هر گونه تشویق و ترغیب اعضا به متشنج کردن انجمن و اطلاع ندادن، بدون تذکر = حذف نام کاربری
از کاربران خواستاریم زین پس، از فرستادن هر گونه فایل با حجم بیش از 10MB خودداری کرده و در صورتی که فایلهایی بیش از این حجم را قبلا ارسال کردهاند حذف کنند.
You are using an out of date browser. It may not display this or other websites correctly. You should upgrade or use an alternative browser.
نام اثر: اوگاریا
ژانر: فانتزی
نویسنده: منصوره.م
عضو اتاق نظارت ۲
خلاصه:
گاهی میبینم که زمین میسوزد و در میان آتش، دستی مرا به درون تاریکی میکشد. نمیدانم نجاتم میدهد یا پایینم میبرد؛ فقط میدانم هر بار که نامم را صدا میزند، تکهای از روحم جدا میشود. میگویند در اوگاریا، هیچ صدایی از آن شخص نیست؛ هر نجوا، بخشی از نفرین است. جایی که جادو بهایش را از روح میگیرد، نه از جسم. و من هنوز نمیدانم در این پیمان، شکارچیام یا طعمه!
بسم الله الرحمن الرحیم
نویسنده عزیز ضمن درود و عرض وقتبخیری خدمت شما: @Asteria
سپاسگذاریم بابت اعتماد شما از نقد آثار خود در انجمن رمانبوک
منتقد رمان شما: @ساناز هموطن
*لطفا تا قبل از قرارگیری نقد توسط منتقد در این تایپک چیزی ارسال نکنید!
*همچنین پس از ارسال نقد این تاپیک به مدت دو روز باز خواهد بود تا شما نظر خود را نسبت به نقد اعلام نمایید!
*در صورتی که از نقد خود ناراضی بودید یا شکایتی از تالار نقد داشتید، میتوانید شکایت خود را در تاپیک زیر ثبت کنید تا مورد بررسی قرار گیرد!
🔷️تاپیک جامع انتقادات، پیشنهادات و شکایات
🪶«بهنام خداوندی که قلم خلق افسانهها را به خالقش بخشید»
✍️نقد شورا
▪️نام اثر: «اوگاریا»
▪️نویسنده: منصوره.م
▪️ژانر: فانتزی
◾عنوان:
▪️عنوان کتاب، «اوگاریا» میباشد که تنها از یکواژه تشکیل شدهاست.
از نظر استانداردهای دنیای کتاب، عناوین تکواژهای در «ژانر فانتزی» بسیار رایج هستند، مانند «هابیت» این کوتاهی باعث میشود عنوان در ذهن مخاطب سریعتر ثبت شود. تعداد واژهها از نظر سادگی و بهخاطرماندنیبودن ایدهآل و درست است.
▪️حجم عنوان بسیار کوتاه و کاملاً مناسب است.
عنوان «اوگاریا» هیچگونه طولانی بودن یا پیچیدگی در تلفظ ندارد. از نظر دیده شدن بر روی جلد، این حجم از عنوان اجازه میدهد که نام کتاب با فونتی درشت و خوانا طراحی شود و در نگاه اول، توجه مخاطب را جلب کند. در واقع، حجم عنوان استاندارد میباشد.
▪️عنوان تنها یک واژه است: «اوگاریا». میزان کلیشهای بودن این کلمه صفر است و به طور کلی غیر کلیشهای است.
▪️واژهی «اوگاریا» بنا بر پاورقیِ قیدشده توسط نویسنده، یک اسم خاص و ابداعی است. در دنیای فانتزی، کلیشه زمانی اتفاق میافتد که نویسنده از کلمات تکراری مثل «سفر»، «طلسم»، «سایه» یا «سرزمینِ...» در عنوان استفاده کند، اما این عنوان با ساختن یک کلمه جدید، کاملاً از کلیشهها فاصله گرفتهاست. این کلمه هیچ معنای پیشفرضی در زبان فارسی یا انگلیسی ندارد و تنها واژه نزدیک به آن «اوگاریت» است که شهری باستانی در سواحل شام بودهاست که در منطقهای قرار داشتهاست که امروزه بخشی از شمال سوریه است. بنابراین، هیچ حس تکراری به مخاطب نمیدهد. این میتواند یک نقطهی قوت باشد، زیرا کنجکاوی مخاطب را تحریک میکند تا بفهمد «اوگاریا» اصلاً چیست؟ همینطور میتواند نقطهی ضعفی برای جذب خواننده نیز باشد، زیرا با این کلمه بیگانه است و اگر حس کنجکاوی به دانستن معنی آن نداشته باشد، جذابیتی برایش نخواهد داشت.
▪️عنوان «اوگاریا» به هیچ وجه لودهنده نیست و کاملاً مرموز است. یک عنوان زمانی لودهنده است که داستان را پیشبینی کند. مثلاً عنوانی مثل: «مرگ در اوگاریا» یا «سقوط پادشاهی اوگاریا» اما واژه «اوگاریا» به تنهایی هیچ اشارهای به پایان داستان، شخصیتها یا اتفاقات کلیدی نمیکند. این عنوان فقط یک مکان یا هویتی را معرفی میکند و اجازه میدهد مخاطب با ذهنی باز و بدون پیشفرض وارد داستان شود. بنابراین، از نظر حفظ تعلیق و عدم لورفتن محتوا، عالی عمل کردهاست.
▪️عنوان «اوگاریا» چون یک نام ابداعی است، با «ژانر فانتزی» میتواند تناسب داشته باشد.
▪️عنوان با خلاصه بنا به نام بردن واژهی «اوگاریا» و توضیحاتی از این واژه به خوبی تناسب دارد.
▪️ در متن مقدمه از سرزمینی بهنام «آرگان» نام برده شده که خواننده را دچار ابهام میکند. آیا «آرگان» نام دیگر همان سرزمین «اوگاریا» است یا بخشی از یکدیگرند؟ چون خواننده در متن مقدمه با نام سرزمینی روبهرو میشود که برایش ابهام دارد که آیا به نام عنوان اشاره دارد یا نه، با عنوان همخوانی کمتری داد.
▪️نام عنوان بنا بر محتوای داستان که در سرزمین «اوگاریا» رخ میدهد، با آن کاملاً مرتبط میباشد.
◾ژانرها:
▪️ژانر انتخابی نویسنده یک «ژانر فانتزی» میباشد که به خوبی این ژانر در کل اثر غالب میباشد.
▪️نویسنده در اثر خود، «ژانر فانتزی» را که ژانر غالب نیز میباشد با خلق صحنههای فانتزی در دنیایی کاملاً ناشناخته و فانتزی به خوبی پیش بردهاست.
▪️با توجه به تکژانر بودن اثر نیازی به پرداختن به ژانرهای دیگه و ترتیب آنها وجود ندارد.
📌پیشنهاد منتقد:
ژانر انتخابی درست نسبت به محتوای رمان انتخاب شدهاست، اما بنابر سنگین بودن فضای «ژانر فانتزی» در محتوا، میتوان «ژانر درام یا عاشقانه» را هم اضافه کرد و بین لیا و سایه همزادش «اربوس» یا حتی دیگر شخصیتهای پررنگتر مانند «کلاوس» فضایی دراماتیکتر ساخت تا محتوا برای خواننده جذابتر نیز پیش برود.
◾جلد:
▪️تصویر جلد، نیمهای از چهرهای زنانه است که زاویهبستهای از یک چشم بنفشرنگ و بینی آن میباشد و چند تار کوتاه و کوچک در پیشانی نیز به رنگ قهوهای و تکهای بنفشرنگ دیده میشود. رنگ شایندار بنفش و لاجوردی بر تصویر حاکم است و بنابر محتوا، خطهای صاعقهمانند ظریف بر چهره، نشاندهندهی انرژی قدرت شخص میباشد.
▪️تصویر بنا بر رنگبندی عجیب بنفش در صورت و چشم با «ژانر فانتزی» همخوانی دارد. طبق جزئیات داستان در زمان قدرت گرفتن شخصیتهای فانتزی، انرزیهای آنها رنگبندی دارد و با نشان دادن انرژی بنفش در تصویر با محتوا نیز همخوانی دارد.
▪️فونت عنوان بنا بر تکواژه بودن، بزرگ و خوانا در مرکز تصویر با رنگبندی بنفشِ شایندار و سایهروشنهای صورتی به خوبی با تصویر همخوانی دارد. رنگ غالب بنفش، متناسب با ژانر فانتزی میباشد.
▪️تکست بالای جلد:
«در آرگان گاهی قدرت با یک فاجعه آغاز میشود.»
تکست از نظر فونت کمی ناخوانا بهنظر میرسد و میتوانست بالا، وسط تصویر قرار بگیرد. اما از کنج آغاز میشود طوری که حرف اول واژهی آغازین گویی در قاب تصویر پنهان شدهاست. رنگ آن سفید یکدست میباشد و در تضاد با رنگ بنفش غالب تصویر، خانا جلوه میدهد، اما تناسبی با رنگبندی شایندار بنفشرنگ عنوان ندارد.
بنابر مفهوم گنگ و پرابهام تکست با ژانر فانتزی همخوانی دارد و به خوبی جزئیاتی از محتوا را در بر دارد.
◾خلاصه:
▪️متن خلاصه ادبی میباشد و با توجه به ژانر فانتزی اثر، مناسب میباشد. اگر این متن به زبان محاوره نوشته شدهبود، ابهت، رمز و راز و فضای تاریکی که نویسنده سعی کرده ایجاد کند، به شدت آسیب میدید.
این انتخاب با فضای اثر همراستا است.
▪️تعداد خطوط متن خلاصه بر اساس استاندارد (بین ۳ تا ۹ خط) میباشد که نه آنقدر کوتاه است که مبهمیتش به نامفهوم بودن تبدیل شود و نه آنقدر بلند است که از حالت خلاصه خارج شده و به توضیحات تبدیل گردد.
▪️متن خلاصه ابهام خوبی دارد. هیچ نامی از شخصیت اصلی یا مکمل برده نشدهاست. عبارت «آن شخص» و «من» کاملاً مبهم هستند و هیچ اطلاعاتی درباره سن، جنسیت، جایگاه یا هدف شخصیتها نمیدهند. این متن هیچ جزئیاتی از محتوای داستان را لو ندادهاست. فقط قوانین دنیای داستان را معرفی کرده که این مورد در متن خلاصهها مجاز است، چون به جای لودادن داستان، کنجکاوی ایجاد میکند.
▪️متن کاملاً مبهم و دور از کلیشههای خستهکننده است.
در متن خلاصه، هیچکدام از این الگوهای تکراری دیده نمیشوند. نویسنده به جای استفاده از کلمات کلیشهای مانند: «سرنوشت، تاریکی مطلق، جنگ عظیم» از مفاهیمی چون «پیمان» «بهای روح» و «قانون تسخیر» استفاده کرده که لایههای عمیقتری دارند.
تنها نقطهای که میتواند به کلیشه نزدیک شود، عبارت «به درون تاریکی میکشد» است که در متون داستانهای فانتزی زیاد تکرار میشود، اما نویسنده با آوردن تضادِ «نجاتم میدهد یا پایینم میبرد» این کلیشه را میشکند و آن را به یک پرسش پرابهام تبدیل میکند.
▪️متن خلاصه با ژانر فانتزی کاملاً همگرا و متناسب است. برای اینکه متن خلاصه در «ژانر فانتزی» موفق باشد، باید بتواند در چند خط قوانین دنیای تخیلی را به خواننده منتقل کند، بدون اینکه وارد جزئیات خستهکننده شود. متن خلاصه با اشاره بر «مکان اوگاریا، سرزمینی با قانون تسخیر» و همچنین اشاره به وجود جادو در این سرزمین، نام بردن از «تاریکی» و «نفرین» این کار را به خوبی انجام دادهاست.
▪️متن خلاصه با متن مقدمه، رابطهی تکمیلکنندگی دارند. مقدمه، قانون کلی آن جهان را میگوید و خلاصه، تجربه شخصی یک نفر در همان جهان است. از لحاظ لحن متن نیز با ادبی بودن هر دو با یکدیگر تناسب خوبی دارند.
▪️با توجه به اشاراتی که از سرزمین «اوگاریا» در متن خلاصه میشود با محتوای رمان که بر این ساختار بنا شدهاست، تناسب خوبی دارد.
◾مقدمه:
▪️لحن متن مقدمه ادبی میباشد.
▪️متن مقدمه توسط خود نویسنده نوشته شدهاست و منبع دیگری ندارد.
▪️مقدمه از ۸خط شکل گرفتهاست که بین (۳ تا ۹) خط، اندازهای مناسب دارد.
▪️مقدمه از لودهندگی به دور است و با ایجاد تضاد بین «تسلیمشدن» و «به بندکشیدن» توانستهاست ابهام و کنجکاوی لازم را برای خواننده ایجاد کند و دارای جذابیت است.
▪️متن در بخشهایی نیز دارای کلیشه میباشد... استفاده از تعابیری چون «مه جادو» و «سرزمین حقیقت» کلیشههای رایج در «ژانر فانتزی» است که در اکثر آثار این سبک تکرار شده و نوآوری خاصی ندارد.
▪️متن با بهرهگیری از واژگانی چون «جادو» «تسخیر» و «موجود بینام» با «ژانر فانتزی» تناسب دارد.
▪️در متن مقدمه با اشاره به «پیمانی میان انسان و موجود» و «به بند کشیدن» بهخوبی با محتوای رمان و محوریت داستان متناسب میباشد.
◾آغاز:
ابتدا داستان با گزارش «رمی» از گم شدن «لیا» آغاز میشود و با فلشبکی داستان از جای دیگری ادامه پیدا میکند... از بازار آویس.
«لیا» دختر جوانی است که در بازار آویس با ترس و سردرگمی از شنیدن پچپچ مردم که خبر تسخیر قدرت نیمهتمام او را نقل میکنند، خودش را به مسافرخانهای میرساند. در آنجا اتاقی کرایه میکند و بعد از خوردن سوپ داغی که خدمهی آن محل «فلور» برایش میآورد، سنگ راوای خود را که واحد رایج آرگان است به او میبخشد.
در راهروی تنگ مسافرخانه شانهاش با مردی چشمآبی و درشتهیکل برخورد میکند و ناگهان ذهنش دچار توهماتی از دود و آتش قدرتش، بدون کنترل خود میشود که تسخیرگرها را مورد حمله قرار میدهد و از بین میبرد.صدایی در ذهنش او را به لذت بردن از این قتلعام تشویق میکند. در آن رویا، خالهی خود «سارین» را هم میبیند که سراسیمه از او میخواهد فرار کند. لحظاتی بعد به خود میآید و از آنچه دیده، وحشتزده میشود و با خود تحلیل میکند آیا این توهمات در اثر برخورد به شانهی یک اشکخوار بودهاست... سرانجام تصمیم به رفتن از مسافرخانه میگیرد و بعد از برداشتن کیسهاش از آنجا خارج شده و وارد خیابان میشود.
«لیا» در خیابان با ازدحام مردم روبهرو میشود که به نگهبانهای شورا و تسخیرگرها معترضند. در میان اعتراضِ مردی و ازدحام به جلو کشیده میشود و با دیدن ضربوشتم تسخیرگرها بر پسری، صدایی در ذهنش میپیچد که «اگر بخوای همهشون رو به زانو در میارم»
با هجوم سربازهای تسخیرگر و گیر افتادنش میان جمعیت، نیرویی از کنترل خارجشده از درونش، باعث آتشی ویرانگر میشود و خیل تسخیرگرها، بیجان بر زمین میریزند. «لیا» وقتی به خودش میآید، میفهمد بیاختیار موجب کشتهشدن عدهی زیادی شدهاست؛ وحشتزده سعی میکند فرار کند که دستی جلوی دهانش را میگیرد و داخل کوچهای او را میکشد که «لیا» کمی بعد متوجه میشود دوستش «رمی»ست. با کمک او به خانهی امن خالهی «لیا» به نام «سارین» میروند.
بعد از دیدار دوباره و رفع دلتنگی، «سارین» سعی میکند «لیا» را آرام کند؛ برایش توضیح میدهد تسخیر قدرت او یک تسخیر معکوس بوده و باید بفهمند چه موجودی او را تسخیر کردهاست. با دادن کتابی قدیمی به «لیا» که مشخصات همه موجودات ماورائی در آن ثبت شدهاست، از او میخواهد آن را بخواند، شاید به هویت قدرتی که او را تسخیر کرده، پی ببرد.
«لیا» بعد از مطالعهی کتاب به قسمتی میرسد که از موجودی که «وارث تاریکی» است به نام «اِربوس» نقل میکند و کمکم با کشف نشانههای او، نیروی تاریک از درونش با او صحبت میکند و خودش نشان میدهد در گذشته تسخیرگرها برای تسخیر قدرت تاریکی او چگونه به او خ*یانت کردهاند و او را با جادوهایشان به زنجیر کشیدهاند و سپس در طلسمی حبس کردهاند.
و اکنون روح او توانستهبود مجدد درون «لیا» با قدرت تاریکش احیا شود.
در این میان نیز مردی با قدرتهای جادویی به نام «کلاوس» که از اغضای ردهبالای شوراست، متوجه این تسخیر معکوس شدهاست و با تجهیز کردن خود و افرادش به دنبال شکار «اربوس» میرود.
▪️در آغاز در بررسی کلیشهها، مانند بیشتر رمانهای فانتزی در توصیفات از کلیشهی پوشیدن رداها، چراغهای جادویی، بیرونزدن رگهای رنگی در چهره و دستها و تغییر رنگ چشمها که کلیشهی بالایی در دنیای فانتزی و جادو دارند استفاده شدهاست.
▪️ مثالی از توصیفی مستقیم و کلیشهای:
«کنار دیوار حکاکیشده با دعای «پیمان اول»، زنی مسن با ردای تیره نشستهبود و زیر لب وردی میخواند تا سنگهای راوای کمنور در سبدش را شارژ کند.»
📌این قسمت را میشود اینطور غیر مستقیم توصیف کرد:
«زن مسن با تکیه بر دیوار حکاکیشده با دعای «پیمان اول» بر ردای تیرهاش غباری نشستهبود و زیر لب وردی میخواند تا سنگهای راوای کمنور در سبدش را شارژ کند.»
▪️مثال دیگری از توصیفی مستقیم و کلیشهای:
«اربوس با قد بلند، شنلی سیاه و چشمانی که میدرخشید،(میدرخشیدند) مقابل او ایستادهبود.»
این توصیف مستقیم و کلیشهای از ظاهر، باعث میشود شخصیت به جای اینکه در ذهن خواننده ساخته شود، به صورت یک گزارش ارائه گردد.
▪️در پارتهای ابتدایی رمان علاوه بر شخصیتهای فرعی، بیشتر شخصیتهای اصلی اثر نیز معرفی میشوند و خواننده تقریباً با تمامی شخصیتها روبهرو میشود و در ادامه شخصیت اصلی زیادی برای بهمرور اضافه شدن، باقی نمیماند.
📌سخن منتقد:
نویسندهی عزیز توجه داشته باشند توصیفات کلیشهای و مستقیم از ضعفهای بزرگ اثر میباشند که برای بهبود کیفیت اثر باید اصلاح شوند. شخصیتها باید در خلال داستان طوری اضافه شوند که خواننده را دچار ابهام و فراموشی اسامی نکند.
▪️در آغاز با گزارش رمی از گمشدن لیا برای خواننده در همان ابتدا ایجاد تعلیق مینماید که لیا کیست و چرا گم شدهاست؟ تعلیق بهخوبی شکل گرفتهاست؛ ابهام در مورد ماهیت اربوس و دلیل پیوند او با لیا، کنجکاوی خواننده را برمیانگیزد. این تعلیق به جای لودهندگی اطلاعات، به صورت تدریجی پیش میرود و باعث میشود خواننده برای کشف حقیقت به خواندن ادامه دهد. در ادامه ورود کلاوس و شکارچی بودنش نیز برای خواننده ایجاد کنجکاوی میکند که بداند سرانجام کنکاش او برای شکار چه میشود.
▪️نویسنده در آغاز با پرداخت فضا (صداها، بوها، محیط و پیرامون) شخصیتپردازی(شخصیتهای فرعی و اصلی و قدرتهای ماورائی) و کشمکشهای درونی و بیرونی، فضای داستان را برای خواننده، جذاب پیش میبرد. هرچند بیشتر توصیفات و شخصیتپردازیها مستقیم هستند و گویی نویسنده در حال گزارش دادن است، اما فضای داستان را به زیبایی روایت میکنند.
▪️نقطهی قوت آغاز، احوالیات و توصیفات از فضاسازی و پیرامون است. فضاسازی زیبا و احوالیات شخصیتها طوری توصیف شدهاست که خواننده کاملاً با حسوحال غم، وحشت، درماندگی یا حتی فرار کاراکترها همراه میشود.
▪️نقطه ضعف اصلی، تضاد میان فضاسازی حسی قوی و شخصیتپردازی مستقیم است. توصیفات در عین زیبا بودن اخباری و گزارشی میباشند و اجازه نمیدهند خواننده از همراهی شخصیتها آنها را حس کند. اطلاعات دنیای «اوگاریا» در همان آغاز به صورت حجم زیاد بر خواننده تحمیل میشود.
▪️متن در آغاز با «ژانر فانتزی» تناسب کامل دارد؛ استفاده از اِلِمانهای جادویی و فضای سورئال، بهخوبی اتمسفر مورد انتظار از این ژانر را ایجاد کرده است.
📌پیشنهاد منتقد:
▪️منتقد پیشنهاد میکند، نویسندهی محترم به جای استفاده از توصیفات مستقیم و گزارشگونه (لیست کردن اشیاء یا ویژگیهای ظاهری) از متد «توصیف غیر مستقیم» استفاده کنند.
مثال:
به جای اینکه بگویند «اتاق شامل تختی باریک و پنجرهای گرد بود» اجازه دهند شخصیت در حال حرکت با این اشیاء تعامل کند (مثلاً: «لیا لبهی تخت باریک نشست و نگاهش به بخار روی پنجرهی گرد افتاد.») این کار باعث میشود متن از حالت گزارشی خارج شده و به حالتی تصویری و زنده تبدیل شود.
◾میانه:
▪️در میانهی رمان اولین اوج بزرگ داستان با کشمکش بیرونی بین سربازان «کلاوس» و «دِراون» اژدهایی که سر راه آنها قرار میگیرد آغاز میشود و تنش جذابی ایجاد میکند.
▪️در ادامه اوجهای کوچک دیگری مانند رویاروییهای «لیا» با «اِربوس» و کشمکشهای درونی آن دو ایجاد شدهاست.
▪️اوج اصلی اثر که جذابیت بالایی برای خواننده ایجاد میکند، زمانی رخ میدهد که «کلاوس» با «لیا» و «اربوس» رودررو میشود و در نهایت «لیا» با تیر جادویی «آرکان» زخمی میشود و با مشقت و درد از دست آنها میگریزد.
▪️بعد از اوج اصلی تا پایان نوشته چند اوج کوچک دیگر مانند رویارویی «لیا» با دوستش «آرورا» و فرار آنها در بازار زیرزمینی نیز اتفاق میافتد که نویسنده با توجه به قلم قوی که دارند، خواننده را با هیجان و تعلیق بالایی به همراهی وا میدارد.
▪️کلیشه تقریبا در تمامی اوجها همانند دیگر داستانهای سوررئالی یا فانتزی دیده میشود. در اکثر این نوع ژانرها اژدهایی همیشه هست، تیرهای جادویی و استفاده از قدرتهای ماورائی یا فرارهای پر درد و مشقت اتفاق میافتد.
▪️توصیفات به خصوص فضاسازیها، احوالیات کاراکترها در لحاظات اوجهای داستان بسیار قوی و کامل میباشند. هرچند بیشتر این توصیفات مستقیم صورت گرفتهاند، اما کمک زیادی به همراهی خواننده و غالب شدن بر فضای ناشناختهی دنیای فانتزی میکند.
▪️نویسنده با قلم زیبای خود توانستهاند کلیشهی موجود در میانهی داستان را به جذابیت و حس همراهی خواننده تبدیل نمایند.
📌پیشنهاد منتقد نویسندهی محترم در لحظات اوج و بزنگاه داستان، بهجای تکیه بر بیان مستقیم احساسات، از «توصیفات غیر مستقیم» و «زبان بدن» استفاده کنند. به جای اینکه احساسات شخصیت را گزارش کنند، اجازه دهند خواننده از طریق لرزش یک صدا، تندی یک نگاه یا جزئیات محیطی که با حالیت شخصیت در تضاد است، آن تنش را لمس کند تا نقطه اوج داستان، از یک گزارش احساسی به یک تجربه بصری و عمیق تبدیل شود.
◾لحن و بافت:
▪️لحن مونولوگها ادبی میباشند که در «ژانر فانتزی» لحن ایدهعال و مناسبی است.
لحن دیالوگها محاورهای میباشند که برای ایجاد حس صمیمیت و دوری از خشکی دنیای فانتزی مناسب میباشد.
▪️نویسنده در اثر خود تا حد زیادی موفق شدند الگوی لحن را تا پایان حفظ نمایند، اما پرشهای لحن نیز دیده میشوند.
آنچه در اثر به چشم میآید بیشتر از «پرش لحن» «پرش فعل و زمان» است که تا حدود زیادی موجب بههمریختگی بافت رمان شدهاست و نوشتار اثر را با نقطهضعف بزرگی روبهرو کردهاست. همچنین عدم رعایت افعال در آخر جمله که بافت رمان را نازیبا میسازند و بعضاً اشکالات در جملهبندی که در ادامه نمونههای آن نقل میشود.
📌سخن منتقد:
«نویسندهی عزیز به دلیل اینکه منتقد، به عنوان ناظر اثر شما تعیین شدهاست، کلیه اشکالگیریها از پارتهای اولیه ریزبهریز با ذکر شمارهی پارتها صورت گرفته تا ویرایش دقیقتری بتوانید انجام دهید.»
▪️مثال از پرش لحن:
📌پرش لحن محاورهای به شکستهنویسی: پارت۶
- اگه اینا خاموش بشن، شب باید با نفسهامون خودمون رو گرم کنیم. (- اگه اینها خاموش بشن، شب باید با نفسهامون خودمون رو گرم کنیم.
پارت۱۸
- بعضی وقتها حس میکنم دستام و پاهام دیگه مال من نیستن. یا وقتی چشمام تار میشه (- بعضی وقتها حس میکنم دستوپاهام دیگه مال من نیستن. یا وقتی چشمهام تار میشه)
پارت۲۶
- برو، از جلوی چشمام برو. (- برو، از جلوی چشمهام برو.)
پارت۳۰
ولی چشمات به پدرت رفته. (ولی چشمهات به پدرت رفته.)
- پدرم هم چشماش به شما رفتهبود. برای همین هروقت نگاهتون میکنم یاد پدرم میفتم. (- پدرم هم چشمهاش به شما رفتهبود. برای همین هروقت نگاهتون میکنم، یاد پدرم میافتم.)
پارت۳۴
هر بار که به لیا نگاه میکردی، گناه توی چشمات فریاد میزد. (هربار که به لیا نگاه میکردی، گناه توی چشمهات فریاد میزد.)
پارت۴۴
- از نشونهی روی دستات معلومه از آتشزادگانی، (- از نشونهی روی دستهات معلومه از آتشزادگانی،)
پارت۵۲
- نورماد، قلب جهان اونایی که خودشون رو خدا میدونن. (- نورماد، قلب جهان اونهایی که خودشون رو خدا میدونن.)
یعنی اونایی که جادو تو خونشون جاری نیست. (یعنی اونهایی که جادو تو خونشون جاری نیست.)
پارت۵۳
تا به این حال بیوفتی. (تا به این حال بیفتی.)
پارت۵۴
- خانم، این روزا بهتره کمتر پرسوجو کنین. ولی… آره. (- خانم، این روزها بهتره کمتر پرسوجو کنین، ولی… آره!)
پارت۵۹
چشمات رو باز نگه دار! (چشمهات رو باز نگه دار!)
پارت۶۹
کی این کارو باهات کرده؟ (کی این کار رو باهات کرده؟)
📌پرش لحن محاورهای به ادبی: پارت۱۱
- دستگیرش کنید! (- دستگیرش کنین!)
پارت۱۸
- زنده موندنش هم خودش یه معجزه است. (- زنده موندنش هم خودش یه معجزهست.)
- ولی بازم زنده است سارین. این یعنی هنوز امیدی هست.
(- ولی بازم زندهست سارین. این یعنی هنوز امیدی هست.)
پارت۱۹
از نوع ممنوعه است. (از نوع ممنوعهست.)
- میفرمایید نه از نوع معمولی؟ (- میفرمایین نه از نوع معمولی؟
پارت۲۵
همونی که همنوعانت حبسش کردن، (همونی کههمنوعهات حبسش کردن،)
پارت۲۹
- نه! شمشیرهاتون رو غلاف کنید. (- نه! شمشیرهاتون رو غلاف کنین.)
پارت۳۹
نمیخواستم این اتفاق بیوفته. (نمیخواستم این اتفاق بیفته.)
پارت۵۳
من تنها پلیام که داری. (من تنها پلیم که داری.)
پارت۵۴
- ببخشید، گفتین سیلورا؟ (- ببخشین، گفتین سیلورا؟)
پارت۵۷
- ببخشید، بخشید یه لحظه حواسم پرت شد. (- ببخشین، بخشین یهلحظه حواسم پرت شد.)
پارت۶۹
- ببخشید. (- ببخشین.)
پارت۷۲
- بندازیدش سیاهچال. (- بندازینش سیاهچال.)
📌پرش لحن ادبی به محاورهای:
پارت۵۲
از حالت چهرهش مشخص بود غمگین است (از حالت چهرهاش مشخص بود غمگین است)
پارت۵۶
حس گرمایی در گلوش بالا میآمد، (حس گرمایی در گلویش بالا میآمد،)
پارت۷۰
سارین موهایش رو با کش موی مشکیاش، دماسبی بست. (سارین موهایش را با کش موی مشکیاش، دماسبی بست.)
پارت۷۲
دستانش رو پشت سرش در هم قلاب کرد. (دستانش را پشت سرش در هم قلاب کرد.)
📌عدم رعایت افعال در آخر جمله:
▪️مثال: پارت۸
داره چه اتفاقی میفته؟(- چه اتفاقی داره میافته؟)
پارت۱۰
باید بریم زیر دست تسخیرگرهای اشراف؟ (باید زیر دست تسخیرگرهای اشراف بریم؟)
پارت۲۰
پر شد از انعکاس گامهای آهستهاش. (از انعکاس گامهای آهستهاش پر شد.)
پارت۲۶
انگشتانش را ضربدری در هم قفل کرد زیر چانهاش.
(انگشتانش را ضربدری زیر چانهاش در هم قفل کرد.)
پارت۳۷
اربوس رو کشوندن وسط بازیشون. (اربوس رو وسط بازیشون کشوندن.)
پارت۴۸
- هر بار که به مرگ نزدیک میشی، منم همراه خودت میکشونی تو چاه. نمیفهمی اما من هر بار سهمی از اون رو میبلعم تا تو نفس بکشی. (- هربار که به مرگ نزدیک میشی، منم همراه خودت توی چاه میکشونی. نمیفهمی، اما من هربار سهمی از اون رو میبلعم تا تو نفس بکشی.)
پارت۵۲
اولین کسانین که سنگ پرت میکنن سمتت. (اولین کسانین که سمتت سنگ پرت میکنن.)
- دنبال چی بودی اون شب؟ (- اونشب دنبال چی بودی؟)
پارت۵۷
بعد باید بریم پیش سارین. (بعد باید پیش سارین بریم.)
پارت۶۵
- اگه شورا بفهمه، سر هر دومون میره بالای دار! (- اگه شورا بفهمه، سر هردومون بالای دار میره!)
پارت۶۸
الان مهم اینه که به بریم پیش سارین. (الان مهم اینه که پیش سارین بریم.)
پارت۷۱
دست آرورا روی دستگیره در مکث کرد و برگشت سمتش. (دست آرورا روی دستگیرهی در مکث کرد و سمتش برگشت.)
برگشت سمت تخت. (سمت تخت برگشت.)
پارت۷۲
- من یه کارگاه دارم توی بازار زیرزمینی. (- من یه کارگاه توی بازار زیرزمینی دارم.)
📌اشکال در جملهبندی:
▪️مثال:
پارت۱۴
تسخیرگران با دستانی که رویشان خطوط تیرهای حک شدهبود، چیزی را روی پیشانیشان رسم میکردند. سپس دورش حلقه میزند. (تسخیرگران با دستانی که رویشان خطوط تیرهای حک شدهبود، چیزی را روی پیشانیشان رسم میکردند، سپس دورش حلقه میزدند.)
پارت۱۶
او مشتهایش را محکمتر روی زانویش فشرد، (او مشتهایش را محکمتر روی زانوانش فشرد،)
پارت۱۷
صدای ضعیفی در ذهنش را شنید که میخندید. (صدای ضعیفی را در ذهنش شنید که میخندید.)
سکوتی میانشان برقرار شد. جز صدای باران و شعلههای ریز بخاری که در گوشهی اتاق جرقجرق میکرد. سپس سارین ادامه داد: (سکوتی میانشان برقرار شد. جز صدای باران و شعلههای ریز بخاری که در گوشهی اتاق جرقجرق میکردند، صدایی شنیده نمیشد. سپس سارین ادامه داد:)
پارت۲۷
و شمشیرش را یک حرکت دست، به سر جای اولش برگرداند. (و شمشیرش را با یک حرکت دست، به سر جای اولش برگرداند.)
پارت۳۳
صدای خشمگین کلاوس را از پشت سرش را میشنید (صدای خشمگین کلاوس را از پشت سرش میشنید:)
پارت۳۶
گفت قدرتمندترین قدیسان تاریکه. (گفت از قدرتمندترین قدیسان تاریکه.)
پارت۴۳
با آخرین توان فریاد زد که ناگهان نیرویی که از سی*ن*هاش بیرون پاشید. (با آخرین توان فریاد زد که ناگهان، نیرویی از سی*ن*هاش بیرون پاشید.)
پارت۵۳
پای برهنهاش روی زمین سرد گذاشت. (پای برهنهاش را روی زمین سرد گذاشت.)
پارت۵۴
چشمهای ریزش با دقت اطراف را میپایید. (با چشمهای ریزش با دقت اطراف را میپایید.)
پارت۵۶
حالا برو گزارشت بنویس قهرمان! (حالا برو گزارشت رو بنویس قهرمان!)
📌پرش فعل:
▪️مثال:
پارت۴
زیر چشمهایش گود شدهبود. (زیر چشمهایش گود شدهبودند.)
سایهی دیوارهای بلند بازار آویس بر روی سنگفرشها کشیده شدهبود (سایهی دیوارهای بلند بازار آویس بر روی سنگفرشها کشیده شدهبودند)
جایی که پردههای بنفشرنگ آویزان بود،(جایی که پردههای بنفشرنگ آویزان بودند،)
پارت۵
اما پلکهایش بیقرار میجنبید. (اما پلکهایش بیقرار میجنبیدند.)
پارت۶
پاهایش با کفپوش سرد اتاق تماس پیدا کرد، (پاهایش با کفپوش سرد اتاق تماس پیدا کردند،)
دستانش ترک خوردهبود و بر اثر دود، سیاه شدهبود. (دستانش ترک خوردهبودند و بر اثر دود، سیاه شدهبودند.)
چشمهای قهوهای و خستهاش برق زد (چشمهای قهوهای و خستهاش برق زدند)
پارت۷
چشمهایش آبی کمرنگ بود؛ آنقدر کمرنگ که (چشمهایش آبی کمرنگ بودند، آنقدر کمرنگ که)
پارت۱۰
جمعیت با شعارهایی که کلماتشان در هجوم صدا گم میشد، به جلو فشار میآورد. (جمعیت با شعارهایی که کلماتشان در هجوم صدا گم میشدند، به جلو فشار میآوردند.)
زرههایشان مثل پولاد سیاه در نور لرزان خورشید میدرخشید (زرههایشان مثل پولاد سیاه در نور لرزان خورشید میدرخشیدند)
پارت۱۱
طنابهای جادویی از سر چوبدستیهایشان بهسمت مردم شلیک میشد و مثل مار دور مچها میپیچید. (طنابهای جادویی از سر چوبدستیهایشان بهسمت مردم شلیک میشدند و مثل مار دور مچها میپیچیدند.)
جایی که سایههای دیوارهای بلند و کج، هر نور و صدایی را میبلعید. (جایی که سایههای دیوارهای بلند و کج، هر نور و صدایی را میبلعیدند. )
لبهایش هم خشک شدهبود. (لبهایش هم خشک شدهبودند.)
بوی خاک و باران با نفسش قاطی شدهبود. (بوی خاک و باران با نفسش قاطی شدهبودند.)
چشمهایش نیز تغییر کردهبود؛ (چشمهایش نیز تغییر کردهبودند؛)
پارت۱۲
چراغهای فانوسی که هر چند متر یکبار از دیوار آویزان بود برخورد میکرد، (چراغهای فانوسی که هر چند متر یکبار از دیوار آویزان بودند، برخورد میکرد،)
پاهایش بیرمق شد و ایستاد. (پاهایش بیرمق شدند و ایستاد.)
خطوط ریز ترکها رویش مثل نقشهای فراموششده کشیده شدهبود. (خطوط ریز ترکها رویش مثل نقشهای فراموششده، کشیده شدهبودند.)
پارت۱۳
رمی دو بار آرام روی در کوبید. در باز شد و نور شمعها و بوی گیاهان خشک، صورت لیا را نوازش کرد. (رمی دوبار آرام روی در کوبید. در باز شد و نور شمعها و بوی گیاهان خشک، صورت لیا را نوازش کردند.)
هنوز جنس موهایش از چنان لطافتی حکایت میکرد (هنوز جنس موهایش از چنان لطافتی حکایت میکردند)
چشمهایش همچنان مانند طبیعت گرم و آرام بود (چشمهایش همچنان مانند طبیعت گرم و آرام بودند؛)
خطوط ریز دور چشم و لبش، نشان سالها نگرانی و مراقبت بود، (خطوط ریز دور چشم و لبش، نشان سالها نگرانی و مراقبت بودند،)
دستهای سارین گرم و محکم، او را مثل کسی که میداند چگونه میتوان زخم تازه را بست، در بر گرفت. (دستهای سارین گرم و محکم، او را مثل کسی که میداند، چگونه زخم تازه را میتوان بست، در بر گرفتند.)
قفسههایی که کتاب و شیشههای دارو رویشان قرار داشت (قفسههایی که کتاب و شیشههای دارو رویشان قرار داشتند)
بوی عود نیمهسوخته و چای تازه فضا را پر کردهبود. (بوی عود نیمهسوخته و چای تازه فضا را پر کردهبودند.)
دیوارها با قفسههای چوبی پوشیده شدهبود، (دیوارها با قفسههای چوبی پوشیده شدهبودند،)
پارت۱۴
نور زرد شمع و چراغ روی میز، کمکم بیرمق شد و جای خودش را به لرزش سرد شمعهای پراکنده داد. (نور زرد شمع و چراغ روی میز، کمکم بیرمق شدند و جای خودشان را به لرزش سرد شمعهای پراکنده دادند.)
دستهایش یخ کردهبود، (دستهایش یخ کردهبودند،)
زرههایشان در نور شمع برق میزد. (زرههایشان در نور شمع برق میزدند.)
پارت۱۵
زمزمههای اطراف، مثل ضربان یک قلب غریبه در گوشش میپیچید. (زمزمههای اطراف، مثل ضربان یک قلب غریبه در گوشش میپیچیدند.)
صدای خرد شدن استخوان و بوی گوشت سوخته، همه باهم مخلوط شد. (صدای خرد شدن استخوان و بوی گوشت سوخته، همه باهم مخلوط شدند.)
زانوهای لیا سست شد (زانوهای لیا سست شدند)
پارت۱۶
چشمانش بهخاطر وجود اشک، تار شد. (چشمانش بهخاطر وجود اشک، تار شدند.)
فقط صدای هقهق خفه لیا و ضربان آرام قلب سارین بود که فضا را پر کردهبود. (فقط صدای هقهق خفه لیا و ضربان آرام قلب سارین بود که فضا را پر کردهبودند.)
پارت۱۷
چشمان لیا باریک شد (چشمان لیا باریک شدند)
اشکهایش دوباره روی گونههایش لغزید. (اشکهایش دوباره روی گونههایش لغزیدند.)
پارت۱۹
نورشان بیشتر از آنکه گرما بدهد، سایههایی روی صورت اعضا میکشید. (نورشان بیشتر از آنکه گرما بدهد، سایههایی روی صورت اعضا میکشیدند.)
چشمهایش تیره و نافذ، لحظهای روی چهرهی هر کدام از اعضا مکث کرد و بعد به صندلی خالی انتهای میز رسید. (چشمهایش تیره و نافذ، لحظهای روی چهرهی هر کدام از اعضا مکث کردند و بعد به صندلی خالی انتهای میز رسیدند)
پارت۲۰
چشمان کلاوس اندکی تنگ شد، (چشمان کلاوس اندکی تنگ شدند،)
پارت۲۲
حروف و کلمات برق عجیبی را به انگشتانش منتقل کرد، (حروف و کلمات برق عجیبی را به انگشتانش منتقل کردند،)
پارت۲۳
موهایش از روی هاله ابروهای مشکینش کنار رفت. (موهایش از روی هالهی ابروهای مشکینش کنار رفتند.)
پارت۲۴
موهای کوتاه و تیرهاش در نور سرخ شعلههای شمعهای دور میدان میدرخشید. چشمانش خارقالعاده بود؛ ترکیبی از سیاه و بنفش، مثل دو آتشفشان خاموش که در عمقشان جهنم را یادآوری میکرد. (موهای کوتاه و تیرهاش در نور سرخ شعلههای شمعهای دور میدان میدرخشیدند. چشمانش خارقالعاده بودند؛ ترکیبی از سیاه و بنفش، مثل دو آتشفشان خاموش که در عمقشان جهنم را یادآوری میکردند.)
خود زمین از درون میغرد. اما در همان لحظه، گروهی از میان تسخیرگران جلو آمد. (خود زمین از درون میغرد، اما در همان لحظه، گروهی از میان تسخیرگران جلو آمدند.)
چاقویی نازک با سر هلالیشکل و طلاییرنگ از زیر شنلشان بیرون آوردند. چاقو را روی دستشان کشیدند و خونشان زمین را رنگ کرد. خطهای تازهای حک شد (چاقوهایی نازک با سر هلالیشکل و طلاییرنگ از زیر شنلشان بیرون آوردند. چاقوها را روی دستشان کشیدند و خونشان زمین را رنگ کرد. خطهای تازهای حک شدند)
چشمهای مرد وسط میدان برق زد.
(چشمهای مرد وسط میدان برق زدند.)
شعلههای سیاه از دستانش بیرون جهید. (شعلههای سیاه از دستانش بیرون جهیدند.)
پارت۲۵
چشمانش مستقیم به او دوخته شدهبود، (چشمانش مستقیم به او دوخته شدهبودند،)
اما زانوانش خم شد و روی زمین افتاد. (اما زانوانش خم شدند و روی زمین افتاد.)
سپس ابروان هشتیاش خم شد (سپس ابروان هشتیاش خم شدند)
پارت۲۶
زانوانش سستتر شد (زانوانش سستتر شدند)
بدون آنکه لبهای مرد از هم جدا شود. (بدون آنکه لبهای مرد از هم جدا شوند.)
چشمهای سیاهش برقی زد و گفت: (چشمهای سیاهش برقی زدند و گفت:)
لیا حس کرد رگهای قلبش تنگ و تنگتر میشود. (لیا حس کرد رگهای قلبش تنگوتنگتر میشوند.)
چشمان گشادشدهاش از آینه جدا نشدهبود. (چشمان گشادشدهاش از آینه جدا نشدهبودند.)
پارت۲۷
موهای کوتاه و مشکیاش زیر نور شعله میدرخشید. (موهای کوتاه و مشکیاش زیر نور شعله میدرخشیدند.)
چکمههای چرمیاش روی سنگریزهها صدای قژقژی داد. (چکمههای چرمیاش روی سنگریزهها صدای قژقژی دادند.)
پارت۲۹
چشمان درخشانش از خشم، سرخ شدهبود. (چشمان درخشانش از خشم، سرخ شدهبودند.)
پارت۳۰
انگشتان باریکش، گهگاه روی کاغذها میلغزید (انگشتان باریکش، گهگاه روی کاغذها میلغزیدند)
لبهای باریک و ترکخوردهاش اندکی تکان خورد. (لبهای باریک و ترکخوردهاش اندکی تکان خوردند.)
انگشتان باریکش بیقرار روی لبههای نامه حرکت کرد (انگشتان باریکش بیقرار روی لبههای نامه حرکت کردند)
پارت۳۱
دیوارهای ویرانشده و نشانههای سوختگی از آن مراسم، باقی ماندهبود. (دیوارهای ویرانشده و نشانههای سوختگی از آن مراسم، باقی ماندهبودند.)
زرههایشان که نشان شورا با رنگ بنفش بالای سرشانهیشان بود، با هر حرکت جیرجیر میکرد. (زرههایشان که نشان شورا با رنگ بنفش بالای سرشانههایشان بود، با هر حرکت جیرجیر میکردند.)
ابروانش در هم بود (ابروانش در هم بودند)
پارت۳۲
چشمانش بدون بروز هیچ حسی، روی دیوارهای ویرانشده چرخید. (چشمانش بدون بروز هیچ حسی، روی دیوارهای ویرانشده چرخیدند.)
پارت۳۵
اما چشمهایش خیس بود (اما چشمهایش خیس بودند)
چشمانش به اطراف چرخید (چشمانش به اطراف چرخیدند)
بالهایش از هم باز شد (بالهایش از هم باز شدند)
پارت۳۹
چشمانش به اطراف چرخید (چشمانش به اطراف چرخیدند)
بالهایش از هم باز شد (بالهایش از هم باز شدند)
پارت۴۲
دستانش ناخودآگاه روی دامنش قرار گرفت و مشت شد. (دستانش ناخودآگاه روی دامنش قرار گرفتند و مشت شدند.)
پارت۴۳
چکمههای بلندی که تا زانویش بالا آمدهبود. (چکمههای بلندی که تا زانویش بالا آمدهبودند.)
ابروان لیا در هم رفت (ابروان لیا در هم رفتند)
چشمان لیا بنفش شد (چشمان لیا بنفش شدند)
نبضش بالا رفت و انگشانش لرزید. (نبضش بالا رفت و انگشانش لرزیدند.)
پارت۴۴
موهای مشکی و بلند مرد تا روی گردنش ریختهبود. (موهای مشکی و بلند مرد تا روی گردنش ریختهبودند.)
شانههای پهن زیر کت چرمی سیاهش برق میزد. (شانههای پهن زیر کت چرمی سیاهش برق میزدند.)
چشمانش سرخ و درخشان بود (چشمانش سرخ و درخشان بود)
لیا به سختی نفس کشید. دستانش میلرزید. (لیا به سختی نفس کشید، دستانش میلرزیدند.)
پارت۴۹
لبهایش لرزید: (لبهایش لرزیدند:)
پارت۵۰
چشمان لیا گشاد شد. (چشمان لیا گشاد شدند.)
پارت۵۱
چشمانش مثل سایهای در شعلهی زرد شمع میدرخشید. (چشمانش مثل سایهای در شعلهی زرد شمع میدرخشیدند.)
چشمهای مشکیاش عجیبتر از همیشه میدرخشید. (چشمهای مشکیاش عجیبتر از همیشه میدرخشیدند.)
پارت۵۵
زیر باران، چشمانش رنگ یشم گرفتهبود (زیر باران، چشمانش رنگ یشم گرفتهبودند)
پارت۵۶
لبهای نیمهباز آرورا که از ناباوری میلرزید. (لبهای نیمهباز آرورا که از ناباوری میلرزیدند.)
چشمان آرورا خیس شد و لبهایش لرزش خفیفی پیدا کرد. (چشمان آرورا خیس شدند و لبهایش لرزش خفیفی پیدا کردند.)
موهای خیس لیا به صورتش چسبیدهبود، (موهای خیس لیا به صورتش چسبیدهبودند،)
موهای خیسش به گردنش چسبیدهبود(موهای خیسش به گردنش چسبیدهبودند)
پارت۵۷
چشمانش براق شد (چشمانش براق شدند)
دیوارها پر از نقشهای قدیمی و علامتهای تسخیر بود. (دیوارها پر از نقشهای قدیمی و علامتهای تسخیر بودند.)
پارت۵۸
فقط صدای قطرات آب بود که از سقف میچکید. (فقط صدای قطرات آب بود که از سقف میچکیدند.)
پلکهایش سنگین شد. آرورا با او نگاه کرد (پلکهایش سنگین شدند. آرورا به او نگاه کرد)
حس کرد فشار دستان لیا کمتر شد. (حس کرد فشار دستان لیا کمتر شدند.)
پارت۵۹
چشمانش پر از اشک شد. (چشمانش پر از اشک شدند.)
موهای خاکستریاش از زیر کلاه بیرون زدهبود. (موهای خاکستریاش از زیر کلاه بیرون زدهبودند.)
ابروهایش بر اثر فشار زیاد در هم رفت. (ابروهایش بر اثر فشار زیاد در هم رفتند.)
پارت۶۰
نورشان مثل شعلهی شبحی، روی دیوارها میرقصید. (نورشان مثل شعلهی شبحی، روی دیوارها میرقصیدند.)
چشمانش به رنگ کهربا بود و میدرخشید. (چشمانش به رنگ کهربا بود و میدرخشیدند.)
اما قطرههای عرق روی پیشانیاش نشستهبود. (اما قطرههای عرق روی پیشانیاش نشستهبودند.)
چشمانش گرم شد و پلکهایش کمکم روی هم افتاد. (چشمانش گرم شدند و پلکهایش کمکم روی هم افتادند.)
پارت۶۱
صدای قدمهایش در تالار طنین انداخت. (صدای قدمهایش در تالار طنین انداختند.)
پارت۶۲
نور کریستالهای آبی سقف روی سنگهای سفید میلغزید و صورت اعضای شورا را بیرحم و سنگدل جلوه میداد. (نور کریستالهای آبی سقف، روی سنگهای سفید میلغزیدند و صورت اعضای شورا را بیرحم و سنگدل جلوه میدادند.)
چشمانش تنگ شد (چشمانش تنگ شدند)
پارت۶۳
موهای طلاییاش روی بالش ریختهبود و نفسهای منظمش کمی از اضطراب فضای اتاق کم میکرد. (موهای طلاییش روی بالش ریختهبودند و نفسهای منظمش، کمی از اضطراب فضای اتاق کم میکردند.)
چشمان سرخش برق زد. (چشمان سرخش برق زدند.)
کلماتش در گلویش گیر کرد. (کلماتش در گلویش گیر کردند.)
پارت۶۴
ابروهای اربوس بالا رفت (ابروهای اربوس بالا رفتند)
پارت۶۵
یا شاید فقط زانوهای خودش بود که سست شدهبود و میلرزید. چشمهایش بین زن و مرد میچرخید (یا شاید فقط زانوهای خودش بود که سست شدهبودند و میلرزیدند. چشمهایش بین زن و مرد میچرخیدند)
پارت۶۶
موهای طلاییاش روی صورتش ریخت. (موهای طلاییش روی صورتش ریختند.)
پارت۶۷
صدای دورگام سربازان شنیده میشد که در شهر گشت میرفتند. (صدای دورِ گامهای سربازان شنیده میشد که در شهر گشت میزدند.)
پاهای لیا سست شد. (پاهای لیا سست شدند.)
انگار تمام نورهای خیابان روی آن متمرکز شدهبود. (انگار تمام نورهای خیابان روی آن متمرکز شدهبودند.)
دهها کاغذ تمام خیابان را پر کردهبود. (دهها کاغذ تمام خیابان را پر کردهبودند.)
پردهی نازک چشمانش خیس شد.(پردهی نازک چشمانش خیس شدند.)
پارت۶۸
چشمانش بهوضوح وحشتزده بود. (چشمانش بهوضوح وحشتزده بودند.)
ردیف کاغذهایی که چهره خودش را نشان میداد، (ردیف کاغذهایی که چهرهی خودش را نشان میدادند،)
اما فقط شانههایش بالا رفت. (اما فقط شانههایش بالا رفتند.)
چشمانش باریک شد. (چشمانش باریک شدند.)
پارت۶۹
و چشمهایش پر از اشک شد. (و چشمهایش پر از اشک شدند.)
موهای بورش ژولیده بود و چشمان خرماییاش از تعجب گرد شد. (موهای بورش ژولیده بودند و چشمان خرماییاش از تعجب گرد شدند.)
سیاهی چشمهایش تغییر رنگ داد (سیاهی چشمهایش تغییر رنگ دادند)
پارت۷۰
نفسهای لیا کمکم منظم شد (نفسهای لیا کمکم منظم شدند)
تمام حسهایش قاطی شدهبود؛ (تمام حسهایش قاطی شدهبودند؛)
رنگ چشمهایش دوباره کاملاً سیاه شد. (رنگ چشمهایش دوباره کاملاً سیاه شدند.)
پارت۷۱
چشمهای آرورا برق زد (چشمهای آرورا برق زدند)
پلکهایش سنگین شد. (پلکهایش سنگین شدند.)
پارت۷۲
دستهایش روی سطح سرد سنگ قفل شدهبود (دستهایش روی سطح سرد سنگ قفل شدهبودند)
ابروهای کلاوس در هم رفت. (ابروهای کلاوس در هم رفتند.)
چشمهای نیک برای لحظهای برق زد. (چشمهای نیک برای لحظهای برق زدند.)
◾سیر رمان:
▪️در سیر رمان، خواننده با یک ریتم نوسانی روبهرو میشود که به جای یک سرعت ثابت، بین سه حالتِ سریع، کند و میانه جابجا میشود.
▪️شروع داستان با شتابی بسیار بالا پیش میرود تا مخاطب را سریعاً درگیر کند، اما در میانهی مسیر، روایت سرعتی مطلوب می گیرد و تا پایان با همین شیب مطلوب «نه تند، نه کند» پیش میرود. این تغییرات در سرعت، باعث شده داستان حالت یکنواختی نداشته باشد و خواننده در آغاز از حجم زیاد شخصیتها و اتفاقات گیج شود.
▪️علت این تغییر سرعتها در بخشهای مختلف داستان متفاوت است؛ در ابتدای رمان، دلیل تندیِ روایت، ورود شخصیتهای جدید و اتفاق افتادن کشمکشهای بیرونی است که داستان را به جلو میراند، اما در میانه داستان، سرعت روایت کمتر میشود، چون نویسنده تمرکز خود را روی توصیفات، فضاسازی و پرداخت کشمکشهای درونی شخصیتها گذاشتهاست. در نهایت، در بخش پایانی، داستان با همین سرعت مطلوب به کشمکشهای بیرونی و احوالات شخصیتها میپردازد و روایت را به سمت اوج میبرد.
▪️در استفاده از تکنیک فلشبک، نویسنده در اکثر موارد بسیار هوشمندانه و بهموقع عمل کردهاست. بازگشتها به گذشته نه تنها باعث ابهام نشده، بلکه به دلیل بهموقع بودن، به درک بهتر شخصیتها و پیشبرد داستان کمک کردهاست. نکته تحسینبرانگیز، استفاده از علامت سه ستاره «***» برای تفکیک این بخشهاست؛ این کار باعث شده تا مرز بین زمان حال و گذشته کاملاً شفاف باشد و خواننده بدون هیچ گیجی یا سردرگمی، با جریان روایت همراه شود.
اما در کل این مسیر منظم، چند مورد استثنا وجود دارد که نویسنده در آنها از علامتهای تفکیک یا تیتری برای مشخص کردن بازگشت به عقب استفاده نکردهاست. همین موارد، اگرچه در مقیاس کل داستان کوچک است، اما باعث ایجاد یک خلأ کوتاه در تجربهی خواننده شده و برای لحظاتی باعث سردرگمی در تشخیص زمان روایت میشود. با این حال، در مجموع میتوان گفت تسلط نویسنده بر این تکنیک بالا بوده و توانستهاست بدون برهم زدن ریتم داستان، گذشته و حال را به زیبایی با هم پیوند بزند.
📌اشاره به فلشبکهای اعمالنشده(پرش زمان):
«نور زرد شمع و چراغ روی میز، کمکم بیرمق شد و جای خودش را به لرزش سرد شمعهای پراکنده داد. بوی گیاهان خشک در مشامش به بوی نم دیوارهای کهنه و عود تلخ معبد تغییر کرد. او و چند دختر و پسر همسنوسالش، ردیف پشت ستونها ایستادهبودند. همهیشان پیراهنهای سفید بلند بر تن داشتند با لبههایی که زمین را جارو میکرد. بعضیها پچپچ میکردند و لبهایشان به خندهای عصبی خم شدهبود؛»
(نور زرد شمع و چراغ روی میز، کمکم بیرمق شدند و جای خودشان را به لرزش سرد شمعهای پراکنده دادند. بوی گیاهان خشک در مشامش به بوی نم دیوارهای کهنه و عود تلخ معبد تغییر کرد.
***
او و چند دختر و پسر همسنوسالش، ردیف پشت ستونها ایستادهبودند. همهیشان پیراهنهای سفید بلند بر تن داشتند با لبههایی که زمین را جارو میکردند. بعضیها پچپچ میکردند و لبهایشان به خندهای عصبی خم شدهبودند؛ )
📌عدم رعایت فلشبک
«دوباره قدرت و کنترل از دست لیا خارج شد. پلکی زد و سعی کرد همهچیز را به حالت اول برگرداند اما وقتی چشم باز کرد، دیگر اتاقی در کار نبود. زمین زیر پایش سنگی و سرد بود، پوشیده از شیارهایی که نور سرخ از میانشان عبور میکرد.» (دوباره قدرت و کنترل از دست لیا خارج شد. پلکی زد و سعی کرد همهچیز را به حالت اول برگرداند اما وقتی چشم باز کرد، دیگر اتاقی در کار نبود.
***
زمین زیر پایش سنگی و سرد بود، پوشیده از شیارهایی که نور سرخ از میانشان عبور میکرد.)
📌عدم رعایت فلشبک
«فقط میدانست که شاهد خیانتی است که بوی خون و جهنم میداد. سپس ناخودآگاه پلکی زد و سرش گیج رفت. همهچیز دوباره به حالت عادی خود برگشت. همان اتاق بود، تخت نامرتبش و کتاب عجیبوغریبش!» (فقط میدانست که شاهد خیانتی است که بوی خون و جهنم میداد. سپس ناخودآگاه پلکی زد و سرش گیج رفت.
***
همهچیز دوباره به حالت عادی خود برگشت. همان اتاق بود، تخت نامرتبش و کتاب عجیبوغریبش!)
📌عدم رعایت فلشبک
▪️در سیر داستان توصیفات و توضیحاتی نیز وجود داشتند که در باورپذیری و واقعگرایی خواننده ایجاد خلل مینمایند که نمونههای آنها ذکر میشود:
▪️«پیش از آنکه لیا بتواند بپرسد «کی؟»، رمی بازویش را گرفت و هر دو در نور کمنور کوچه، ناپدید شدند. رمی، لیا را پشت سرش با خود میکشید و پاهای لیا بیاختیار از او، حرکت میکردند. صدای تقتق قدمهایشان روی سنگفرش نمدار، در سکوت کوچههای تنگ میپیچید و هر از گاهی فریادهای دور سربازان، در پسزمینه گم و محو میشد. لیا شنلش را محکمتر روی سرش کشید، سعی میکرد چهرهاش از نور خورشید که به چراغهای فانوسی که هر چند متر یکبار از دیوار آویزان بود برخورد میکرد، دور بماند.»
📌در این توضیحات ذکرشده از نویسنده «لیا» همراه دوستش «رمی» در حال طیکردن مسیری هستند که به خانهی خالهی «لیا» «سارین» میرسد.
اولاً که کوچه با نور کمنور توصیف میشود که در ادامه نویسنده شرح میدهد «لیا» برای اینکه نور خورشید که به چراغها هم میتابد به صورتش نخورد، شنل ردایش را روی صورت خود میکشد. پس تا اینجای این توضیح، خواننده با وجود تابش قوی نور خورشید حس کوچهای کمنور را نمیگیرد.
در ادامه این دو دوست در این مسیر که خورشید میتابد به خانهی «سارین» میرسند و نویسنده در توضیحی چنین مینویسد:
«سارین موهای نمخورده از باران لیا را کنار زد و آرام روی سرش دست کشید.» قبل از رفتن «لیا» به خانه «سارین» همانطور که ذکر شد خورشید میتابید و هیچ توصیف هوای بارانی اتفاق نیفتاد، اما وقتی «لیا» داخل خانهی «سارین» میشود، موهایش خیس از باران است.
📌این توضیحات متصل بههم برای خواننده ایجاد ابهام میکند.
▪️«لیا با صدای خشخش آتش و بوی چیزی لذیذ، از خواب پرید.»
📌صدای خشخش برای برگهای خشک بیشتر توصیف میشود و صدای آتش را «شَرَقشَرَق» یا «شَقشَق» توصیف میکنند.
یا
«صدای خشخش آتش با جیرجیرک در هم آمیختهبود.»
📌باز هم توصیف صدا برای آتش خشخش در نظر گرفته شدهاست و نکته بعدی صدای آتش با خود جیرجیرک نمیتواند درهمآمیخته شود اما با «صدای جیرجیرک» میتواند آمیخته شود.
▪️«همان دختری که مدتها قبل بیخبر ناپدید شدهبود. دختری که خاطرهاش هنگامی که سر او کلاه گذاشتهبود؛ آرورا هم باورش کردهبود که با کاشتن سنگ راوا، آنها قدرت ماورایی زیادی بهدست میآورند.»
📌این جمله برای خواننده کاملا گنگ و ابهامبرانگیز است! منظور از «خاطرهای که سر دختر کلاه گذاشتهاست» نامفهوم است! آیا منظور «خاطرخواهش» است؟
▪️«آرورا اشکش را قورت داد،»
📌اشک قورت دادنی نیست، بغض را میشود قورت داد.
▪️«شانههای پهن زیر کت چرمی سیاهش برق میزد.»
📌ابهام در برق زدن شانه از زیر کت که خواننده نمیتواند باورپذیری نسبت به آن داشته باشد.
▪️«قطرات باران روی شانهاش میسوختند.»
📌قطرات باران به دور از بتورپذیری هستند که بسوزند، اما شانهها میتوانند دچار سوزش شوند.
▪️«لیا از تخت پایین آمدهبود و کنار پنجره ایستادهبود. «پتو را روی شانهاش انداختهبود تا لرزشش را پنهان کند.» صدای گامهایش در اتاق کوچک با تیکتاک ساعت قاطی میشد. از بیرون صدای چرخ ارابه و بعبع گوسفندها میآمد. حیاط نسبتاً کوچکی پشت شیشه دیده میشد. زنانی با سبدهای خالی از کوچه میگذشتند و برجهای بلند نوراون میان مه محو میشدند. اربوس گفت:
- چقدر سادهست، نه؟ اینهمه نظم، اینهمه قانون ولی هیچکدومشون نمیدونن از چه چیزی دارن محافظت میکنن.
لیا از جا پرید. صدایش را پایین آورد:
- گفتی اینجا کجاست؟
- نورماد، قلب جهان اونایی که خودشون رو خدا میدونن. شهر کنترل و تسخیر.
لیا زمزمه کرد:
- من هم الان درست وسطشم.
- دقیقاً جایی که نباید باشیی.
اشک در چشمان لیا جمع شد اما بغضش را قورت داد. «سمت تخت رفت و نشست. پتو را روی شانهی لرزانش گذاشت.»
📌باور پذیری خواننده نسبت به این توضیحات بسیار ضعیف است. از ابتدای پشت پنجره ایستادن، پتو روی شانهی «لیا» بود، دوباره نویسنده در آخر توضیحاتش اشاره میکنند بعد از نشستن روی تخت «لیا» پتو را بر شانه میگذارد!
◾دیالوگها و مونولوگها:
▪️مونولوگها در متنِ اثر، نسبت به دیالوگها اندازهی بیشتری دارند و میتوان گفت متن رمان مونولوگمحور میباشد.
توصیفها، احوالیات، فضاسازی، کشمکشهای درونی همه این عوامل باعث شدهاست، شاهد مونولوگهای بیشتری نسبت به دیالوگها باشیم.
▪️در متن هر چقدر میزان جذابیت مونولوگها با توصیفات زیبا بالاتر رفتهاست به همان نسبت شاهد دیالوگهای ضعیفی هستیم و دیالوگها قوی و تأثیرگذار نیستند، طوری که اخبار مهمی از محتوا را بدون توضیحات مستقیم فاش کنند. حتی میتوان گفت بخش عمدهای از وظیفهی دیالوگ به کشمکش درونی و نقل قول در مونولوگها محول شدهاست. چندینبار نیز تکرار میشود «لیا خواست چیزی بگوید ولی ترجیح داد سکوت کند» و با همین تیتر، یعنی دیالوگی را از شخصیت داستان گرفتن.
علامت دیالوگ «-» و یا نقل قول در گیومه «» در اندازهی خوبی مراعات شدهاستو خواننده را دچار ابهام نمیکند.
📌چند مورد نیز اشکال در دیالوگنویسی دیده شد:
مثال:
پارت۲۰
مکثی کرد، بعد سرش را کمی خم کرد و زیر لب زمزمه کرد: «میخوام خودم ببینم چه کسی جرئت کرده چنین قدرتی رو آزاد کنه». (مکثی کرد، بعد سرش را کمی خم کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- میخوام خودم ببینم چه کسی جرئت کرده چنین قدرتی رو آزاد کنه؟!)
پارت۶۵
سپس گفت: «انقدر به افکار من گوش نده! درضمن آرورا ارزشش خیلی بیشتر از منه، همیشه بین شاگردها، سوگلی سارین بود. تازه قدرتش هم خارقالعادهست! میتونه جادوی بقیه رو به شکلی که خودش میخواد تغییر بده یا خنثی کنه.» (سپس گفت:
- انقدر به افکار من گوش نده! درضمن آرورا ارزشش خیلی بیشتر از منه، همیشه بین شاگردها، سوگلی سارین بود. تازه قدرتش هم خارقالعادهست! میتونه جادوی بقیه رو به شکلی که خودش میخواد تغییر بده یا خنثی کنه.)
📌«زمزمه کرد:» یا «گفت:» یعنی به سخن آمدن و دیالوگ محسوب میشوند و نباید در قالب ذهنیت نوشت.
◾شخصیتپردازی:
▪️برای شناخت یک شخصیت در رمان معمولاً نویسنده با شیوایی قلم خود، باید دو وجه آن کاراکتر را به خواننده معرفی کند. یک وجه شخصیت بیرونی و ظاهری و وجه دیگه شخصیت درونی و عادات خاص آن شخصیت است.
◾شخصیتپردازی بیرونی
▪️در شخصیتپردازی بیرونی، بیشتر با توصیفات مستقیم و گزارشگونه مواجه هستیم و کمتر توصیفات حسی در بطن متن رخ میدهد.
▪️مثالی از توصیف مستقیم شخصیت:
«موهایش اکنون سفید و نقرهای بودند. هنوز جنس موهایش از چنان لطافتی حکایت میکرد که انگار زمان نتوانستهبود مقابلش بایستد. چشمهایش همچنان مانند طبیعت گرم و آرام بود؛ سبز، سبزی که اکنون قطرههای اشک دورش را احاطه کردهبودند. خطوط ریز دور چشم و لبش، نشان سالها نگرانی و مراقبت بود، رد خاطرههایی که در پوستش جا ماندهبودند.»
▪️مثال:
«مردی با چکمههای بلند و پیراهنی مشکی با طرح نشان نهگانه روی شانهاش، با چهرهای اصلاحنشده مقابلش ایستادهبود. چوبدستی کوتاهی از جنس راوا در دست داشت که سنگ آبی نوک آن با نور خفیفی میدرخشید.»
▪️مثال:
«زنی با پیراهن و دامن قرمزرنگ بلند و نقابی نازک روی صورتش، از گوشهی تاریکی بیرون آمد. موهای خاکستریاش از زیر کلاه بیرون زدهبود. در دستش سبد کوچکی داشت که از آن بوی گیاهان خشک بلند میشد.»
▪️این توصیفات اخباری و مستقیم از شخصیت میباشند. نویسندهی عزیز توجه داشته باشند، توصیفات مستقیم، ضعف بزرگی در رمان محسوب میشود و باید آنها را غیر مستقیم بیان نمود.میتوان توصیفها را در خلال داستان و نگاه و حرکت شخصیتها نوشت تا اخبارگونه نباشند و خواننده خودش مشخصات شخصیت را در ذهنش مانند پازلی کنار هم قرار دهد.
📌مثال منتقد از شخصیتپردازی غیر مستقیم: «بوی گیاهان خشک از سبد کوچکی در دست زنی که به زیر نقاب نازکی چهره پنهان داشت و از گوشهی سایه بیرون آمد، همزمان با تکانهای دامن قرمزرنگ پیراهنش و رقص موهای خاکستریرنگش از زیر کلاه در فضا بلند شد.»
▪️شخصیتپردازی کاراکترهای رمان بنا به ژانر فانتزی از کلیشهی بالایی برخوردارند و نویسنده نوآوری خاصی به شخصیتها نمیدهد و خواننده همان توصیف از شخصیت را میبیند که در اکثر ژانرهای فانتزی شاهد آن هست. مانند انسانهای شنلپوش یا رداهای سیاه بلند، انرژیهایی که با رنگهای سیاه و بنفش و سفید از شخصیتها به تحریر در آمدهاند؛ رنگ چشمان نایاب و عجیب یا استفاده از دستها برای جادو کردن.
نویسنده در توصیف شخصیتهای قدرتمند یا مرموز «مثل اربوس» به شدت تحت تأثیر کلیشههای رایج ژانرهای فانتزیست. ترکیب «شانههای پهن، موهای مشکی بلند، کت چرمی و چشمان درخشان» دقیقاً همان الگوی تکراری شخصیتهای «سرد و جذاب» است که در اکثر رمانهای این سبک دیده میشود و هیچ ویژگی متمایز یا خلاف جریان کلیشهای در آنها دیده نمیشود.
▪️مثال:
«تسخیرگرها از میان مه بخور آشکار شدند. ردای بلندشان موج میخورد و زنجیر نقرهای روی سی*ن*ههایشان، آرام تاب میخورد. چهرههایشان در سایه پنهان بود، تنها انعکاس خفیف چشمانشان در نور شمع پیدا و معلوم بود.»
▪️توصیفها در سرتاسر رمان چه در شخصیتهای فرعی چه اصلی کامل هستند و میتوان گفت تمام کاراکترها در اثر، توصیفی دارند. متأسفانه عمدهی این توصیفات، مستقیم شکل گرفتهاند که این ضعف در متن به شکل توصیفات اخبارگونه بسیار به چشم میآید. توصیفات بیرونی به جای آنکه گامبهگام و در سیر داستان پیش بروند به صورت یکباره و متمرکز هستند. یعنی نویسنده در یک پاراگراف تمام ویژگیهای ظاهری را میریزد و سپس تا مدتها به آنها اشارهای نمیکند. این موضوع باعث میشود توصیفات در ذهن خواننده جامد شوند و شخصیتها از نظر بصری با یکدیگر تفاوت بنیادینی نداشته باشند، «مثلاً تکرار موهای مشکی و قامت بلند در چندین شخصیت تکرار شدهاست.»
▪️مثال از شخصیتپردازی کلاوس:
«تا اینکه چهرهش برای لیا کاملاً واضح شد. پیراهن مشکی بر تن داشت و شنلی همرنگش. چکمههای بلندی که تا زانویش بالا آمدهبود. موهای حالتدارش روی پیشانیاش ریختهبود و اخمی بر چهرهاش نشاندهبود. صدای بم و مردانهاش را شنید»
▪️مثال از شخصیتپردازی اربوس:
«مردی در آینه ایستادهبود. همان قامت بلند، همان حضور پرابهت، همان چشمان تاریک که حالا دیگر از رنگ بنفش خبری نبود، تنها سیاهی خالص بود؛ عمیق و بیانتها. چشمانش مستقیم به او دوخته شدهبود، مانند این بود که از ورای شیشه به روحش دستی میکشید.»
▪️تکرار توصیف اربوس:
«لیا پلک زد و سرش را اندکی چرخاند. ابتدا فقط سایهای دید ولی سایه شکل گرفت. از گوشهی سقف، مه سیاهی پایین آمد و قامت مردی از آن بیرون کشیده شد؛ شانههای پهن، موهای سیاه تا گردن، چشمان درخشان با پوزخندی مسخره!»
▪️تکرار توصیف اربوس:
«موهای مشکی و بلند مرد تا روی گردنش ریختهبود. قامت صاف و کشیدهای داشت و شانههای پهن زیر کت چرمی سیاهش برق میزد.» در این توصیفها، نویسنده فقط گزارشهایی تکراری دادهاست. هیچ میمیک چهرهای، هیچ زاویه خاصی از نگاه یا حرکتی که نشاندهندهی شخصیت اربوس باشد دیده نمیشود. نقطه ضعف اصلی اینجاست که توصیفات «ثابت» هستند. برای بهتر شدن، نویسنده میتوانست به جای اینکه بگوید «شانههایش پهن بود» این پهنی و ابهت را از طریق تأثیرش بر محیط یا واکنش «لیا» (مثلاً احساس خفقان زیر سایهی قامت بلند او) نشان دهد.
📌مثال منتقد از شخصیتپردازی غیر مستقیم:
«اربوس با چرخش شانههای پهن خود سایهی قامت بلند و کشیدهاش را بر چهرهی لیا انداخت و همزمان با صاف کردن کت چرمی سیاهش، با حرکت سر، موهای مشکی بلندش را از روی گردنش کنار زد.»
▪️بیشتر توصیفات بر پایه رنگ چشمها و موها استوار است و شاهد توصیف متفاوتی مانند خال، جای زخم، شکستگی، چیزی که تمایز را برای شخصیتی نشان بدهد نیستیم.
▪️ضعف بزرگتری که در توصیف شخصیتها بهچشم میآید توصیف چهرهی «لیا» شخصیت اصلیست که خوانندگان بسیار در همان ابتدای رمان همیشه دنبال چهرهپردازی شخصیتهای اول هستند، اما در سرتاسر رمان فقط گهگاهی اشاره به رنگسیاه چشمانش میشود که به بنفش تغییر میکند و گیسوان بلند سیاه.
📌سخن منتقد:
نویسنده عزیز توجه داشته باشند توصیف برای چهرهپردازی یک شخصیت تنها رنگ چشم و مو نمیتواند باشد. میمیکهای چهره، کشیدگی، بزرگی و کوتاهی بینی، زاویههای گونه و چانه، پیشانی بلند و کوتاه یا نشانه خاصی در چهره، مثل خال، جای ابله، چال گونه و چانه اینها همه شخصیت را در ذهن خواننده در خلال رمان شکل میدهند.
📌پیشنهاد منتقد:
برای شخصیتپردازیهای بیرونی، بهتر است نویسنده از توصیفات «یکباره» فاصله بگیرند. به جای معرفی لیستوار، در هر صحنه فقط به یک جزئیات ریز «مثلاً لرزش یک ابرو، زاویهی لبخند یا نحوه حرکت دستها» اشاره کند تا جذابیت شخصیت در ذهن خواننده به تدریج ساخته شود و از کلیشههای رایج فاصله بگیرد.
◾«شخصیتپردازی درونی»
▪️شخصیتپردازیهای درونی و پرداخت به حالات روحی، به مراتب از توصیفات بیرونی قویتر و باورپذیرتر هستند. نویسنده در انتقال حسهای عمیق مثل درد، ترس و درماندگی بسیار موفق عمل کردهاست و توانستهاست میان خواننده و شخصیتها، بهخصوص احوالیات «لیا» و «آرورا» پل همزادپنداری بزند.
در این بخش، نویسنده به جای «گزارش» تا حد زیادی «نشان» دادهاست. استفاده از واکنشهای فیزیکی برای بیان دردهای درونی، باعث شدهاست که مخاطب با شخصیتها همراه شود و رنج آنها را حس کند.
▪️مثال از شخصیتپردازی درونی لیا:
«درد تیر از شانهاش بیرون نرفتهبود. سوزش مثل نیش هزار مار در بدنش جان گرفت. دندانهایش را روی هم فشرد، فریاد را در گلویش خفه کرد و با تمام توان روی پا ایستاد. خون از میان انگشتانش جاری شد؛ حس گرم و چسبناکی داشت. نفسنفسزنان با دست دیگرش لبهی تیر را گرفت. صدای خفیف شکافتن گوشت با تقتق استخوان در هم پیچید. فریاد زد و تیر را بیرون کشید. خون فواره زد و روی خاک ریخت. برای چند ثانیه دیدش تار شد، اما تعادلش را حفظ کرد.»
▪️مثالی دیگر:
«لیا لب پایینش را گاز گرفت. با ناخن به سنگ چنگ زد. درد تمام بدنش را گرفتهبود، ولی باز هم ادامه داد. چند ثانیه بعد، نفسنفسزنان خودش را از لبهی شیب بالا کشید و روی زمین سنگی آنسوی دیوار افتاد.»
▪️تحلیل مثالها:
این توصیفها از نقاط قوت قلم نویسنده است. در اینجا نویسنده به جای اینکه بگوید لیا خیلی درد داشت یا چگونه فرار کرد، از طریق فشار دادن دندانها و حس چسبناک خون، شدت درد و ارادهی لیا را به نمایش گذاشتهاست. این دقیقاً همان روشی است که باعث باورپذیری شخصیت میشود.
📌پیشنهاد منتقد:
بهتر است برای تمامی شخصیتپردازیهای درونیِ کاراکترهای اثر، نویسنده همین دقت احوالیات «لیا» را داشته باشند و بسته به شخصیت درونی هر کاراکتر، اجازه دهند خواننده با احوالیات آنها همراه شود تا شخصیت درونی افراد واقعیتر و قابل لمستر باشد.
◾توصیفها:
▪️توصیفات در این اثر، بیش از آنکه در خدمت روایت باشند، به صورت گزارشهایی مستقیم نقل شدهاند؛ به گونهای که نویسنده به جای آنکه اجازه دهد ویژگیهای محیطی و شخصیتی در خلال کنشها و اتفاقات شکل بگیرند، آنها را به صورت لیستی از صفات درج کردهاست. تکیه بر توصیفات مستقیم، بهویژه در معرفی شخصیتهای فرعی و فضاهای پیرامونی، باعث شده تا اثر دچار نوعی داستان گزارشی شود. این رویکرد، از جذابیت توصیفها میکاهد و باورپذیری داستان را به شدت تحتالشعاع قرار میدهد. تبدیل شدن توصیفات به ابزاری برای «گزارش دادن» به جای «روایت کردن» یک ضعف ساختاری جدی در اثر است که باعث میشود خواننده به جای تجربه کردن فضا، تنها نظارهگر مجموعهای از صفتهای مستقیم باشد و در نتیجه، پیوند عاطفی و ذهنی با لایههای پنهان داستان قطع شود.
▪️مثال از توصیف مستقیم:
«داخل مسافرخانه بوی سوپ، چوب سوخته و چیزی شبیه خاکستر مرطوب میداد. مردی با چهرهای خاکستری و چشمهای بیحالت، پشت پیشخوان ایستادهبود.»
توصیف مستقیم
📌مثال توصیف غیر مستقیم از منتقد:
«لیا با داخل شدن درون مسافرخانه، بوی سوپ، چوب سوخته و چیزی شبیه خاکستر مرطوب بر صورتش کوبیده شد و چشمان نگرانش بر مردی با چهرهای خاکستری و چشمهایی بیحالت که پشت پیشخوان ایستادهبود، ماسید.»
▪️توصیفات دارای کلیشه نسبتاً زیادی هست. نویسنده در ترسیم جزئیات، به جای بهرهگیری از تخیلات نوآورانه، به سراغ توصیفات مستقیم و لایههای تکراری و کلیشهای رفتهاست که در اکثر توصیفات مشابه یکدیگر دیده میشود؛ به گونهای که عناصر فانتزی نه به عنوان یک دنیای جدید، بلکه به شکل مجموعهای از نمادهای تکرارشده ظاهر شدهاند. این تکرارِ مکررِ توصیفات مستقیم و کلیشهای، باعث شده تا اثر هویت بصری و مفهومی خاص خود را از دست بدهد و در سایهی الگوهای پیشفرض قرار گیرد. در واقع، نویسنده به جای آنکه زبان جدیدی برای توصیف دنیای خیالیاش خلق کند، به زبانِ کلیشههای رایج روی آوردهاست که این امر منجر به کاهش شدید جذابیت اثر شده و مخاطب را با تصاویری مواجه میکند که پیشتر بارها در آثار مشابه دیدهاست.
▪️مثالی از توصیف مستقیم و کلیشهای:
«کتابی قدیمی، ضخیم و سنگین با قفلهای کوچک فلزی. جلد چرمی تیرهاش پر از خطوط و نمادهایی بود که با مایعی فلزی حک شدهبودند، ستارهای در مرکز داشت که انگار نوری کمسو از میانش بیرون میزد. بعضی از نمادها کمرنگ و فرسوده بودند اما هنوز میشد هالهای از قدرت را در اطرافش حس کرد.»
▪️نویسنده تلاش کردهاست تا با نگاهی جامع، هیچیک از شخصیتها و فضاها را بدون توصیف رها نکند و اما این کامل بودن با توصیفات مستقیم شکل گرفتهاست. توصیفات به جای آنکه به صورت لایهلایه و در خلال روایت پیش بروند و به تدریج در ذهن مخاطب شکل بگیرند، به صورت تکهتکه و ناگهانی عرضه شدهاند؛ به گونهای که هر شخصیت یا محیط، در یک لحظهی خاص و بهطور یکباره توصیف میشود و سپس رها میگردد. این فقدانِ توصیف گامبهگام، باعث شده تا توصیفات به جای آنکه بخشی از جریان داستان باشند، مانند برخوردهای ناگهانی به نظر برسند. در نتیجه، توصیفات به دلیل نبودِ سیر تدریجی، از حالت یک ابزار اثرگذار خارج شده و تنها به یک فهرست کامل اما گسسته تبدیل شدهاست که مانع از آن میشود تا خواننده بتواند به صورت ارگانیک و در همتنیده با روایت، تصویر نهایی شخصیتها و محیطها را در ذهن خود بسازد.
▪️مثال از توصیف بهیکبارهی محیط:
«کمی بعد، از میان کوچههای تنگ بازار گذشتند. دیوارها پر از نقشهای قدیمی و علامتهای تسخیر بود. پیرزنی با چشمبند سیاه کنار بساطش نشستهبود و در بطریهای کوچک، ارواح نورانی را میفروخت. صدای نجواهایی از میان شیشهها بیرون میآمد. در سمت دیگر، مردی با عینک گرد و دودی، تکههای چوب راوا را برش میزد و روی آن، رگههای نقرهای جادویی میکشید.»
▪️با وجود تمام نقایص ساختاری در متد توصیف، همین رویکرد «مستقیم و اخباری» باعث شدهاست تا اثر از نظر باورپذیری و امکان تصور، سطح مطلوبی را تجربه کند. صراحت در بیان جزئیات و حذف لایههای مبهم، باعث شده تا تصاویر در ذهن مخاطب با دقت و سرعت بازسازی شوند و هیچ ابهامی در مورد چیدمان محیطی یا ظاهر شخصیتها باقی نماند. این شفافیتِ گزارشگونه، به مخاطب اجازه میدهد تا بدون نیاز به تفسیرهای پیچیده، بهراحتی فضاها را تصور کند و با آنها ارتباط برقرار نماید؛ چرا که نویسنده با تکیه بر توصیفات عینی، مسیری کوتاه و مستقیم برای رسیدن به تصویر نهایی خلق کردهاست. در واقع، همین سادگی و صراحت در روایت، باعث شده تا لایهی بصری اثر برای مخاطب کاملاً ملموس و قابل لمس باشد و در نتیجه، باورپذیری تصاویر در ذهن خواننده به شکلی حداکثری تقویت شود.
▪️توصیف مستقیم و فضاسازی زیبا و قابل ملموس:
«آسمان رو بهسمت روشنایی میرفت. از لای شکاف پنجره، نور کمرنگی به داخل میتابید. لیا از تخت پایین آمدهبود و کنار پنجره ایستادهبود. پتو را روی شانهاش انداختهبود تا لرزشش را پنهان کند. صدای گامهایش در اتاق کوچک با تیکتاک ساعت قاطی میشد. از بیرون صدای چرخ ارابه و بعبع گوسفندها میآمد. حیاط نسبتاً کوچکی پشت شیشه دیده میشد. زنانی با سبدهای خالی از کوچه میگذشتند و برجهای بلند نوراون میان مه محو میشدند.»
▪️برای اینکه توصیفات از حالت مستقیم و گزارشگونه به حالت غیرمستقیم و ادغامشده با روایت تبدیل شوند، با ذکر چند مورد از توصیفهای داخل اثر، مثال غیر مستقیم آن ها نیز ذکر میشود.
▪️مثالها:
▪️نمونه اول: توصیف اتاق (از گزارش به تجربه)
«دیوارهای اتاق، باریک و سنگی بودند با یک پنجره کوچک که مه بیرون، باعث شدهبود شیشهاش بخار بگیرد.»
📌بازنویسی منتقد:
«دستش را روی دیوارهای سنگی و باریک کشید؛ سردی سنگ در انگشتانش پیچید. نگاهش به پنجرهی کوچک افتاد، جایی که مهِ بیرون، شیشه را در یک لایهی سفید و کدر غرق کردهبود.»
📌توضیح منتقد:
(اینجا توصیف دیوار و پنجره، در خلال حرکت دست و نگاه شخصیت اتفاق افتاد.)
▪️نمونه دوم: توصیف بازار زیرزمینی (از صفت مستقیم به حس)
«هوای بازار زیرزمینی حالت خفهای داشت. بخار از میان لولههای زنگزده بالا میرفت...»
📌بازنویسی منتقد: «بخارِ گرمی که از میان لولههای زنگزده برمیخواست و هوای خفهی بازار زیرزمینی، گلویش را فشرد و راه تنفسش را تنگ کرد.»
📌توضیح منتقد:
(به جای اینکه بگوییم هوا خفه بود نشان دادیم که هوا گلویش را فشرد.)
▪️نمونه سوم: توصیف غذا (از لیست کردن به اشتیاق)
«سطح خورش غلیظ و کرمی، با تکههای درشت هویج و سیبزمینی... پوشیدهبود.»
📌بازنویسی منتقد:
«بخار غلیظ خورش، با بوی ادویههای ناشناخته، اشتهایش را تحریک کرد. تکههای درشت هویج و سیبزمینی در غلظت کرمیِ خورش شناور بودند و شعلههای آرام آتش، با رقصیدن روی چوبهای سوخته، به این منظره گرمای بیشتری میبخشید.»
📌توضیح منتقد:
(به جای اینکه اجزای غذا منو شود، حس لذت از فضا و طعم و شکل اشتهاآور غذاها به خواننده القا میشود.)
▪️از نقاط قوت توصیفها در سرتاسر اثر هرچند توصیفها مستقیم هستند، اما تمام جزئیات توصیفی زیبا دارند و فضاسازی بسیار قوی است. توصیف زیبای صداها، بوها، نورها در کل روایت قابل لمس و ملموس میباشند. توصیف احوالیات بسیار کامل است و حس همذاتپنداری به خواننده میدهند.
▪️مثال از توصیف صدا:
«صدای قلقل کتری مسی درون اتاق، در گوش لیا کش آمد و کش آمد تا وقتی که به صدای چکهی آب روی سنگ سرد تبدیل شد.»
«صدای گامهای سنگین سربازها در میان دیوارهای خرابهی معبد پیچید.»
▪️مثال ازتوصیف نور و بو:
«نور زرد شمع و چراغ روی میز، کمکم بیرمق شد و جای خودش را به لرزش سرد شمعهای پراکنده داد. بوی گیاهان خشک در مشامش به بوی نم دیوارهای کهنه و عود تلخ معبد تغییر کرد.»
▪️مثال ازتوصیف زیبای احوالیات آرورا
«چشمانش پر از اشک شد. حس میکرد هر قطرهای که از زیر دستانش بیرون میزند، بخشی از جان خودش است که میریزد. درون ذهنش هزار جمله میچرخید. «اگه اون موقع نمیذاشتم تنها بره... اگه زودتر پیداش میکردم... اگه، اگه...» گریه امانش را برید و قلبش با ناتوانی خودش را به در و دیوار سی*ن*هاش میکوبید. به اطراف نگاه کرد. سروصداها خیلی بیشتر شدهبود. ترس چنگ انداخت به گلویش.»
▪️از نقاط ضعف توصیفها غالب بودن توصیفات مستقیم و گزارشی است. تقریباً تمام توصیفات به صورت «لیست کردن» هستند. نویسنده میگوید: «دیوارها سنگی بود، پنجره کوچک بود، آینهای نبود». این یعنی نویسنده مانند یک دوربین مداربسته عمل میکند و فقط گزارش میدهد، نه اینکه از طریق چشم شخصیت، محیط را تجربه کند.
▪️ضعف دیگر، گسستگی در ارائه عدم سیر گامبهگام توصیفات به صورت تکههای مجزا ظاهر میشوند. «مثلاً در توصیف اتاق، ابتدا دیوارها، بعد پنجره و بعد تخت میآیند» اما اینها در یک جریان روایت نیستند، بلکه شبیه به فهرست وسایل اتاق هستند.
▪️نقطهضعف بعدی اثر در توصیفات، سادگی بیش از حد در ساختار جملات توصیفی عمدتاً با ساختار «X بود» یا «Y قرار داشت» نوشته شدهاند که باعث میشود متن از حالت ادبی داستانی به حالت گزارش محیطی تغییر کند.
📌پیشنهاد منتقد:
برای اینکه توصیفات از حالت مستقیم و گزارشگونه به حالت غیرمستقیم و ادغامشده با روایت تبدیل شوند، پیشنهاد میشود توصیفات را در کنشها یا عکسالعملها طبق مثالهایی که از توصیفات غیر مستقیم آورده شد، جایگذاری کنید.صفتها را حذف کند و به جای آنها فعل به کار ببرید. به جای اینکه بگویید «اتاق تاریک بود» که توصیف مستقیم است، بگویید: «تاریکی اتاق، هرچه داشت را در خود بلعیده بود» که میشود توصیف غیر مستقیم یا تصویری. این تغییر کوچک، اثر را از یک گزارش ساده به یک اثر ادبی تبدیل میکند.
◾زاویه دید:
▪️در این اثر، زاویه دید بر عهدهی یک راوی سوم شخص است که مسئولیت نقل وقایع و ترسیم جهان داستان را بر عهده دارد. نویسنده با انتخاب این رویکرد، تلاش کردهاست تا فضای گستردهتری برای روایت ایجاد کند و امکان جابهجایی میان محیطها و شخصیتهای مختلف را فراهم آورد. این انتخاب، ساختار اثر را از یک تجربهی شخصی و محدود به یک روایت جامعتر تبدیل کردهاست که اجازه میدهد وقایعی خارج از دسترس یا دیدِ مستقیمِ یک شخصیت، نیز به مخاطب منتقل شود.
▪️نویسنده در سراسر روایت، ثبات ساختاری لازم در بهکارگیری زاویه دید را حفظ کردهاست؛ به گونهای که در تمامی پارتها، روایت به طور یکپارچه از منظر شخص سوم پیش میرود و هیچگونه گسست یا تغییر ناگهانی در نقطهی دید مشاهده نمیشود. این تداوم و پایبندی به زاویه دید انتخابی، باعث شده تا مخاطب در یک جریان روایی منظم قرار گیرد و دچار سردرگمی در شناسایی منبع روایت نشود. این ثبات در اجرا، نشاندهندهی تسلط نویسنده بر مدیریت روایت است و اجازه میدهد تا تمرکز مخاطب بهجای تحلیل تغییرات احتمالی در زاویه دید، صرفاً بر پیشبرد داستان و درک وقایع متمرکز بماند.
▪️انتخاب زاویه دید سومشخص با توجه به «ژانر فانتزی» و گستردگی محتوایی اثر، تناسبی کامل دارد. در «ژانرهای فانتزی» جایی که نیاز به جهانسازی و معرفی مفاهیم پیچیده، جغرافیاهای متنوع و تاریخچههای گسترده است، زاویه دید سومشخص به دلیل انعطافپذیری بالا، بهترین ابزار است. این رویکرد به نویسنده اجازه دادهاست تا بدون محدود شدن به ادراکات یک شخصیت واحد، ابعاد مختلف دنیای خیالی خود را به نمایش بگذارد و سیر روایی را به گونهای پیش ببرد که همزمان با پیشرفت داستان، مخاطب را با جزئیات محیطی و سیاسی جهان داستان آشنا کند. در واقع، این انتخاب باعث شده تا محتوای اثر، از یک تجربه بسته به یک حماسه یا روایت جامع تبدیل شود که با استانداردهای «ژانر فانتزی» کاملاً همسو است.
◾کشمکش و تعلیق
◾تعلیقها:
▪️در بررسی میزان تعلیقهای کوچک و بزرگ
در این رمان، تعلیقها در دو سطح کلی طراحی شدهاند:
▪️تعلیقهای کوچک: این تعلیقها در لایههای زیرین داستان پخش شدهاند تا ریتم روایت تند بماند. شروع داستان با عبارت «لیا گمشده» یک قلاب کوچک اما بسیار مؤثر است که مخاطب را از همان ثانیه اول با یک پرسش (کجا؟ چرا؟) درگیر میکند. همچنین تنشهای لحظهای در بازار زیرزمینی یا تردید در مورد نیت زن درمانگر، باعث میشود خواننده در هر پارت احساس کند اتفاقی در شرف وقوع است.
▪️تعلیقهای بزرگ: اینها ستونهای اصلی داستان هستند. مانند تعلیق بزرگ «تقابل کلاوس و لیا» که ایجاد یک شکاف اطلاعاتی میکند و خواننده میداند «کلاوس» نام «لیا» را دارد اما «لیا» نمیداند. این یک فشار روانی مداوم ایجاد میکند که مخاطب را تا لحظهی رویارویی، در وضعیت اضطراب نگه میدارد.
▪️بیان تعلیقهای مهم داستان:
مهمترین نقاط تعلیق که موتور محرک داستان هستند عبارتند از:
▪️تعلیق هویت: آیا «لیا» میتواند ارادهی خودش را حفظ کند یا توسط «اربوس» بلعیده میشود؟
▪️تعلیق تهدید: چه زمانی «کلاوس» به پناهگاه میرسد و آیا «لیا» فرصت کافی برای آماده شدن دارد؟
▪️تعلیق معمایی: ظهور ناگهانی اژدها و حمله به «کلاوس» این اتفاق یک پرسش بزرگ ایجاد کرد که «چه کسی یا چه چیزی در سایههاست که حتی «کلاوس» را هم هدف قرار میدهد؟»
▪️در بررسی تعلیق در سیر داستان و باورپذیری آن
از نظر زمانبندی تعلیقها به درستی مدیریت شدهاند. نویسنده تعجیل نکرده است؛ ابتدا با معرفی تدریجی خطرات (کلاوس، پیوند جادویی، اعلامیه شکار)، سطح استرس را بالا برده و سپس با قرار دادن (لیا در آرامش موقت خانه سارین) تعلیق را به اوج رساندهاست.
▪️تعلیقها باورپذیر هستند چون بر پایه قوانین دنیای داستان (مثل پیوند جادویی) بنا شدهاند و نه اتفاقات تصادفی.
▪️تعلیقها دقیقاً در نقاطی قرار گرفتهاند که مخاطب تازه در حال عادت کردن به آرامش است و ناگهان با یک تهدید جدید (مثل نام لیا) روبهرو میشود و این نشاندهندهی بهجا بودن تعلیقهاست.
▪️تعلیقها در اثر توانستهاند میزان بالایی از جذابیت را به اثر ببخشند.
◾کشمکشهای درونی
▪️در بررسی میزان و کفایت کشمکشهای درونی
در بررسی کلی اثر، میتوان گفت که کشمکشهای درونی نه تنها کافی است، بلکه ستون فقرات روایت محسوب میشوند و از نظر شدت و تأثیر، بر تمام کشمکشهای بیرونی سایه افکندهاند. کشمکشهای درونی «لیا» که «اربوس» در شکلدهی آنها از درون او نقش پررنگی دارد، در سطح بسیار بالایی از کیفیت قرار دارد، زیرا بر پایه یک تضاد بنیادین بنا شدهاست: تضاد میان انسانیت (لیا) و قدرت مطلق (اربوس)
▪️در «ژانرهای فانتزی» معمولاً قدرت یک ابزار است، اما در این داستان، قدرت «اربوس» خودش یک شخصیت است که با شخصیت اصلی در جنگ است. این باعث شده کشمکش درونی از حالت تردید ساده به یک جنگ تمامعیار برای بقای هویت تبدیل شود.
▪️در ارتباط با شخصیتپردازی و زاویه دید از آنجایی که مخاطب مستقیماً با افکار «لیا» در ارتباط است، هر زمزمهی «اربوس» و هر مقاومت «لیا» تأثیری دوچندان میگذارد. این موضوع باعث شدهاست که خواننده نه تنها با خطرات بیرونی (مثل کلاوس) بجنگد، بلکه در هر لحظه نگران باشد که آیا لیا در حال تبدیل شدن به چیزی است که از آن میترسد یا خیر.
▪️کشمکش درونی تأثیرش بر سیر داستان چنان قوی طراحی شده که حتی در لحظات آرامش (مانند حضور در خانهی سارین) تعلیق برقرار میماند؛ چرا که خواننده میداند آرامش بیرونی «لیا» با آشوب درونی او (جدال با اربوس) در تضاد است.
📌سخن منتقد:
▪️میزان کشمکشهای درونی در این اثر کاملاً بهینه و بسیار قدرتمند است. نویسنده به جای اینکه تنها به تعقیب و گریزهای بیرونی تکیه کند، کشمکشهای درونی را بیشتر در میانه کالبد «لیا» قرار داده است. این سطح از کشمکش، باعث میشود که رشد شخصیت «لیا» بسیار جذابتر و باورپذیرتر باشد، زیرا هر پیروزی بیرونی او، در واقع نتیجهی یک پیروزی یا شکست درونی در برابر «اربوس» است.
▪️نویسنده در پرداخت کشمکشهای درونی، به جای استفاده از توضیحات کلی، از تضادهای حسی و شنیداری استفاده کردهاست تا مشغلههای فکری و افکار ضد و نقیض «لیا» را به مخاطب القا کند. این باعث شدهاست که کشمکش درونی، از یک حالت ذهنی به یک «تجربه ملموس» تبدیل شود.
▪️تحلیل پرداخت بر اساس نقل قولهای مستقیم:
▪️نویسنده به زیبایی لحظهای را به تصویر کشیده که «لیا» سعی میکند حقیقت ترسناک درونیاش را انکار کند، اما در نهایت با آن روبهرو میشود. این تضاد انکار و واقعیت در مثال زیر کاملاً مشهود است:
«جای سوختگی روی گردنش هنوز درد میکرد. کسی به او نگاه نمیکرد؛ حس میکرد به زبان بیزبانی به او میگفتند: «تو اینجا جایی نداری». لیا سرش را از زیر شنل بالا آورد. با خودش زمزمه کرد: «تسخیر معکوس فقط یه افسانهست، فقط یه کابوسه... حتی معلمهایش هم آن را فقط در لفافه میگفتند؛ چیزی مربوط به دوران تاریکی، زمانی که برخی جادو را وارونه فرا میخواندند. حالا خودش شدهبود بخشی از آن افسانه.»
▪️این پرداخت باعث میشود مخاطب با درماندگی در کشمکش درونی لیا همذاتپنداری کند و بفهمد که او نه تنها با دنیای بیرون، بلکه با هویت جدید و ناخواستهاش در جنگ است.
▪️کشمکش درونی در مثال زیر، به صورت یک نبرد برای سکوت پرداخت شدهاست. نویسنده با آوردن واکنشهای فیزیکی «لیا» شدت این کشمکش را نشان میدهد که تلاش میکند حضور مزاحمی را در ذهن و وجودش کنترل کند:
«لیا مردد ماند. زمزمهای محو درست در گوش چپش چیزی گفت اما لیا مفهومش را نفهمید. دستش را روی سرش گذاشت و به صدای درون سرش نهیب زد: «لطفاََ دست از سرم بردار». سپس نفس عمیقی کشید و وارد شد.»
▪️این بخش نشان میدهد که کشمکش درونی «لیا» تا حدی پیش رفته که او را در محیطهای بیرونی دچار تزلزل میکند و جذابیت این نقطه، در ناشناخته بودن صدای درون سر اوست.
▪️نویسنده در مثال زیر، با استفاده از استعارههای جسمی_روانی، جذابیت کشمکش درونی را به اوج میبرد. در این بخش، تپش قلب «لیا» دیگر متعلق به خودش نیست و این نقطه اوج جذابیت درونی است:
«لیا خودش را روی تخت انداخت. چشمهایش را بست اما صدایی شبیه تنفس، شبیه زمزمهای خفه، مثل قطرهای از ذهنش چکه میکرد: «قدرت رو حس کردی؟» او پتو را روی سرش کشید و دلش را به تپش قلبی سپرد که دیگر مطمئن نبود فقط مال خودش باشد.»
▪️اینکه نویسنده تپش قلب را به عنوان بخشی از کشمکش درونی معرفی میکند، نشاندهنده پرداخت بسیار دقیق و عمیق اوست.
▪️در مثال زیر، احوالیات درونی «لیا» بلندترین سطح از کشمکش درونی او را خلق کردهاست. نویسنده تمام حواس (بوی خون، صدای پرها، سرمای پوست) را به کار میگیرد تا تقابل «لیا» و «اربوس» را به یک صحنه اکشن درونی تبدیل کند:
«دستی خیالی، به نرمی انگشتان سردش را لمس کرد. سپس تاریکی پشت چشمهایش را شکافت. نجواهایی از اعماق ذهنش را میشنید. آهی عمیق، سنگین و خفهکننده، انگار از دهانهی چاهی قدیمی بالا میآمد. سعی کرد اطرافش را ببیند ولی تا چشم کار میکرد، تاریکی بود. بوی خون خشکشده و خاک، صدای پرهای مرطوبی که بهآرامی باز میشدند را حس میکرد و میشنید. سپس صدای ضخیم و خشدار آن چیز، آمیخته با تمسخر و چیزی شبیه دلسوزی را شنید: «این افکار پوچ احساساتی رو بریز دور! قدرت من رو حس کردی؛ چرا قبولش نمیکنی؟... لیا به خود پیچید و قطرهای عرق از روی شقیقهاش پایین چکید. در ذهنش، چیزی درون قفس در حال خیز برداشتن بود. نفسهایش ریتم تند به خود گرفت. صدایی دیگر در سرش هشداروار گفت: «نذار کنترل رو به دست بگیره» و چشمانش باز شد. لیا آرام نشست. پتو از روی دوشش افتاد و سرمای صبحگاهی پوست خیس از عرقش را لرزاند. تنش از عرق خیس بود و سرمای اتاق راهی برای ورود به پوست و درونش پیدا نکردهبود.»
▪️این پرداخت کامل، به مخاطب القا میکند که «لیا» در یک قفس ذهنی است و هرلحظه ممکن است کنترل را از دست بدهد. استفاده از توصیفات حسی (بوی خون و خاک) در کنار دیالوگهای وسوسهانگیز «اربوس» کشمکش را برای مخاطب بسیار جذاب و پرتنش میکند.
📌سخن منتقد:
نویسنده توانستهاست افکار ضدونقیض «لیا» را به جای «گزارش دادن»، «به تصویر بکشد». از طریق همین نقلقولها مشخص است که کشمکش درونی در این اثر، نه یک پیشزمینه، بلکه یک شخصیت فعال است که مدام با «لیا» درگیر است و این موضوع باعث جذب حداکثری مخاطب به لایههای روانی داستان میشود.
📌پیشنهاد منتقد:
در کشمکش.های درونی «لیا» «اربوس» بارها او را «عروسک» خطاب میکند که این میتواند پیشزمینهای برای کشیدن ذهن خواننده به دنیایی عاشقانه و احساسی بین آن دو نیز باشد. با توجه به پیشنهاد «ژانری عاشقانه» و پردازش دنیایی احساسی در دنیای سخت فانتزی، همچنان معتقدم این اثر کشش چنین جذابیت مضاعفی را برای خوانندگان خود دارد.
◾کشمکشهای بیرونی
▪️در بررسی ساختار درگیریهای این اثر، مشخص میشود که نویسنده با تکیه بر «کشمکشهای بیرونی» نه تنها پیشبرد روایت را مدیریت کرده، بلکه لایههای شخصیتی را در بستر تقابلها تعریف نمودهاست. این داستان بر سه محور اصلی از کشمکشها استوار است: «انسان با انسان»، «انسان با حیوان (موجودات برتر)» و «انسان با وقایع».
▪️در ادامه، تحلیل هر یک از این ۸ کشمکش بیرونی را که در اثر ثبت شدهاست، بررسی میکنیم:
۱. لیا در برابر نیروهای امنیتی (کشمکش انسان با انسان):
در این صحنه، «لیا» در محیطی پرجمعیت قرار میگیرد و با سربازانی که قصد دستگیر کردن مردم را دارند روبهرو میشود. این کشمکش زمانی به اوج میرسد که «لیا» تحت فشار محیطی و وسوسه درونی، کنترلش را از دست داده و با فوران شعلههای آتش، مسیر فرار را باز میکند و سربازان تسخیرگر زیادی کشته میشوند.
📌تحلیل منتقد:
این تقابل، معرفی اولیه تضاد میان ضعف ظاهری و قدرت نهفته است. نویسنده با قرار دادن «لیا» در محیطی پرفشار، کشمکش بیرونی را به محرکی برای انفجار درونی تبدیل کردهاست.
۲. فوران کنترلنشدهی قدرت در فلشبک (کشمکش انسان با انسان):
این تقابل، لحظهی اولین تسخیر «لیا» توسط «اربوس» را به تصویر میکشد؛ جایی که قدرت تخریبی «لیا» نه برای دفاع، بلکه به صورت یک انفجار ویرانگر از درون او فوران میکند و منجر به مرگ وحشیانه و دستهجمعی اطرافیانش (از جمله نوجوانان و نگهبانان) میشود.
📌تحلیل منتقد:
در اینجا کشمکش انسان با انسان، به یک تراژدی تبدیل میشود. تضاد میان معصومیت «لیا» و وحشتناک بودن قدرت «اربوس» ریشهی ترس و نگرانی «لیا» را برای مخاطب روشن میکند و به داستان عمق روانشناختی میبخشد.
۳. سقوط و زندانی شدن «اربوس» در فلشبک (کشمکش انسان با انسان)
این لحظهی شکست و به بند کشیده شدن «اربوس» است؛ جایی که قدرت تخریبی او در برابر جادوی گروهی و زنجیرهای خونیِ تسخیرگران قرار میگیرد. تقابل میان «ابهت اربوس» و «قساوت تسخیرگران» در اینجا نقل شدهاست.
📌تحلیل منتقد:
این کشمکش، نقطه چرخش شخصیت «اربوس» است. نویسنده با نشان دادن شکست او در برابر یک سیستم سازمانیافته، او را از یک مهاجم به یک قربانی زندان ابدی تبدیل میکند تا مخاطب دلیل جستجوی او برای آزادی و کنترل را درک کند.از این کشمکش تقابل «انسان با وقایع» هم میتوان استنباط کرد چون یکجورهایی «اربوس» به مجازات تقدیرواری دچار شدهاست.
۴. تقابل «دِراوِن» و سربازان (کشمکش انسان با حیوان یا همان موجود برتر):
این تقابل بر محوریت نمایش شکاف عمیق قدرت بنا شدهاست. با حرکت نیزهی سرباز (جلو بردن نیزه) آغاز شده و با پاسخ خشمگینانه و خردکنندهی دراوِن به اوج میرسد؛ جایی که توصیفاتی چون «ترک برداشتن زره» و «لرزش زمین» دیده میشود.
📌تحلیل منتقد:
نویسنده در اینجا از کشمکش انسان با موجود برتر استفاده کرده تا تسلیمشدن انسان در برابر نیروی طبیعت و وحشیگری را به تصویر بکشد. این صحنه، ابهت موجوداتی چون «دِراوِن» را تثبیت کرده و حس ناچاری انسان را برجسته میکند.
۵. تقابل «اربوس» و «کلاوس» (کشمکش انسان با انسان):
کشمکش بر محور «مالکیت و انتقام» است. با حمله برقآسا آغاز شده و با تحقیر فیزیکی و روانی «کلاوس» به اوج میرسد؛ جایی که «اربوس» با گرمای سوزان و فشار خردکننده، جسم و غرور «کلاوس» را میگیرد.
📌تحلیل منتقد:
این تقابل، نمایش عریان قدرت است. نویسنده با خرد کردن «کلاوس» جایگاه «اربوس» را به عنوان مالکی غیر قابل بحث تثبیت میکند و ترس و حیرت «لیا» را به عنوان شاهد این تقابل، برجسته میسازد.
۶.حمله «آرکان» به «لیا» (کشمکش انسان با انسان):
این تقابل بر محور شوک و آسیب است. نه از طریق مبارزه، بلکه از طریق یک حمله غافلگیرانه با شلیک تیر انرژی نقرهای به شانهی «لیا» آغاز میشود که او را درمانده قرار میدهد.
📌تحلیل منتقد:
نویسنده با ایجاد تضاد میان سکون «لیا» و سرعت «آرکان» تنش داستان را به اوج میبرد. وارد کردن درد فیزیکی به «لیا» در این لحظه، مخاطب را با احساس بیقراری و نگرانی شدیدی نسبت به سرنوشت او مواجه میکند.
۷. دفاع نهایی «اربوس» برای نجات «لیا» (کشمکش انسان با انسان):
کشمکش بر محور ایجاد فرصت و نجات است. با حمله سریع و انفجاری «اربوس» به سمت «کلاوس» و «آرکان» آغاز میشود تا مسیر فرار «لیا» باز شود. این صحنه با ناپدید شدن ناگهانی «اربوس» و بهجا گذاشتن بوی سوختگی و مه به پایان میرسد.
📌تحلیل منتقد:
در اینجا تضاد میان قدرت تخریبی «اربوس» و میل او به حمایت از «لیا» به تصویر کشیده شدهاست. این کشمکش، تحولی در رابطه این دو ایجاد میکند و حس فقدان و اضطرار را در مخاطب تقویت میکند.
۸. تقابل «کلاوس» و زن درمانگر (کشمکش انسان با انسان):
کشمکش بر محور سلطه و مجازات است. تقابل میان خشم سرد «کلاوس» و التماسهای لرزان زن درمانگر، در فضایی خفقانآور (تضاد سرمای میز سنگی در برابر گرمای نفسهای کلاوس) شکل میگیرد و منجر به حذف فیزیکی زن میشود.
📌تحلیل منتقد:
این صحنه، نقطه اوج بیرحمی «کلاوس» و سردی رفتار او به التماسهاست. نویسنده با استفاده از تضادهای حسی، فضای خفقانآوری ایجاد کرده تا علاوه بر تثبیت شخصیت منفی «کلاوس» اطلاعات حیاتی درباره تسخیر معکوس را به مخاطب منتقل کند.
📌سخن منتقد:
در تحلیل پرداخت و میزان جذابیت کشمکشها برای مخاطب در مجموع، میتوان گفت که پرداخت این کشمکشها بسیار هوشمندانه است. نویسنده به جای توصیفات طولانی، شخصیتها را در مقابل یکدیگر قرار داده تا ماهیت آنها برملا شود. جذابیت روایت در این است که توازن قدرت مدام در حال تغییر است و مخاطب هرگز نمیداند در لحظه بعد، چه کسی در جایگاه شکارچی و چه کسی در جایگاه شکار خواهد بود. این پرداخت دقیق، باعث میشود داستان از یک روایت ساده، به یک کالبدشکافی از قدرت، رنج و مالکیت تبدیل شود.
◾ایده و پیرنگ:
▪️داستان با معرفی «لیا» دختری آسیبپذیر اما دارای قدرتی نهفته، آغاز میشود که در دنیایی پر از جادو و سلسلهمراتب سختگیرانه زندگی میکند. او تحت تعقیب شورای شهر و بهویژه «کلاوس» مردی بیرحم و جاهطلب است، زیرا «لیا» دارای تواناییهای خاصی در زمینه تسخیر و جادو است که او را به هدفی برای قدرتمندان تبدیل کردهاست. «لیا» در مسیر فرارهایش با «آرورا» دوست صمیمی و وفادارش، پیوندی عمیق مییابد که تنها تکیهگاه عاطفی او در برابر دنیای خشن است.
نقطهی چرخش اصلی داستان زمانی رخ میدهد که «لیا» در یک حادثه یا رویارویی، با «اربوس» پیوند میخورد؛ موجودی ردهبالا و قدرتمند که اکنون در کالبد او جای گرفتهاست. این پیوند، یک «تسخیر معکوس» است؛ یعنی «لیا» به جای آنکه توسط «اربوس» بلعیده شود، میزبان او شده و از قدرتهای مخرب و ابهت او بهره میبرد. هرچند این قدرت هزینهی جسمانی و روانی سنگینی دارد و باعث تغییرات فیزیکی در او (مانند تغییر رنگ چشمها به بنفش و ظهور رگهای درخشان در گردن) میشود. «اربوس» در حالیکه گاهی همدل و گاهی تمسخرگر است، مدام «لیا» را وسوسه میکند تا انسانیت و ضعفهایش را کنار بگذارد و کاملاً به قدرت او تسلیم شود.
در همین حال «کلاوس» با تعقیب او، لایهی امنیتی «لیا» را میدرد. او با پخش کردن اعلامیههای شکار در تمام شهر «نوراون» «لیا» را به یک تهدید ملی تبدیل میکند تا او را به دام بیندازد. «لیا» پس از درگیریهای سخت و زخمیشدن در جنگل و بازار زیرزمینی، به پناهگاه امن خود، خانه «سارین» میرسد. «سارین» سرپرست مهربان و قیم «لیا» است که او را به عنوان تنها یادگاری از خواهرش میپروراند و به همراه «رمی» سعی میکند از او محافظت کند.
در نهایت، در حالی که «لیا» در آغوش آرامبخش دوستش «آرورا» و تحت حمایت «سارین» به استراحتی کوتاه میرود، «کلاوس» از طریق شکنجه و بازجویی از اهالی بازار زیرزمینی و یک درمانگر، نه تنها از وجود «تسخیر معکوس» در کالبد «لیا» مطلع میشود، بلکه موفق میشود نام او را به دست آورد. داستان در نقطهای به پایان میرسد که «کلاوس» با لبخندی پیروزمندانه، اکنون با دانستن نام «لیا» آماده است تا آخرین قدمها را برای شکار او بردارد، در حالیکه «لیا» هنوز نمیداند که آرامش فعلیاش، تنها پیشدرآمدی برای یک طوفان بزرگ است.
▪️ ایده این داستان در لایه اول، کلیشههای رایج دنیای فانتزی را در خود دارد و هیچ ادعای نوآوری ساختاری نمیکند، اما با توجه به قلم قوی و توانای نویسنده در فضاسازیها، کشمکشها و احوالیات توانستهاند پرداخت مناسبی از داستان داشته باشند.
▪️بزرگترین نقطه قوت این اثر، دوری از روایتهای مستقیم و اخبارگونه است. نویسنده به جای اینکه فقط اتفاقات را گزارش کند، با توصیفات عمیق و فضاسازیهای دقیق، مخاطب را به درون کشمکشها میبرد. این دقیقاً همان جایی است که کلیشه از بین میرود.
▪️پرداختهای نویسنده در کشمکشهای درونی و بیرونی چنان متقاعدکنندهاست که آن کلیشههای اولیه، تبدیل به یک بستر راحت برای مخاطب میشوند تا بتواند بدون گیج شدن، غرق در تنشهای داستان شود. تعلیقها درست طراحی شدهاند و شخصیتپردازی در لایههای پنهان بهخصوص در رابطه «لیا» و «اربوس» به داستان عمقی داده که در آثار کلیشهای کمتر دیده میشود.
📌سخن منتقد:
▪️در نهایت، نویسندهی عزیز به خوبی میداند چطور از ابزار «توصیف» برای پیشبرد داستان استفاده کند. او توانستهاست با تکیه بر یک پرداخت مناسب و فضاسازی هوشمندانه، یک مسیر آشنا را به تجربهای جذاب و ملموس تبدیل کند. این اثر ثابت میکند که وقتی قلم قوی باشد و پرداختها درست صورت گیرد، کلیشه دیگر مانعی برای جذابیت داستان نیست، بلکه تبدیل به ابزاری برای درگیر کردن سریعتر مخاطب میشود.
◾ایرادات نگارشی:
▪️علائم نگارشی به اندازهی خوبی در متن رعایت شدهاست، هرچند ایراداتی هم دیده میشود.
▪️مثال از عدم رعایت بهجا از ویرگول:
پارت۱۰
تا آن دیگری را گم کند. اما هر شعار،(تا آن دیگری را گم کند، اما هر شعار،)
پارت۱۱
دستش را روی شقیقهاش گذاشت. «نه، نه».(دستش را روی شقیقهاش گذاشت، «نه، نه!»)
پارت۱۷
بیشتر اختیار رو دست میگیره. اما هنوز(بیشتر اختیار رو دست میگیره، اما هنوز)
پارت۱۸
وقتی اون روز همه افتادن مردن. من میدونستم(وقتی اون روز همه افتادن مردن، من میدونستم)
پارت۴۲
لبهای لیا از هم فاصله گرفتند. اما ثانیهای بعد(لبهای لیا از هم فاصله گرفتند، اما ثانیهای بعد)
پارت۴۸
با جادویی بدون لمس کردن. انرژیای را به درون لیا فرستاد. اما جادو فرمان نمیگرفت؛(با جادویی بدون لمس کردن، انرژیای را به درون لیا فرستاد، اما جادو فرمان نمیگرفت؛)
▪️مثال از عدم رعایت علامت دو نقطه «:» در جملات لفظی: پارت۵۱
که سخن مرد، مانعش شد.(که سخن مرد، مانعش شد:)
پارت۵۴
صدای اربوس مانند فرو کردن سوزن در نوک انگشت، سوزشی برایش به وجود آورد.(صدای اربوس مانند فروکردن سوزن در نوک انگشت، سوزشی برایش به وجود آورد:)
پارت۵۵
صدایی از میان جمعیت بلند شد.(صدایی از میان جمعیت بلند شد:)
پارت۶۰
صدای نازکی داشت، مثل زمزمهای که نمیشد به آن اعتماد کرد.(صدای نازکی داشت، مثل زمزمهای که نمیشد به آن اعتماد کرد:)
پارت۶۶
صدایش را پایین آورد.(صدایش را پایین آورد:)
پارت۶۸
صدایش بین نفسهای کوتاهش گم شد.(صدایش بین نفسهای کوتاهش گم شد:)
پارت۶۹
تن صدایش را پایین آورد.(تن صدایش را پایین آورد:)
صدایش لرز خفیفی گرفت.(صدایش لرز خفیفی گرفت:)
▪️در متن رعایت فاصلهها و نیمفاصلهها تا حد زیادی درست پیش رفتهاست.
▪️از نقاط ضعف نگارشی در این اثر که نه تنها لحن بلکه بافت رمان را نیز به چالش میکشد، عدم رعایت تناسب فعل و فاعل و عدم پرشهای زمانیست که در بخش «لحن و بافت» منتقد به طور مفصل به آن پرداختهاست و مثالهای آن کامل بیان شدهاست.
▪️رعایت دستور زبان جز موارد کمی از عدم رعایت افعال در آخر جملات به طور قابل قبولی رعایت شدهاستکه در بخش «لحن و بافت» مثالهایش آورده شدهاست.
▪️تا حد قابل قبولی رعایت تفکیک پرشهای زمانی و مکانی با علامت سه ستاره(***) رعایت شدهاست.، جز چند مورد که در قسمت «سیر رمان» با مثال به آن پرداخته شدهاست.
▪️ اشتباهات تایپی و املایی نیز در سرتاسر متن دیده میشود که با توجه به نظارت کامل منتقد به عنوان «ناظر اثر» به طور کامل با «درج صفحه» ایرادگیری شدهاست تا نویسندهی عزیز بتوانند به سهولت ویرایش کنند.
▪️مثالها از اشکالات تایپی و املایی:
پارت۴
- لیا، لیا گمشده!(- لیا، لیا گم شده!)
مردم جلوی پایش کنار رفتند،(مردم از جلوی پایش کنار رفتند،)
سنگها را دقت روی ترازوی کوچک دستسازش، سبکسنگین میکرد.(سنگها را با دقت روی ترازوی کوچک دستسازش، سبکسنگین میکرد.)
پارت۵
بدمش به یه مرد سبیلو که کم مونده منم قورت بده.(بدمش به یه مرد سبیلو که کممونده منم قورت بده.)
پارت۷
لیا از آستانه در آشپزخانه گذشت(لیا از آستانهی در آشپزخانه گذشت)
پارت۸
تصاویر آن شعلهها و تن مرده تسخیرگرها،(تصاویر آن شعلهها و تنِ مردهی تسخیرگرها،)
آنقدر پایین کشید(آنقدر پایین کشید)
پارت۹
درحالی که ما اینجا بدون چوب داریم تا سر حد مرگ پیش میریم؟(در حالیکه ما اینجا بدون چوب تا سر حد مرگ داربم پیش میریم؟)
پارت۱۱
دستش را روی شقیقهاش گذاشت. «نه، نه».(دستش را روی شقیقهاش گذاشت، «نه، نه!»)
در اولین کوچه باریک انداخت؛(در اولین کوچهی باریک انداخت؛)
پارت۱۲
لیا با ابروهای درهم کشیده پرسید:(لیا با ابروهای درهمکشیده پرسید:)
هر دو در نور کمنور کوچه(هردو در نور کمِ کوچه)
پارت۱۶
برات در نظر گرفتهبود. و تو... تو تسخیر معکوس(برات در نظر گرفتهبود و تو... تو تسخیر معکوس)
موجود رو با خودن پیوند نزدی،(موجود رو با خودت پیوند نزدی،)
پارت۱۷
از ۴۰۰۰ سال پیش(از چهارهزارسال پیش)
پارت۱۸
دستانش را روی زانویش گذاشت(دستانش را روی زانوانش گذاشت)
اما اگه اونقدر قوی بود،(اما اگه اونقدر قوی بود،)
برای اولین بار(برای اولینبار)
پارت۱۹
قامت کشیدهاش در لباس سیاه نقشدوزی شده،(قامت کشیدهاش در لباس سیاه نقشدوزیشده،)
- یه نفر که هنوز یه هفته هم از مراسمش نگذشته، ویرانی به بار آورده.(- یهنفر که هنوز یههفته هم از مراسمش نگذشته، ویرانی بهبار آورده.)
نقش کندهکاری شدهی میز کشید.(نقش کندهکاریشدهی میز کشید.)
پارت۲۰
پیش جسدهای پودرشده ریوان!(پیش جسدهای پودرشدهی ریوان!)
پارت۲۲
شبیه اولین باری که(شبیه اولینباری که)
بوی عجیب و غریبی اتاق را پر کرد.(بوی عجیبغریبی اتاق را پر کرد.)
به بخش «قدیسان تاریک» میرسد.(به بخش «قدیسان تاریک» میرسد.)
«تنها یکی دو تن(«تنها یکی_دو تن)
پارت۲۳
«آخرین بار اربوس(«آخرینبار اربوس)
پارت۲۴
هر بار که میخواست(هربار که میخواست)
پارت۲۶
لیا دستش را روی گوشهایش گذاشت،(لیا دستانش را روی گوشهایش گذاشت،)
پارت۲۸
- از وقتی ۱۵ سالم بود،(- از وقتی پونزدهسالم بود،)
- صد بار بهت گفتم(- صدبار بهت گفتم)
پارت۲۹
آنقدر که نفس گرم و سنگینش(آنقدر که نفس گرم و سنگینش)
پارت۳۲
آنقدر نزدیک بودند که میتوانست(آنقدر نزدیک بودند که میتوانست)
پارت۳۳
بهنظر میومد از اعضای شورا باشن.(بهنظر میاومد از اعضای شورا باشن.)
پارت۳۴
- از همون یازده سال پیش. (- از همون یازدهسال پیش...)
پارت۳۶
چرا اینقدر پریشونت کرده؟(چرا اینقدر پریشونت کرده؟)
پارت۳۸
- نمیفهمم چرا هر بار حس میکنم یه نیروی دیگه داره من رو هدایت میکنه!(- نمیفهمم چرا هربار حس میکنم یه نیروی دیگه من رو داره هدایت میکنه!)
پارت۳۹
اما هنوز وصله به من!(اما هنوز به من وصله!)
- مهم همین وصل بودنه انرژیه.(- مهم همین وصل بودنِ انرژیه.)
پارت۴۲
یک متر آنطرفتر(یکمتر آنطرفتر)
پارت۴۳
هر بار که نفس میکشید،(هربار که نفس میکشید،)
پارت۴۵
با ابروهای در هم رفته(با ابروهای درهمرفته)
پارت۴۷
از شدت درد بیهوش نشود.(از شدت درد بیهوش نشود.)
اونها اونجان، من رو میکشن!(اونها اونجان، من رو میکشن!)
سی ثانیهست نفست رو حبس کردی!(سیثانیهست نفست رو حبس کردی!)
پارت۴۸
هر بار که سی*ن*هی لیا بالا میرفت(هربار که سی*ن*هی لیا بالا میرفت)
پارت۴۹
ترک خورده بود(ترک خوردهبود)
پارت۵۰
درد، از شانهاش تا گردنش را در بر گرفت.(درد، از شانهاش تا گردنش را در برگرفت.)
هر دو سرشان را چرخاندند.(هردو سرشان را چرخاندند.)
مردی میانسال با موی مشکی و سفید(مردی میانسال با موی مشکیوسفید)
سری بالا و پایین کرد.(سری بالاوپایین کرد.)
لبخندی که رعشی به تن لیا انداخت.(لبخندی که رعشهای به تن لیا انداخت.)
اولین باره یکی ازت مراقبت میکنه؟(اولینباره یکی ازت مراقبت میکنه؟)
پارت۵۱
چوبهای تیرهای که انگار هر لحظه(چوبهای تیرهای که انگار هرلحظه)
پارت۵۲
- دقیقاً جایی که نباید باشیی.(- دقیقاً جایی که نباید باشی.)
مرد میانسال وارد شد.(مرد میانسال وارد شد.)
پارت۵۳
شال و کلاه میکنی کجا بری؟!(شالوکلاه میکنی کجا بری؟!)
آسیب میزنن.(آسیب میزنن.)
هوا سرد بود و رعش خفیفی به تن لیا انداخت.(هوا سرد بود و رعشه خفیفی به تن لیا انداخت.)
پارت۵۴
پشت پیشخوان ایستادهبود.(پشت پیشخوان ایستادهبود.)
پارت۵۵
- هر روز یکی پیدا میشه(- هرروز یکی پیدا میشه)
پارت۵۶
لبهای آرورا ببشتر باز شد(لبهای آرورا بیشتر باز شدند)
در آب جمعشده روی سنگفرش(در آب جمعشدهی روی سنگفرش)
- صبر کن... خون... ! لیا، تو زخمی شدی؟(- صبر کن... خون... لیا، تو زخمی شدی؟!)
هر دو را به سکوت واداشت.(هردو را به سکوت واداشت.)
پارت۵۷
هر دو ناخودآگاه خندیدند.(هردو ناخودآگاه خندیدند.)
لیا درحالیکه لبخند روی لبش بود،(لیا در حالیکه لبخند روی لبش بود،)
که آخی از دهان لیا بیرون آمد.(که «آخی» از دهان لیا بیرون آمد.)
درحالیکه لای جمعیت گم میشدند،(در حالیکه لای جمعیت گم میشدند،)
پارت۵۸
هر چی بخوای.(هرچی بخوای.)
خاله قبلاً اینحا رو نشونم دادهبود.(خاله قبلاً اینجا رو نشونم دادهبود.)
پارت۵۹
- چیزیم... نمی.. شه!،(_ چیزیم... نمی... شه!)
رعش خفیفی به تن آرورا افتاد.(رعشهی خفیفی به تن آرورا افتاد.)
ترس چنگ انداخت به گلویش.(ترس به گلویش چنگ انداخت.)
پارت۶۱
این بار خودت رو(اینبار خودت رو)
- یه بار اربوس(- یهبار اربوس)
- ولی این بار،(- ولی اینبار،)
پارت۶۲
پنج نفر پشت میز گرد(پنجنفر پشت میز گرد)
کلمهای که گفتن آن قدغن بود،(آن کلمهای که گفتن قدغن بود،)
به یاد نگاه ترسیده آن دختر،(به یاد نگاه ترسیدهی آن دختر،)
حدوداً همقد مجسمه صد و هفتاد سانتی دم در. شاید هفده، هجده سالش باشه.(حدوداً همقد مجسمهی ۱۷۰سانتی دم در، شاید هفده، هجدهسالش باشه.)
پارت۶۳
آنقدر که نفس گرمش پوست صورتش را لمس کرد.(آنقدر که نفس گرمش پوست صورتش را لمس کرد.)
پارت۶۴
چون هر چی ازشون دیدم،(چون هرچی ازشون دیدم،)
وقتی یه نفر برات(وقتی یهنفر برات)
هر دو بهسمت صدا برگشتند.(هردو بهسمت صدا برگشتند.)
پارت۶۵
رده بالا بهمون بدن.(ردهبالا بهمون بدن.)
پس چرا نگهش داشتی؟(پس چرا نگهش داشتی؟)
با چشمغرهای به اربوس که بالای سرش ایستادهبود و مانند بچهها از لای در به درون اتاق نگاه میکرد، رفت.(چشمغرهای به اربوس که بالای سرش ایستادهبود و مانند بچهها از لای در به درون اتاق نگاه میکرد، رفت.)
«ولی حیف که یه نمه خل میزنه.»(«ولی حیف که یه نمِ خل میزنه.»)
در یک لحظه،(در یکلحظه،)
پارت۶۶
نوری سپیدهدم مثل نفس مهتاب.(نور سپیدهدم مثل نفس مهتاب.)
درحالیکه صدای پایشان(در حالیکه صدای پایشان)
که هر دو را منجمد کرد.(که هردو را منجمد کرد.)
پارت۶۷
صدای اربوس از پشت سرش را شنید(صدای اربوس را از پشت سرش شنید)
پارت۶۹
روی دست و پایش افتادهبود.(روی دستوپایش افتادهبود.)
نقش بسته بود.(نقش بستهبود.)
آرورا بین دو نفرشان گیر کرد،(آرورا بین دونفرشان گیر کرد،)
تو به وجود میای اثر هنری من.(تو به وجود میای، اثر هنری من!)
پارت۷۰
- برای اولین بار(- برای اولینبار)
- زیادی بهت فشار وار شده.(- زیادی بهت فشار وارد شده.)
پارت۷۱
صدای اربوس این بار(صدای اربوس اینبار)
پارت۷۲
- هر مغازه، هر کارگاه و هر انبار. هر کسی که دیشب اونجا بوده باید بازجویی بشه. هر نشونهای، حتی بیاهمیتترینش باید به من گزارش بدی.(- هر مغازه، هر کارگاه و هر انبار. هرکسی که دیشب اونجا بوده، باید بازجویی بشه. هر نشونهای، حتی بیاهمیتترینش رو باید به من گزارش بدی.)
لکهای رنگ قرمز روی یقهی لباسش(لکهای قرمزرنگ روی یقهی لباسش)
لبخندی گوشه لبش جا خوش کرد.(لبخندی گوشهی لبش جا خوش کرد.)
مدام اسمش رو صدا میکرد لیا.(مدام اسمش رو صدا میکرد، لیا!)
◾نقاط قوت و ضعف:
▪️نقاط قوت
عنوان، ژانر، جلد، خلاصه، مقدمه، میانه، مونولوگها، شخصیتپردازی درونی، توصیفات فضاسازی، زاویه دید، تعلیق، کشمکشهای درونی و بیرونی، ایده و پیرنگ.
▪️نقاط ضعف
آغاز، لحن و بافت، سیر رمان، دیالوگها، شخصیتپردازی بیرونی، توصیفات مستقیم، ایرادات نگارشی.
◾سخن پایانی منتقد:
📌نویسندهی عزیز از خواندن اثر زیبای شما به عنوان یک خواننده، بسیار لذت بردم؛ نه خسته شدم نه دلزده و حفظ هیجان و تعلیق در سرتاسر رمان باعث جذابیت و کشش به خواندن ادامهی اثر زیبای شما بود. به عنوان یک منتقد که سعی کردم ریزریز موارد را طبق قوانین نقد، بدون اچهافی پیش ببرم، صمیمانه امید دارم با رفع اشکالات محدود، بهخصوص «پرشهای فعل و زمانی» «توصیفات مستقیم» رقص قلم شما در عرصهی نوشتن خوشتر بدرخشد.
▪️ساناز هموطن▪️
◾سیر رمان:
▪️در سیر رمان، خواننده با یک ریتم نوسانی روبهرو میشود که به جای یک سرعت ثابت، بین سه حالتِ سریع، کند و میانه جابجا میشود.
▪️شروع داستان با شتابی بسیار بالا پیش میرود تا مخاطب را سریعاً درگیر کند، اما در میانهی مسیر، روایت سرعتی مطلوب می گیرد و تا پایان با همین شیب مطلوب «نه تند، نه کند» پیش میرود. این تغییرات در سرعت، باعث شده داستان حالت یکنواختی نداشته باشد و خواننده در آغاز از حجم زیاد شخصیتها و اتفاقات گیج شود.
▪️علت این تغییر سرعتها در بخشهای مختلف داستان متفاوت است؛ در ابتدای رمان، دلیل تندیِ روایت، ورود شخصیتهای جدید و اتفاق افتادن کشمکشهای بیرونی است که داستان را به جلو میراند، اما در میانه داستان، سرعت روایت کمتر میشود، چون نویسنده تمرکز خود را روی توصیفات، فضاسازی و پرداخت کشمکشهای درونی شخصیتها گذاشتهاست. در نهایت، در بخش پایانی، داستان با همین سرعت مطلوب به کشمکشهای بیرونی و احوالات شخصیتها میپردازد و روایت را به سمت اوج میبرد.
▪️در استفاده از تکنیک فلشبک، نویسنده در اکثر موارد بسیار هوشمندانه و بهموقع عمل کردهاست. بازگشتها به گذشته نه تنها باعث ابهام نشده، بلکه به دلیل بهموقع بودن، به درک بهتر شخصیتها و پیشبرد داستان کمک کردهاست. نکته تحسینبرانگیز، استفاده از علامت سه ستاره «***» برای تفکیک این بخشهاست؛ این کار باعث شده تا مرز بین زمان حال و گذشته کاملاً شفاف باشد و خواننده بدون هیچ گیجی یا سردرگمی، با جریان روایت همراه شود.
اما در کل این مسیر منظم، چند مورد استثنا وجود دارد که نویسنده در آنها از علامتهای تفکیک یا تیتری برای مشخص کردن بازگشت به عقب استفاده نکردهاست. همین موارد، اگرچه در مقیاس کل داستان کوچک است، اما باعث ایجاد یک خلأ کوتاه در تجربهی خواننده شده و برای لحظاتی باعث سردرگمی در تشخیص زمان روایت میشود. با این حال، در مجموع میتوان گفت تسلط نویسنده بر این تکنیک بالا بوده و توانستهاست بدون برهم زدن ریتم داستان، گذشته و حال را به زیبایی با هم پیوند بزند.
📌اشاره به فلشبکهای اعمالنشده(پرش زمان):
«نور زرد شمع و چراغ روی میز، کمکم بیرمق شد و جای خودش را به لرزش سرد شمعهای پراکنده داد. بوی گیاهان خشک در مشامش به بوی نم دیوارهای کهنه و عود تلخ معبد تغییر کرد. او و چند دختر و پسر همسنوسالش، ردیف پشت ستونها ایستادهبودند. همهیشان پیراهنهای سفید بلند بر تن داشتند با لبههایی که زمین را جارو میکرد. بعضیها پچپچ میکردند و لبهایشان به خندهای عصبی خم شدهبود؛»
(نور زرد شمع و چراغ روی میز، کمکم بیرمق شدند و جای خودشان را به لرزش سرد شمعهای پراکنده دادند. بوی گیاهان خشک در مشامش به بوی نم دیوارهای کهنه و عود تلخ معبد تغییر کرد.
***
او و چند دختر و پسر همسنوسالش، ردیف پشت ستونها ایستادهبودند. همهیشان پیراهنهای سفید بلند بر تن داشتند با لبههایی که زمین را جارو میکردند. بعضیها پچپچ میکردند و لبهایشان به خندهای عصبی خم شدهبودند؛ )
📌عدم رعایت فلشبک
«دوباره قدرت و کنترل از دست لیا خارج شد. پلکی زد و سعی کرد همهچیز را به حالت اول برگرداند اما وقتی چشم باز کرد، دیگر اتاقی در کار نبود. زمین زیر پایش سنگی و سرد بود، پوشیده از شیارهایی که نور سرخ از میانشان عبور میکرد.» (دوباره قدرت و کنترل از دست لیا خارج شد. پلکی زد و سعی کرد همهچیز را به حالت اول برگرداند اما وقتی چشم باز کرد، دیگر اتاقی در کار نبود.
***
زمین زیر پایش سنگی و سرد بود، پوشیده از شیارهایی که نور سرخ از میانشان عبور میکرد.)
📌عدم رعایت فلشبک
«فقط میدانست که شاهد خیانتی است که بوی خون و جهنم میداد. سپس ناخودآگاه پلکی زد و سرش گیج رفت. همهچیز دوباره به حالت عادی خود برگشت. همان اتاق بود، تخت نامرتبش و کتاب عجیبوغریبش!» (فقط میدانست که شاهد خیانتی است که بوی خون و جهنم میداد. سپس ناخودآگاه پلکی زد و سرش گیج رفت.
***
همهچیز دوباره به حالت عادی خود برگشت. همان اتاق بود، تخت نامرتبش و کتاب عجیبوغریبش!)
📌عدم رعایت فلشبک
▪️در سیر داستان توصیفات و توضیحاتی نیز وجود داشتند که در باورپذیری و واقعگرایی خواننده ایجاد خلل مینمایند که نمونههای آنها ذکر میشود:
▪️«پیش از آنکه لیا بتواند بپرسد «کی؟»، رمی بازویش را گرفت و هر دو در نور کمنور کوچه، ناپدید شدند. رمی، لیا را پشت سرش با خود میکشید و پاهای لیا بیاختیار از او، حرکت میکردند. صدای تقتق قدمهایشان روی سنگفرش نمدار، در سکوت کوچههای تنگ میپیچید و هر از گاهی فریادهای دور سربازان، در پسزمینه گم و محو میشد. لیا شنلش را محکمتر روی سرش کشید، سعی میکرد چهرهاش از نور خورشید که به چراغهای فانوسی که هر چند متر یکبار از دیوار آویزان بود برخورد میکرد، دور بماند.»
📌در این توضیحات ذکرشده از نویسنده «لیا» همراه دوستش «رمی» در حال طیکردن مسیری هستند که به خانهی خالهی «لیا» «سارین» میرسد.
اولاً که کوچه با نور کمنور توصیف میشود که در ادامه نویسنده شرح میدهد «لیا» برای اینکه نور خورشید که به چراغها هم میتابد به صورتش نخورد، شنل ردایش را روی صورت خود میکشد. پس تا اینجای این توضیح، خواننده با وجود تابش قوی نور خورشید حس کوچهای کمنور را نمیگیرد.
در ادامه این دو دوست در این مسیر که خورشید میتابد به خانهی «سارین» میرسند و نویسنده در توضیحی چنین مینویسد:
«سارین موهای نمخورده از باران لیا را کنار زد و آرام روی سرش دست کشید.» قبل از رفتن «لیا» به خانه «سارین» همانطور که ذکر شد خورشید میتابید و هیچ توصیف هوای بارانی اتفاق نیفتاد، اما وقتی «لیا» داخل خانهی «سارین» میشود، موهایش خیس از باران است.
📌این توضیحات متصل بههم برای خواننده ایجاد ابهام میکند.
▪️«لیا با صدای خشخش آتش و بوی چیزی لذیذ، از خواب پرید.»
📌صدای خشخش برای برگهای خشک بیشتر توصیف میشود و صدای آتش را «شَرَقشَرَق» یا «شَقشَق» توصیف میکنند.
یا
«صدای خشخش آتش با جیرجیرک در هم آمیختهبود.»
📌باز هم توصیف صدا برای آتش خشخش در نظر گرفته شدهاست و نکته بعدی صدای آتش با خود جیرجیرک نمیتواند درهمآمیخته شود اما با «صدای جیرجیرک» میتواند آمیخته شود.
▪️«همان دختری که مدتها قبل بیخبر ناپدید شدهبود. دختری که خاطرهاش هنگامی که سر او کلاه گذاشتهبود؛ آرورا هم باورش کردهبود که با کاشتن سنگ راوا، آنها قدرت ماورایی زیادی بهدست میآورند.»
📌این جمله برای خواننده کاملا گنگ و ابهامبرانگیز است! منظور از «خاطرهای که سر دختر کلاه گذاشتهاست» نامفهوم است! آیا منظور «خاطرخواهش» است؟
▪️«آرورا اشکش را قورت داد،»
📌اشک قورت دادنی نیست، بغض را میشود قورت داد.
▪️«شانههای پهن زیر کت چرمی سیاهش برق میزد.»
📌ابهام در برق زدن شانه از زیر کت که خواننده نمیتواند باورپذیری نسبت به آن داشته باشد.
▪️«قطرات باران روی شانهاش میسوختند.»
📌قطرات باران به دور از بتورپذیری هستند که بسوزند، اما شانهها میتوانند دچار سوزش شوند.
▪️«لیا از تخت پایین آمدهبود و کنار پنجره ایستادهبود. «پتو را روی شانهاش انداختهبود تا لرزشش را پنهان کند.» صدای گامهایش در اتاق کوچک با تیکتاک ساعت قاطی میشد. از بیرون صدای چرخ ارابه و بعبع گوسفندها میآمد. حیاط نسبتاً کوچکی پشت شیشه دیده میشد. زنانی با سبدهای خالی از کوچه میگذشتند و برجهای بلند نوراون میان مه محو میشدند. اربوس گفت:
- چقدر سادهست، نه؟ اینهمه نظم، اینهمه قانون ولی هیچکدومشون نمیدونن از چه چیزی دارن محافظت میکنن.
لیا از جا پرید. صدایش را پایین آورد:
- گفتی اینجا کجاست؟
- نورماد، قلب جهان اونایی که خودشون رو خدا میدونن. شهر کنترل و تسخیر.
لیا زمزمه کرد:
- من هم الان درست وسطشم.
- دقیقاً جایی که نباید باشیی.
اشک در چشمان لیا جمع شد اما بغضش را قورت داد. «سمت تخت رفت و نشست. پتو را روی شانهی لرزانش گذاشت.»
📌باور پذیری خواننده نسبت به این توضیحات بسیار ضعیف است. از ابتدای پشت پنجره ایستادن، پتو روی شانهی «لیا» بود، دوباره نویسنده در آخر توضیحاتش اشاره میکنند بعد از نشستن روی تخت «لیا» پتو را بر شانه میگذارد!
◾دیالوگها و مونولوگها:
▪️مونولوگها در متنِ اثر، نسبت به دیالوگها اندازهی بیشتری دارند و میتوان گفت متن رمان مونولوگمحور میباشد.
توصیفها، احوالیات، فضاسازی، کشمکشهای درونی همه این عوامل باعث شدهاست، شاهد مونولوگهای بیشتری نسبت به دیالوگها باشیم.
▪️در متن هر چقدر میزان جذابیت مونولوگها با توصیفات زیبا بالاتر رفتهاست به همان نسبت شاهد دیالوگهای ضعیفی هستیم و دیالوگها قوی و تأثیرگذار نیستند، طوری که اخبار مهمی از محتوا را بدون توضیحات مستقیم فاش کنند. حتی میتوان گفت بخش عمدهای از وظیفهی دیالوگ به کشمکش درونی و نقل قول در مونولوگها محول شدهاست. چندینبار نیز تکرار میشود «لیا خواست چیزی بگوید ولی ترجیح داد سکوت کند» و با همین تیتر، یعنی دیالوگی را از شخصیت داستان گرفتن.
علامت دیالوگ «-» و یا نقل قول در گیومه «» در اندازهی خوبی مراعات شدهاستو خواننده را دچار ابهام نمیکند.
📌چند مورد نیز اشکال در دیالوگنویسی دیده شد:
مثال:
پارت۲۰
مکثی کرد، بعد سرش را کمی خم کرد و زیر لب زمزمه کرد: «میخوام خودم ببینم چه کسی جرئت کرده چنین قدرتی رو آزاد کنه». (مکثی کرد، بعد سرش را کمی خم کرد و زیر لب زمزمه کرد:
- میخوام خودم ببینم چه کسی جرئت کرده چنین قدرتی رو آزاد کنه؟!)
پارت۶۵
سپس گفت: «انقدر به افکار من گوش نده! درضمن آرورا ارزشش خیلی بیشتر از منه، همیشه بین شاگردها، سوگلی سارین بود. تازه قدرتش هم خارقالعادهست! میتونه جادوی بقیه رو به شکلی که خودش میخواد تغییر بده یا خنثی کنه.» (سپس گفت:
- انقدر به افکار من گوش نده! درضمن آرورا ارزشش خیلی بیشتر از منه، همیشه بین شاگردها، سوگلی سارین بود. تازه قدرتش هم خارقالعادهست! میتونه جادوی بقیه رو به شکلی که خودش میخواد تغییر بده یا خنثی کنه.)
📌«زمزمه کرد:» یا «گفت:» یعنی به سخن آمدن و دیالوگ محسوب میشوند و نباید در قالب ذهنیت نوشت.
◾شخصیتپردازی:
▪️برای شناخت یک شخصیت در رمان معمولاً نویسنده با شیوایی قلم خود، باید دو وجه آن کاراکتر را به خواننده معرفی کند. یک وجه شخصیت بیرونی و ظاهری و وجه دیگه شخصیت درونی و عادات خاص آن شخصیت است.
◾شخصیتپردازی بیرونی
▪️در شخصیتپردازی بیرونی، بیشتر با توصیفات مستقیم و گزارشگونه مواجه هستیم و کمتر توصیفات حسی در بطن متن رخ میدهد.
▪️مثالی از توصیف مستقیم شخصیت:
«موهایش اکنون سفید و نقرهای بودند. هنوز جنس موهایش از چنان لطافتی حکایت میکرد که انگار زمان نتوانستهبود مقابلش بایستد. چشمهایش همچنان مانند طبیعت گرم و آرام بود؛ سبز، سبزی که اکنون قطرههای اشک دورش را احاطه کردهبودند. خطوط ریز دور چشم و لبش، نشان سالها نگرانی و مراقبت بود، رد خاطرههایی که در پوستش جا ماندهبودند.»
▪️مثال:
«مردی با چکمههای بلند و پیراهنی مشکی با طرح نشان نهگانه روی شانهاش، با چهرهای اصلاحنشده مقابلش ایستادهبود. چوبدستی کوتاهی از جنس راوا در دست داشت که سنگ آبی نوک آن با نور خفیفی میدرخشید.»
▪️مثال:
«زنی با پیراهن و دامن قرمزرنگ بلند و نقابی نازک روی صورتش، از گوشهی تاریکی بیرون آمد. موهای خاکستریاش از زیر کلاه بیرون زدهبود. در دستش سبد کوچکی داشت که از آن بوی گیاهان خشک بلند میشد.»
▪️این توصیفات اخباری و مستقیم از شخصیت میباشند. نویسندهی عزیز توجه داشته باشند، توصیفات مستقیم، ضعف بزرگی در رمان محسوب میشود و باید آنها را غیر مستقیم بیان نمود.میتوان توصیفها را در خلال داستان و نگاه و حرکت شخصیتها نوشت تا اخبارگونه نباشند و خواننده خودش مشخصات شخصیت را در ذهنش مانند پازلی کنار هم قرار دهد.
📌مثال منتقد از شخصیتپردازی غیر مستقیم: «بوی گیاهان خشک از سبد کوچکی در دست زنی که به زیر نقاب نازکی چهره پنهان داشت و از گوشهی سایه بیرون آمد، همزمان با تکانهای دامن قرمزرنگ پیراهنش و رقص موهای خاکستریرنگش از زیر کلاه در فضا بلند شد.»
▪️شخصیتپردازی کاراکترهای رمان بنا به ژانر فانتزی از کلیشهی بالایی برخوردارند و نویسنده نوآوری خاصی به شخصیتها نمیدهد و خواننده همان توصیف از شخصیت را میبیند که در اکثر ژانرهای فانتزی شاهد آن هست. مانند انسانهای شنلپوش یا رداهای سیاه بلند، انرژیهایی که با رنگهای سیاه و بنفش و سفید از شخصیتها به تحریر در آمدهاند؛ رنگ چشمان نایاب و عجیب یا استفاده از دستها برای جادو کردن.
نویسنده در توصیف شخصیتهای قدرتمند یا مرموز «مثل اربوس» به شدت تحت تأثیر کلیشههای رایج ژانرهای فانتزیست. ترکیب «شانههای پهن، موهای مشکی بلند، کت چرمی و چشمان درخشان» دقیقاً همان الگوی تکراری شخصیتهای «سرد و جذاب» است که در اکثر رمانهای این سبک دیده میشود و هیچ ویژگی متمایز یا خلاف جریان کلیشهای در آنها دیده نمیشود.
▪️مثال:
«تسخیرگرها از میان مه بخور آشکار شدند. ردای بلندشان موج میخورد و زنجیر نقرهای روی سی*ن*ههایشان، آرام تاب میخورد. چهرههایشان در سایه پنهان بود، تنها انعکاس خفیف چشمانشان در نور شمع پیدا و معلوم بود.»
▪️توصیفها در سرتاسر رمان چه در شخصیتهای فرعی چه اصلی کامل هستند و میتوان گفت تمام کاراکترها در اثر، توصیفی دارند. متأسفانه عمدهی این توصیفات، مستقیم شکل گرفتهاند که این ضعف در متن به شکل توصیفات اخبارگونه بسیار به چشم میآید. توصیفات بیرونی به جای آنکه گامبهگام و در سیر داستان پیش بروند به صورت یکباره و متمرکز هستند. یعنی نویسنده در یک پاراگراف تمام ویژگیهای ظاهری را میریزد و سپس تا مدتها به آنها اشارهای نمیکند. این موضوع باعث میشود توصیفات در ذهن خواننده جامد شوند و شخصیتها از نظر بصری با یکدیگر تفاوت بنیادینی نداشته باشند، «مثلاً تکرار موهای مشکی و قامت بلند در چندین شخصیت تکرار شدهاست.»
▪️مثال از شخصیتپردازی کلاوس:
«تا اینکه چهرهش برای لیا کاملاً واضح شد. پیراهن مشکی بر تن داشت و شنلی همرنگش. چکمههای بلندی که تا زانویش بالا آمدهبود. موهای حالتدارش روی پیشانیاش ریختهبود و اخمی بر چهرهاش نشاندهبود. صدای بم و مردانهاش را شنید»
▪️مثال از شخصیتپردازی اربوس:
«مردی در آینه ایستادهبود. همان قامت بلند، همان حضور پرابهت، همان چشمان تاریک که حالا دیگر از رنگ بنفش خبری نبود، تنها سیاهی خالص بود؛ عمیق و بیانتها. چشمانش مستقیم به او دوخته شدهبود، مانند این بود که از ورای شیشه به روحش دستی میکشید.»
▪️تکرار توصیف اربوس:
«لیا پلک زد و سرش را اندکی چرخاند. ابتدا فقط سایهای دید ولی سایه شکل گرفت. از گوشهی سقف، مه سیاهی پایین آمد و قامت مردی از آن بیرون کشیده شد؛ شانههای پهن، موهای سیاه تا گردن، چشمان درخشان با پوزخندی مسخره!»
▪️تکرار توصیف اربوس:
«موهای مشکی و بلند مرد تا روی گردنش ریختهبود. قامت صاف و کشیدهای داشت و شانههای پهن زیر کت چرمی سیاهش برق میزد.» در این توصیفها، نویسنده فقط گزارشهایی تکراری دادهاست. هیچ میمیک چهرهای، هیچ زاویه خاصی از نگاه یا حرکتی که نشاندهندهی شخصیت اربوس باشد دیده نمیشود. نقطه ضعف اصلی اینجاست که توصیفات «ثابت» هستند. برای بهتر شدن، نویسنده میتوانست به جای اینکه بگوید «شانههایش پهن بود» این پهنی و ابهت را از طریق تأثیرش بر محیط یا واکنش «لیا» (مثلاً احساس خفقان زیر سایهی قامت بلند او) نشان دهد.
📌مثال منتقد از شخصیتپردازی غیر مستقیم:
«اربوس با چرخش شانههای پهن خود سایهی قامت بلند و کشیدهاش را بر چهرهی لیا انداخت و همزمان با صاف کردن کت چرمی سیاهش، با حرکت سر، موهای مشکی بلندش را از روی گردنش کنار زد.»
▪️بیشتر توصیفات بر پایه رنگ چشمها و موها استوار است و شاهد توصیف متفاوتی مانند خال، جای زخم، شکستگی، چیزی که تمایز را برای شخصیتی نشان بدهد نیستیم.
▪️ضعف بزرگتری که در توصیف شخصیتها بهچشم میآید توصیف چهرهی «لیا» شخصیت اصلیست که خوانندگان بسیار در همان ابتدای رمان همیشه دنبال چهرهپردازی شخصیتهای اول هستند، اما در سرتاسر رمان فقط گهگاهی اشاره به رنگسیاه چشمانش میشود که به بنفش تغییر میکند و گیسوان بلند سیاه.
📌سخن منتقد:
نویسنده عزیز توجه داشته باشند توصیف برای چهرهپردازی یک شخصیت تنها رنگ چشم و مو نمیتواند باشد. میمیکهای چهره، کشیدگی، بزرگی و کوتاهی بینی، زاویههای گونه و چانه، پیشانی بلند و کوتاه یا نشانه خاصی در چهره، مثل خال، جای ابله، چال گونه و چانه اینها همه شخصیت را در ذهن خواننده در خلال رمان شکل میدهند.
📌پیشنهاد منتقد:
برای شخصیتپردازیهای بیرونی، بهتر است نویسنده از توصیفات «یکباره» فاصله بگیرند. به جای معرفی لیستوار، در هر صحنه فقط به یک جزئیات ریز «مثلاً لرزش یک ابرو، زاویهی لبخند یا نحوه حرکت دستها» اشاره کند تا جذابیت شخصیت در ذهن خواننده به تدریج ساخته شود و از کلیشههای رایج فاصله بگیرد.
◾«شخصیتپردازی درونی»
▪️شخصیتپردازیهای درونی و پرداخت به حالات روحی، به مراتب از توصیفات بیرونی قویتر و باورپذیرتر هستند. نویسنده در انتقال حسهای عمیق مثل درد، ترس و درماندگی بسیار موفق عمل کردهاست و توانستهاست میان خواننده و شخصیتها، بهخصوص احوالیات «لیا» و «آرورا» پل همزادپنداری بزند.
در این بخش، نویسنده به جای «گزارش» تا حد زیادی «نشان» دادهاست. استفاده از واکنشهای فیزیکی برای بیان دردهای درونی، باعث شدهاست که مخاطب با شخصیتها همراه شود و رنج آنها را حس کند.
▪️مثال از شخصیتپردازی درونی لیا:
«درد تیر از شانهاش بیرون نرفتهبود. سوزش مثل نیش هزار مار در بدنش جان گرفت. دندانهایش را روی هم فشرد، فریاد را در گلویش خفه کرد و با تمام توان روی پا ایستاد. خون از میان انگشتانش جاری شد؛ حس گرم و چسبناکی داشت. نفسنفسزنان با دست دیگرش لبهی تیر را گرفت. صدای خفیف شکافتن گوشت با تقتق استخوان در هم پیچید. فریاد زد و تیر را بیرون کشید. خون فواره زد و روی خاک ریخت. برای چند ثانیه دیدش تار شد، اما تعادلش را حفظ کرد.»
▪️مثالی دیگر:
«لیا لب پایینش را گاز گرفت. با ناخن به سنگ چنگ زد. درد تمام بدنش را گرفتهبود، ولی باز هم ادامه داد. چند ثانیه بعد، نفسنفسزنان خودش را از لبهی شیب بالا کشید و روی زمین سنگی آنسوی دیوار افتاد.»
▪️تحلیل مثالها:
این توصیفها از نقاط قوت قلم نویسنده است. در اینجا نویسنده به جای اینکه بگوید لیا خیلی درد داشت یا چگونه فرار کرد، از طریق فشار دادن دندانها و حس چسبناک خون، شدت درد و ارادهی لیا را به نمایش گذاشتهاست. این دقیقاً همان روشی است که باعث باورپذیری شخصیت میشود.
📌پیشنهاد منتقد:
بهتر است برای تمامی شخصیتپردازیهای درونیِ کاراکترهای اثر، نویسنده همین دقت احوالیات «لیا» را داشته باشند و بسته به شخصیت درونی هر کاراکتر، اجازه دهند خواننده با احوالیات آنها همراه شود تا شخصیت درونی افراد واقعیتر و قابل لمستر باشد.
◾توصیفها:
▪️توصیفات در این اثر، بیش از آنکه در خدمت روایت باشند، به صورت گزارشهایی مستقیم نقل شدهاند؛ به گونهای که نویسنده به جای آنکه اجازه دهد ویژگیهای محیطی و شخصیتی در خلال کنشها و اتفاقات شکل بگیرند، آنها را به صورت لیستی از صفات درج کردهاست. تکیه بر توصیفات مستقیم، بهویژه در معرفی شخصیتهای فرعی و فضاهای پیرامونی، باعث شده تا اثر دچار نوعی داستان گزارشی شود. این رویکرد، از جذابیت توصیفها میکاهد و باورپذیری داستان را به شدت تحتالشعاع قرار میدهد. تبدیل شدن توصیفات به ابزاری برای «گزارش دادن» به جای «روایت کردن» یک ضعف ساختاری جدی در اثر است که باعث میشود خواننده به جای تجربه کردن فضا، تنها نظارهگر مجموعهای از صفتهای مستقیم باشد و در نتیجه، پیوند عاطفی و ذهنی با لایههای پنهان داستان قطع شود.
▪️مثال از توصیف مستقیم:
«داخل مسافرخانه بوی سوپ، چوب سوخته و چیزی شبیه خاکستر مرطوب میداد. مردی با چهرهای خاکستری و چشمهای بیحالت، پشت پیشخوان ایستادهبود.»
توصیف مستقیم
📌مثال توصیف غیر مستقیم از منتقد:
«لیا با داخل شدن درون مسافرخانه، بوی سوپ، چوب سوخته و چیزی شبیه خاکستر مرطوب بر صورتش کوبیده شد و چشمان نگرانش بر مردی با چهرهای خاکستری و چشمهایی بیحالت که پشت پیشخوان ایستادهبود، ماسید.»
▪️توصیفات دارای کلیشه نسبتاً زیادی هست. نویسنده در ترسیم جزئیات، به جای بهرهگیری از تخیلات نوآورانه، به سراغ توصیفات مستقیم و لایههای تکراری و کلیشهای رفتهاست که در اکثر توصیفات مشابه یکدیگر دیده میشود؛ به گونهای که عناصر فانتزی نه به عنوان یک دنیای جدید، بلکه به شکل مجموعهای از نمادهای تکرارشده ظاهر شدهاند. این تکرارِ مکررِ توصیفات مستقیم و کلیشهای، باعث شده تا اثر هویت بصری و مفهومی خاص خود را از دست بدهد و در سایهی الگوهای پیشفرض قرار گیرد. در واقع، نویسنده به جای آنکه زبان جدیدی برای توصیف دنیای خیالیاش خلق کند، به زبانِ کلیشههای رایج روی آوردهاست که این امر منجر به کاهش شدید جذابیت اثر شده و مخاطب را با تصاویری مواجه میکند که پیشتر بارها در آثار مشابه دیدهاست.
▪️مثالی از توصیف مستقیم و کلیشهای:
«کتابی قدیمی، ضخیم و سنگین با قفلهای کوچک فلزی. جلد چرمی تیرهاش پر از خطوط و نمادهایی بود که با مایعی فلزی حک شدهبودند، ستارهای در مرکز داشت که انگار نوری کمسو از میانش بیرون میزد. بعضی از نمادها کمرنگ و فرسوده بودند اما هنوز میشد هالهای از قدرت را در اطرافش حس کرد.»
▪️نویسنده تلاش کردهاست تا با نگاهی جامع، هیچیک از شخصیتها و فضاها را بدون توصیف رها نکند و اما این کامل بودن با توصیفات مستقیم شکل گرفتهاست. توصیفات به جای آنکه به صورت لایهلایه و در خلال روایت پیش بروند و به تدریج در ذهن مخاطب شکل بگیرند، به صورت تکهتکه و ناگهانی عرضه شدهاند؛ به گونهای که هر شخصیت یا محیط، در یک لحظهی خاص و بهطور یکباره توصیف میشود و سپس رها میگردد. این فقدانِ توصیف گامبهگام، باعث شده تا توصیفات به جای آنکه بخشی از جریان داستان باشند، مانند برخوردهای ناگهانی به نظر برسند. در نتیجه، توصیفات به دلیل نبودِ سیر تدریجی، از حالت یک ابزار اثرگذار خارج شده و تنها به یک فهرست کامل اما گسسته تبدیل شدهاست که مانع از آن میشود تا خواننده بتواند به صورت ارگانیک و در همتنیده با روایت، تصویر نهایی شخصیتها و محیطها را در ذهن خود بسازد.
▪️مثال از توصیف بهیکبارهی محیط:
«کمی بعد، از میان کوچههای تنگ بازار گذشتند. دیوارها پر از نقشهای قدیمی و علامتهای تسخیر بود. پیرزنی با چشمبند سیاه کنار بساطش نشستهبود و در بطریهای کوچک، ارواح نورانی را میفروخت. صدای نجواهایی از میان شیشهها بیرون میآمد. در سمت دیگر، مردی با عینک گرد و دودی، تکههای چوب راوا را برش میزد و روی آن، رگههای نقرهای جادویی میکشید.»
▪️با وجود تمام نقایص ساختاری در متد توصیف، همین رویکرد «مستقیم و اخباری» باعث شدهاست تا اثر از نظر باورپذیری و امکان تصور، سطح مطلوبی را تجربه کند. صراحت در بیان جزئیات و حذف لایههای مبهم، باعث شده تا تصاویر در ذهن مخاطب با دقت و سرعت بازسازی شوند و هیچ ابهامی در مورد چیدمان محیطی یا ظاهر شخصیتها باقی نماند. این شفافیتِ گزارشگونه، به مخاطب اجازه میدهد تا بدون نیاز به تفسیرهای پیچیده، بهراحتی فضاها را تصور کند و با آنها ارتباط برقرار نماید؛ چرا که نویسنده با تکیه بر توصیفات عینی، مسیری کوتاه و مستقیم برای رسیدن به تصویر نهایی خلق کردهاست. در واقع، همین سادگی و صراحت در روایت، باعث شده تا لایهی بصری اثر برای مخاطب کاملاً ملموس و قابل لمس باشد و در نتیجه، باورپذیری تصاویر در ذهن خواننده به شکلی حداکثری تقویت شود.
▪️توصیف مستقیم و فضاسازی زیبا و قابل ملموس:
«آسمان رو بهسمت روشنایی میرفت. از لای شکاف پنجره، نور کمرنگی به داخل میتابید. لیا از تخت پایین آمدهبود و کنار پنجره ایستادهبود. پتو را روی شانهاش انداختهبود تا لرزشش را پنهان کند. صدای گامهایش در اتاق کوچک با تیکتاک ساعت قاطی میشد. از بیرون صدای چرخ ارابه و بعبع گوسفندها میآمد. حیاط نسبتاً کوچکی پشت شیشه دیده میشد. زنانی با سبدهای خالی از کوچه میگذشتند و برجهای بلند نوراون میان مه محو میشدند.»
▪️برای اینکه توصیفات از حالت مستقیم و گزارشگونه به حالت غیرمستقیم و ادغامشده با روایت تبدیل شوند، با ذکر چند مورد از توصیفهای داخل اثر، مثال غیر مستقیم آن ها نیز ذکر میشود.
▪️مثالها:
▪️نمونه اول: توصیف اتاق (از گزارش به تجربه)
«دیوارهای اتاق، باریک و سنگی بودند با یک پنجره کوچک که مه بیرون، باعث شدهبود شیشهاش بخار بگیرد.»
📌بازنویسی منتقد:
«دستش را روی دیوارهای سنگی و باریک کشید؛ سردی سنگ در انگشتانش پیچید. نگاهش به پنجرهی کوچک افتاد، جایی که مهِ بیرون، شیشه را در یک لایهی سفید و کدر غرق کردهبود.»
📌توضیح منتقد:
(اینجا توصیف دیوار و پنجره، در خلال حرکت دست و نگاه شخصیت اتفاق افتاد.)
▪️نمونه دوم: توصیف بازار زیرزمینی (از صفت مستقیم به حس)
«هوای بازار زیرزمینی حالت خفهای داشت. بخار از میان لولههای زنگزده بالا میرفت...»
📌بازنویسی منتقد: «بخارِ گرمی که از میان لولههای زنگزده برمیخواست و هوای خفهی بازار زیرزمینی، گلویش را فشرد و راه تنفسش را تنگ کرد.»
📌توضیح منتقد:
(به جای اینکه بگوییم هوا خفه بود نشان دادیم که هوا گلویش را فشرد.)
▪️نمونه سوم: توصیف غذا (از لیست کردن به اشتیاق)
«سطح خورش غلیظ و کرمی، با تکههای درشت هویج و سیبزمینی... پوشیدهبود.»
📌بازنویسی منتقد:
«بخار غلیظ خورش، با بوی ادویههای ناشناخته، اشتهایش را تحریک کرد. تکههای درشت هویج و سیبزمینی در غلظت کرمیِ خورش شناور بودند و شعلههای آرام آتش، با رقصیدن روی چوبهای سوخته، به این منظره گرمای بیشتری میبخشید.»
📌توضیح منتقد:
(به جای اینکه اجزای غذا منو شود، حس لذت از فضا و طعم و شکل اشتهاآور غذاها به خواننده القا میشود.)
▪️از نقاط قوت توصیفها در سرتاسر اثر هرچند توصیفها مستقیم هستند، اما تمام جزئیات توصیفی زیبا دارند و فضاسازی بسیار قوی است. توصیف زیبای صداها، بوها، نورها در کل روایت قابل لمس و ملموس میباشند. توصیف احوالیات بسیار کامل است و حس همذاتپنداری به خواننده میدهند.
▪️مثال از توصیف صدا:
«صدای قلقل کتری مسی درون اتاق، در گوش لیا کش آمد و کش آمد تا وقتی که به صدای چکهی آب روی سنگ سرد تبدیل شد.»
«صدای گامهای سنگین سربازها در میان دیوارهای خرابهی معبد پیچید.»
▪️مثال ازتوصیف نور و بو:
«نور زرد شمع و چراغ روی میز، کمکم بیرمق شد و جای خودش را به لرزش سرد شمعهای پراکنده داد. بوی گیاهان خشک در مشامش به بوی نم دیوارهای کهنه و عود تلخ معبد تغییر کرد.»
▪️مثال ازتوصیف زیبای احوالیات آرورا
«چشمانش پر از اشک شد. حس میکرد هر قطرهای که از زیر دستانش بیرون میزند، بخشی از جان خودش است که میریزد. درون ذهنش هزار جمله میچرخید. «اگه اون موقع نمیذاشتم تنها بره... اگه زودتر پیداش میکردم... اگه، اگه...» گریه امانش را برید و قلبش با ناتوانی خودش را به در و دیوار سی*ن*هاش میکوبید. به اطراف نگاه کرد. سروصداها خیلی بیشتر شدهبود. ترس چنگ انداخت به گلویش.»
▪️از نقاط ضعف توصیفها غالب بودن توصیفات مستقیم و گزارشی است. تقریباً تمام توصیفات به صورت «لیست کردن» هستند. نویسنده میگوید: «دیوارها سنگی بود، پنجره کوچک بود، آینهای نبود». این یعنی نویسنده مانند یک دوربین مداربسته عمل میکند و فقط گزارش میدهد، نه اینکه از طریق چشم شخصیت، محیط را تجربه کند.
▪️ضعف دیگر، گسستگی در ارائه عدم سیر گامبهگام توصیفات به صورت تکههای مجزا ظاهر میشوند. «مثلاً در توصیف اتاق، ابتدا دیوارها، بعد پنجره و بعد تخت میآیند» اما اینها در یک جریان روایت نیستند، بلکه شبیه به فهرست وسایل اتاق هستند.
▪️نقطهضعف بعدی اثر در توصیفات، سادگی بیش از حد در ساختار جملات توصیفی عمدتاً با ساختار «X بود» یا «Y قرار داشت» نوشته شدهاند که باعث میشود متن از حالت ادبی داستانی به حالت گزارش محیطی تغییر کند.
📌پیشنهاد منتقد:
برای اینکه توصیفات از حالت مستقیم و گزارشگونه به حالت غیرمستقیم و ادغامشده با روایت تبدیل شوند، پیشنهاد میشود توصیفات را در کنشها یا عکسالعملها طبق مثالهایی که از توصیفات غیر مستقیم آورده شد، جایگذاری کنید.صفتها را حذف کند و به جای آنها فعل به کار ببرید. به جای اینکه بگویید «اتاق تاریک بود» که توصیف مستقیم است، بگویید: «تاریکی اتاق، هرچه داشت را در خود بلعیده بود» که میشود توصیف غیر مستقیم یا تصویری. این تغییر کوچک، اثر را از یک گزارش ساده به یک اثر ادبی تبدیل میکند.
◾زاویه دید:
▪️در این اثر، زاویه دید بر عهدهی یک راوی سوم شخص است که مسئولیت نقل وقایع و ترسیم جهان داستان را بر عهده دارد. نویسنده با انتخاب این رویکرد، تلاش کردهاست تا فضای گستردهتری برای روایت ایجاد کند و امکان جابهجایی میان محیطها و شخصیتهای مختلف را فراهم آورد. این انتخاب، ساختار اثر را از یک تجربهی شخصی و محدود به یک روایت جامعتر تبدیل کردهاست که اجازه میدهد وقایعی خارج از دسترس یا دیدِ مستقیمِ یک شخصیت، نیز به مخاطب منتقل شود.
▪️نویسنده در سراسر روایت، ثبات ساختاری لازم در بهکارگیری زاویه دید را حفظ کردهاست؛ به گونهای که در تمامی پارتها، روایت به طور یکپارچه از منظر شخص سوم پیش میرود و هیچگونه گسست یا تغییر ناگهانی در نقطهی دید مشاهده نمیشود. این تداوم و پایبندی به زاویه دید انتخابی، باعث شده تا مخاطب در یک جریان روایی منظم قرار گیرد و دچار سردرگمی در شناسایی منبع روایت نشود. این ثبات در اجرا، نشاندهندهی تسلط نویسنده بر مدیریت روایت است و اجازه میدهد تا تمرکز مخاطب بهجای تحلیل تغییرات احتمالی در زاویه دید، صرفاً بر پیشبرد داستان و درک وقایع متمرکز بماند.
▪️انتخاب زاویه دید سومشخص با توجه به «ژانر فانتزی» و گستردگی محتوایی اثر، تناسبی کامل دارد. در «ژانرهای فانتزی» جایی که نیاز به جهانسازی و معرفی مفاهیم پیچیده، جغرافیاهای متنوع و تاریخچههای گسترده است، زاویه دید سومشخص به دلیل انعطافپذیری بالا، بهترین ابزار است. این رویکرد به نویسنده اجازه دادهاست تا بدون محدود شدن به ادراکات یک شخصیت واحد، ابعاد مختلف دنیای خیالی خود را به نمایش بگذارد و سیر روایی را به گونهای پیش ببرد که همزمان با پیشرفت داستان، مخاطب را با جزئیات محیطی و سیاسی جهان داستان آشنا کند. در واقع، این انتخاب باعث شده تا محتوای اثر، از یک تجربه بسته به یک حماسه یا روایت جامع تبدیل شود که با استانداردهای «ژانر فانتزی» کاملاً همسو است.
◾کشمکش و تعلیق
◾تعلیقها:
▪️در بررسی میزان تعلیقهای کوچک و بزرگ
در این رمان، تعلیقها در دو سطح کلی طراحی شدهاند:
▪️تعلیقهای کوچک: این تعلیقها در لایههای زیرین داستان پخش شدهاند تا ریتم روایت تند بماند. شروع داستان با عبارت «لیا گمشده» یک قلاب کوچک اما بسیار مؤثر است که مخاطب را از همان ثانیه اول با یک پرسش (کجا؟ چرا؟) درگیر میکند. همچنین تنشهای لحظهای در بازار زیرزمینی یا تردید در مورد نیت زن درمانگر، باعث میشود خواننده در هر پارت احساس کند اتفاقی در شرف وقوع است.
▪️تعلیقهای بزرگ: اینها ستونهای اصلی داستان هستند. مانند تعلیق بزرگ «تقابل کلاوس و لیا» که ایجاد یک شکاف اطلاعاتی میکند و خواننده میداند «کلاوس» نام «لیا» را دارد اما «لیا» نمیداند. این یک فشار روانی مداوم ایجاد میکند که مخاطب را تا لحظهی رویارویی، در وضعیت اضطراب نگه میدارد.
▪️بیان تعلیقهای مهم داستان:
مهمترین نقاط تعلیق که موتور محرک داستان هستند عبارتند از:
▪️تعلیق هویت: آیا «لیا» میتواند ارادهی خودش را حفظ کند یا توسط «اربوس» بلعیده میشود؟
▪️تعلیق تهدید: چه زمانی «کلاوس» به پناهگاه میرسد و آیا «لیا» فرصت کافی برای آماده شدن دارد؟
▪️تعلیق معمایی: ظهور ناگهانی اژدها و حمله به «کلاوس» این اتفاق یک پرسش بزرگ ایجاد کرد که «چه کسی یا چه چیزی در سایههاست که حتی «کلاوس» را هم هدف قرار میدهد؟»
▪️در بررسی تعلیق در سیر داستان و باورپذیری آن
از نظر زمانبندی تعلیقها به درستی مدیریت شدهاند. نویسنده تعجیل نکرده است؛ ابتدا با معرفی تدریجی خطرات (کلاوس، پیوند جادویی، اعلامیه شکار)، سطح استرس را بالا برده و سپس با قرار دادن (لیا در آرامش موقت خانه سارین) تعلیق را به اوج رساندهاست.
▪️تعلیقها باورپذیر هستند چون بر پایه قوانین دنیای داستان (مثل پیوند جادویی) بنا شدهاند و نه اتفاقات تصادفی.
▪️تعلیقها دقیقاً در نقاطی قرار گرفتهاند که مخاطب تازه در حال عادت کردن به آرامش است و ناگهان با یک تهدید جدید (مثل نام لیا) روبهرو میشود و این نشاندهندهی بهجا بودن تعلیقهاست.
▪️تعلیقها در اثر توانستهاند میزان بالایی از جذابیت را به اثر ببخشند.
◾کشمکشهای درونی
▪️در بررسی میزان و کفایت کشمکشهای درونی
در بررسی کلی اثر، میتوان گفت که کشمکشهای درونی نه تنها کافی است، بلکه ستون فقرات روایت محسوب میشوند و از نظر شدت و تأثیر، بر تمام کشمکشهای بیرونی سایه افکندهاند. کشمکشهای درونی «لیا» که «اربوس» در شکلدهی آنها از درون او نقش پررنگی دارد، در سطح بسیار بالایی از کیفیت قرار دارد، زیرا بر پایه یک تضاد بنیادین بنا شدهاست: تضاد میان انسانیت (لیا) و قدرت مطلق (اربوس)
▪️در «ژانرهای فانتزی» معمولاً قدرت یک ابزار است، اما در این داستان، قدرت «اربوس» خودش یک شخصیت است که با شخصیت اصلی در جنگ است. این باعث شده کشمکش درونی از حالت تردید ساده به یک جنگ تمامعیار برای بقای هویت تبدیل شود.
▪️در ارتباط با شخصیتپردازی و زاویه دید از آنجایی که مخاطب مستقیماً با افکار «لیا» در ارتباط است، هر زمزمهی «اربوس» و هر مقاومت «لیا» تأثیری دوچندان میگذارد. این موضوع باعث شدهاست که خواننده نه تنها با خطرات بیرونی (مثل کلاوس) بجنگد، بلکه در هر لحظه نگران باشد که آیا لیا در حال تبدیل شدن به چیزی است که از آن میترسد یا خیر.
▪️کشمکش درونی تأثیرش بر سیر داستان چنان قوی طراحی شده که حتی در لحظات آرامش (مانند حضور در خانهی سارین) تعلیق برقرار میماند؛ چرا که خواننده میداند آرامش بیرونی «لیا» با آشوب درونی او (جدال با اربوس) در تضاد است.
📌سخن منتقد:
▪️میزان کشمکشهای درونی در این اثر کاملاً بهینه و بسیار قدرتمند است. نویسنده به جای اینکه تنها به تعقیب و گریزهای بیرونی تکیه کند، کشمکشهای درونی را بیشتر در میانه کالبد «لیا» قرار داده است. این سطح از کشمکش، باعث میشود که رشد شخصیت «لیا» بسیار جذابتر و باورپذیرتر باشد، زیرا هر پیروزی بیرونی او، در واقع نتیجهی یک پیروزی یا شکست درونی در برابر «اربوس» است.
▪️نویسنده در پرداخت کشمکشهای درونی، به جای استفاده از توضیحات کلی، از تضادهای حسی و شنیداری استفاده کردهاست تا مشغلههای فکری و افکار ضد و نقیض «لیا» را به مخاطب القا کند. این باعث شدهاست که کشمکش درونی، از یک حالت ذهنی به یک «تجربه ملموس» تبدیل شود.
▪️تحلیل پرداخت بر اساس نقل قولهای مستقیم:
▪️نویسنده به زیبایی لحظهای را به تصویر کشیده که «لیا» سعی میکند حقیقت ترسناک درونیاش را انکار کند، اما در نهایت با آن روبهرو میشود. این تضاد انکار و واقعیت در مثال زیر کاملاً مشهود است:
«جای سوختگی روی گردنش هنوز درد میکرد. کسی به او نگاه نمیکرد؛ حس میکرد به زبان بیزبانی به او میگفتند: «تو اینجا جایی نداری». لیا سرش را از زیر شنل بالا آورد. با خودش زمزمه کرد: «تسخیر معکوس فقط یه افسانهست، فقط یه کابوسه... حتی معلمهایش هم آن را فقط در لفافه میگفتند؛ چیزی مربوط به دوران تاریکی، زمانی که برخی جادو را وارونه فرا میخواندند. حالا خودش شدهبود بخشی از آن افسانه.»
▪️این پرداخت باعث میشود مخاطب با درماندگی در کشمکش درونی لیا همذاتپنداری کند و بفهمد که او نه تنها با دنیای بیرون، بلکه با هویت جدید و ناخواستهاش در جنگ است.
▪️کشمکش درونی در مثال زیر، به صورت یک نبرد برای سکوت پرداخت شدهاست. نویسنده با آوردن واکنشهای فیزیکی «لیا» شدت این کشمکش را نشان میدهد که تلاش میکند حضور مزاحمی را در ذهن و وجودش کنترل کند:
«لیا مردد ماند. زمزمهای محو درست در گوش چپش چیزی گفت اما لیا مفهومش را نفهمید. دستش را روی سرش گذاشت و به صدای درون سرش نهیب زد: «لطفاََ دست از سرم بردار». سپس نفس عمیقی کشید و وارد شد.»
▪️این بخش نشان میدهد که کشمکش درونی «لیا» تا حدی پیش رفته که او را در محیطهای بیرونی دچار تزلزل میکند و جذابیت این نقطه، در ناشناخته بودن صدای درون سر اوست.
▪️نویسنده در مثال زیر، با استفاده از استعارههای جسمی_روانی، جذابیت کشمکش درونی را به اوج میبرد. در این بخش، تپش قلب «لیا» دیگر متعلق به خودش نیست و این نقطه اوج جذابیت درونی است:
«لیا خودش را روی تخت انداخت. چشمهایش را بست اما صدایی شبیه تنفس، شبیه زمزمهای خفه، مثل قطرهای از ذهنش چکه میکرد: «قدرت رو حس کردی؟» او پتو را روی سرش کشید و دلش را به تپش قلبی سپرد که دیگر مطمئن نبود فقط مال خودش باشد.»
▪️اینکه نویسنده تپش قلب را به عنوان بخشی از کشمکش درونی معرفی میکند، نشاندهنده پرداخت بسیار دقیق و عمیق اوست.
▪️در مثال زیر، احوالیات درونی «لیا» بلندترین سطح از کشمکش درونی او را خلق کردهاست. نویسنده تمام حواس (بوی خون، صدای پرها، سرمای پوست) را به کار میگیرد تا تقابل «لیا» و «اربوس» را به یک صحنه اکشن درونی تبدیل کند:
«دستی خیالی، به نرمی انگشتان سردش را لمس کرد. سپس تاریکی پشت چشمهایش را شکافت. نجواهایی از اعماق ذهنش را میشنید. آهی عمیق، سنگین و خفهکننده، انگار از دهانهی چاهی قدیمی بالا میآمد. سعی کرد اطرافش را ببیند ولی تا چشم کار میکرد، تاریکی بود. بوی خون خشکشده و خاک، صدای پرهای مرطوبی که بهآرامی باز میشدند را حس میکرد و میشنید. سپس صدای ضخیم و خشدار آن چیز، آمیخته با تمسخر و چیزی شبیه دلسوزی را شنید: «این افکار پوچ احساساتی رو بریز دور! قدرت من رو حس کردی؛ چرا قبولش نمیکنی؟... لیا به خود پیچید و قطرهای عرق از روی شقیقهاش پایین چکید. در ذهنش، چیزی درون قفس در حال خیز برداشتن بود. نفسهایش ریتم تند به خود گرفت. صدایی دیگر در سرش هشداروار گفت: «نذار کنترل رو به دست بگیره» و چشمانش باز شد. لیا آرام نشست. پتو از روی دوشش افتاد و سرمای صبحگاهی پوست خیس از عرقش را لرزاند. تنش از عرق خیس بود و سرمای اتاق راهی برای ورود به پوست و درونش پیدا نکردهبود.»
▪️این پرداخت کامل، به مخاطب القا میکند که «لیا» در یک قفس ذهنی است و هرلحظه ممکن است کنترل را از دست بدهد. استفاده از توصیفات حسی (بوی خون و خاک) در کنار دیالوگهای وسوسهانگیز «اربوس» کشمکش را برای مخاطب بسیار جذاب و پرتنش میکند.
📌سخن منتقد:
نویسنده توانستهاست افکار ضدونقیض «لیا» را به جای «گزارش دادن»، «به تصویر بکشد». از طریق همین نقلقولها مشخص است که کشمکش درونی در این اثر، نه یک پیشزمینه، بلکه یک شخصیت فعال است که مدام با «لیا» درگیر است و این موضوع باعث جذب حداکثری مخاطب به لایههای روانی داستان میشود.
📌پیشنهاد منتقد:
در کشمکش.های درونی «لیا» «اربوس» بارها او را «عروسک» خطاب میکند که این میتواند پیشزمینهای برای کشیدن ذهن خواننده به دنیایی عاشقانه و احساسی بین آن دو نیز باشد. با توجه به پیشنهاد «ژانری عاشقانه» و پردازش دنیایی احساسی در دنیای سخت فانتزی، همچنان معتقدم این اثر کشش چنین جذابیت مضاعفی را برای خوانندگان خود دارد.
◾کشمکشهای بیرونی
▪️در بررسی ساختار درگیریهای این اثر، مشخص میشود که نویسنده با تکیه بر «کشمکشهای بیرونی» نه تنها پیشبرد روایت را مدیریت کرده، بلکه لایههای شخصیتی را در بستر تقابلها تعریف نمودهاست. این داستان بر سه محور اصلی از کشمکشها استوار است: «انسان با انسان»، «انسان با حیوان (موجودات برتر)» و «انسان با وقایع».
▪️در ادامه، تحلیل هر یک از این ۸ کشمکش بیرونی را که در اثر ثبت شدهاست، بررسی میکنیم:
۱. لیا در برابر نیروهای امنیتی (کشمکش انسان با انسان):
در این صحنه، «لیا» در محیطی پرجمعیت قرار میگیرد و با سربازانی که قصد دستگیر کردن مردم را دارند روبهرو میشود. این کشمکش زمانی به اوج میرسد که «لیا» تحت فشار محیطی و وسوسه درونی، کنترلش را از دست داده و با فوران شعلههای آتش، مسیر فرار را باز میکند و سربازان تسخیرگر زیادی کشته میشوند.
📌تحلیل منتقد:
این تقابل، معرفی اولیه تضاد میان ضعف ظاهری و قدرت نهفته است. نویسنده با قرار دادن «لیا» در محیطی پرفشار، کشمکش بیرونی را به محرکی برای انفجار درونی تبدیل کردهاست.
۲. فوران کنترلنشدهی قدرت در فلشبک (کشمکش انسان با انسان):
این تقابل، لحظهی اولین تسخیر «لیا» توسط «اربوس» را به تصویر میکشد؛ جایی که قدرت تخریبی «لیا» نه برای دفاع، بلکه به صورت یک انفجار ویرانگر از درون او فوران میکند و منجر به مرگ وحشیانه و دستهجمعی اطرافیانش (از جمله نوجوانان و نگهبانان) میشود.
📌تحلیل منتقد:
در اینجا کشمکش انسان با انسان، به یک تراژدی تبدیل میشود. تضاد میان معصومیت «لیا» و وحشتناک بودن قدرت «اربوس» ریشهی ترس و نگرانی «لیا» را برای مخاطب روشن میکند و به داستان عمق روانشناختی میبخشد.
۳. سقوط و زندانی شدن «اربوس» در فلشبک (کشمکش انسان با انسان)
این لحظهی شکست و به بند کشیده شدن «اربوس» است؛ جایی که قدرت تخریبی او در برابر جادوی گروهی و زنجیرهای خونیِ تسخیرگران قرار میگیرد. تقابل میان «ابهت اربوس» و «قساوت تسخیرگران» در اینجا نقل شدهاست.
📌تحلیل منتقد:
این کشمکش، نقطه چرخش شخصیت «اربوس» است. نویسنده با نشان دادن شکست او در برابر یک سیستم سازمانیافته، او را از یک مهاجم به یک قربانی زندان ابدی تبدیل میکند تا مخاطب دلیل جستجوی او برای آزادی و کنترل را درک کند.از این کشمکش تقابل «انسان با وقایع» هم میتوان استنباط کرد چون یکجورهایی «اربوس» به مجازات تقدیرواری دچار شدهاست.
۴. تقابل «دِراوِن» و سربازان (کشمکش انسان با حیوان یا همان موجود برتر):
این تقابل بر محوریت نمایش شکاف عمیق قدرت بنا شدهاست. با حرکت نیزهی سرباز (جلو بردن نیزه) آغاز شده و با پاسخ خشمگینانه و خردکنندهی دراوِن به اوج میرسد؛ جایی که توصیفاتی چون «ترک برداشتن زره» و «لرزش زمین» دیده میشود.
📌تحلیل منتقد:
نویسنده در اینجا از کشمکش انسان با موجود برتر استفاده کرده تا تسلیمشدن انسان در برابر نیروی طبیعت و وحشیگری را به تصویر بکشد. این صحنه، ابهت موجوداتی چون «دِراوِن» را تثبیت کرده و حس ناچاری انسان را برجسته میکند.
۵. تقابل «اربوس» و «کلاوس» (کشمکش انسان با انسان):
کشمکش بر محور «مالکیت و انتقام» است. با حمله برقآسا آغاز شده و با تحقیر فیزیکی و روانی «کلاوس» به اوج میرسد؛ جایی که «اربوس» با گرمای سوزان و فشار خردکننده، جسم و غرور «کلاوس» را میگیرد.
📌تحلیل منتقد:
این تقابل، نمایش عریان قدرت است. نویسنده با خرد کردن «کلاوس» جایگاه «اربوس» را به عنوان مالکی غیر قابل بحث تثبیت میکند و ترس و حیرت «لیا» را به عنوان شاهد این تقابل، برجسته میسازد.
۶.حمله «آرکان» به «لیا» (کشمکش انسان با انسان):
این تقابل بر محور شوک و آسیب است. نه از طریق مبارزه، بلکه از طریق یک حمله غافلگیرانه با شلیک تیر انرژی نقرهای به شانهی «لیا» آغاز میشود که او را درمانده قرار میدهد.
📌تحلیل منتقد:
نویسنده با ایجاد تضاد میان سکون «لیا» و سرعت «آرکان» تنش داستان را به اوج میبرد. وارد کردن درد فیزیکی به «لیا» در این لحظه، مخاطب را با احساس بیقراری و نگرانی شدیدی نسبت به سرنوشت او مواجه میکند.
۷. دفاع نهایی «اربوس» برای نجات «لیا» (کشمکش انسان با انسان):
کشمکش بر محور ایجاد فرصت و نجات است. با حمله سریع و انفجاری «اربوس» به سمت «کلاوس» و «آرکان» آغاز میشود تا مسیر فرار «لیا» باز شود. این صحنه با ناپدید شدن ناگهانی «اربوس» و بهجا گذاشتن بوی سوختگی و مه به پایان میرسد.
📌تحلیل منتقد:
در اینجا تضاد میان قدرت تخریبی «اربوس» و میل او به حمایت از «لیا» به تصویر کشیده شدهاست. این کشمکش، تحولی در رابطه این دو ایجاد میکند و حس فقدان و اضطرار را در مخاطب تقویت میکند.
۸. تقابل «کلاوس» و زن درمانگر (کشمکش انسان با انسان):
کشمکش بر محور سلطه و مجازات است. تقابل میان خشم سرد «کلاوس» و التماسهای لرزان زن درمانگر، در فضایی خفقانآور (تضاد سرمای میز سنگی در برابر گرمای نفسهای کلاوس) شکل میگیرد و منجر به حذف فیزیکی زن میشود.
📌تحلیل منتقد:
این صحنه، نقطه اوج بیرحمی «کلاوس» و سردی رفتار او به التماسهاست. نویسنده با استفاده از تضادهای حسی، فضای خفقانآوری ایجاد کرده تا علاوه بر تثبیت شخصیت منفی «کلاوس» اطلاعات حیاتی درباره تسخیر معکوس را به مخاطب منتقل کند.
📌سخن منتقد:
در تحلیل پرداخت و میزان جذابیت کشمکشها برای مخاطب در مجموع، میتوان گفت که پرداخت این کشمکشها بسیار هوشمندانه است. نویسنده به جای توصیفات طولانی، شخصیتها را در مقابل یکدیگر قرار داده تا ماهیت آنها برملا شود. جذابیت روایت در این است که توازن قدرت مدام در حال تغییر است و مخاطب هرگز نمیداند در لحظه بعد، چه کسی در جایگاه شکارچی و چه کسی در جایگاه شکار خواهد بود. این پرداخت دقیق، باعث میشود داستان از یک روایت ساده، به یک کالبدشکافی از قدرت، رنج و مالکیت تبدیل شود.
◾ایده و پیرنگ:
▪️داستان با معرفی «لیا» دختری آسیبپذیر اما دارای قدرتی نهفته، آغاز میشود که در دنیایی پر از جادو و سلسلهمراتب سختگیرانه زندگی میکند. او تحت تعقیب شورای شهر و بهویژه «کلاوس» مردی بیرحم و جاهطلب است، زیرا «لیا» دارای تواناییهای خاصی در زمینه تسخیر و جادو است که او را به هدفی برای قدرتمندان تبدیل کردهاست. «لیا» در مسیر فرارهایش با «آرورا» دوست صمیمی و وفادارش، پیوندی عمیق مییابد که تنها تکیهگاه عاطفی او در برابر دنیای خشن است.
نقطهی چرخش اصلی داستان زمانی رخ میدهد که «لیا» در یک حادثه یا رویارویی، با «اربوس» پیوند میخورد؛ موجودی ردهبالا و قدرتمند که اکنون در کالبد او جای گرفتهاست. این پیوند، یک «تسخیر معکوس» است؛ یعنی «لیا» به جای آنکه توسط «اربوس» بلعیده شود، میزبان او شده و از قدرتهای مخرب و ابهت او بهره میبرد. هرچند این قدرت هزینهی جسمانی و روانی سنگینی دارد و باعث تغییرات فیزیکی در او (مانند تغییر رنگ چشمها به بنفش و ظهور رگهای درخشان در گردن) میشود. «اربوس» در حالیکه گاهی همدل و گاهی تمسخرگر است، مدام «لیا» را وسوسه میکند تا انسانیت و ضعفهایش را کنار بگذارد و کاملاً به قدرت او تسلیم شود.
در همین حال «کلاوس» با تعقیب او، لایهی امنیتی «لیا» را میدرد. او با پخش کردن اعلامیههای شکار در تمام شهر «نوراون» «لیا» را به یک تهدید ملی تبدیل میکند تا او را به دام بیندازد. «لیا» پس از درگیریهای سخت و زخمیشدن در جنگل و بازار زیرزمینی، به پناهگاه امن خود، خانه «سارین» میرسد. «سارین» سرپرست مهربان و قیم «لیا» است که او را به عنوان تنها یادگاری از خواهرش میپروراند و به همراه «رمی» سعی میکند از او محافظت کند.
در نهایت، در حالی که «لیا» در آغوش آرامبخش دوستش «آرورا» و تحت حمایت «سارین» به استراحتی کوتاه میرود، «کلاوس» از طریق شکنجه و بازجویی از اهالی بازار زیرزمینی و یک درمانگر، نه تنها از وجود «تسخیر معکوس» در کالبد «لیا» مطلع میشود، بلکه موفق میشود نام او را به دست آورد. داستان در نقطهای به پایان میرسد که «کلاوس» با لبخندی پیروزمندانه، اکنون با دانستن نام «لیا» آماده است تا آخرین قدمها را برای شکار او بردارد، در حالیکه «لیا» هنوز نمیداند که آرامش فعلیاش، تنها پیشدرآمدی برای یک طوفان بزرگ است.
▪️ ایده این داستان در لایه اول، کلیشههای رایج دنیای فانتزی را در خود دارد و هیچ ادعای نوآوری ساختاری نمیکند، اما با توجه به قلم قوی و توانای نویسنده در فضاسازیها، کشمکشها و احوالیات توانستهاند پرداخت مناسبی از داستان داشته باشند.
▪️بزرگترین نقطه قوت این اثر، دوری از روایتهای مستقیم و اخبارگونه است. نویسنده به جای اینکه فقط اتفاقات را گزارش کند، با توصیفات عمیق و فضاسازیهای دقیق، مخاطب را به درون کشمکشها میبرد. این دقیقاً همان جایی است که کلیشه از بین میرود.
▪️پرداختهای نویسنده در کشمکشهای درونی و بیرونی چنان متقاعدکنندهاست که آن کلیشههای اولیه، تبدیل به یک بستر راحت برای مخاطب میشوند تا بتواند بدون گیج شدن، غرق در تنشهای داستان شود. تعلیقها درست طراحی شدهاند و شخصیتپردازی در لایههای پنهان بهخصوص در رابطه «لیا» و «اربوس» به داستان عمقی داده که در آثار کلیشهای کمتر دیده میشود.
📌سخن منتقد:
▪️در نهایت، نویسندهی عزیز به خوبی میداند چطور از ابزار «توصیف» برای پیشبرد داستان استفاده کند. او توانستهاست با تکیه بر یک پرداخت مناسب و فضاسازی هوشمندانه، یک مسیر آشنا را به تجربهای جذاب و ملموس تبدیل کند. این اثر ثابت میکند که وقتی قلم قوی باشد و پرداختها درست صورت گیرد، کلیشه دیگر مانعی برای جذابیت داستان نیست، بلکه تبدیل به ابزاری برای درگیر کردن سریعتر مخاطب میشود.
◾ایرادات نگارشی:
▪️علائم نگارشی به اندازهی خوبی در متن رعایت شدهاست، هرچند ایراداتی هم دیده میشود.
▪️مثال از عدم رعایت بهجا از ویرگول:
پارت۱۰
تا آن دیگری را گم کند. اما هر شعار،(تا آن دیگری را گم کند، اما هر شعار،)
پارت۱۱
دستش را روی شقیقهاش گذاشت. «نه، نه».(دستش را روی شقیقهاش گذاشت، «نه، نه!»)
پارت۱۷
بیشتر اختیار رو دست میگیره. اما هنوز(بیشتر اختیار رو دست میگیره، اما هنوز)
پارت۱۸
وقتی اون روز همه افتادن مردن. من میدونستم(وقتی اون روز همه افتادن مردن، من میدونستم)
پارت۴۲
لبهای لیا از هم فاصله گرفتند. اما ثانیهای بعد(لبهای لیا از هم فاصله گرفتند، اما ثانیهای بعد)
پارت۴۸
با جادویی بدون لمس کردن. انرژیای را به درون لیا فرستاد. اما جادو فرمان نمیگرفت؛(با جادویی بدون لمس کردن، انرژیای را به درون لیا فرستاد، اما جادو فرمان نمیگرفت؛)
▪️مثال از عدم رعایت علامت دو نقطه «:» در جملات لفظی: پارت۵۱
که سخن مرد، مانعش شد.(که سخن مرد، مانعش شد:)
پارت۵۴
صدای اربوس مانند فرو کردن سوزن در نوک انگشت، سوزشی برایش به وجود آورد.(صدای اربوس مانند فروکردن سوزن در نوک انگشت، سوزشی برایش به وجود آورد:)
پارت۵۵
صدایی از میان جمعیت بلند شد.(صدایی از میان جمعیت بلند شد:)
پارت۶۰
صدای نازکی داشت، مثل زمزمهای که نمیشد به آن اعتماد کرد.(صدای نازکی داشت، مثل زمزمهای که نمیشد به آن اعتماد کرد:)
پارت۶۶
صدایش را پایین آورد.(صدایش را پایین آورد:)
پارت۶۸
صدایش بین نفسهای کوتاهش گم شد.(صدایش بین نفسهای کوتاهش گم شد:)
پارت۶۹
تن صدایش را پایین آورد.(تن صدایش را پایین آورد:)
صدایش لرز خفیفی گرفت.(صدایش لرز خفیفی گرفت:)
▪️در متن رعایت فاصلهها و نیمفاصلهها تا حد زیادی درست پیش رفتهاست.
▪️از نقاط ضعف نگارشی در این اثر که نه تنها لحن بلکه بافت رمان را نیز به چالش میکشد، عدم رعایت تناسب فعل و فاعل و عدم پرشهای زمانیست که در بخش «لحن و بافت» منتقد به طور مفصل به آن پرداختهاست و مثالهای آن کامل بیان شدهاست.
▪️رعایت دستور زبان جز موارد کمی از عدم رعایت افعال در آخر جملات به طور قابل قبولی رعایت شدهاستکه در بخش «لحن و بافت» مثالهایش آورده شدهاست.
▪️تا حد قابل قبولی رعایت تفکیک پرشهای زمانی و مکانی با علامت سه ستاره(***) رعایت شدهاست.، جز چند مورد که در قسمت «سیر رمان» با مثال به آن پرداخته شدهاست.
▪️ اشتباهات تایپی و املایی نیز در سرتاسر متن دیده میشود که با توجه به نظارت کامل منتقد به عنوان «ناظر اثر» به طور کامل با «درج صفحه» ایرادگیری شدهاست تا نویسندهی عزیز بتوانند به سهولت ویرایش کنند.
▪️مثالها از اشکالات تایپی و املایی:
پارت۴
- لیا، لیا گمشده!(- لیا، لیا گم شده!)
مردم جلوی پایش کنار رفتند،(مردم از جلوی پایش کنار رفتند،)
سنگها را دقت روی ترازوی کوچک دستسازش، سبکسنگین میکرد.(سنگها را با دقت روی ترازوی کوچک دستسازش، سبکسنگین میکرد.)
پارت۵
بدمش به یه مرد سبیلو که کم مونده منم قورت بده.(بدمش به یه مرد سبیلو که کممونده منم قورت بده.)
پارت۷
لیا از آستانه در آشپزخانه گذشت(لیا از آستانهی در آشپزخانه گذشت)
پارت۸
تصاویر آن شعلهها و تن مرده تسخیرگرها،(تصاویر آن شعلهها و تنِ مردهی تسخیرگرها،)
آنقدر پایین کشید(آنقدر پایین کشید)
پارت۹
درحالی که ما اینجا بدون چوب داریم تا سر حد مرگ پیش میریم؟(در حالیکه ما اینجا بدون چوب تا سر حد مرگ داربم پیش میریم؟)
پارت۱۱
دستش را روی شقیقهاش گذاشت. «نه، نه».(دستش را روی شقیقهاش گذاشت، «نه، نه!»)
در اولین کوچه باریک انداخت؛(در اولین کوچهی باریک انداخت؛)
پارت۱۲
لیا با ابروهای درهم کشیده پرسید:(لیا با ابروهای درهمکشیده پرسید:)
هر دو در نور کمنور کوچه(هردو در نور کمِ کوچه)
پارت۱۶
برات در نظر گرفتهبود. و تو... تو تسخیر معکوس(برات در نظر گرفتهبود و تو... تو تسخیر معکوس)
موجود رو با خودن پیوند نزدی،(موجود رو با خودت پیوند نزدی،)
پارت۱۷
از ۴۰۰۰ سال پیش(از چهارهزارسال پیش)
پارت۱۸
دستانش را روی زانویش گذاشت(دستانش را روی زانوانش گذاشت)
اما اگه اونقدر قوی بود،(اما اگه اونقدر قوی بود،)
برای اولین بار(برای اولینبار)
پارت۱۹
قامت کشیدهاش در لباس سیاه نقشدوزی شده،(قامت کشیدهاش در لباس سیاه نقشدوزیشده،)
- یه نفر که هنوز یه هفته هم از مراسمش نگذشته، ویرانی به بار آورده.(- یهنفر که هنوز یههفته هم از مراسمش نگذشته، ویرانی بهبار آورده.)
نقش کندهکاری شدهی میز کشید.(نقش کندهکاریشدهی میز کشید.)
پارت۲۰
پیش جسدهای پودرشده ریوان!(پیش جسدهای پودرشدهی ریوان!)
پارت۲۲
شبیه اولین باری که(شبیه اولینباری که)
بوی عجیب و غریبی اتاق را پر کرد.(بوی عجیبغریبی اتاق را پر کرد.)
به بخش «قدیسان تاریک» میرسد.(به بخش «قدیسان تاریک» میرسد.)
«تنها یکی دو تن(«تنها یکی_دو تن)
پارت۲۳
«آخرین بار اربوس(«آخرینبار اربوس)
پارت۲۴
هر بار که میخواست(هربار که میخواست)
پارت۲۶
لیا دستش را روی گوشهایش گذاشت،(لیا دستانش را روی گوشهایش گذاشت،)
پارت۲۸
- از وقتی ۱۵ سالم بود،(- از وقتی پونزدهسالم بود،)
- صد بار بهت گفتم(- صدبار بهت گفتم)
پارت۲۹
آنقدر که نفس گرم و سنگینش(آنقدر که نفس گرم و سنگینش)
پارت۳۲
آنقدر نزدیک بودند که میتوانست(آنقدر نزدیک بودند که میتوانست)
پارت۳۳
بهنظر میومد از اعضای شورا باشن.(بهنظر میاومد از اعضای شورا باشن.)
پارت۳۴
- از همون یازده سال پیش. (- از همون یازدهسال پیش...)
پارت۳۶
چرا اینقدر پریشونت کرده؟(چرا اینقدر پریشونت کرده؟)
پارت۳۸
- نمیفهمم چرا هر بار حس میکنم یه نیروی دیگه داره من رو هدایت میکنه!(- نمیفهمم چرا هربار حس میکنم یه نیروی دیگه من رو داره هدایت میکنه!)
پارت۳۹
اما هنوز وصله به من!(اما هنوز به من وصله!)
- مهم همین وصل بودنه انرژیه.(- مهم همین وصل بودنِ انرژیه.)
پارت۴۲
یک متر آنطرفتر(یکمتر آنطرفتر)
پارت۴۳
هر بار که نفس میکشید،(هربار که نفس میکشید،)
پارت۴۵
با ابروهای در هم رفته(با ابروهای درهمرفته)
پارت۴۷
از شدت درد بیهوش نشود.(از شدت درد بیهوش نشود.)
اونها اونجان، من رو میکشن!(اونها اونجان، من رو میکشن!)
سی ثانیهست نفست رو حبس کردی!(سیثانیهست نفست رو حبس کردی!)
پارت۴۸
هر بار که سی*ن*هی لیا بالا میرفت(هربار که سی*ن*هی لیا بالا میرفت)
پارت۴۹
ترک خورده بود(ترک خوردهبود)
پارت۵۰
درد، از شانهاش تا گردنش را در بر گرفت.(درد، از شانهاش تا گردنش را در برگرفت.)
هر دو سرشان را چرخاندند.(هردو سرشان را چرخاندند.)
مردی میانسال با موی مشکی و سفید(مردی میانسال با موی مشکیوسفید)
سری بالا و پایین کرد.(سری بالاوپایین کرد.)
لبخندی که رعشی به تن لیا انداخت.(لبخندی که رعشهای به تن لیا انداخت.)
اولین باره یکی ازت مراقبت میکنه؟(اولینباره یکی ازت مراقبت میکنه؟)
پارت۵۱
چوبهای تیرهای که انگار هر لحظه(چوبهای تیرهای که انگار هرلحظه)
پارت۵۲
- دقیقاً جایی که نباید باشیی.(- دقیقاً جایی که نباید باشی.)
مرد میانسال وارد شد.(مرد میانسال وارد شد.)
پارت۵۳
شال و کلاه میکنی کجا بری؟!(شالوکلاه میکنی کجا بری؟!)
آسیب میزنن.(آسیب میزنن.)
هوا سرد بود و رعش خفیفی به تن لیا انداخت.(هوا سرد بود و رعشه خفیفی به تن لیا انداخت.)
پارت۵۴
پشت پیشخوان ایستادهبود.(پشت پیشخوان ایستادهبود.)
پارت۵۵
- هر روز یکی پیدا میشه(- هرروز یکی پیدا میشه)
پارت۵۶
لبهای آرورا ببشتر باز شد(لبهای آرورا بیشتر باز شدند)
در آب جمعشده روی سنگفرش(در آب جمعشدهی روی سنگفرش)
- صبر کن... خون... ! لیا، تو زخمی شدی؟(- صبر کن... خون... لیا، تو زخمی شدی؟!)
هر دو را به سکوت واداشت.(هردو را به سکوت واداشت.)
پارت۵۷
هر دو ناخودآگاه خندیدند.(هردو ناخودآگاه خندیدند.)
لیا درحالیکه لبخند روی لبش بود،(لیا در حالیکه لبخند روی لبش بود،)
که آخی از دهان لیا بیرون آمد.(که «آخی» از دهان لیا بیرون آمد.)
درحالیکه لای جمعیت گم میشدند،(در حالیکه لای جمعیت گم میشدند،)
پارت۵۸
هر چی بخوای.(هرچی بخوای.)
خاله قبلاً اینحا رو نشونم دادهبود.(خاله قبلاً اینجا رو نشونم دادهبود.)
پارت۵۹
- چیزیم... نمی.. شه!،(_ چیزیم... نمی... شه!)
رعش خفیفی به تن آرورا افتاد.(رعشهی خفیفی به تن آرورا افتاد.)
ترس چنگ انداخت به گلویش.(ترس به گلویش چنگ انداخت.)
پارت۶۱
این بار خودت رو(اینبار خودت رو)
- یه بار اربوس(- یهبار اربوس)
- ولی این بار،(- ولی اینبار،)
پارت۶۲
پنج نفر پشت میز گرد(پنجنفر پشت میز گرد)
کلمهای که گفتن آن قدغن بود،(آن کلمهای که گفتن قدغن بود،)
به یاد نگاه ترسیده آن دختر،(به یاد نگاه ترسیدهی آن دختر،)
حدوداً همقد مجسمه صد و هفتاد سانتی دم در. شاید هفده، هجده سالش باشه.(حدوداً همقد مجسمهی ۱۷۰سانتی دم در، شاید هفده، هجدهسالش باشه.)
پارت۶۳
آنقدر که نفس گرمش پوست صورتش را لمس کرد.(آنقدر که نفس گرمش پوست صورتش را لمس کرد.)
پارت۶۴
چون هر چی ازشون دیدم،(چون هرچی ازشون دیدم،)
وقتی یه نفر برات(وقتی یهنفر برات)
هر دو بهسمت صدا برگشتند.(هردو بهسمت صدا برگشتند.)
پارت۶۵
رده بالا بهمون بدن.(ردهبالا بهمون بدن.)
پس چرا نگهش داشتی؟(پس چرا نگهش داشتی؟)
با چشمغرهای به اربوس که بالای سرش ایستادهبود و مانند بچهها از لای در به درون اتاق نگاه میکرد، رفت.(چشمغرهای به اربوس که بالای سرش ایستادهبود و مانند بچهها از لای در به درون اتاق نگاه میکرد، رفت.)
«ولی حیف که یه نمه خل میزنه.»(«ولی حیف که یه نمِ خل میزنه.»)
در یک لحظه،(در یکلحظه،)
پارت۶۶
نوری سپیدهدم مثل نفس مهتاب.(نور سپیدهدم مثل نفس مهتاب.)
درحالیکه صدای پایشان(در حالیکه صدای پایشان)
که هر دو را منجمد کرد.(که هردو را منجمد کرد.)
پارت۶۷
صدای اربوس از پشت سرش را شنید(صدای اربوس را از پشت سرش شنید)
پارت۶۹
روی دست و پایش افتادهبود.(روی دستوپایش افتادهبود.)
نقش بسته بود.(نقش بستهبود.)
آرورا بین دو نفرشان گیر کرد،(آرورا بین دونفرشان گیر کرد،)
تو به وجود میای اثر هنری من.(تو به وجود میای، اثر هنری من!)
پارت۷۰
- برای اولین بار(- برای اولینبار)
- زیادی بهت فشار وار شده.(- زیادی بهت فشار وارد شده.)
پارت۷۱
صدای اربوس این بار(صدای اربوس اینبار)
پارت۷۲
- هر مغازه، هر کارگاه و هر انبار. هر کسی که دیشب اونجا بوده باید بازجویی بشه. هر نشونهای، حتی بیاهمیتترینش باید به من گزارش بدی.(- هر مغازه، هر کارگاه و هر انبار. هرکسی که دیشب اونجا بوده، باید بازجویی بشه. هر نشونهای، حتی بیاهمیتترینش رو باید به من گزارش بدی.)
لکهای رنگ قرمز روی یقهی لباسش(لکهای قرمزرنگ روی یقهی لباسش)
لبخندی گوشه لبش جا خوش کرد.(لبخندی گوشهی لبش جا خوش کرد.)
مدام اسمش رو صدا میکرد لیا.(مدام اسمش رو صدا میکرد، لیا!)
◾نقاط قوت و ضعف:
▪️نقاط قوت
عنوان، ژانر، جلد، خلاصه، مقدمه، میانه، مونولوگها، شخصیتپردازی درونی، توصیفات فضاسازی، زاویه دید، تعلیق، کشمکشهای درونی و بیرونی، ایده و پیرنگ.
▪️نقاط ضعف
آغاز، لحن و بافت، سیر رمان، دیالوگها، شخصیتپردازی بیرونی، توصیفات مستقیم، ایرادات نگارشی.
◾سخن پایانی منتقد:
📌نویسندهی عزیز از خواندن اثر زیبای شما به عنوان یک خواننده، بسیار لذت بردم؛ نه خسته شدم نه دلزده و حفظ هیجان و تعلیق در سرتاسر رمان باعث جذابیت و کشش به خواندن ادامهی اثر زیبای شما بود. به عنوان یک منتقد که سعی کردم ریزریز موارد را طبق قوانین نقد، بدون اچهافی پیش ببرم، صمیمانه امید دارم با رفع اشکالات محدود، بهخصوص «پرشهای فعل و زمانی» «توصیفات مستقیم» رقص قلم شما در عرصهی نوشتن خوشتر بدرخشد.
▪️ساناز هموطن▪️
ممنون از شما بانو❤️
حتماً روی نقطه ضعفها کار میکنم و سعی میکنم به شکل بهتری توصیفات رو بیارم تا مستقیم و کلیشهای نباشه.
مرسی که وقت گذاشتید و از نقدتون خیلی خوشحال شدم؛ چون زمانی که شما نقد کردید متوجه ضعفهای رمانم شدم و امیدوارم با ویرایش نقطه ضعفها و تقویت نقاط قوت، بتونم رمان بهتری بنویسم✨🌸
راستی یه سؤال هم بپرسم؟ میتونم الان درخواست تگ بدم یا اول باید ویرایش کنم و بعد دوباره نقد بشه؟
ممنون از شما بانو❤️
حتماً روی نقطه ضعفها کار میکنم و سعی میکنم به شکل بهتری توصیفات رو بیارم تا مستقیم و کلیشهای نباشه.
مرسی که وقت گذاشتید و از نقدتون خیلی خوشحال شدم؛ چون زمانی که شما نقد کردید متوجه ضعفهای رمانم شدم و امیدوارم با ویرایش نقطه ضعفها و تقویت نقاط قوت، بتونم رمان بهتری بنویسم✨🌸
راستی یه سؤال هم بپرسم؟ میتونم الان درخواست تگ بدم یا اول باید ویرایش کنم و بعد دوباره نقد بشه؟