- Sep
- 659
- 1,150
- مدالها
- 2
تختی در عمرش فقط درگیر عاطفی چهارپنج جنسمخالف شد. آن چهارپنج دلداده اساطیری او چه کسانی بودند که قلبش را تسخیر کردند؟ اولی لیلای خانیآبادی بود که عشق را در او کُشت و تبدیل به خواهرش کرد.
دومی دختری اهل گلندوک بود و خواهرش عمهنرگس برایم در مصاحبهای به سال ۱۳۶۲ تعریف کرد که کار وصلت داداش و او تمام شده بود اما یکهو همه چیز به هم خورد. یکی دیگر از عشاقش دختر بلغاری بود.
و آخرینش شهلا که در مهمانی یکی از مدیران باشگاه راهآهن برای اولین بار به او چشم دوخت و خود را باخت. و صدالبته قبل زا شهلا در دام عشق دختر یک کارخانهدار افتاده بود که به وصلت نکشید. این جدیترین گزینه ازدواج او بود قبل از اینکه چشمش به شهلاخانم بیفتد.
غلامرضا از دختر آقای “ع” بسیار خوشش آمده بود. به قصد ازدواج البته. آنها از دودمان اصیل، معروف و آبرومندی بودند. یک روز غلامرضا رفته بود از قنادی رفیق فابریکش روحالله جیرهبندی یک قوطی خوشگل نونخامهای سفارش داده بود که برود خانه دختره، اما برایش پیغوم پسغوم آورده بودند که “نرو. نرو که مادر دختره راضی نمیشه.” رفقا همه شاکی شده بودند که آخر مگر مردی مردتر و پناه دارتر از تختی هم پیدا میشود در این دنیا که آدم دخترش را نسپارد دستش؟ رگ گردنشان ورم کرده بود چرا دختر را نمیدهند؟ مادر دختره پیغامپسغام داده بود که “ببخشیدها من دختر به آدم سیاسی نمیدهم”. نمیدانم کدام شیرپاک نخوردهای سمپاتی تختی به جبهه ملی را به گوش مادر رسانده بود. علنا گفته بود “دختر نمیدهم آقاجان. من به مرد اهل سیاست زن نمیدهم. حمال باشد ولی اهل سیاست نباشد که آخر و عاقبت اینها حبس و ابد و اعدام است. دخترم بیوه میشود برمیگردد خانه پدر. یک آب خوش از گلویش پایین نمیرود.”
غلام سرش را انداخته بود پایین و از خیر دختره گذشته بود. چند وقت بعد، دختره را دادند به آقای “ت” که کمپانی معروف دوچرخهفروشی داشت. غلام فقط گفته بود نوش جونش. گوارای وجودش. حالا این همه سال است که من قضاوقدری گاه از خود می-پرسم خدایا اگر یکی از آن سه دخترها به جای شهلا زن تختی شده بودند بازهم جنازهاش در هتل آتلانتیک پیدا میشد؟
داستان دختر صورتمهتابیِ بلغاری را هم البته هیچکس نفهمید جز مربیاش. هیچوقت هیچکس نفهمید که در ایستگاه قطار صوفیه چه گذشت که چشم غلامرضا نم برداشت. حتی کیومرثخان ابولملوکی -مربی تیم ملی کشتی ایران- هم که در آن چند روز دخترک را زیر نظر داشت و میدید که دائم میآید رو سکوهای سالن کشتی مینشیند و در بحر غلامرضا غرق میشود از شاگرد اهلوفایش نپرسیده بود که آخر بین شما دوتا چه گذشت در آن ایستگاه قدیمی که صورتت عین شاهتوت کبود شده بود؟
از هر کدام از همسفران تختی هم پرسیدم چیزی نگفتند. فقط این جمله را با آه و افسوس بر زبان راندند که غلامرضا از پیش او همچون لبو برگشت و یله داد رو صندلی واگنی که تلقتولوق حرکت کرد و اوقاتش را غم رمانتیکی پر کرد که رخصت نمیداد دیگر سر به سرش بگذاریم. صورت غلام چنان گل انداخته بود که هیچکس جرات نکرد بگوید آخر بین شما دوتا در این لحظه آخری چه گذشت که کِشتی جفتتان به دریای غم نشست؟ همهشان فقط این تصویر لرزان از تختی و دخترک را در ایستگاهی که همانند آخرین ایستگاه در انتهای جهان بود به خاطر سپرده بودند که آن دو چند لحظه ای باهم همصحبت شدند و غلام با احوالی دگرگون برگشت به ترن.
در آن سفر که هدایت تیم ملی کشتی در دستان کیومرثخان ابولملوکی بود تیم ایران برای شرکت در مسابقات چندجانبه شهر به شهر به مصاف بلغارستانی رفته بود که آن روزها برای خودش در دنیا صاحبسبک و عنواندار بود. از همان اولین مسابقه که تیم به تیم در شهرهای مهم بلغار مسابقه میدادند چشمشان به دخترک غمگینی برخورده بود که از اول مسابقه میآمد می نشست روی سکو و فقط زل میزد به غلامرضا تختی.
حتی در آخرین مسابقه نیز -در صوفیه- مربی تیم دخترک غمگین را روی سکوها دیده بود که چشم از غلامرضا برنمیدارد. یک جوری مبهوتش بود که انگار غیر از او موجودی روی کره زمین نیست. آن روزها بلغارستان یک کشور کمونیستی بود و سفر اهالی یک شهر به شهرهای دیگر این کشور، تابع مقرراتی سخت و دشوار بود که به سادگی از هر کسی برنمیآمد. اما با همه این مصیبتها تیم ایران در هر شهری که پا گذاشته بود آقای ابوالملوکی دخترک غمگین را روی سکو دیده بود که حیران در غلامرضای کشتی ایران است. با اینکه مراقبین و ماموران امنیتی بلغارستان، دور و اطراف تیم کشتی ایران را زیرنظر داشتند اما به هر شهری که برای مسابقه پا گذاشتند دخترک غمگین را روی سکوها دیدند که ساکت و خاموش و غرق در بهتی غریب، غلامرضای خستهجان ما را نگاه می کند و پلک نمیزند.
بالاخره روز آخر که فرا رسیده بود همه دیده بودند که باز آن دخترک مغموم در ایستگاه قطار صوفیه سر بر روی شانه گذاشته و دارد تختی را نگاه میکند. انگار که برای آخرین وداع با عزیزش آمده است. غلامرضا اما نخ نمیداد و اصلا شستاش هم خبردار نبود که دخترک بلغاری در راه نگاه کردن به او، تبدیل به یک مجسمه مفرغی شده است. در آخرین لحظهها که همه سوار واگنها میشدند یک لحظه آقای ابوالملوکی، تختی را صدا زده و تو گوشش پچپچ کرده بود که “برو برای الوداع!” غلامرضا گفته بود الوداع با کی آقا؟
مربی گفته بود “آن دخترک را میبینی که پشت ایستگاه ایستاده است؟ او در تمام این چند روزی که ما در بلغارستان، شهر به شهر میرفتیم و مسابقه میدادیم یک لحظه چشم از تو برنداشت. از روز اول پا به پایت آمده است. در همه سالنها نشسته و با حسرت تمام کشتیهای تو را نظاره کرده است. حقش نیست که باهاش خداحافظی نکنی”. غلامرضا که همیشه حرف زدن از زنها صورتش را لبو میکرد و دست و پایش به لرزه میافتاد با تعجب در چشمهای نخستین مربی زندگیاش زل زده بود که خوب، من چه کار کنم آقا؟ کیومرثخان گفته بود اقلا این دم آخری برو و یک احوالپرسی خشکی ازش بکن برگرد گناه دارد.
غلام در حالی به دیدن دخترک پریشانخاطر رفته بود که انگار در آن لحظه، زمان متوقف شده بود. بچهها دیده بودند که غلامرضا با قدمهای آهسته و شرم شرقیاش رفت پیش دخترک مجسمه و آن دو چند کلامی همزبان شدند. دیده بودند که در تمام این دقایق چشمهای غلامرضا به زمین دوخته شده و حتی شرم میکند صورتش را بالا بیاورد. نمیدانم این چند لحظه به قاعده چند سال گذشته بود اما غلامرضا در حالی که صورتش از خجالت مثل شاهتوت شده بود برگشته بود نزد همتیمیهایش و کسی جرات نکرده بود بپرسد که داستان چیست داشغلام؟ چرا دست و پایت به لرزه افتاده است؟ غلام رفته بود توی واگن نشسته بود و چشم هایش را بسته بود. تا ساعت ها با کسی حرف نزده بود و هرگز به صرافت این نیفتاده بود در گوش کسی بگوید که آن دخترک شرمروی بلغاری چرا این همه روز سنجاق شده بود به سی*ن*ه سالنها و تا ایستگاه قطار آمده بود. فقط چشمهایش را بسته بود.
“حسین موتورآقا” که نام واقعیاش حسین شمشادی بود داستان نحوره مواجهه او با زنان را این شکلی برایم تعریف میکرد که: “آقا، جونم برات بگه که من و تختی بعد از کودتای ۲۸ مرداد رفته بودیم آلمان بنز بیاریم .دوتایی داشتیم تو خیابون اصلی فرانکفورت قدم میزدیم که یهو دیدم یک جوانی بدفرم تو نخآقا تختی یه. گفتم ها؟ چیزی میخوای؟ اینجام نمیذارین آسوده باشیم؟ یارو اومد جلو سلام داد.
غلام سلامش را گرفت. یارو گفت کی برمی-گردین آقا تهرون؟ ما گفتیم چطو مگه؟ پسون فردا. یارو قصهاش را ریز به ریز تعریف کرد که راسّیتاش من اینجا زن آلمانی گرفتم. الانم بارداره، طیاره هم دم به دقیقه که نیست. به هیچکس هم اطمینان ندارم که زنم رو باهاش بفرستمش ایرون. میشه آقاتختی با خودت ببری تهرون؟ آقا ما گفتیم چشم. روز حرکت، زنه با یک چمدان گنده آمد. نشوندیمش تو صندلی عقب ماشین غلام. بنز ۱۶۷۰ من افتاد جلو، بنز آقاتختی هم عقبش. هی بهم میگفت” حسین تند نریها.
دومی دختری اهل گلندوک بود و خواهرش عمهنرگس برایم در مصاحبهای به سال ۱۳۶۲ تعریف کرد که کار وصلت داداش و او تمام شده بود اما یکهو همه چیز به هم خورد. یکی دیگر از عشاقش دختر بلغاری بود.
و آخرینش شهلا که در مهمانی یکی از مدیران باشگاه راهآهن برای اولین بار به او چشم دوخت و خود را باخت. و صدالبته قبل زا شهلا در دام عشق دختر یک کارخانهدار افتاده بود که به وصلت نکشید. این جدیترین گزینه ازدواج او بود قبل از اینکه چشمش به شهلاخانم بیفتد.
غلامرضا از دختر آقای “ع” بسیار خوشش آمده بود. به قصد ازدواج البته. آنها از دودمان اصیل، معروف و آبرومندی بودند. یک روز غلامرضا رفته بود از قنادی رفیق فابریکش روحالله جیرهبندی یک قوطی خوشگل نونخامهای سفارش داده بود که برود خانه دختره، اما برایش پیغوم پسغوم آورده بودند که “نرو. نرو که مادر دختره راضی نمیشه.” رفقا همه شاکی شده بودند که آخر مگر مردی مردتر و پناه دارتر از تختی هم پیدا میشود در این دنیا که آدم دخترش را نسپارد دستش؟ رگ گردنشان ورم کرده بود چرا دختر را نمیدهند؟ مادر دختره پیغامپسغام داده بود که “ببخشیدها من دختر به آدم سیاسی نمیدهم”. نمیدانم کدام شیرپاک نخوردهای سمپاتی تختی به جبهه ملی را به گوش مادر رسانده بود. علنا گفته بود “دختر نمیدهم آقاجان. من به مرد اهل سیاست زن نمیدهم. حمال باشد ولی اهل سیاست نباشد که آخر و عاقبت اینها حبس و ابد و اعدام است. دخترم بیوه میشود برمیگردد خانه پدر. یک آب خوش از گلویش پایین نمیرود.”
غلام سرش را انداخته بود پایین و از خیر دختره گذشته بود. چند وقت بعد، دختره را دادند به آقای “ت” که کمپانی معروف دوچرخهفروشی داشت. غلام فقط گفته بود نوش جونش. گوارای وجودش. حالا این همه سال است که من قضاوقدری گاه از خود می-پرسم خدایا اگر یکی از آن سه دخترها به جای شهلا زن تختی شده بودند بازهم جنازهاش در هتل آتلانتیک پیدا میشد؟
داستان دختر صورتمهتابیِ بلغاری را هم البته هیچکس نفهمید جز مربیاش. هیچوقت هیچکس نفهمید که در ایستگاه قطار صوفیه چه گذشت که چشم غلامرضا نم برداشت. حتی کیومرثخان ابولملوکی -مربی تیم ملی کشتی ایران- هم که در آن چند روز دخترک را زیر نظر داشت و میدید که دائم میآید رو سکوهای سالن کشتی مینشیند و در بحر غلامرضا غرق میشود از شاگرد اهلوفایش نپرسیده بود که آخر بین شما دوتا چه گذشت در آن ایستگاه قدیمی که صورتت عین شاهتوت کبود شده بود؟
از هر کدام از همسفران تختی هم پرسیدم چیزی نگفتند. فقط این جمله را با آه و افسوس بر زبان راندند که غلامرضا از پیش او همچون لبو برگشت و یله داد رو صندلی واگنی که تلقتولوق حرکت کرد و اوقاتش را غم رمانتیکی پر کرد که رخصت نمیداد دیگر سر به سرش بگذاریم. صورت غلام چنان گل انداخته بود که هیچکس جرات نکرد بگوید آخر بین شما دوتا در این لحظه آخری چه گذشت که کِشتی جفتتان به دریای غم نشست؟ همهشان فقط این تصویر لرزان از تختی و دخترک را در ایستگاهی که همانند آخرین ایستگاه در انتهای جهان بود به خاطر سپرده بودند که آن دو چند لحظه ای باهم همصحبت شدند و غلام با احوالی دگرگون برگشت به ترن.
در آن سفر که هدایت تیم ملی کشتی در دستان کیومرثخان ابولملوکی بود تیم ایران برای شرکت در مسابقات چندجانبه شهر به شهر به مصاف بلغارستانی رفته بود که آن روزها برای خودش در دنیا صاحبسبک و عنواندار بود. از همان اولین مسابقه که تیم به تیم در شهرهای مهم بلغار مسابقه میدادند چشمشان به دخترک غمگینی برخورده بود که از اول مسابقه میآمد می نشست روی سکو و فقط زل میزد به غلامرضا تختی.
حتی در آخرین مسابقه نیز -در صوفیه- مربی تیم دخترک غمگین را روی سکوها دیده بود که چشم از غلامرضا برنمیدارد. یک جوری مبهوتش بود که انگار غیر از او موجودی روی کره زمین نیست. آن روزها بلغارستان یک کشور کمونیستی بود و سفر اهالی یک شهر به شهرهای دیگر این کشور، تابع مقرراتی سخت و دشوار بود که به سادگی از هر کسی برنمیآمد. اما با همه این مصیبتها تیم ایران در هر شهری که پا گذاشته بود آقای ابوالملوکی دخترک غمگین را روی سکو دیده بود که حیران در غلامرضای کشتی ایران است. با اینکه مراقبین و ماموران امنیتی بلغارستان، دور و اطراف تیم کشتی ایران را زیرنظر داشتند اما به هر شهری که برای مسابقه پا گذاشتند دخترک غمگین را روی سکوها دیدند که ساکت و خاموش و غرق در بهتی غریب، غلامرضای خستهجان ما را نگاه می کند و پلک نمیزند.
بالاخره روز آخر که فرا رسیده بود همه دیده بودند که باز آن دخترک مغموم در ایستگاه قطار صوفیه سر بر روی شانه گذاشته و دارد تختی را نگاه میکند. انگار که برای آخرین وداع با عزیزش آمده است. غلامرضا اما نخ نمیداد و اصلا شستاش هم خبردار نبود که دخترک بلغاری در راه نگاه کردن به او، تبدیل به یک مجسمه مفرغی شده است. در آخرین لحظهها که همه سوار واگنها میشدند یک لحظه آقای ابوالملوکی، تختی را صدا زده و تو گوشش پچپچ کرده بود که “برو برای الوداع!” غلامرضا گفته بود الوداع با کی آقا؟
مربی گفته بود “آن دخترک را میبینی که پشت ایستگاه ایستاده است؟ او در تمام این چند روزی که ما در بلغارستان، شهر به شهر میرفتیم و مسابقه میدادیم یک لحظه چشم از تو برنداشت. از روز اول پا به پایت آمده است. در همه سالنها نشسته و با حسرت تمام کشتیهای تو را نظاره کرده است. حقش نیست که باهاش خداحافظی نکنی”. غلامرضا که همیشه حرف زدن از زنها صورتش را لبو میکرد و دست و پایش به لرزه میافتاد با تعجب در چشمهای نخستین مربی زندگیاش زل زده بود که خوب، من چه کار کنم آقا؟ کیومرثخان گفته بود اقلا این دم آخری برو و یک احوالپرسی خشکی ازش بکن برگرد گناه دارد.
غلام در حالی به دیدن دخترک پریشانخاطر رفته بود که انگار در آن لحظه، زمان متوقف شده بود. بچهها دیده بودند که غلامرضا با قدمهای آهسته و شرم شرقیاش رفت پیش دخترک مجسمه و آن دو چند کلامی همزبان شدند. دیده بودند که در تمام این دقایق چشمهای غلامرضا به زمین دوخته شده و حتی شرم میکند صورتش را بالا بیاورد. نمیدانم این چند لحظه به قاعده چند سال گذشته بود اما غلامرضا در حالی که صورتش از خجالت مثل شاهتوت شده بود برگشته بود نزد همتیمیهایش و کسی جرات نکرده بود بپرسد که داستان چیست داشغلام؟ چرا دست و پایت به لرزه افتاده است؟ غلام رفته بود توی واگن نشسته بود و چشم هایش را بسته بود. تا ساعت ها با کسی حرف نزده بود و هرگز به صرافت این نیفتاده بود در گوش کسی بگوید که آن دخترک شرمروی بلغاری چرا این همه روز سنجاق شده بود به سی*ن*ه سالنها و تا ایستگاه قطار آمده بود. فقط چشمهایش را بسته بود.
“حسین موتورآقا” که نام واقعیاش حسین شمشادی بود داستان نحوره مواجهه او با زنان را این شکلی برایم تعریف میکرد که: “آقا، جونم برات بگه که من و تختی بعد از کودتای ۲۸ مرداد رفته بودیم آلمان بنز بیاریم .دوتایی داشتیم تو خیابون اصلی فرانکفورت قدم میزدیم که یهو دیدم یک جوانی بدفرم تو نخآقا تختی یه. گفتم ها؟ چیزی میخوای؟ اینجام نمیذارین آسوده باشیم؟ یارو اومد جلو سلام داد.
غلام سلامش را گرفت. یارو گفت کی برمی-گردین آقا تهرون؟ ما گفتیم چطو مگه؟ پسون فردا. یارو قصهاش را ریز به ریز تعریف کرد که راسّیتاش من اینجا زن آلمانی گرفتم. الانم بارداره، طیاره هم دم به دقیقه که نیست. به هیچکس هم اطمینان ندارم که زنم رو باهاش بفرستمش ایرون. میشه آقاتختی با خودت ببری تهرون؟ آقا ما گفتیم چشم. روز حرکت، زنه با یک چمدان گنده آمد. نشوندیمش تو صندلی عقب ماشین غلام. بنز ۱۶۷۰ من افتاد جلو، بنز آقاتختی هم عقبش. هی بهم میگفت” حسین تند نریها.