♡
موضوع نویسنده
♡Nadieh♡
مهمان

انتشارات صدای معاصر منتشر کرد:
چرا حس می کردم هر لحظه به پرتگاه نزدیک می شوم؟ سیروان شیرینی ای برداشت و در پیش دستی اش گذاشت و گفت:
- بله... کام شما شیرین نباشه، کام کی شیرین باشه آخه؟!
عمو با خشم گفت:
- نیومده جنجال به پا نکن پسر! گفتی می آم؛ تبریک می گم و می رم. این بود تبریکت؟!
مگر سیروان حرمت سرش می شد؟! مگر اصلا درک می کرد کجاست؟! انگار عقلش را از دست داده بود. با غیظ گازی به شیرینی اش زد و گفت:
- چیه باباجون، شما دیگه چرا؟! ناراحت نیستی عروس سابقت شده زن یکی دیگه؟! مگه دیروز خودت نبودی که می گفتی حیف شد؛ نازنین برای ما بود؟! هان، تو نبودی مگه؟!
آیدین از جا بلند شد و من هم از آتشفشان بیدار در نگاهش از جا پریدم.
سیروان با بلند شدن آیدین، پوزخند زد و رو به من گفت:
- نازنین جان، به شازده پسر و خونواده ش نگفتی یه روزی دستات تو دستای من بود؟! یه روزی عاشقم بودی؟! ها نگفتی؟!
تیر خلاص زده شد و من مردم. حادثه اتفاق افتاد. آیدین نعره زد:
- خفه شو!
آنچه نباید می شد؛ شد...
