن که نقش اول یک دختر است!)
در مجموع من به عنوان یک مخاطب شدیداً با باور پذیری رمان مشکل دارم.
ایرادات نگارشی: ایرادات نگارشی زیادی در سراسر رمان به چشم میخورد که از مهم ترین آنها رعایت نکردن نشانه پرش زمانی است. نیم فاصلهها تا حدودی رعایت شده اند. در مواردی در استفاده از علائم نگارشی نیز خطا به چشم میخورد. در کل در این زمینه دقت زیادی به خرج داده نشده بود.
نقاط قوت و ضعف: از نقاط قوت رمان میتوان به انتخاب ژانر مناسب، ایده خوب، جلد مرتبط و زیبا و از نقاط ضعف میتوان به نبود مقدمه، باور پذیری بسیار ضعیف، بافت غیر یکدست، توصیفات ضعیف و فضاسازی کم اشاره کرد.
در پایان نه از دیدگاه منتقد، بلکه از نظر یک مخاطب میگویم:
« این رمان واقعا پتانسیل خوبی برای قوی ظاهر شدن و قدرت نمایی دارد و اگر نویسنده کمی بیشتر خلاقیت به خرج داده و موقعیتها را بیشتر و بهتر پردازش کند، بسیار بسیار موفق خواهد شد. سپاس از نویسنده که فرصت مطالعه این رمان زیبا را برای من به ارمغان آورد؛ قلمتان مانا
SHAKIBA.gh