🪶بهنام پرنیان خیالهای رنگینکمانی...
✍️نقد شورا
▪️عنوان: مغبون
▪️ نویسنده: سمیه اعلایی
▪️ژانرها: معمایی، جنایی، تراژدی
◾عنوان
▪️عنوان از یک واژه تشکیل شدهاست.
واژهی «مغبون» به معنای «زیاندیده، زیانکار، غبندار، فریبخورده، گولخورده» میباشد. انتخاب یک کلمه برای عنوان، هوشمندانه است چون در نگاه اول کنجکاوی مخاطب را تحریک میکند و در ذهن میماند. از نظر تعداد واژهها، تککلمهای بودن عنوان «مغبون» باعث میشود اثر متمرکزتر باشد و حس سنگینی و ابهامی را منتقل کند. در واقع وقتی عنوان کوتاه است، فضای بیشتری برای تخیل خواننده باز میشود تا خودش معنای این واژه را در دل داستان جستجو کند.
▪️از نظر حجم، این عنوان کاملاً ایدهآل و بهجا است. در دنیای رمانهای «معمایی و جنایی» عناوینی که کوتاه هستند، معمولاً تأثیرگذاری بیشتری دارند. «مغبون» به دلیل تککلمهای بودن، نه تنها طولانی نیست، بلکه اثرگذار نیز میتواند باشد. در واقع حجم این عنوان دقیقاً همان اندازه است که برای ایجاد کنجکاوی لازم است، چون عنوان فقط از یک کلمه تشکیل شده، تمام تمرکز روی همان واژهی «مغبون» است.
▪️اگر بخواهیم از نظر کلیشهای بودن به آن نگاه کنیم، باید بگوییم این کلمه اصلاً کلیشهای نیست؛ چون در ادبیات داستانی امروز، بهخصوص در «ژانرهای جنایی و معمایی» کمتر کسی از این واژه استفاده میکند. معمولاً در این ژانرها، نویسندهها به سراغ کلمات رایجتر یا حتی خیلی مدرن میروند، اما «مغبون» به دلیل ریشه ادبی و کمی قدیمی بودنش، یک حس تازگی و در عین حال سنگینی دارد. این کلمه به جای اینکه کلیشهای باشد، خاص بهنظر میرسد. این انتخاب باعث میشود مخاطب احساس کند با اثری طرف است که لایههای عمیقتری دارد و احتمالاً به مفاهیم پیچیدهای مثل «فریبخوردن» یا «ضرر عاطفی» اشاره میکند.
▪️«مغبون» به هیچوجه لودهنده نیست و دقیقاً همان چیزی است که یک رمان معمایی نیاز دارد، یعنی ابهام. این کلمه به جای اینکه بخشی از داستان یا پایان آن را برملا کند، فقط یک حس یا وضعیتی را منتقل میکند. اگر عنوان مثلاً «مرگ در اتاق شماره ۷» یا «انتقام پدر» بود، خواننده از همان ابتدا میدانست که با چه اتفاقاتی روبهروست، اما «مغبون» هیچ تصویری از محیط، شخصیتها یا حادثه اصلی داستان را لو نمیدهد. تنها چیزی که مخاطب متوجه میشود این است که احتمالاً در داستان بحثِ سود و ضرر، فریب خوردن یا از دست دادن چیزی در جریان است، اما اینکه چه کسی «مغبون» شده، چرا شده و چه تأثیری در جنایت یا تراژدی داستان دارد، کاملاً پنهان میماند. در واقع، این عنوان مثل یک درِ بسته است که کنجکاوی را تحریک میکند بدون اینکه کلید پاسخ را به خواننده بدهد.
▪️تناسب عنوان با «ژانرهایی معمایی، جنایی، تراژدی» بسیار بالا و هوشمندانه است.
در «ژانر معمایی» عنوان باید یک سؤال در ذهن مخاطب ایجاد کند. وقتی خواننده با کلمه «مغبون» روبهرو میشود، بلافاصله میپرسد: «چه کسی مغبون شده؟» یا «چه چیزی گم شده یا دزدیده شده؟» این ابهام، باعث کنجکاوی میشود که مخاطب برای پیدا کردن بقیهی تکهها، مجبور است وارد داستان شود. از این رو عنوان کاملاً با ژانر معمایی اثر که ژانر غالب است همخوانی دارد.
برای «ژانر جنایی» این کلمه به لایههای تاریکتر داستان اشاره دارد. جنایت معمولاً ریشه در حرص، طمع یا حسرت دارد. «مغبون شدن» میتواند انگیزهی یک قتل باشد یا نتیجهی یک کلاهبرداری بزرگ. این کلمه میتواند از حالت یک واژهی ساده خارج شده و تبدیل به یک انگیزه یا نتیجهی جنایی شود. میتوان گفت تا حدودی با ژانر جنایی نیز مرتبط میباشد.
در مورد «ژانر تراژدی» «مغبون» یک انتخاب بینقص است. تراژدی یعنی حسرت، فقدان و تجربهی یک ضربهی سخت. کلمهی «مغبون» بار عاطفی سنگینی دارد؛ حس کسی که چیزی را باخته یا متوجه شده که در یک معامله چه عاطفی و چه مادی، بازندهی مطلق بودهاست. این کلمه دقیقاً همان فضای غمآلود و سنگینی را میسازد که مخاطب از یک اثر تراژدی انتظار دارد.
در مجموع «مغبون» مثل یک پل است که هرسه ژانر را بههم وصل میکند: از معمایی «سؤال» به جنایی انگیزه و جنایت» و از آنجا به تراژدی حسرت.»
▪️در ارزیابی تناسب عنوان با خلاصه، عباراتی مثل «تنها شاهد زندهزنده سوختن خودم هستم» و «هیچ ناجیای وجود نداشت» و «خاموشی قلب»، همگی نشاندهنده یک شکست کامل هستند. «مغبون» در لغت یعنی کسی که در معاملهای ضرر کرده یا فریب خوردهاست. در اینجا، شخصیت داستان در معامله با زندگی یا سرنوشت به شدت «مغبون» شدهاست؛ یعنی هرچه داشته را باخته و در مقابل، تنها چیزی که به دست آورده، درد و سیاهی است. این تناسب در سطح مفهومی با عنوان «مغبون» بسیار عمیق است.
در جمله «آنکه از دلچرکین برخیزد، هرگز عاقبتش خیر نیست» دقیقاً همان معنای «مغبونشدن» را در لایهی تقدیر میرساند. کسی که عاقبتش خیر نیست، در واقع در نهایت «مغبون» است؛ یعنی در نهایت دستش خالی است و هزینهی سنگینی پرداختهاست. لذا عنوان «مغبون» با این خلاصه بسیار متناسب است، یعنی عنوان توانستهاست عصارهی تمام آن رنج و تراژدی موجود در خلاصه را در یک کلمه جمع کند.
▪️در متن مقدمه، تناسب عنوان «مغبون» را میتوان در جملات آن یافت. در مقدمه اشاره به کسی دارد که تمامِ هستیاش «امیدهایش، قلب و روحش» را به بهایی بسیار ناچیز «یک تفنگ یا یکلحظهی تاریکی» باختهاست. این میتواند یک مغبون شدنِ وجودی باشد. عنوان «مغبون» در کنار این مقدمه، صدای کسی است که میفهمد در بزرگترین معاملهی زندگیاش «معاملهی روح و زندگی» بازندهی مطلق شدهاست. تناسب این دو در این است که هردو از یک غمِ عمیق و جبرانناپذیر حرف میزنند. «مغبون» دقیقاً همان لرزشی است که در جملهی «آخرین سنگر من است» وجود دارد و توانسته با مقدمه نیز تناسب خوبی داشته باشد.
▪️عنوان تا اینجای داستان با محتوا تناسبی ندارد، زیرا هنوز اتفاقی در محتوا شکل نگرفتهاست که نشاندهندهی مغبونشدن شخصیتی از داستان باشد، اما از ابهامات داستان و تعلیقهای به وجود آمده در روند رمان، میتوان حدس زد که در ادامهی اثر، محتوا نیز میتواند با عنوان مرتبط باشد.
◾ژانرها
▪️نویسنده برای اثر خود ژانرهای «معمایی، جنایی و تراژدی» را برگزیده و «ژانر معمایی» را به عنوان ژانر غالب معرفی کردهاست.
▪️با بررسی روند فعلی روایت «ژانر معمایی» با محتوا تناسبی ندارد. تا اینجای داستان، هیچ عنصر معمایی مانند ایجاد یک راز مرکزی، طرح پرسشی پیچیده یا پرداختن به سرنخها مشاهده نمیشود. اتفاقات روایتشده تا این نقطه، صرفاً در چهارچوب یک «درام خانوادگی» و «رابطه عاطفی» میگنجند. تنشهای موجود در داستان، ناشی از تضادهای شخصیتی و کینههای خانوادگی است که متعلق به «ژانر درام» است، نه معما.
▪️در وضعیت فعلی، با توجه به محتوای درام، نه تنها ژانر غالب «معمایی» نیست، بلکه هیچ نشانهای از «ژانرهای جنایی یا تراژدی» نیز در پیرنگ دیده نمیشود. اگر قرار باشد این ژانرها در ادامه ظاهر شوند، نویسنده باید از همین حالا محتوا را مربوط به این ژانرها در روایت بگنجاند. اینکه تا این اندازه از سیر داستان نشانهای از ژانرها ندارد، نقطهضعف بزرگی در ژانرهای منتخب ایجاد نمودهاست.
📌سخن منتقد:
▪️نویسندهی عزیز توجه داشته باشند، ژانرهای انتخابی«معمایی، جنایی، تراژدی» در سیر رمان هیچ رنگ و نشانهای تا اینجای داستان ندارند و تنها «ژانر درام» بر فضای داستان غالب است، چون تمام تمرکز داستان روی این چیزهاست:
تضادهای خانوادگی: رقابت با خواهر و فشارهای تحصیلی.
تنشهای عاطفی: جذب شدن توسط رضا و وابستگی به او.
کینه و دشمنی: رابطه خراب دو خانواده بعد از شکست شراکت پدرها.
همه اینها، نشانههای کلاسیک «ژانر درام» هستند، داستانی که روی روابط انسانی، احساسات و تضادهای اجتماعی_خانوادگی میچرخد.
اگر بخواهیم خیلی دقیقتر بگوییم، فعلاً یک «درام عاشقانه با تم خانوادگی» داریم. خبری از جنایت نیست، خبری از معما نیست و هنوز به آن نقطه از تراژدی، سقوط و نابودی شخصیت نرسیدهایم.
📌پیشنهاد منتقد:
▪️چنانچه سیر داستان بر نشانهی این ژانرها «معمایی، جنایی، تراژدی» با همین کندی پیش میرود «ژانر درام» باید بر ژانرهای انتخابی اضافه شود و به عنوان ژانر غالب نیز معرفی شود. ترتیب ژانرها به این صورت باید باشند: «درام، معمایی، جنایی، تراژدی»
📌نکته:
▪️نویسنده گرامی «ژانر درام» میتواند حتی «ژانر تراژدی» را در بر بگیرد، اگر پایان تکاندهنده و غمانگیزی در کار نباشد. پس اینکه دست نویسنده حتی برای حذف «ژانر تراژدی» باز باشد، بسته به پیرنگ نهایی داستان دارد، اما تا اینجای داستان که حجم زیادی نیز میباشد «ژانر درام» غالب است و باید در ژانرها گنجانده شود.
◾جلد:
▪️تصویر روی جلد یک فضای تراژدی را به نمایش میگذارد که در مرکز آن، سایه زنی ایستادهاست. این زن لباسی بلند و تیره به تن دارد و چهرهاش در تاریکیِ شال رهایی، محو شدهاست. در دست راستش یک اسلحه جنگی شبیه به کلاشنیکوف و در دست چپش یک کلت سیاه گرفتهاست. لکههای خون روی دستان و لباس او دیده میشوند که نشاندهنده وقوع یک جنایت یا درگیری شدید است.
در پسزمینه، یک خانه یا ساختمان قدیمی در حال سوختن است و شعلههای زرد و نارنجی آتش، فضای پشت سر زن را کاملاً فرا گرفتهاند و تضاد شدیدی با سیاهی لباس و سایه او ایجاد کردهاند. در مرکز تصویر، دور یک دایره آتشین، کلمه «مغبون» با رنگ قرمز تند نوشته شدهاست. در قسمت بالای تصویر، متنی با خط نستعلیق قرار دارد که به فریب و «مغبونشدن» اشاره میکند. کل ترکیب رنگی تصویر بر پایه تضاد شدید مشکی و نارنجی-قرمز است که حس خشم، انتقام و ویرانی را منتقل میکند.
▪️جلد با محتوا در حال حاضر نسبت به پیرنگ اتفاق افتاده همخوانی ندارد. با نگاه به روند داستان، میبینیم که شخصیت اصلی اثر، «نسیم» در حال حاضر در وضعیت قربانی قرار دارد؛ او دختری است که فریب خورده، از خانوادهاش دور شده و در یک حباب عاطفی گیر افتادهاست. در واقع، او همان «مغبونی» است که در عنوان داستان آمده؛ کسی که زیان کرده و گم شدهاست.
اما وقتی به جلد نگاه میکنیم، با شخصیتی کاملاً متفاوت روبهرو میشویم. زنی که با دو اسلحه در دست و لکههای خون روی لباس، در حال تماشای سوختن یک خانه است. این تصویر، حس «قدرت، خشم و انتقام» را منتقل میکند، در حالی که نسیمِ توی داستان، در حال حاضر حس «ضعف، تنهایی و وابستگی» دارد. این تضاد شدید باعث میشود خواننده دچار سردرگمی شود. کسی که این جلد را میبیند، منتظر یک داستان پر از هیجان و جنایت است، اما وقتی وارد داستان میشود، با یک درام خانوادگی و عاطفی روبرو میشود که سرعتش هم بسیار کند است. اگر قرار است نسیم در نهایت به این شخصیتِ مسلح تبدیل شود، نویسنده باید از همین حالا نشانههای کوچکی از این تغییر در متن قرار دهد تا این جهش شدید از «یک دختر محصل» به «یک زن مسلح» برای مخاطب باورپذیر باشد. در غیر این صورت، جلد داستان با محتوای آن همخوانی ندارد و مخاطب را به اشتباه میاندازد.
▪️تناسب جلد با «ژانر معمایی» چندان پررنگ نیست و میتوان گفت تناسب متوسط یا ضعیف است. «ژانر معمایی» معمولاً بر پایهی ابهام و جستجوی حقیقت است. جلد فعلی هیچ ابهامی ندارد؛ همه چیز خیلی واضح و صریح است، یک زن مسلح و یک خانهی در حال سوختن. برای اینکه جلد با ژانر معمایی هماهنگ شود، باید نمادهایی باشد که سؤال ایجاد کنند، اما تنها چیزی که میتواند جلد را به «ژانر معمایی» نزدیک کند حس بیننده و سؤال از خودش است چرا این زن مسلح است؟ یا چرا خانه در حال سوختن است؟
▪️تناسب جلد با «ژانر جنایی» عالی و کاملاً متناسب است. وجود اسلحه، خون و آتشسوزی، نمادهای کلاسیک «ژانر جنایی» هستند. هرکسی این جلد را ببیند، فوراً میفهمد که با یک داستان جنایی طرف است. در اینجا تناسب ۱۰۰٪ است.
▪️تناسب جلد با ژانر تراژدی نیز خوب است. تراژدی یعنی سقوط یک شخصیت از اوج به پرتگاه یا از معصومیت به رنج. تصویر زنی که لباسش خونی است و خانهاش میسوزد، اوج تراژدی است، اما این تراژدی در جلد، تبدیل به خشونت شدهاست. در حالیکه تراژدی تا اینجای متن بیشتر از نوع روانی و عاطفی یا همان درام است.
▪️رنگ فونت عنوان در تصویر قرمز آتشین است و در هالهای از آتش در مرکز تصویر قرار دارد که با رنگبندی سرخ و نارنجی پسزمینهی آتشین تصویر تناسب خوبی دارد و بر روی سایه تاریک زن برجستهتر دیده میشود.
رنگ فونت با هرسه ژانر همخوانی خوبی دارد و با ژانر جنایی بیشتر مرتبط میباشد اما با ژانر معمایی و تراژدی نیز تا حدودی تناسب دارد.
▪️تکست بالای تصویر:
«ردای فریب را بر تنش پوشاندند و نامش را مغبون نهادند»
این متن با فونت زیبا و خوانایی نوشته شدهاست و رنگ آن سرخ و نارنجی مانند شعلههای آتش میباشد که با رنگ سرخ عنوان و ژانرها همخوانی خوبی دارد. تکست با محتوای رمان تا اینجای سیر رمان همخوانی ندارد، اما پیشبینی میشود در ادامه با محتوا نیز مرتبط بشود.
◾خلاصه:
▪️متن خلاصه از نظر انتخاب واژگان، کاملاً در سطح ادبی و رسمی است و هیچ مورد از پرش لحن، تبدیل کلمات رسمی به محاورهای در آن دیده نمیشود، اما اشکال نگارشی در بخشهایی از آن دیده میشود که نویسندهی عزیز باید ویرایش بفرمایند:
«تفنگ نجوا میکند و برای آخرینبار، تصویر معصوم و بیگناهم را تصور میکنم، اما سیاهیه سایه افکنده بر سرم، بزرگوبزرگتر میشود تا جایی که دیگر اطرافم را نمیبینم.
صدای نجواگونهی مادرم در سرم آخرین همراه خاموشی قلب من بود!
- آنکه از دلچرکین برخیزد، هرگز عاقبتش خیر نیست.»
(تفنگ نجوا میکند و برای آخرینبار، تصویر معصوم و بیگناهم را تصور میکنم، اما سیاهیِ سایهافکنده بر سرم، بزرگوبزرگتر میشود تا جایی که دیگر اطرافم را نمیبینم.
صدای نجواگونهی مادرم در سرم، آخرین همراه خاموشی قلب من بود:
- آنکه از دلِ چرکین برخیزد، هرگز عاقبتش خیر نیست!)
.▪️تعداد خطوط متن خلاصه یازده خط میباشد که از اندازه استاندارد (۳ تا ۹) خط بیشتر است و نویسنده باید سعی کند خطوط را به اندازه استاندارد برساند.
▪️تا اینجای داستان اثری از محتوا در متن خلاصه دیده نمیشود. ممکن است در آینده جزئیاتی از خلاصه در محتوا نشان داده شود.
📌سخن منتقد:
نویسنده گرامی قلم خود را طوری با سیر رمان پیش ببرید که محتوای اصلی اثر، نشانههایی در پارتهای اغازین و میانه داشته باشند تا «عنوان و ژانرها، جلد، خلاصه و مقدمه» با محتوا نیز تناسب پیدا کنند.
▪️متن خلاصه تا حدودی برای خواننده ایجاد ابهام میکند به خصوص با اشاره به عبارت «تفنگ نجوا میکند» به دلیل ابهام در بیان جزئیات، مخاطب را در لحظهی حساس مرگ شخصیت دچار سردرگمی میکند.
▪️متن خلاصه نیز دچار کلیشههای رایج در نمایش رنج است و در برخی نقاط به لودهندگی نزدیک میشود. نویسنده برای انتقال حس درد و تراژدی، به جای استفاده از جزئیات ملموس، به توصیفات غیر قابل لمس روی آوردهاست؛ به طوری که کلیشهی «غرق شدن در سیاهی» و «تاریک شدن محیط در لحظهی مرگ» که یکی از تکراریترین الگوهای متون دراماتیک است، در اینجا به چشم میخورد و باعث میشود رنج شخصیت به جای اینکه واقعی باشد، شبیه به یک نمایش کلیشهای به نظر برسد.
▪️متن از لودهندگی برخوردار است و مسیر پر درد و رنج شخصیت را در محتوای رمان، احتمالاً در آینده به تصویر میکشد.
▪️متن خلاصه با ژانرهای «معمایی، جنایی و تراژدی» تناسب دارد. نشانههای موجود در متن مانند «تفنگ» «سرنوشت خونین» و فضای حاکم بر لحظهی مرگ، کاملاً با اتمسفر این سه ژانر همراستا است. لحن دراماتیک متن به خوبی حس تراژدی را منتقل میکند و حضور تفنگ و ابهامات موجود در روایت، زمینهساز ایجاد کنجکاوی در مخاطب برای پیگیری جنبههای «جنایی و معمایی» داستان است. در مجموع، فضای کلی متن با این ژانرها همگرا است.
▪️متن خلاصه و مقدمه، رابطه تکمیلی و همگرا با یکدیگر دارند. هردو متن از یک هستهی مشترک تغذیه میکنند و آن، تقابل میان «قلب» و «تفنگ» است. در حالی که مقدمه با طرح پرسشهای فلسفی درباره امید و تاریکی، بستری ذهنی و مفهومی ایجاد میکند، متن خلاصه این مفاهیم را به مرحله اجرا میبرد و تجربهی عملیِ آن تاریکی و مرگ را به تصویر میکشد. این تداوم در مفاهیم، باعث میشود خواننده احساس کند هردو متن در یک فضای ذهنی واحد قرار دارند. مقدمه، جنبهی تأمل و تردید داستان را میرساند و خلاصه، جنبهی واقعه و نتیجه را... بنابراین این دو متن به درستی یکدیگر را تکمیل میکنند و مخاطب را از فضای ذهنی نویسنده به فضای عملی داستان منتقل میکنند.
▪️باز هم مانند دیگر موارد متن خلاصه با محتوای داستان تا این نقطه تناسبی ندارد و باید دید در آینده نویسنده چطور قلم خود را در محتوا پیش میبرند.
📌پیشنهاد منتقد:
نویسندهی عزیز برای جلب جاذبه بیشتر برای خواننده، نکات کلیشهای و تکرار روزمرگی در محتوا را کوتاه کنند و با ایجاد تعلیق و کشمکشهای بیشتر همخوانی محتوا را با سایر مباحث بالا ببرند.
◾مقدمه:
▪️زبان متن مقدمه، کاملاً «ادبی» است و با فضای دراماتیک اثر همراستایی دارد. نویسنده در این متن از ساختار محاورهای پرهیز کرده، اما در ساختار متن «پرش فعل» دیده میشود که نویسنده باید تصحیح بفرمایند:
«چراهای زیادی در ذهنم طغیان میکند!»
(چراهای زیادی در ذهنم طغیان میکنند!)
▪️متن مقدمه توسط خود نویسنده نوشته شدهاست و منبع خارجی ندارد.
▪️سطرهای متن مقدمه بین (۳ تا ۹) خط از اندازهی استانداردی برخوردار است.
▪️متن مقدمه از ابهام بسیار بالایی برخوردار است و به هیچوجه داستان را لو نمیدهد. جذابیت این بخش در تضادهای آن است؛ تقابل بین «امید و تاریکی» و «قلب و تفنگ»، مخاطب را در وضعیت تعلیق قرار میدهد. نویسنده با استفاده از پرسشهای متوالی، ذهن خواننده را فعال کرده و او را با این پرسش مواجه میکند که «چه کسی در حال مرگ است یا چه کسی قرار است کشته شود؟» این متن هیچ اطلاعاتی درباره شخصیتها یا مکان نمیدهد و فقط حس و حال و «کشمکش درونی» داستان را منتقل میکند و باعث میشود مقدمه استاندارد باشد.
▪️در میزان کلیشه در مقدمه، مفاهیمی مثل «تاریکی، امید و روح» هرچند کلیشهای هستند، اما نویسنده با استفاده از ترکیبات خاص مثل «صد امید» و «سنگر قلب و تفنگ» از تکرار مکررات فاصله گرفتهاست. در واقع، واژگان رایج هستند، اما نحوه بیان تازگی دارد و باعث شده متن از کلیشه خارج شود و جذابیت پیدا کند.
▪️در تناسب «ژانرهای معمایی، جنایی و تراژدی» با متن مقدمه باید گفت «ژانر تراژدی» بیشترین تناسب را با این متن دارد. مفاهیمی چون «کشتن»، «تاریکی درون» و «گرفتن روح» فضای غمافزا و ناامیدی حاکم بر تراژدی را بهخوبی منتقل میکند. همچنین حضور «تفنگ» و اشارهی مستقیم به «کشتن» از نشانههای کلیدی «ژانر جنایی» هستند. این متن، لحظهی تصمیم برای یک جنایت یا نتیجهی آن را به تصویر میکشد. در ازتباط با «ژانر معمایی» نیز، ابهام در جملاتی مثل «درآوردن قلب خودم یا او» و پرسشهای فلسفی ابتدای متن، کنجکاوی مخاطب را تحریک میکند. اینکه دقیقاً چه اتفاقی افتاده و «او» کیست، هستهی اصلی یک معمای داستانی است.
▪️متن مقدمه تا اینجای داستان، به علت کندی سیر رمان با محتوای داستان تناسبی ندارد.
◾آغاز:
▪️داستان از توصیف روابط خانوادهای چهارنفره آغاز میشود. در ابتدا فردی از دختر بزرگ خانواده «نگین» که دانشجوست، خواستگاری نمودهاست و پدر با تعمیر کولر خود را مشغول کرده و مادر از وضعیت پیشآمده به دختر کوچکتر «نسیم» که محصل است، گلایه میکند که از وقتی پدر خانواده فهمیده از دخترش خواستگاری شده، یک دور تمام وسایل خانه را تعمیر کردهاست! دختر بزرگتر نیز از جواب منفی دادن به خواستگارش خوشحال است و با رقصیدن شادی خود را نشان میدهد. در ادامه کلکلهای خواهرانه در محیط گرم خانواده با روتین روزانهی «نسیم» شروع میشود که درگیر فشارات درسی و رقابت با خواهرش «نگین» برای ورود به دانشگاه است. او در محیط مدرسه با دوستانش نیز، بهخصوص «پانیذ» کلکلهای دوستانهای دارد و علاقهاش را به برادر وکیلِ «پانیذ» ابراز میکند. پس از یک روز سخت در مدرسه، «نسیم» در راه بازگشت به خانه، مورد تصادف با یک ماشین قرار میگیرد. رانندهی ماشین، مردی بلندقامت و عصبی است که با «نسیم» که میبیند آسیب جدیای ندیدهاست، وارد یک دعوای لفظی میشود. هرچند در لحظاتی کوتاه سعی میکند از او عذرخواهی هم کرده و او را به بیمارستان ببرد. با نپذیرفتن «نسیم» و بازگشتش به خانه، مادرش با دیدن وضع او نگران میشود و او را به بیمارستان میبرد و پس از معاینه و مشخص شدن اینکه «نسیم» فقط دچار کوفتگی شدهاست، او به خانه بازمیگردد و به خواب میرود. وقتی بیدار میشود شب شدهاست و وقتی از پلهها پایین میرود عضلهی پایش میگیرد و فریادی میکشد و بر روی پله میافتد که اعضای خانه از جمله مهمانهایی که برای شراکت با پدرش آمدهاند، هراسان نزد او میآیند. «نسیم» متوجه میشود، پدرش شریک جدیدی به نام «آقای نبوی» را برای مهمانی دعوت کردهاست که پسرش که همراه اوست همان رانندهایست که با او تصادف نمودهاست. نامش «امین نبوی» پسر همان شریک پدر است. تقابل مجدد «نسیم» و «امین» در خانه منجر به دعوایی لفظی میشود که چنان شدت میگیرد که «امین» به سمت «نسیم» خیز برمیدارد که پدرش مانع برخورد میشود و در نهایت پدرها از شراکت با یکدیگر پشیمان شده و با ناراحتی خانه را ترک میکنند و معامله را به هم میزنند. در نهایت، در حالیکه «نسیم» از این اتفاق لذت میبرد، معلوم میشود که خواهرش «نگین» روی «امین» کراش زده و امیدوار بود، رابطهای عاشقانه با او داشته باشد و این موضوع باعث ایجاد تنش و کلکل جدیدی بین دو خواهر میشود که هم لجاجتهای خواهرانه دارند هم عشق و دوستی.
▪️در آغاز داستان با کلیشهی زیادی خواننده روبهرو میشود. یک خانواده ایدهآل، کلکلهای خواهرانه، توصیف مقابل آینه: «جلوی آینه ایستادم، کمی از اسپری گره بازکن به موهایم زدم، برس را برداشتم و به جان موهایم افتادم. موهایم را بالا محکم بستم، تا جایی که چشمهایم شبیه نوادگان جومونگ شد.»... شرح پوشیدن لباسها، خوابیدنهای گاهوبیگاه و روزمرگیهایی که مدام تکرار میشوند، کلیشه بالایی به رمان دادهاست.
در نگاه اول به آغاز رمان، متوجه میشویم که نویسنده در تلهی کلیشههای رایج افتادهاست. توصیفاتی که نه جذابیتی برای خواننده دارند نه بار اطلاعاتی بر سیر رمان دارند، مانند ایستادن مقابل آینه، مسواک زدن، چند ساعت درس خواندن، تماشای فیلم و پرداختن به جزئیات بسیار سادهای مثل نحوهی برسزدن به موها یا پوشیدن لباسها که نوع و رنگ آنها نیز قید میشوند، ریتم داستان را کند کرده و به آن حالتی تکراری بخشیدهاست؛ آنقدر که خواننده احساس میکند با یک روتین روزمرهی پیشبینیپذیر روبهرو است تا یک روایت داستانی.
از سوی دیگر، ساختار کلی داستان بر پایه اتفاقاتی میچرخد که بارها در آثار مشابه دیدهایم. آشنایی قهرمانها از طریق یک تصادف، دعوای لفظی شدید و سپس تبدیل شدن آن شخص به شریک پدر در خانه، همگی الگوهای بسیار تکراری هستند. در واقع، نویسنده به جای خلق یک موقعیت تازه، از مسیرهای هموار و کلیشهای پیش رفتهاست که باعث میشود اثر جذابیت و غافلگیری لازم برای جذب مخاطب را از دست بدهد.
▪️در مورد تعلیق در آغاز داستان، باید گفت در پارتهای ابتدایی، داستان به دلیل غرق شدن در توصیفات روزمره و روتینهای تکراری، هیچ کشمکش یا پرسشی ایجاد نمیکند که مخاطب را برای یافتن پاسخش مشتاق کند.
مثلاً در راه رفتن به خانه از مدرسه «پانیذ» دوست «نسیم» به پسری اشاره میکند که با چشمانی سبز به «نسیم» خیره شدهاست. در این قسمت تعلیقی برای خواننده پیش میآید که اصلاً چه نیازی به ایجاد چنین صحنهای بودهاست؟ آیا آن پسر، قرار است در آینده نقشی در سرنوشت «نسیم» داشته باشد؟ اما در ادامه خواننده متوجه میشود دیگر هیچ اشارهای به آن پسر چشم سبز نمیشود و در توصیفات روتین و روزمرگی نقشش کاملاً بیرنگ میشود. یا علاقهی بیسرانجام «نسیم» به برادر دوستش «پانیذ» که ذکر میشود وکیل است و از او در داستان شخصیتپردازی میشود، باز هم ذهن خواننده را دچار تعلیق میکند که آیا این پسر نیز در داستان، نقشش پررنگ میشود؟
اما تمام این تعلیقهای کوچک در خلال توصیفات کلیشهای در سیر رمان بیرنگ میشوند. تنها زمانی تعلیق جدی ایجاد میشود که نویسنده مجدد به سراغ کلیشه میرود. در ابتدا، روایت با ریتمی آرام و توصیفی پیش میرود و هیچ تعلیق بزرگی وجود ندارد، اما با وقوع تصادف و ورود شخصیت «امین» یک نقطه عطف ایجاد میشود که مخاطب را با این پرسش مواجه میکند که سرنوشت این برخورد تند چه خواهد بود؟ اوج این تعلیق زمانی است که مشخص میشود «امین» پسر شریک پدر «نسیم» است؛ این کشف، موقعیت را از یک تصادف ساده به یک رابطهی پیچیدهی خانوادگی تبدیل میکند و باعث میشود خواننده کنجکاو شود که تقابل این دو شخصیت در فضای خانه و در محیط خانواده چگونه پیش خواهد رفت. در واقع، تعلیق در این اثر بر پایه «اتفاقات غیر منتظره» بنا شدهاست تا ایجاد جذابیت برای ادامهی داستان.
▪️در بررسی پرداخت آغازین داستان، میبینیم که نویسنده تمرکز بسیار زیادی روی توصیفات حسی و محیطی گذاشتهاست به طوری که جزئیات مربوط به بوها، رنگها و حسهای لمسی، مثل بوی بهارنارنج یا گرمای خورشید به خوبی پرداخت شدهاند و فضای گرم و امن خانه را به تصویر میکشند، اما این پرداخت در بخشهای دیگر متوازن نیست.
در زمینهی شخصیتپردازی، پرداختها بیشتر در سطح معرفی ویژگیهای ظاهری و صفات کلی باقی ماندهاست. شخصیتها به جای اینکه از طریق لایههای عمیق روانی معرفی شوند، با یک صفت مشخص مثل پدر لجباز یا خواهر بیخیال پرداخت شدهاند که باعث میشود در شروع داستان، شخصیتها تکبعدی به نظر برسند.
از نظر کشمکشها، در ابتدای داستان پرداختها بسیار سطحی است و بیشتر بر محور کلکلهای خانوادگی و روزمرگی میچرخد. کشمکشهای بیرونی مثل تصادف، ناگهان وارد داستان میشوند و شدت میگیرند، اما کشمکشهای درونی تقریباً نادیده گرفته شدهاند. یعنی ما با شخصیتهایی روبهرو هستیم که واکنشهای سریع دارند، اما لایههای درونی و تضادهای روانی آنها برای مخاطب پرداخت نشدهاست. در مجموع، آغاز داستان در بخش فضاسازی خوب است، اما در بخش عمق شخصیتها و تضادهای درونی پرداختها کمجان و سطحی باقی ماندهاند.
▪️برای اینکه یک تحلیل جامع داشته باشیم، نقاط مثبت و منفی آغاز داستان را به تفکیک بررسی میکنیم:
▪️«نقاط مثبت»
شاید بشود گفت نقطه قوت در آغاز داستان، خلق اندک فضای حسی است. پرداخت کمی به جزئیات بصری، بویایی و لمسی مثل بوی قرمهسبزی یا گرمای خورشید باعث شده محیط خانه برای خواننده ملموس و زنده شود. این پرداختهای هر چند ناچیز، باعث میشوند مخاطب سریعاً با اتمسفر داستان ارتباط برقرار کند و حس امنیت و صمیمیت محیط را درک کند. همچنین، استفاده از توصیفات طبیعت در کنار احساسات، لایهای از آرامش را به شروع داستان بخشیدهاست.
▪️«ایرادات و نقاط ضعف»
بیشترین نقطهضعف در این است که نویسنده دچار بیشتوصیفگری در موارد غیرضروری شدهاست. وقتی توصیف بیدار شدن یا آماده شدن برای مدرسه بیش از حد طول میکشد، ریتم داستان کند میشود و مخاطب احساس میکند اتفاقی پیش نمیرود. این پرداختهای مفصل در مقابل پیشبرد پیرنگ، باعث خستگی خواننده میشود.
در آغاز معرفی شخصیتها کلیشهای است. شخصیتها به جای اینکه از طریق رفتار و تضادهای درونی شناخته شوند، با یک صفت ساده تعریف شدهاند، مثلاً پدر فقط لجباز است یا مادر فقط مهربان... این باعث میشود شخصیتها عمق نداشته باشند و خواننده با آنها ارتباط نزدیکی نگیرد. خیلی از شخصیتها مانند دوستان نسیم در مدرسه یا دبیرها فقط اسامی باقی میمانند و این حجم از شخصیتها بیدلیل با وقتگیری صحنههای حضورشان برای خواننده بیاعتبار میمانند.
در آغاز، هیچ تضاد یا بحران روانی در شخصیتها دیده نمیشود. همه چیز در یک حباب صمیمیت پیش میرود. نبودِ کشمکش درونی باعث میشود شخصیتها پوچ به نظر برسند و خواننده دلیلی برای درگیری عاطفی با آنها پیدا نکند.
استفاده از کلیشهی «تصادف» برای وارد کردن شخصیت جدید و پیوند دادن آن به خانواده «پسر شریک پدر» نشاندهندهی ضعف در طراحی مسیر داستان است. نویسنده به جای خلق یک آشنایی پیچیده و تدریجی، به شانس و اتفاقات تصادفی تکیه کرده تا سریعاً به گره داستانی برسد.
📌سخن منتقد:
▪️برای اینکه داستان از یک اثر آماتور به یک اثر پخته تبدیل شود، نویسنده باید به جای تکیه بر اتفاقات روی روندها تمرکز کند.
📌پیشنهاد منتقد:
نویسنده عزیز باید به جای توصیف تمام مراحل بیدار شدن یا هر جزئیات کوچک محیطی، فقط روی توصیفاتی تمرکز کند که به شخصیتپردازی یا پیشبرد داستان کمک میکنند. پیشنهاد میشود توصیفات طولانیِ روزمره حذف یا ادغام شوند تا ریتم داستان سریعتر شود و خواننده خسته نشود.
▪️در آغاز محتوا با ژانرها همخوانی ندارد. اگر هدف نویسنده از این اثر، خلق داستانی در «ژانرهای معمایی، جنایی یا تراژدی» است، باید گفت که آغاز فعلی، هیچ نشانی از این ژانرها ندارد و این بزرگترین نقطهضعف در این اثر میباشد. در حال حاضر، لحن و محتوای شروع داستان کاملاً با یک رمان درام بر پایهی عاشقانه، نوجوانانه هماهنگ است. برای اینکه مخاطب در ادامهی داستان دچار شوک غیرمنطقی نشود، ضروری است که از همین ابتدای راه، بذرهای ابهام، خطر یا غم را در دل روایت بکارید تا آغاز داستان با محتوای هدف شما تناسب پیدا کند.
◾میانه:
▪️در میانه با وجود ریتم روزمرگی با ورود پسر شریک جدید پدر «نسیم» «رضا» به داستان و برخوردهای گاهوبیگاه «نسیم» و «رضا» اوجهایی کوچک از احساسات «نسیم» به او آغاز میشود. این اوجها چنان ملایم پیش میروند که چندان برای خواننده قابل لمس نیستند.
▪️بعد از اوج بزرگ صحنهی تصادف با امین در آغاز در میانه، اوج بزرگ و چشمگیری رخ نمیدهد. داستان در یک فضای آرام و توصیفی پیش میرود و به تدریج وارد کشمکشهای احساسی «نسیم» با احساس ضدونقیض خود و رویارویی او با خانوادهی خود میشود که در پارتهای اخیر به اوج این احساسات میرسد. نقطهی اوج در این بخش، تنها همان ایجاد وابستگی شدید نسیم به «رضا» است؛ جایی که این وابستگی عاطفی به یک اوج تبدیل میشود و باعث میشود «نسیم» تمام مسائل زندگیاش، از جمله تحصیل و رابطه با خواهرش را فدای این عشق کند. این نقطه، یک اوج درونی و دراماتیک است که با کلیشهی زیادی همراه است و مخاطب را نگران آیندهی شخصیت میکند. اینکه غم پدر و غم «رضا» در یک نقطه به هم میرسند، لایهای از تعلیق و ابهام را به داستان اضافه کرده که بسیار هوشمندانه است و خواننده را منتظر افشای حقیقتی است که در پس این غمها نهفته است.
📌پیشنهاد منتقد:
نویسندهی عزیز در کنار این اوجها، باید به این نکته توجه کنید که روند داستان در برخی بخشها بیش از حد درگیر روابط عاطفی شده و ریسک تکراری شدن دارد. اگرچه وابستگی «نسیم» به «رضا» اوج گرفته، اما این اوج باید سریعتر به یک «تکانهی داستانی» یا یک اتفاق بیرونی ختم شود تا مخاطب احساس نکند داستان در یک نقطه متوقف شدهاست. در نهایت حالا که محتوای داستان به سمت پیچیدگی و تراژدی حرکت کرده، پیشنهاد میکنم برای اینکه این اوجهای عاطفی اثرگذارتر باشند، تضادهای بیرونی، مثل کینههای قدیمی خانوادهها را بیشتر وارد جریان اصلی کنید تا داستان فقط در فضای احساسات «نسیم» نماند و ابعاد معماییاش تقویت شود.
▪️اگر بخواهیم با نگاهی منتقدانه و صادقانه به اوج فعلی, وابستگی شدید و کورکورانهی «نسیم به رضا» نگاه کنیم، باید بگوییم که این نوع اوج، در سطح بسیار کلیشهای قرار دارد. در واقع، الگوی «دختری که برای عشق، خانواده و درس را فراموش میکند و در دنیای رویایی معشوق غرق میشود» یکی از تکراریترین الگوهای رمانهای عاشقانه و سریالهای درام است. مخاطب امروز، به راحتی میتواند پیشبینی کند که این وابستگی شدید، در نهایت به یک ضربه سخت یا یک خ*یانت یا یک راز تلخ ختم خواهد شد.
📌سخن منتقد:
نویسندهی گرامی توجه داشته باشند، کلیشه لزوماً بد نیست، اگر پوششی جدید داشته باشد. در این داستان، دو نشانه وجود دارد که میتواند این کلیشه را بشکند و آن را از یک عشق کلیشهای به یک تراژدی معمایی تبدیل کند:
۱. کابوسهای خونین و تب: این نشانهها، میتوانند با پرداخت مناسب نویسنده، داستان را از یک کلیشهی عاشقانه دور کنند و آن را به سمت «ژانر معمایی یا حتی جنایی» پیش ببرند. اگر این کابوسها با اوج عاطفی «نسیم» گره بخورند، کلیشه شکسته میشود.
۲. کینههای قدیمی برای خانوادهها: این گره، پتانسیل این را دارد که عشق را به یک ابزار انتقام تبدیل کند. اگر «رضا» واقعاً عاشق «نسیم» باشد، اما در عین حال تحت فشار کینههای خانواده باشد، یا اگر اصلاً هدفش از این وابستگی، انتقام از «پدر نسیم» باشد، آن وقت کلیشهی عشق ناب جای خود را به یک بازی خطرناک میدهد و داستان از حالت کلیشهای خارج میشود.
📌پیشنهاد منتقد:
نویسنده باید توانایی قلم خود را بالاتر برده و روتین روزمرگی را در پارتهای ابتدایی کم کند و برای نگه داشتن خواننده در اوج جذابیت داستان، سریعتر این سرنخها را بازگو کنند. اوج فعلی شما «وابستگی نسیم» در حال حاضر یک کلیشه است، اما شما ابزارهای لازم برای شکستن این کلیشه را در لایههای زیرین داستان، «کابوسها و کینههای خانوادگی» کاشتهاید. اگر در ادامه، این ابزارها را به جای عشقهای ساده به عنوان عامل اصلی پیشبرد داستان به کار بگیرید، میتوانید مخاطب را غافلگیر کنید و از تکرار کلیشههای رایج فاصله بگیرید.
▪️در تحلیل پرداخت اوج، نویسنده از یک نقطه صفر «ملاقات اتفاقی» شروع نمودهاست و با لایههای مختلف کشش، مقاومت، تسلیم، وابستگی مطلق پیش رفتهاست. این پرداخت از نظر زمانی درست است، چون اگر «نسیم» از همان ابتدا به «رضا» وابسته میشد، داستان عمق پیدا نمیکرد، اما یک نکته در پرداخت وجود دارد: نویسنده در پارتهای ۳۱ تا ۴۰، سرعت پرداخت را بسیار بالا برده و «نسیم» را سریعاً به نقطه «سقوط» رساندهاست. این سرعت زیاد در پرداخت، باعث شده که فاصله بین شک و اعتماد مطلق بسیار کوتاه باشد و ممکن است برای خواننده، تغییر شخصیت «نسیم» کمی ناگهانی به نظر برسد.
در نحوه توصیفات، نویسنده به جای توصیفات محیطی خشک، بر احساسات تمرکز کردهاست. استفاده از عباراتی مثل «گردبادکوچولو» یا توصیف «دنیای رویایی» نشان میدهد که نویسنده میخواهد خواننده را در دنیای درونی «نسیم» غرق کند. این توصیفات برای ایجاد فضای دراماتیک بسیار مؤثر بودهاند و به خوبی حسِ جذب شدن نسیم را منتقل کردهاند.
یکی از هوشمندانهترین بخشهای توصیفات، ایجاد تضاد است. نویسنده از یک طرف «لبخند و ذوق» نسیم را توصیف میکند و از طرف دیگر، «پریشانی و غم پدر» یا «سردی رابطه با نگین» را... این تضاد در توصیفات باعث میشود که اوج داستان، فقط یک حس خوشایند نباشد و خواننده احساس کند که در پس این شادی، چیزی تاریک در حال رشد است.
استفاده از «کابوسهای خونین» و «سایه کینههای قدیمی» توصیفاتی هستند که نویسنده را از کلیشه دور میکنند. اینها توصیفاتی هستند که به داستان رنگ میدهند و باعث میشوند فضای داستان از یک رمان عاشقانهی ساده، به یک فضای سنگین و تراژدی تبدیل شود.
📌سخن منتقد:
نویسنده به جای اینکه با اتفاقات بیرونی اوج بسازد، با تغییرات روانی، اوج ایجاد کردهاست. توصیفات نویسنده بیشتر درونی و روانشناختی هستند تا منظرهای.
📌پیشنهاد منتقد:
برای اینکه پرداخت اوج حرفهایتر شود، نویسنده باید توصیفات محیطی را با احساسات گره بزند. مثلاً وقتی «نسیم» در حال تجربه اوج شادی با «رضا» است، یک توصیف کوچک از فضای غمزدهی خانه یا یک صدای سرد در پسزمینه، میتواند اثر تعلیق را بیشتر کند و خواننده را از نظر عاطفی متزلزلتر کند. در واقع، توصیفات باید به جای اینکه فقط حس خوب را منتقل کنند، ترس از دست دادن آن حس خوب را هم در دل خواننده بکارند.
▪️قلم نویسنده در این اوج، تصمیم گرفتهاست دنیا را نه آنطور که هست، بلکه آنطور که «نسیم» احساس میکند، به خواننده نشان دهد.
قلم نویسنده در بخشهای مربوط به رابطهی «نسیم و رضا» بسیار نرم، شاعرانه و متمرکز بر جزئیات عاطفی است. این سبک نوشتار، باعث میشود خواننده هم مانند «نسیم» در جذابیتهای «رضا» غرق شود. وقتی نویسنده از کلماتی مثل «گردبادکوچولو» یا «دنیای رویایی» استفاده میکند، در واقع دارد اوج وابستگی را نه فقط در قالب اتفاقات، بلکه در قالب زبان میسازد. در واقع، قلم نویسنده باعث شده که اوج داستان، یعنی سقوط «نسیم» در دام عشق برای خواننده ملموستر شود؛ چون خواننده با همین قلم، حس میکند چرا نسیم حاضر است همه چیز را فدای این رابطه کند.
یکی از نقاط قوت قلم نویسنده، تواناییاش در تغییر ناگهانی لحن است. نویسنده از یک طرف با لحنی شیرین و رویایی رابطه عاشقانه را پیش میبرد و از طرف دیگر، ناگهان با لحنی سرد، تاریک و تکاندهنده به سراغ «کابوسهای خونین» یا «غم پدر» میرود.
این دوگانگی در قلم باعث میشود که اوج داستان لرزان شود. یعنی خواننده در حالیکه با قلم نویسنده در حال لذت بردن از فضای عاشقانه است، ناگهان با جملاتی تکاندهنده به یاد میافتد که در محیطی خطرناک است. این تضاد در قلم، اثر کلیشهای بودنِ عشق را میگیرد و به آن لایهای از ترس و اضطراب اضافه میکند.
قلم نویسنده به گونهای است که توصیفاتِ درونی، جایگزین اتفاقات بیرونی شدهاند. در بسیاری از رمانها، اوج داستان با یک حادثه بزرگ، مثل تصادف یا دعوا ساخته میشود، اما اینجا قلم نویسنده، تغییرات روانی را به عنوان اتفاق میبیند. وقتی نویسنده توصیف میکند که «نسیم» چگونه از خانوادهاش دور میشود، این توصیفاتِ درونی، خودِ اوج داستان هستند. قلم نویسنده با تمرکز بر جزئیات احساسی، توانستهاست یک مسیر سقوط را به جای یک اتفاق لحظهای، به صورت یک روند تدریجی و دردناک به تصویر بکشد. میتوان گفت، قلم نویسنده در خدمتِ جذب مخاطب به دنیای «نسیم» است. اگر قلم نویسنده خشک و گزارشگونه بود، وابستگی «نسیم به رضا» ممکن بود نادرست به نظر برسد، اما چون قلم نویسنده عاطفی و غوطهورکننده است، این وابستگی برای خواننده درکشدنی و جذاب جلوه میکند.
📌نکته برای نویسنده:
فقط باید مراقب باشید که غرق شدن در توصیفات عاطفی، باعث کندی بیش از حد روایت نشود. در نقاطی که داستان به سمت «تراژدی و معمایی» میرود، پیشنهاد میشود قلم کمی سریعتر، تیزتر و واقعگرایانهتر شود تا ضربه نهایی داستان، اوج اصلی اثرگذاری بیشتری داشته باشد.
◾لحن و بافت
▪️لحن مونولوگها در داستان ادبی و لحن دیالوگها محاورهای است.
▪️نویسنده توانستهاست الگوی لحنی داستان را در تمامی پارتها تا حد زیادی به خوبی حفظ کند و از پرشهای ناگهانی و ناهماهنگ در لحن جلوگیری کند؛ این ثبات در نوشتار باعث شده تا روایت یکپارچه باقی بماند و خواننده بدون احساس تضاد یا گیج شدن، در فضای داستان پیش برود.
▪️هر چند اشکالات نگارشی و پرشهای لحن کمی هم در متن دیده میشوند؛ مانند: پرشهای فعل و زمان، اشکال در ساختار جمله، جا افتادن واژه و پرشهای لحن و عدم استفاده فعل در آخر جملهبندی که موجب بههم ریختن بافت رمان میشوند.
▪️مثال پرش لحن محاورهای به شکستهنویسی و ادبی:
پارت۵
از وقتی رفتیم پای کتابات بودی.
(از وقتی رفتیم پای کتابهات بودی.)
پارت۲۸
اشاره کرد، گفت:
- بفرمایید.
(اشاره کرد، گفت:
- بفرمایین.)
پارت۳۴
- ببخشید که بهت سخت گرفتم.
(- ببخشین که بهت سخت گرفتم.)
ببخشید که منم سرت داد زدم.
(ببخشین که من هم سرت داد زدم.)
▪️مثال از پرش لحن ادبی به محاورهای و شکستهنویسی:
پارت۱۴
که بوسی فرستاد.
(که بوسهای فرستاد.)
پارت۱۵
تا قفسهی سی*ن*هم رسیدهبود.
(تا قفسهی سی*ن*هام رسیدهبود.)
پارت۲۶
نگین خندید و بوسی
(نگین خندید و بوسهای)
پارت۳۵
کتونیهای سفیدم را پوشیدم
(کتانیهای سفیدم را پوشیدم)
پارت۳۶
حوصلهم سر رفتهبود.
(حوصلهام سر رفتهبود.)
پارت۳۸
انقدر! بخدا انقدر!
(اینقدر! بهخدا اینقدر!)
پارت۴۰
تیکه و زخم زبان
(تکه و زخم زبان)
▪️مثال از پرش فعل:
پارت۸
ساعات مثل برق میگذشت،
(ساعات مثل برق میگذشتند،)
پارت۹
چشمهای مامان پر از نگرانی و سردرگمی بود.
(چشمهای مامان پر از نگرانی و سردرگمی بودند.)
چشمهایش دنبال شکستگی میگشت.
(چشمهایش دنبال شکستگی میگشتند.)
پارت۱۴
تمام خوشیهای چند لحظهی پیش محو شد.
(تمام خوشیهای چند لحظهی پیش محو شدند.)
پارت۳۳
کمی با چشمهایی که انگار درگیر حل مسئلهای بود
(کمی با چشمهایی که انگار درگیر حل مسئلهای بودند)
پارت۳۵
اشکهایم پایین بریزد.
(اشکهایم پایین بریزند.)
پارت۳۷
اما چشمهایش نگران و ناراحت بود.
(اما چشمهایش نگران و ناراحت بودند.)
▪️مثال از جا افتادن واژه:
پارت۷
مریم به میان پرید و گفت:
(مریم به میان حرفم پرید و گفت:)
پارت۳۰
همیشه در مورد وسواسهای خاصش را داشت
(همیشه در هر موردی، وسواسهای خاصش را داشت)
مثال از اشکال در جمله بندی:
پارت۸
سرم را بالا گرفتم که اول از همه
(سرم را که بالا گرفتم، اول از همه)
▪️مثال از عدم استفاده فعل در آخر جمله:
پارت۱۶
خونه، ولی من و تو بچرخیم توی شهر، بعد میریم.
(خونه، ولی من و تو توی شهر بچرخیم، بعد میریم.)
پارت۱۸
مطمئنی نمیخوای بری مهمونی؟
(مطمئنی نمیخوای مهمونی بری؟)
پارت۳۸
- مرسی که آوردیم بیرون،
(- مرسی که بیرون آوردیم،)
پارت۳۹
میخوایم خانوادگی بریم پیک نیک.
(میخوایم خانوادگی پیکنیک بریم.)
◾سیر رمان:
▪️سیر رمان بسیار کند پیش میرود، چنانچه خواننده برای رسیدن به اوجی در داستان انتظار طولانی میکشد و حتی جذابیت خواندن ادامهی داستان را از دست میدهد. در دنیای نویسندگی این یک نوع پر کردن صفحه با جزئیات غیرضروری است که باعث میشود ریتم داستان کش بیاید و مخاطب قبل از رسیدن به گره اصلی، خسته شود. سرعت پیشروی داستان بیش از حد کند است. پرداختن به جزئیات بسیار ریز روزمرگیها، مثل مراحل آماده شدن یا کارهای روتین، باعث شده تا هستهی داستان دیر به ژانرهای اصلی داستان یعنی «معمایی و جنایی و تراژدی» برسد. این حجم از جزئیات غیر ضروری، ریتم داستان را گرفته و باعث کشآمدگی روایت شدهاست.
▪️سیر رمان در مجموع کند پیش رفتهاست. نکته قابل توجه این است که این کندی ناشی از توصیفات طولانی، کشمکشهای پیچیدهی درونی یا بیرونی و یا نحوهی ورود تدریجی شخصیتها به داستان نیست، بلکه علت اصلی آن، پرداختن بیش از حد به جزئیات روتین و روزمره است. این حجم از تمرکز بر اتفاقات ساده، باعث شده تا ریتم داستان کاهش یابد و رسیدن به «ژانرهای معمایی و جنایی» بیش از حد طولانی شود.
▪️سیر رمان به شکلی پیش نرفتهاست که نویسنده از فلشبک استفاده کند و صحنهای را از گذشته در خلال داستان بگنجاند. هرچند در روایت داستان از تکنیک فلشبک استفاده نشدهاست، بحث ابهام یا سردرگمی نیز در زمان روایت وجود ندارد. نویسنده به خوبی برای مدیریت تغییرات مکانی و زمانی از علامت سهستاره «***» بهره بردهاست؛ این رویکرد باعث شده تا انتقال بین صحنهها شفاف باشد و مخاطب به راحتی متوجه تغییر محیط یا شروع یک روز جدید شود.
▪️تمرکز بیش از حد بر جزئیات بسیار ریز و روتین مانند، رنگ شال یا مراحل مسواک زدن، توازن واقعگرایی داستان را به هم زدهاست. در حالی که نویسنده سعی کرده با این جزئیات فضا را واقعی جلوه دهد، اما این حجم از توصیفات بیهدف در مقابل پیشروی بسیار کند داستان، باعث شده تا باورپذیری روایت کاهش یابد؛ زیرا در دنیای واقعی، این جزئیات هیچ تأثیری بر پیشبرد زندگی یا شخصیت ندارند و فقط باعث کشآمدگی شدهاند.
در سیر رمان اشکالات ضدونقیضی نیز دیده میشود:
▪️مثال:
«بابا با عجله پایین آمد؛ نفسزنان بهسمت آشپزخانه رفت. صدای جیغ مامان از آشپزخانه بلند شد، به بابا توپید:
- بهت گفتم نکن علی، ببین گرمازده شدی. وای بمیرم برات عشقم چقدر قرمز شدی.»
در مثال بالا، نویسنده اشاره به توپیدن مادر به پدر میکند در حالیکه در دیالوگ مادر، بیشتر قربانصدقهی همسرش میرود و خواننده حس شماتت نمیگیرد.
▪️مثال:
محو کتاب و کلمات، گاهگاهی میوه میخوردم. وقتی که سرم را بالا آوردم، ماه بالا آمدهبود و ستارهها چشمک میزدند،
در مثال بالا نسیم در اتاق نشستهاست درس میخواند. با بالا آوردن سرش چطور ماه و ستارهها را میبیند؟ باید نویسنده مَثل ذکر میکرد، نگاهم از پنجره بر ماه یا ستارهها افتاد.
▪️ذکر مثال از سیر رمان:
پارت۶
در زدند، «نوشین» بود.
- نسیم بیا بیرون.
آخرین مشت آب سرد را به صورتم زدم و گفتم:
- اومدم.
قفل در را چرخاندم و بیرون آمدم. «نگین» با دیدنم ابروهایش را بالا داد.
مثال:
_ بهخدا «نگین»، گیسهات روی دستم میمونه ها!
«نوشین» خندهکنان در ماشینش نشست. مامان از خانه بیرون آمد و گفت:
نویسنده در مثالهای بالا دوبار نام یکی از شخصیتهای اصلی را تغییر میدهد و باعث ابهام و گمراهی خواننده میشود که آیا شخصیت دیگری به نام «نوشین» در صحنه حضور دارد یا همان متظور «نگین» همان خواهر «نسیم» است.
▪️مثال از جملهای ابهامبرانگیز:
«نگاه نگین که مثل علامتِ خطر قرمز شدهبود، اخطار داد،» ✖️
(چشمان نگین که مثل علامتِ خطر قرمز شدهبودند، اخطار دادند،) ✔️
نویسنده باید توجه داشته باشند، نگاه در عالم روایتهای واقعگرانه رنگ نمیتواند بگیرد، چشمها را میتوان با چنین صفتی سنجید.
▪️همچنین در سیر رمان چندین بار نویسنده رنگ چشمهای «مادر و رضا» را گم میکند و توصیف آنها ضدونقیض میشود که در مبحث «شخصیتپردازی» مفصل به آن پرداختهام.
◾دیالوگها و مونولوگها
▪️لحن رمان کاملاً دیالوگمحور است، اما نه به معنای مثبت که دیالوگهایی باشند که داستان را جلو ببرند، بلکه به معنای دیالوگهای زائد میباشند. تناسب میان دیالوگها و روایت رعایتنشدهی رمان بیش از حد بر دیالوگهای توخالی تکیه کردهاست. استفاده زیاد از گفتگوهای کلیشهای و روتین (مثل احوالپرسیهای طولانی و کلکلهای بدون اثر بر داستان) باعث شده تا دیالوگها به جای پیشبرد روایت، مانعی برای سرعت داستان شوند. کمبود مونولوگهای هدفمند و روایتهای پیشبرنده، این مشکل را تشدید کرده و باعث شده داستان در فضای گفتگوهای زائد غرق شود.
▪️علائم نگارشی با جملات هماهنگ است و باعث میشوند خواننده در درک لحن و معنای جملات دچار مشکل نشود. استفاده از علائم نگارشی در رمان به خوبی رعایت شده و با حالت و نوع بیان جملات هماهنگی دارد. این دقت در بهکارگیری علائم مانند، ویرگولها، علامتهای سؤال و تعجب در جای درست باعث شده تا لحن نویسنده بهوضوح منتقل شود و خواننده در درک معنا و احساسات نهفته در هر جمله دچار سردرگمی نشود؛ در نتیجه، جریان خواندن متن روان است و ابهامی در فهم محتوا دیده نمیشود.
اما محدود پرشهای علامتهای نگارشی و پرش علامت دیالوگنویسی دیده شد.
مثال:
پارت۶
_ بهخدا نگین، گیسهات روی دستم میمونه ها!
(- بهخدا نگین، گیسهات روی دستم میمونه ها!)
پارت۳۸
خودم را جمع کردم و نهیب زدم. نسیم احمق خودت را جمع کن!
(خودم را جمع کردم و نهیب زدم: «نسیم احمق خودت را جمع کن!»)
پارت۳۹
رضا پیام دادهبود.
- صبحبخیر گردبادکوچولو.
(رضا پیام دادهبود: «صبحبخیر گردبادکوچولو.»)
پارت۲۶
صدای رضا آمد و قلبم از تپش افتاد.
(صدای رضا آمد و قلبم از تپش افتاد:)
پارت۲۰
پتههایش را بر روی آب میریختم؛ ولیکن بیشتر از
(پتههایش را بر روی آب میریختم، ولیکن بیشتر از)
پارت۲۲
پانیذ جان
(پانیذجان!)
پارت۳۰
سوال پرسیدم.
(سؤال پرسیدم؟)