« بسم الله الرحمن الرحیم »
« نقد رمان پلیس مغرور، دکتر شیطون »
عنوان:
اولین چیزی که یه خواننده میبینه و اون رو ترغیب به خوندن رمان میکنه، اسم هستش. اسم هرچی که جدیدتر باشه و نویسنده توی انتخاب اون خلاقیت به خرج بده، باعث جذب بیشتر خواننده میشه.
- خب عنوان انتخابی شما، کلیشه بود. کلیشه یعنی یه چیزی که مدام تکرار شده باشه و این تکرار بعد از یه مدت، جذابیت خودش رو از دست میده.
خصوصیات اخلاقی پلیس و دکتر داستان رو میتونین توی روند داستان نشون بدید و برای جذب خواننده از اسم دیگهای استفاده کنین.
با توجه به« ژانر پلیسی» مسلما اتفاقات زیادی داخل رمانتون رخ میده که میتونین بر اساس یکی از مهمترین اونها، اسم رو انتخاب کنین.
- از واژه یاب هم میتونین کمک بگیرید، مثلاً یکی از اسمهای مدنظرتون رو داخلش جستوجو کنین و از بین هممعنیها و متضادهای اون اسم، یکی رو انتخاب کنید. ( من خودم از این روش استفاده میکنم)
- عنوان شما با خلاصه، ژانر و بدنهی رمان ارتباط داره.
- عنوان اندکی طولانی بود و باعث خستگی خواننده میشد.
خلاصه:
خلاصه یعنی یه چکیده از یه رمان، این چکیده نه باید کل اطلاعات رمان رو لو بده و نه بره سراغ اطلاعات فرعی و باعث کلیشه نشون دادن اون رمان بشه.
- خلاصهی شما اندازهی تقریباً مناسبی داره، با ژانر پلیسی ارتباط داره اما عاشقانه نه. با بدنهی رمان هم مربوطه.
- خلاصهی شما اطلاعات زیادی به خواننده نمیداد و به نوعی اون ویژگی مبهم بودن رو داره. آرایه و بازی با کلمات هم توی خلاصهی رمانتون دیده نمیشد.
ژانر:
ژانرهای انتخابی شما، پلیسی و عاشقانه بود.
ژانر پلیسی به وضوح توی رمان دیده میشد، اما ژانر عاشقانه دیده نشد و به این ژانر باید پرداخته شه.
مقدمه:
خب متنی که به نظرم شما به عنوان مقدمه در نظر گرفته بودید، خیلی کوتاه بود و جملات هم به همدیگر ربطی نداشتن. توی انتخاب متن مقدمهتون، وقت بیشتری صرف کنین.
توی همین سه تا جمله، ارتباط با ژانر عاشقانه دیده میشد اما پلیسی نه.
- مقدمه رو نویسنده میتونه هم خودش بنویسه و هم از متنهای نویسندههای دیگه استفاده کنه.
جلد:
جلد یه عکس عاشقانه بود که این عکس با ژانر عاشقانه تناسب داشت. تکست استفاده شده روی جلد هم گویای ژانر عاشقانه بود اما ردی از ژانر پلیسی تویجلد دیده نشد.
جلد با بدنهی رمان ارتباط داشت.
شروع رمان:
شروع رمان با یه دیالوگ بود.
شروع رمان نشون میداد که فرناز ( شخصیت اصلی ) تولد دوستش بوده و بعد از اون برای خرید به یه سوپری میره و اونجا شاهد دزدیده شدن یه دختر میشه.
خب شروع اطلاعات زیادی به خواننده نمیداد، اون قسمت دزدیده شدن دختر هیجان کمی به رمان اضافه کرده بود.
شروع کلیشه نبود اما زود گذشتن از اتفاقات باعث میشه که خواننده بیخیال خوندن ادامهی رمان بشه، چون همهچیز خیلی سریع رخ داد بدون هیچ توصیفی.
نقطه اوج:
نقطهی اوج رمان جایی بود که فرناز گروگان گرفته شد و خونهشون آتیش گرفت و توی این حادثه، اعضای خانوادهاش رو از دست داد.
اتفاق کلیشهای نبود اما نیاز داره که پردازش بهتری داشته باشه تا خواننده، بتونه با شخصیت داستان همدردی کنه.
ایده رمان:
ایدهی داستان دربارهی دختری بود که توی هفت سالگی، خانوادهاش رو از دست میده و مشخص میشه که تصادفی که خانوادهاش داشتن، عمدی بوده.
بر اثر یه سری اتفاقات با کاوه که پلیس هستش آشنا میشه و خیلی اتفاقی با یکی از همکلاسیهاش که اسمش کاملیا هست، دوست میشه.
بعدا مشخص میشه که کاملیا، خواهر کاوه بوده.
یک شب فرناز دزدیده میشه و کاوه اون رو نجات میده و همون شب خانوادهاش توی آتیشسوزی میمیرن.
و در نهایت ناباوری خواننده، میرن خونهی کاملیا زندگی میکنن. بعد از چهلم به خاطر امنیت خانوادهاش و چون مشخص شده که باعث آتش سوزی کی بوده، باعث میشه که سرهنگ ( که میشه دایی کاوه و عموی فرناز« این مورد بعدا مشخص میشه» ) از کاوه و فرناز بخواد با هم ازدواج کنن.
خب ایدهی داستان، درصد کلیشه بودنش کم بود؛ اتفاقات خیلی تند تند رخ میداد و باعث گیجی خواننده میشد.
- توی این قسمت لازمه ذکر کنم که اتفاقات ریز و جزئی که توی رمان رخ میداد، کلیشه بودن.
یعنی صحبت کردن شخصیت اصلی با وجدانش، تغییر دادن رنگ آلارام گوشیش توسط مونا، اینا همه تکراری و کلیشه بود.
توی نوشتن اتفاقات، وسواس بیشتری به خرج بدید.
مونولگها و دیالوگها:
خب اول بگم که برای مشخص کردن اینکه چه کسی گویندهی اون دیالوگ هستش، نیاز نیست اینجوری بنویسید.
( فرناز: نگین بیار اون کیک رو! )
میتونین با استفاده از مونولگها مشخص کنین که گویندهی دیالوگ کی هستش، اینجوری به قولی رمان مجلسی و شیکتر میشه. مثال میزنم:
( نگین دستی به موهای مشکیاش کشید و گفت: )
( کلافه پوفی کشیدم و گفتم: )
- دیالوگها بیشتر از مونولوگها بود و به نوعی میشه گفت که رمان دیالوگ محوری بود. بیش از اندازه استفاده کردن از دیالوگ، باعث خستگی خواننده میشه به خصوص اگه پشت سر هم ردیف شن، اطلاعات مفیدی به خواننده ندن و یه جورایی کلیشهوار باشن.
- دیالوگها، توصیف نداشتن و به نوعی حرفهای تکراری بین شخصیتها رد و بدل میشد.
کشمکش و تعلیق:
کشمکش چند انسان با همدیگه ( دزدیده شدن دختره توی پارت اول )( گروگان گرفته شدن فرناز )
ایرادات نگارشی:
( تمام خونه رو دور زد بعد هم رفت لباسهاشو❌( لباسهاش رو ✔️) عوض کرد. )
پایان جمله حتماً نقطه بزارین✔️
یه سری از نیم فاصلهها رو رعایت نکرده بودید. مثل میکردم ✔️ میدونی ✔️ و....
کلماتی مثل ادم، واقعا و.... رو به این صورت بنویسید: آدم✔️ واقعاً ✔️
رمان تعلیق نداشت و این باعث کاسته شدن جذابیت اون میشد.
توصیف زمان:
توصیف خیلی خیلی کمی داشتید.
جز چندجای خاص، اصلأ متوجه نشدم که ظهره یا شب.
این باعث گیجی خواننده میشه و رمان رو توی همون صفحات اول رها میکنه و میره.
توصیف مکان:
بدون توصیف.
از مکانها سرسری گذشتید ما هیچ تصوری از اتاق فرناز، کافه، بازار، خونهای که زندگی میکنه و کلی جاهای دیگه نداریم.
دقت کنین که توصیف نه باید زیاد باشه و نه اصلأ نباشه. اینکه بدونیم شخصیت اصلی از چه رنگهایی توی اتاقش بیشتر استفاده کرده، چه وسیلههایی داره و...باعث میشه اون رو بیشتر شناخت. مثلا اگه توی اتاقش خیلی کتاب داشته باشه، خب مشخص میشه که خیلی اهل مطالعهاس و اگه مثلا رنگ مشکی خیلی توی اتاقش به کار رفته باشه باعث میشه به این پی ببریم که دختر افسردهای هستش.
توصیف آب و هوا:
بدون توصیف.
متوجه نشدم که فصلی که داستان داره روایت میشه، چه فصلی هست. البته با توجه به نوع پوشش شخصیتها میشه حدس زد که فصل بهار یا تابستانه که اگه تابستان باشه، دانشگاه رفتن شخصیت یه سوتی به حساب میاد.
به گرم و سرد بودن هوا، صاف و ابری بودن آسمون اشاره کنید تا به جذابیت رمانتون اضافه شه.
توصیف آواها و صداها:
بدون توصیف.
این نوع توصیف یعنی مشخص کنین که شخصیتتون چه نوع صدایی داره، بمِ؟ نازکِ؟ و...
حتی میتونین وقتی که شخصیت پاش رو از خونه بیرون میزاره، به آواز پرندگان، صدای بوق ماشینها و... اشاره کنین.
این باعث میشه که خواننده متوجه شه که جایی که شخصیت هستش، چه جور جاییه.
شخصیت پردازی:
شخصیت پردازی رمان شما ضعیف بود، جز توصیف برای شخصیت فرناز که توی پارت اول بود، توصیف دیگهای از ظاهر شخصیتها نداشتیم و همینطور ظاهر فرناز توی روند داستان، مجدد بهش اشاره نشد و این باعث شد که خواننده ظاهر فرناز رو از یاد ببره.
جز ظاهر فرناز، از ظاهر بقیه شخصیتها اطلاعی نداشتیم.
احساسات رو نتونستم به خوبی از شخصیتتون دریافت کنم. وقتی که خانوادهاش رو از دست میده، انگار خیلی راحت از کنارش رد شد، بدون هیچ شیون و زاری.
یا حتی اونجایی که گروگان گرفته شده بود، رسماً هیچ عکسالعملی نداشت و انگار یه روتین عادی از زندگیش بوده این گروگانگیری. یا قسمتی که متوجه میشه یه خواهر دیگه داره، یه کم زود این دوتا خواهر با هم جور نشدن؟! چون وقتی که فهمیدن با هم خواهر هستن، رفتن بیرون و سر به سر ملت گذاشتن.
شخصیت پردازی رمانتون با توجه به چیزی که نوشته بودید کلیشه بود، منتهی اگر روی شخصیت پردازی وقت بیشتری بزارین از حالت کلیشه بودن دور میشه.
لحن و بافت متن:
لحن رمان شما، محاوره بود.
بافت رمان یک دست بود و پرش لحن نداشتید، اما یک پارت خیلی کوتاه و پارت بعدی خیلی بلند. تناسب بین پارتها رو رعایت کنین بانو.
زاویه دید:
زاویه دید اول شخص بود و از سمت چند شخصیت مختلف داستان روایت میشد. سهم فرناز از بقیه شخصیتها بیشتر بود.
پیشنهاد میکنم یا از دو راوی استفاده کنین یا یک راوی، روایت کردن داستان از زبان مونا، جذابیت رمان رو کم کرد.
یک قسمتی از رمان، زاویه دید تند تند تغییر میکرد که خب بهتره این تغییر زود به هنگام رو کمتر کنین.
باور پذیری:
- قسمت دزدیده شدن دختر، چه جوری پلیس بدون دونستن آدرس، میتونه محل دزدیده شدن دختر رو پیدا کنه؟
این قسمت رو اصلاح کنین بانو و یه آدرس پرسیدن رو به دیالوگهاتون اضافه کنین.
- اینکه یه نفر توی یه شب، عاشق یه پلیس بشه یه نمه غیر قابل باوره. کاش این عشقی که فرناز نسبت به شخصیت پلیس داستان پیدا کرده بود رو دیرتر نشون میدادید.
- خب اینکه یه پسر شکست عشقی خورده و بعد از اون به درخواست یکی از اعضای خانوادهاش، میره یه دختر رو نشون میکنه اما دلش راضی به این وصلت نیست، هم غیر قابل باوره و هم کلیشه. توی اکثر رمانها با این سبک، این مورد دیده شده.
- اینکه بعد از فوت اعضای خانوادهاش که به نوعی تنها اعضای باقی مونده از خانوادهاش بودن، به دنبال خونه برگرده خیلی غیر قابل باوره. اون لحظه آدم تنها به از دست رفتن عزیزهاش فکر میکنه و اینچیزا براش مهم نیست.
اتفاقات از این دسته توی رمان شما زیاد بود و اگه بخوام با درصد، باورپذیری رمان شما رو نشون میدم، این عدد چیزی حدود ده تا بیسته.
سیر داستان:
به شدت تند بود، اتفاقات پشت سر هم رخ میداد بدون هیچ مکثی. دلیلش این بود که رمان دیالوگ محور بود، توصیف نداشتید. اگه کمی توصیف چاشنی رمانتون رو کنین از این سیر تند کاسته میشه.
سخن آخر:
بهترینها سخت به دست میان، مهم اینه که توی مسیر خسته نشین و با قدرت به راهتون ادامه بدید.
امیدوارم توی مسیر نویسندگی، ثابت بمونید و پیشرفت چشمگیری داشته باشید.
ذهن خلاقی دارید و پیشنهاد میکنم رمانهایی با قلم قوی( مثل آثار خانوم ارجمندنیا ) مطالعه کنید و از ویرایش کردن رمانهاتون، نترسید.
رمان هرچه قدر ویرایش عاقلانه بخوره، پختهتر میشه.
منتظر اثار بعدیتون هستم، قلمتون مانا یاعلی مدد!